رهبرانقلاب درکنار«والدین»آیت الله خامنه ای
مطالبی که خواهیدخواند:زندگی پدرِرهبرانقلاب،مصاحبه مادرِرهبرانقلاب(خدیجه میردامادی)خاطرات جالبی از مبارزات فرزندان،مخصوصاً از«آسیدعلی» بیان کرده،خاطرات رهبرانقلاب ازمدیریت واقتدارِمادروخاطرات رهبرانقلاب ازپدر.اطلاعاتی از فرزندان ودامادهای رهبرانقلاب..خاطرات برادرکوچک(غیرروحانی)رهبرانقلاب-سیدمحمدحسن خامنه ای و...
رهبر انقلاب در خاطره ای از پدر بزرگوارشان نوشتهاند: «من کمتر پدری را دیدم که اینقدر نسبت به فرزندانش محبت داشته باشد. من چهارده پانزده سالم بود. من و برادرم «محمدآقا» از پدرم اجازه میگرفتیم و میرفتیم ییلاق برای گردش و تفریح. با دوستان طلبه میرفتیم وکیلآباد... یک روز صبح تا عصر نبودیم. شب که برمیگشتیم، خسته و کوفته میخوابیدیم. پدرم که از نماز بر میگشت، ماها را توی خواب میبوسید. طاقت نمیآورد. از صبح ما را ندیده بود. اینقدر دلش تنگ شده بود.

پدر رهبر معظم انقلاب « آیت الله سید جواد خامنهای »(۲۰جمادیالثانی ۱۳۱۳نجف، ۱۶ آذر۱۲۷۴/۱۴ تیر ۱۳۶۵) از علما و مجتهدان عصر خود بود که در نجف متولد شد و در کودکی همراه خانوادهاش به تبریز آمد.
پس از اتمام دورهی سطح، در حدود ۱۳۳۶ق به مشهد مهاجرت کرد در فقه و اصول از محضر بزرگانی، چون حاج آقا حسین قمی، میرزا محمد آقازاده خراسانی (کفائی)، میرزا مهدی اصفهانی و حاج فاضل خراسانی و در فلسفه از محضر آقابزرگ حکیم شهیدی و شیخ اسدالله یزدی بهرهمند شد.

« آیت الله سید جواد خامنهای » در ۱۳۴۵ق(۱۳۰۵شمسی) به نجف رفت و از حوزهی درس میرزا محمدحسین نائینی، سید ابوالحسن اصفهانی و آقاضیاءالدین عراقی کسب فیض کرد و از سه نفر مذکور اجازهی اجتهاد گرفت. او در پی تصمیم بازگشت به ایران راهی مشهد شد و برای همیشه در آن شهر اقامت گزید و ضمن تدریس، امامت مسجد صدیقیهای بازار مشهد (مسجد آذربایجانیها) را عهدهدار شد.
رهبرانقلاب:پدرم آیتالله حاج سیدجواد خامنهای و مادرم «سیده خدیجه خانم» معروف به «آقازاده خانم» دخترِ « آیتالله حاج سیدهاشم نجفآبادی میردامادی »بودند.
آیت الله خامنه ای:طبق نسب نامه موجود، که توسط علمای بزرگی همچون علامه محمدحسین طباطبایی و آیتالله سید شهاب الدین مرعشی نجفی ارائه گردیده،
«نسب خانواده ما با کمتر از سی واسطه به حضرت سجاد و امام حسین علیهماالسلام میرسد» و به همین دلیل ما از سلسلهی «سادات حسینی» هستیم.
رهبرانقلاب:پدرم «آیتالله سیدجواد خامنهای» فرزندِ« آیتالله حاج سیدحسین خامنهای» و متولد سال ۱۲۷۴شمسی در شهر نجف است.
«آیت الله سیدحسین خامنه ای»امام جماعت راتب«مسجد جامع تبریز »بودند.
رهبرانقلاب:پدربزرگم« آیتالله سیدحسین خامنهای» از علمای منحصربهفرد تبریز در دوران مشروطه به شمار میآمد و در تاریخ مشروطیت نامی از وی برده شده است. ایشان امام جماعت مسجد جامع تبریز بودند.
«شیخ محمد خیابانی»امام جماعت «مسجد جامع تبریز »بودند.
«شیخ محمد خیابانی» مرد سیاسی معروف صدر مشروطیت گاهی به جای پدربزرگ من در مسجد جامع نماز میخوانده است. شیخ محمد خیابانی، که او هم خامنهای است.
رهبرانقلاب:داماد جدّ ما «آیت الله آقا سیدحسین خامنهای» و شوهرخواهر پدرم و شوهر عمهی ماست.
میرزا اسماعیل نوبری هم از منسوبین نزدیک آیتالله سیدحسین خامنهای بود. نوبری از مبارزان انقلاب مشروطیت در تبریز بود و یک دوره هم به نمایندگی مجلس رسید.
آیت الله خامنه ای:ما هشت خواهر و برادر از دو مادر بودیم؛ یعنى پدرم از خانمى، سه فرزند داشت که هر سه هم دختر بودند. بعد، آن خانم فوت کرده بودند و پدرم با خانم دیگرى - که مادر ما باشند - ازدواج کرده بودند. ما بچههاى این خانم دوم، پنج نفر بودیم؛ چهار برادر و یک خواهر، و در این پنج نفر، من دومى بودم. البته در این بین، دو بچه هم از بین رفته بودند؛ با آن حساب، من چهارمى مىشوم؛ اما چون واسطهها کم شده بودند، من بچه دوم خانواده بودم. البته خواهرهاى بزرگ ما از خانم اوّل بودند؛ آنها از ما خیلى بزرگتر بودند.
پدر و مادرم، پدر و مادر خیلى خوبى بودند. مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، داراى ذوق شعرى و هنرى، حافظ شناس - البته حافظ شناس که مىگویم، نه به معناى علمى و اینها، به معناى مأنوس بودن با دیوان حافظ - و با قرآن کاملاً آشنا بود و صداى خوشى هم داشت.
ما وقتى بچه بودیم، همه مىنشستیم و مادرم قرآن مىخواند؛ خیلى هم قرآن را شیرین و قشنگ مىخواند. ما بچهها دورش جمع مىشدیم و برایمان به مناسبت، آیههایى را که در مورد زندگى پیامبران است، مىگفت. من خودم اوّلین بار، زندگى حضرت موسى، زندگى حضرت ابراهیم و بعضى پیامبران دیگر را از مادرم - به این مناسبت - شنیدم. قرآن که مىخواند، به آیاتى که نام پیامبران در آن است مىرسید، بنا مىکرد به شرح دادن.

بعضى از شعرهاى حافظ که هنوز - بعد از سنین نزدیکِ شصت سالگى - یادم است، از شعرهایى است که آن وقت از مادرم شنیدم. از جمله، این دو بیت یادم است:
سحر چون خسرو خاور عَلَم در کوهساران زد به دست مرحمت یارم در امّیدواران زد
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
رهبرانقلاب درجمع جوانان تعریف می کند:غرض-مادرم- خانمى بود خیلى مهربان، خیلى فهمیده و فرزندانش را هم دوست مىداشت و رعایت آنها را مىکرد.
پدرم عالِم دینى و ملّاى بزرگى بود.
آیت الله خامنه ای:برخلاف مادرم که خیلى گیرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرم مردى ساکت، آرام و کم حرف بود؛ که این تأثیرات دوران طولانى طلبگى و تنهایى در گوشه حجره بود. البته پدرم تُرک زبان بود - ما اصالتاً «تبریزى» هستیم؛ یعنى پدرم اهل خامنه تبریز است - و مادرم «فارس زبان». ما به این ترتیب از بچگى، هم با زبان فارسى و هم با زبان ترکى آشنا شدیم و محیط خانه محیط خوبى بود. البته محیط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل کوچکى بود. شرایط زندگى، شرایط باز و راحتى نبود و طبعاً اینها در وضع کار ما اثر مىگذاشت.۱۳۷۶/۱۱/۱۴گفت و شنود صمیمانه رهبر انقلاب با جمعی از جوانان و نوجوانان.
انتخاب شغل
آیت الله خامنه ای می گوید:اینکه درآینده زندگى خودم، بنا بود چه شغلى را انتخاب کنم، از اوّل براى خود من و براى خانوادهام معلوم بود. همه مىدانستند که من بناست طلبه و روحانى شوم. این چیزى بود که پدرم مىخواست و مادرم به شدّت دوست مىداشت. خود من هم علاقهمند بودم؛ یعنى هیچ بىعلاقه به این مسأله نبودم.
اما اینکه لباس ما را از اوّل، این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛ به خاطر این بود که پدرم با هر کارى که رضاخان پهلوى کرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شکل از لحاظ لباس - و دوست نمىداشت همان لباسى را که رضاخان به زور مىگوید، بپوشیم.
رهبرانقلاب:مىدانید که «رضاخان»(رضاشاه) لباس فعلى مردم را که آن زمان لباس فرنگى بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحمیل کرد. ایرانیها لباس خاصى داشتند و همان لباس را مىپوشیدند. او اجبار کرد که بایستى اینطور لباس بپوشید؛ این کلاه را سرتان بگذارید!
آیت الله خامنه ای:پدرم این را دوست نمىداشت، از این جهت بود که لباس ما را همان لباس معمولى خودش که لباس طلبگى بود، قرار داده بود؛ اما نیّت طلبه شدن و روحانى شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم مىخواست، هم مادرم مىخواست، خود من هم مىخواستم. من دوست مىداشتم و از کلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگى را در داخل مدرسه شروع کردم.
معلّمى داشتیم که خودش طلبه بود و سالهاى پنجم یا ششم دبستان - به نظرم هر دو سال - معلم کلاس ما بود. او پیشنهاد کرد که به ما درس «جامعالمقّدمات» بدهد. مىدید که من و یکى، دو نفر از بچهها علاقهمندیم و استعدادمان هم خوب بود؛ فکر کرد که به ما درس بدهد، ما هم قبول کردیم.
«جامعالمقّدمات» اوّلین کتابى است که طلبهها مىخواندند، - هنوز هم معمول است - و مجموعهاى از جزوات، یعنى چند کتاب کوچک است. من چند تا از آن کتابهاى کوچک را در دبستان خواندم؛ بعد هم که بیرون آمدم، به شدّت و با جدّیت و علاقه دنبال کردم.
من بعد از دبستان به دبیرستان نرفتم؛ یعنى دوره دبیرستان را به طور داوطلبانه و به صورت شبانه، خودم مىخواندم. درس معمولى من طلبگى بود و بعد از دوره دبستان، مدرسه طلبگى رفتم - یعنى از دوازده سالگى به بعد - بنابراین از همان وقتها دیگر من به فکر آینده - به این معنا - بودم؛ یعنى معلوم بود که دیگر بناست طلبه شوم.
البته طلبگى و لباس طلبگى، بههیچوجه مانع از کارهاى کودکانه آن زمان نبود؛ یعنى هم عمامه سرمان مىگذاشتیم، هم وقتى مىخواستیم بازى کنیم، عمامه را در خانه مىگذاشتیم، به کوچه مىآمدیم و با همان قبا مىدویدیم و بازى مىکردیم - کارهایى که بچهها مىکنند - وقتى مىخواستیم با پدرمان به مسجد برویم، باز عمامه را سرمان مىگذاشتیم و عبا را به دوش مىانداختیم و با همان وضع و حال و چهره کودکانه به مدرسه مىرفتیم و مىآمدیم./۱۳۷۶/۱۱/۱۴گفت و شنود صمیمانه رهبر انقلاب با جمعی از جوانان و نوجوانان.
«سیدمحمد پیغمبر»کیست؟
رهبرانقلاب:والد ما دو برادر داشت: سیدمحمد و سیدمهدی. سیدمحمد خامنهای(عموی رهبرانقلاب) به سبب حسن خلق و نیکوکاری به «سیدمحمد پیغمبر» معروف بود. وی از مادر دیگر و مُسنتر از والد و مقیم نجف بوده و با مراجع معروفی همچون آیتالله سیدابوالحسن اصفهانی و دیگر همسالان رفاقت و مناسباتی داشته است.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:رهبرانقلاب نقل می کند:عمویم«سیدمحمد پیغمبر» در جریان ترور آیتالله سیدحسن اصفهانی، فرزند مرحوم اصفهانی، در هنگام امامت نماز جماعت، ایشان(عمو) هم مجروح شده بود. ایشان اواخر عمر به آذربایجان برگشت و در تحولات سیاسی فعال بوده و به سبب احترام اجتماعی و دولتی خدماتی انجام داده است. برخی نامههای ایشان به مقامات ایران نشاندهنده این مطلب است. سید حسن تقیزاده که در آن زمان معمم و طلبه جوان و فعال بود از اطرافیان ایشان بوده و عکسی هم از عدهای از مریدان ایشان باقی مانده است.
رهبرانقلاب:والد ما در نوجوانی تحصیلات ابتدایی خود را طبق مرسوم آن زمان در مکتبخانهای در تبریز شروع میکند و پس از طی مقدمات علوم حوزوی، بعد از فوت پدرش به مشهد و سپس به عراق میرود و تحصیلاتش را در حوزه نجف ادامه میدهد. در حدود سالهای ۱۳۳۷ـ ۱۳۳۶ق(۱۲۹۷-۱۲۹۶) دوباره سفری برای زیارت به مشهد میرود و حال و هوای علمی مشهد و حوزه علمیه را بررسی میکند. حوزه علمیه مشهد در آن ایام حوزه بسیار پر رونقی بوده و علمای بزرگی در آنجا درس فقه و حکمت میگفتند مثل میرزا محمد معروف به آقازاده خراسانی(پسر آخوند خراسانی) و حاجآقا حسین قمی در فقه و اصول و حاجآقا بزرگ حکیم شهیدی در حکمت و علوم عقلی. از این رو والد ما علاقهمند به ماندن در این شهر میشود.

رهبرانقلاب:والدمان،بعد از مدتی، با شنیدن خبر فوت مادرشان در شهر تبریز، به آن شهر برمیگردد و چون متأهل شده بود همسر اول خود و فرزندانش را از تبریز به مشهد مقدس انتقال میدهد.
آیت الله سیدعلی خامنه ای:ابوی تا حدود سال ۱۳۴۶ق(۱۳۰۶شمسی) به همراه خانواده در شهر مشهد اقامت میکند و همان سال برای ادامه تحصیل دوباره راهی عراق و شهر نجف میشود. در نجف عمدتاً به درس میرزا محمدحسین نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی میرود و تا سال ۱۳۵۱ق(۱۳۱۱شمسی) نیز در نجف میماند که در این سال با گرفتن اجازه اجتهاد از آیات نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی و غروی معروف به «کُمپانی» به ایران برگشته و به شهر مشهد میرود.
آیت الله خامنه ای:در همین سال عیال(همسر) اول ایشان(پدر) فوت میکند و ایشان با همسر دومشان که مادر ما باشد ازدواج میکند.
رهبرمعظم انقلاب:والد ما از جمله علمای باسواد امّا گوشه گیر مشهد به شمار میرفت و چون فصاحت و بلاغت کمی در گفتار داشت درس عمومی نمیگفت، امّا در جلسات خصوصی ایشان شاگردان فاضل معروفی مثل آقا میرزا حسین عبایی و حاج شیخ نصرالله شبستری تربیت یافتند.
«آیت الله سیدجوادخامنه ای»پیشنمازمسجد«گوهرشاد+صدیقی ها+مسجدترک ها»
ایشان(پدر) در مسجد جامع گوهرشاد و مسجد صدیقیها نماز میخواند. مسجد صدیقیها چون دستهها و مجالس ترکهای مقیم مشهد در آنجا برگزار میشد به نام «مسجد تُرکها» معروف شده بود و گاهی دو ماه، محرم و صفر، یعنی شصت شب آنجا مجلس عزاداری بود. بسیاری از علما و فضلای شهرستانها وقتی برای زیارت به مشهد میآمدند در این مسجد با ایشان نماز میخواندند.
آیت الله سیدعلی خامنه ای: والد ما از آن عالمانی بود که هیچکس با او دشمنی نداشت، لذا با او دوستی و احترام و محبت میکردند و محبوبیت و احترام عام داشت.

ایشان(پدر) با بسیاری از معارف علمای ایران و عراق از جمله آیتالله میلانی، علامه طباطبایی، حاج شیخ هاشم قزوینی، امام خمینی و بیشتر علمای معروف آذربایجان روابط نزدیک و دوستانهای داشت و بسیاری از این علما به خانهی ما رفت و آمد داشتند.
رهبرانقلاب می گوید:آیتالله میلانی خودش میگفت: ما و پدرتان هم مکتب بودیم و باهم درس میخواندیم و بازی میکردیم.
آن دو خیلی به هم نزدیک بودند و ایشان در اوایل اقامت در مشهد تقریباً هفتهای یکبار به منزل ما میآمدند. علامه طباطبایی، آیتالله میلانی و پدرم در شهر نجف هم سه یار دبستانی بودند و این ارتباط و دوستی همچنان میان ایشان تا سالها و تا اواخر عمرشان پابرجا بود.
آیت الله سیدعلی خامنه ای:علامه طباطبایی بعضی از سالها با خانواده خود به مشهد مشرف میشدند و یکی دو ماه میماندند .

«علامه »بیشتر اوقات، صبحها برای دیدن ابوی به منزل ما میآمدند و ساعتی با هم مینشستند و باهم از هر دری صحبت میکردند: گاه بحثهای علمی داشتند، گاهی کتابهایی مثل تحریر اقلیدس در علم هندسه را جلوی خودشان میگذاشتند و دو فقیه مینشستند و درباره قضایای هندسی باهم بحث میکردند. احتمال میدهم پدر من سؤال میکرد و مرحوم علامه، که قویتر و استادتر بود، جواب میداد.
رهبرانقلاب:آقای طباطبایی با ما روابط خانوادگی هم داشت و در دوران اقامت خود در مشهد، هر دفعه که میآمدند خانواده و فرزندانشان را هم میآوردند.
آیت الله خامنه ای: خانمها با هم دوستی و مراوده نزدیک داشتند، بچههای دو خانواده هم با هم بازی میکردند و روابط نزدیک و صمیمانهای برقرار بود.
رهبرانقلاب:همین روابط نزدیک باعث شد که خانواده من در قم پس از ازدواج، با خانواده ایشان و خود من با شخص علامه و فرزندانشان روابط خانوادگی داشته باشیم و منزل ما هم شاید کمتر از صد متر با منزل ایشان فاصله داشت.
یکی از خصوصیات اخلاقی پدرم کمرویی و گوشهگیری ایشان بود و از این رو اهل منبر رفتن رسمی نبود، امّا به واسطه اصرار دوستانش، گاهی بعد از نماز خود به منبر میرفت که اتفاقاً این منبرها به دلیل مطالعات شبانهروز ایشان و احاطه وسیع بر موضوعات دینی و اخلاقی بسیار مفید بود و مردم به آن علاقه نشان میدادند. علمای مشهد نیز به اطلاعات علمی والد پی برده بودند و گاهی از او استفاده میکردند.
آیت الله خامنه ای:ایشان(پدر) یک جلسه مباحثه روزانه به نام جلسه «مباحثه فقهی» برگزار میکرد. درمجموع در این جلسات آیات حاج میرزا حبیبالله ملکی تبریزی، آقا میرزا باقر تبریزی، حاج شیخ غلامحسین تبریزی معروف به عبدخدایی تبریزی، علمالهدی و آقای آسید علی رضوی و همچنین گاهی آیات حاج میرزا جواد آقای تهرانی و حاج شیخ حسنعلی مروارید حضور داشتند.
نگارنده-پیراسته فر:مأخداین فرازازمقاله تحقیقی«تسنیم»۱۶ تير ۱۳۹۸است
علمای مبارزمشهددرتبعید
شخصیتهای «ایستاده» ، از راست به چپ عبارتند از:
۱- آیت الله زین العابدین سیستانی که احتمالا برادر جد حضرت آیت الله سیستانی است
۲- آیت الله سید علی اکبر خویی پدر مرحوم آیت الله العظمی سید ابوالقاسم خویی
۳- آیت الله العظمی سید یونس اردبیلی از مراجع وقت حوزه مشهد و از شاگردان مهم آخوند ملا قربانعلی زنجانی و آخوند محمد کاظم خراسانی
۴- آیت الله سید هاشم میردامادی نجف آبادی پدر بزرگ مادری آیت الله خامنه ای
۵- مرحوم سید محمد سیستانی احتمالا عموی دیگر حضرت آیتالله سید علی سیستانی

شخصیتهای«نشسته» از راست به چپ عبارتند از:
۱- واعظ معروف وقت مشهد سید العراقین
۲- آیت الله شیخ آقا بزرگ شاهرودی
۳- آیت الله شیخ هاشم قزوینی
۴- مرحوم عنایت که میزبان علمای تبعیدی مشهد در تهران بوده است
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:تصویراحتمالاً ایام تبعید علمای مبارز مشهد درماجرای »مسجد گوهرشاد مشهد»در سال ۱۳۱۴ هجری شمسی باشد.
« آیت الله سید جواد خامنهای » از امامان جماعت «مسجد جامع گوهرشاد »نیز بود. وی علاقهی زیادی به مطالعه داشت. مباحثات علمی روزانه وی با همردیفان از جمله حاج میرزا حسین عبائی، حاج سید علیاکبر خوئی، حاج میرزا حبیب ملکی و ... تا دهها سال ادامه داشت. همچنین فردی پرهیزگار و بیتوجه به امور دنیوی بود و زندگی زاهدانهای داشت.

پدر رهبر انقلاب،آیت الله سیدجوادخامنه ای

رهبرانقلاب(سیدعلی خامنه ای درکنارپدر(آیت الله سیدجوادخامنه ای)
مصاحبه بامادرِ رهبرانقلاب(خدیجه میردامادی)
بانو خدیجه میردامادی تنها فرزند آیتالله سید هاشم نجفآبادی از همسر اول بود؛ وی در ۱۶ اردیبهشت ۱۲۹۳ در نجف اشرف به دنیا آمد. مادرش بی بی سکینه زود از دنیا رفت و این کودک در آستان فقدان محبت مادر از چشمه مهر مادر بزرگ سیراب شد. به احتمال زیاد خدیجه خانم در 15 سال نخست زندگی از محضر علمی پدر بهره برده و غیر از سواد معمول با برخی متون نیز آشنایی یافت.

وی همراه پدر به ایران مهاجرت کرد و در ۲۰ سالگی به عقد سید جواد خامنهای در آمد. او زبان عربی و فارسی را به موالات هم آموخته بود و رفته رفته زبان ترکی را نیز فرا گرفت. اندوخته علمی بانو خدیجه با مطالعات در تفاسیر قرآن و کتب تاریخی چون "روضه الصفا" به جایی رسید که زندگی انبیا معصوم و شخصیت های قرآن را در قالب داستان ها و روایت های شنیدنی برای فرزندانش باز می گفت.
بانو خدیجه با دعا و مستحبات مانوس بود از اعمالی چون ام داوود، ادعیهای مانند عرفه و نمازهایی چون جعفر طیار غفلت نمیورزید. او فرزندان خود را نیز در این مناسک شریک میکرد. ایشان قرآن را با صدایی خوش تلاوت می کرد، به ویژه در دوران جوانی گوش فرزندانش را از این نوا حظ میبرد.
بانو خدیجه در گفتار و رفتار عوام گریز بود. حشر و نشری گزیده داشت و ترجیح می داد با زنانی نشست و برخاست کند که شبیه او باشند. وقتی قرآن میخواند لهجهای از گویش اهالی نجف داشت.

«سید محمد حسن خامنه ای» کوچکترین فرزندش میگوید: «مادرم تنها یک نفر را با تمام وجود «خانم» خطاب کرد و او همسر امام خمینی بود.»
فرزندانش در وصف او میگویند که زنی خوشسخن، سختهگو، حافظ آیاتی از قرآن، صریحاللهجه، بدخط، بسیار تأثیرگذار در تربیت و بالندگی فرزندان بود.

حاجیه خانم به دیوان حافظ تسلط داشت و ضمیر خود و کودکانش را با اشعار خواجه صیقل میداد. خدیجه جوان، وقتی به خانه سید جواد خامنهای آمد، در میان جهیزیه خود یک دیوان حافظ، چاپ بمبئی، آورد. این کتاب از آن حاج سیدهاشم، پدرش بود که او نیز انسی دیرین با این دیوان داشت و آن را در سفرهای دور و نزدیک همراه میبرد و حاشیههایش با یادداشتها و دل نوشتههای او پر شده بود.
بانو خدیجه زنی شجاع بود و این خصلت در همه امور زندگی او نمود مییافت. «در منزل ما معروف بود که اگر پدرم مرد محجوب و دور از غوغایی هست، مادرم زنی است که در آنجایی که لازم باشد در مسائل غوغایی وارد میشود، اظهارنظر میکند.»
این ویژگی در دوره مبارزه پسرانش با حکومت پهلوی، بارها، چه در برخورد با مأموران دستگاه امنیتی و چه در ملاقات با پسران زندانیاش بروز داشت. میگویند در این موارد دیده نشد که زبان التماس به کار برد و در برابر اهانت یا درشتگوییهای مأموران کوتاه بیاید.
کسی یاد ندارد «بانو خدیجه »در میان خانواده یا نشستهای خویشاوندی از زندان رفتن فرزندان خود شکوه کرده باشد.
او در برابر اظهار ترحم دیگران میایستاد و به آنان گوشزد میکرد که این اقدام دلسوزی ندارد؛ مبارزه کرده، در راه خدا زندان رفته؛ اگر افتخار نمیکنید، به ترحم شما هم نیازی نیست.
رهبر انقلاب درباره این رفتار مادر میگویند: «هر بار از زندان میآمدم بیرون، میشنیدم که مادرم برخوردهایش اینطوری بوده، مقدار زیادی از خستگی من درمیآمد.»
«خانم میردامادی »وقتی برای دیدار پسرانش به زندان میرفت، مادرانه حرف نمیزد و از رنجی که میکشید واگویه نمیکرد. آنان را به کوتاه آمدن در فعالیتهای سیاسی تشویق نمینمود. کلمهای نمیگفت که روحیه پسرانش را بلرزاند.
با مأموران زندان در بیرون یا درون اتاق ملاقات بیاعتنا رفتار میکرد و زبانش تند و تیز بود. پسر کوچکش، «سید محمد حسن»میگوید: «شیری که مادرمان به ما داد با نفرت از پهلوی عجین بود.»
بانو خدیجه در قبال پدیدههای سیاسی، منشی روشنبینانه داشت؛ زمانی که پسرش(سیدعلی خامنهای) مباحثی را در سخنرانیهای خود آغاز کرد که طرفداران زیادی از جوانان، روشنفکران و دیگر طبقات مردم پیدا کرد، بانو خدیجه نیز به پای سخنان پسر مینشست و با چشم قبول به آن مینگریست. بی آنکه از حضور هزاران نفر در پای منبر فرزندش هیجانزده شود، حرفهای او را تصدیق میکرد و از این بابت تشویقش میکرد.
«خدیجه میردامادی »چندین بار به عتبات سفر کرد که همگی آنها پیش از کودتای ۱۳۳۷ش عبدالکریم قاسم بود.
در آخرین سفر (۱۳۳۶ش) سیدعلی و سیدمحمدحسن نیز همراه او بودند.
«کربلایی خانم میردامادی» دو بار به سفر حج رفت. بار نخست، با ارثیهای که از ماترک پدر دریافت کرد (حدود ۳۵۰۰ تومان) در اواسط دهه چهل راهی خانه خدا شد. دیگر بار، پس از انقلاب در ۱۳۶۱ش همراه پسر و عروسش (همسر سیدهادی) به مدینه و مکه مشرف گردید.
«حاجیه خدیجه میردامادی» مرجع برخی از زنان محل یا شهر بود. برای حل اختلاف تا پرسش از مسائل شرعی، و طلب استخاره تا درخواست دعا برای گشایش مشکلات به او مراجعه میکردند. وی با گشادهرویی آنان را میپذیرفت. این مراجعات پس از انقلاب بیشتر شد. زنها با این امید که پسران خانم میردامادی توان حل مشکلات آنان را دارند، پیش او میآمدند. وی نیز با تماسهای تلفنی، گاه به زبان خوش و گاه با عتاب از پسران دستاندرکارش خواستار گشایش امور مراجعین میشد.
«حاجیه خدیجه میردامادی »در۱۵ مرداد ۱۳۶۸ بر اثر سکته قلبی درگذشت وقبرش در حرم امام رضا(ع)، کنار همسرش واقع است.
سئوال خبرگزاری فارس:در مورد نقش بانوان در پیروزی انقلاب اسلامی توضیح بفرمایید؟
بانو میردامادی: نقش زنان بسیار مهم بود، تا حدی که در مشهد ناظر بودیم که بسیاری از تظاهرات و راهپیماییهای اقصی نقاط مشهد تئسط زنان برگزار می شد که بسیار باشکوه و امیدوارکننده بود اگر پایم درد نمیکرد ما نیز گاهی میرفتیم دعا و گریه میکردیم تا انشاءالله زودتر این حکومت [جمهوری اسلامی] سر پا شود.

خانمهایی بودند که به خاطر انقلاب از خانه، شوهر و زندگی خود دست کشیدند چرا که ۶ ماه یا یک سال در تظاهرات بودند البته در برخی موارد شوهران آنها راضی نمیشدند و میگفتند شوهرمان به ما سیلی زده است، اما برای خدا آن را قبول میکنیم تا به تظاهرات برویم. [چون] امام فرمودند که زنها هم باید بروند و جایز است شما اگر اجازه نمیدهید، ندهید.
الان هم چند سال است که در تحرک، کار و خدمت هستند و اشخاص زیادی مانند این زنان هستند که به انقلاب خدمت کردهاند، برخی همان روزها دستگیر شده و دو، سه روز آنها را زندان نگه داشتند اما بچهها و فرزندان آنها رویه مادرانشان را پیش گرفتند و شوهرانشان برگشتند و متدین و متنبه شدند.
*۳۰ سال از خدا خواسته بودم حکومت پهلوی را سرنگون کند
ما خودمان ۳۰ و ۲۰ سال دعا میکردیم و از خدا میخواستیم که این حکومت پهلوی را سرنگون کند و کسی را برساند که به داد ما برسد.
*دیدار «مادرِرهبرانقلاب»با «همسر امام خمینی» در مشهد

امام که به ترکیه تبعید شدند، خانمشان به منزل ما در مشهد آمدند من گریه کرده و گفتم: از حضرت رضا بخواهید که خدا آقا را نجات دهد. گفتند: برای همین کار به مشهد آمدهام . گفتم: برای این کار نذری کنید و ختمی بگیرید که گفتند: همه این کارها را کردهام.
مادرِرهبرانقلاب می گوید:من خودم در این ۲۰ سال مدام گریه میکردم، جوانها را به زندان میبردند اگر بچههای خودمان را به زندان میبردند کارم دعا بود و به هیچکس هیچ چیز اظهار نمیکردم.
- از وظایف مهم بانوان تربیت فرزند صالح و مؤمن و متقی است در این باره نظر خود را بفرمایید؟
بانو میردامادی: رابطه زن با اولادش خیلی مهم است، تابستان سال گذشته ۲۰۰ خانم از کرمان و رفسنجان به برای دیدن ما به اینجا آمدند و بچههای خود را زیر آفتاب و روی زمین گذاشته بودند آنها را موعظه کرده و گفتم به فرزند خود ظلم نکنید تا فرزندتان ظالم نشوند، رحم کنید تا فرزندانتان رحمدل شوند، به فرزندان خود دروغ نگویید تا آنها هم دروغ نگویند، مال حرام به فرزندان خود ندهید، غذای نجس به بچههای خود ندهید، بچهها را فقط تشویق به درس خواندن نکنید بلکه به امور دین هم تشویق کنید، ما از کوچکی برای فرزندانم قصه انبیا و قصص قرآنی میگفتیم.
*مادر در اولاد تأثیر بسیاری دارد
البته مراقب بودیم تغییر و تبدیل در آن ندهیم و واقع آن را بگوییم، نصیحت، موعظه، ظلم نکردن و دروغ نگفتن بسیار مهم است و مادر در اولاد تأثیر بسیاری دارد.
من هم بچههای خود را همینطور بزرگ کردم و همیشه [به فرزندانم] میگفتم که رحم داشته باشید و کسی را اذیت نکنید، در کوچه بچهای را اذیت نکنید، درِ خانه مردم را نزنید و به مردم اذیت نرسانید.
-اگر در رابطه با خاطرات انقلاب و فعالیتهای آقای خامنهای در انقلاب خاطرهای دارید، بفرمایید؟
بانو میردامادی: بچههای ما در انقلاب خیلی فعالیت کردند، قبل از آنهم زندان بودند، «آسیدعلی ۵، ۶ بار در زاهدان، تهران و مشهد به زندان رفت»
[از ساواک] میآمدند و در خانه و جلوی ما او(آسیدعلی) را میگرفتند و میبردند و مدتها از آنها بیخبر بودیم، این بچههایمان در زندان خیلی صدمه کشیدند و بعد از آن هم الحمدالله انقلاب شد.
[زمان] تظاهرات آنها مدتی از خانه بیرون رفتند و خانوادههای خود را هم از خانههای خود بیرون بردند و در جاهایی مخفی شدند، شبها مخفی بودند و روزها به مجامع و مجالس و بیمارستانها و حسینیهها میآمدند و سخنرانی میکردند بعد هم که الحمدالله پیروزی آمد.
* فرزندانم برای وجود امام عزیزمان کار میکردند
[بعد از انقلاب] فعالیت آنها شروع و بیشتر شد، همه آنها به تهران رفتند و الحمدالله برای وجود امام عزیزمان و برای آمدنشان [کار کردند].
روزی که شاه از ایران رفت مردم جشن گرفتند و شیرینی و نقل پخش کرده و تبریک میگفتند و روزی هم که امام تشریف آوردند همینطور بود، در مشهد مجالس زنانه و مردانه و تظاهرات خوبی گرفتند.
در ۲۲ بهمن آقای خامنهای کجا بودند؟
بانو میردامادی: تهران بودند؛ آنجا با مرحوم شهید بهشتی و آقایان دیگر به صورت مخفیانه کمیته و حزب را تشکیل داده بودند و دیگر الحمدالله همه چیز مرتب شد.
-خودتان از زمان انقلاب خاطرهای دارید؟ قبل از انقلاب چگونه به عنوان یک مادر توانستید این همه مشکلات را تحمل کنید؟
بانو میردامادی: خداوند صبر میدهد و البته ما هم به رحمت خدا امیدوار بودیم؛ یک روز به «آسیدعلی »گفتم : مادر جان! مردم مشغول دنیا هستند و به مسافرت مکه، شام و خارج میروند و عروسی میکنند، راحتی دارند اما بدن ما همهاش میلرزد که الان میآیند و شما را میگیرند!.
تلفن میکردیم و از منزلشان خبر میگرفتیم، دو مرتبه از خانه ما او را بردند، وقتی این حرفها را به پسرم زدم گفت: «مادر همه آنها زندگانی حیوانی است که انسان بخورد و بچرد، زندگانی اشخاص عاقل و متدین این نیست که انسان فقط به فکر این دنیا باشد و باید به فکر دینمان هم باشیم.»
*فرزندانم از اول تابع، مقلد و پیرو امام خمینی بودند
روز دیگری هم پدرشان گفت این قدر که تردد در منزل شماست و جمعیت میآید و میرود خطر دارد، گفتند که اگر امام دستور بدهند که خودت را به کشتن بده من این کار را انجام میدهم؛ همه آنها از اول تابع، مقلد و پیرو امام بودند.
از آقای خامنهای«آسیدعلی » هم خاطره دارید؟

بانو میردامادی: خیلی خاطره دارم؛ مخصوصا از تهران؛ یک دفعه هر سه آنها -همزمان-در زندان بودند؛ هم سیدعلی، هم سیدهادی و هم حسن در تهران و زندان بودند.
* برای دیدن فرزندانم تنها در خیابانهای تهران میگشتم
من دو ماه یکمرتبه، در عرض یک سال تهران میرفتم؛ تنها. خیابانها را میگشتم. هر جا که نشانی میدادند میرفتم...

سیدمحمد ما -خدا او را حفظ کند- ماشین داشت. مرا به زندان قصر میبرد البته برای دیدن بچه هایم به زندان کمیته، باغ مهران، خیابان میکده و جاهای خوفناک میرفتم تا شاید آنها را ببینم. «حسن »مان را دو بار دیدم، اما [سیدعلی و سیدهادی]... را ندیدم.
*سید علی گفت مادر جان! از دعاهای شما بود که زندانم کوتاه شد
«آسیدعلی» ما هشت ماه زندان بود و بعد از اینکه آزاد شد گفتم «مادر! من خیلی دعا کردم و ختمها گرفتم و کارها کردم و خواب عجیبی دیدم؛ حضرت رضا را به خواب دیدم که ایشان دست خود را به روی قلبم کشیدند و قلبم آرام گرفت»؛ گفت: «مادر جان از همین دعاهای شما بود که هشت ماه طول کشید قرار بود من هشت سال در زندان بمانم.»
۲۰سال انتظاری کشیدم برای پیروزی انقلاب
مادرِرهبرانقلاب می گوید:این جمهوری اسلامی برای هیچکس مثل من عید نشد، هیچ کس به اندازه من نبود که ۲۰ سال ـ یا شاید کم ـ انتظار بکشند و الحمدالله چشمش به این انقلاب و به این پیروزی روشن شود؛ ما دائماً امام خمینی را دعا میکنیم و حاضرم از عمر خود به ایشان بدهم؛ خدا انشاءالله امام را حفظ کند.
خوابی که رهبرانقلاب«مادرش» تعریف کرد ،امام گفت«تو یوسف میشوی»
حاجیه خانم میردامادی می گوید:یک روز «آقا سیدعلی» ما به اینجا آمد و گفت که یک خوابی دیدهام، خواب دیدهام که امام مرحوم شدهاند و ما داریم ایشان را میبریم و جمعیت زیادی بود که از شهر بیرون رفتیم و بعد جمعیت کم شدند و روی بلندی رفتیم و جنازه را هم به روی بلندی بردیم،دیدم که مردم ساکت هستند اما [من] از علاقهای که به امام داشتم از شدت ناراحتی به پاهای خود دست میزنم و راه میروم و خودم را میزنم؛ آن بالا هم که رسیدیم از آن علاقهای که داشتم گفتم بگذار روی امام را ببینم، وقتی روی امام را پس زدم، امام سرشان را بلند کردند و با انگشت اشاره کردند و دو مرتبه فرمودند «تو یوسف میشوی».
مادرِرهبرانقلاب:وقتی این خواب را برای من نقل کرد، من یک تعبیر خوبی کردم،گفتم «حضرت یوسف» هم در زندان بود و «تو هم از بس که به زندان میروی مانند حضرت یوسف میمانی.»
این خواب مدتها گذشت تا آن سالی که سیدعلی برای ریاست جمهوری انتخاب شد، یکی از علمای تهران این خواب سیدعلی را به یاد آورده بود و به تهران آمده و گفته بود، دیدید تعبیر این خواب چه بود، تعبیرش این بود که وقتی حضرت یوسف هم از زندان درآمد «عزیز مصر »شد.
*ماجرای خدمت آیتالله خامنهای در مسجد گوهرشاد
یک بار دیگر هم [سیدعلی] آمد گفت خواب دیدهام من در مسجد گوهرشاد یک مشغولیتی دارم و کارهایی مانند تزئین دیوارها و کار خیلی مشکلی انجام میدهم؛ بعد گفتند که پیامبر و حضرت امیر آمدند و نگاه کردند، من ایستاده بودم و دیدم پیامبر با حضرت امیر وارد شدند و پیامبر خیلی با جلالت بودند و حضرت امیر مانند نوجوانی کنار پیغمبر بودند، من هم کنار حضرت امیررفتم و گفتم: «یا امیرالمؤمنین به حضرت رسول(ص) بفرمایید که من از این کار خسته شدهام و میخواهم دست بردارم، حضرت امیر(ع) هم گفتند یا رسولالله سیدعلی میگوید من خسته شدهام، پیامبر فرمودند«نخیر باید مشغول باشند و ادامه بدهد.»
سیدعلی میگفت من در خواب یک قوتی گرفتم و بیدار شدم و دیدم فعالیتم برای همین خدمت به اسلام و تبلیغ و همین است که مردم به منزل من میآیند و به آنها راهنمایی میکنیم؛ این هم یک خواب ایشان بود. /۲۷خرداد ۱۳۹۳ خبرگزاری فارس.
منصوره خجسته باقرزاده متولد۱۳۲۶– پدر وی، حاج محمداسماعیل خجسته باقرزاده از کاسبان مشهد بود. منصوره توسط خدیجه میردامادی، مادر آقای خامنه ای به وی معرفی شد و در پاییز ۱۳۴۳ در سن ۱۷ سالگی توسط (عاقد)آیت الله سید محمدهادی میلانی به عقد سیدعلی خامنهای درآمد-یعنی آقای خامنه ای درسن۲۵سالگی ازدواج نموده اند-رهبرانقلاب متولد ۱۳۱۸ می باشد.

حاصل ازدواج آنها، ۴ پسر و ۲ دختر است. فرزندان وی سید مجتبی (متولد ۱۳۴۸) سید مسعود(متولد ۱۳۵۳) سید میثم(متولد ۱۳۵۷) سیده بشری (متولد۱۳۵۹) سیده هدی (متولد ۱۳۶۰) هستند.

رهبرانقلاب چهار فرزند پسر دارند که هر چهار نفر، طلبه و معمم هستند و حقیقتاً هم درس میخوانند.

از سمت راست : حجج السلام سید میثم و سید مصطفی، آیت الله مجتهدی و حجج السلام سید مجتبی و سید مسعود
«سید مصطفی» آقازاده بزرگ آقا همان سال اول ازدواجشان که طلبه قم بودند، الان هم قم هستند خانهای اجاره کرده بودند و مستأجر بودند – الان هم مستأجرند – ما را یک روز برای ناهار دعوت کردند. ما رفتیم منزل ایشان. یک سال از ازدواج ایشان نگذشته بود، ماههای اول ازدواج ایشان بود. ما هم یک گلدان معمولی خریدیم و رفتیم که دست خالی نرویم. من واقعاً تعجب کردم که آیا این خانه، خانه یک تازهداماد است؟
حجت الاسم احمدمروی(مسئول-سابق- بیت رهبری ،تولیت فعلی حرم امام رضا)می گوید:حالا نه خانه فرزند رهبر انقلاب و مقام اول کشور، حتّی خانه یک تازهداماد هم این نیست. یعنی یک خانه تازهداماد، بالاخره یک زرق و برقی دارد؛ تا مدتها این زرق و برق خانه تازهداماد و خانه تازه عروس، هست.

من توی خانه اینها، واقعاً همان زرق و برق معمولی یک تازهداماد و یک تازه عروس را ندیدم. بسیار زندگی معمولی، دوتا فرش ماشینی، آن هم نه سه در چهار چون من دقت داشتم به این چیزها. دور و بر خودم را نگاه میکردم. حواسم بود و تا آنجا که میتوانستم، رصد میکردم اوضاع و احوال خانه را. دو تا فرش شش متری انداخته بودند، دور خانه هم موکت بود و دو سه تا پشتی ابری معمولی، نه مبلمانی، نه زرق و برقی. زندگی ساده و خوبی در آقازادههای ایشان سراغ داریم.

سیدمیثم خامنه ای
آقازادهها در دفتر مسئولیتی ندارند. فقط در نشر آثار همکاری دارند والان هیچ کدام از آقازادهها مسئولیتی ندارند. جایی هم مشغول نیستند. ممحّض در درس و کار طلبگی هستند. درس میخوانند و انصافاً هم درسشان خیلی خوب است. خیلی خوب پیشرفت کردهاند.

مصباح باقری - استاد دانشکده مدیریت دانشگاه امام صادق - فرزند آیتالله باقری کنی( برادرزاده آیتالله مهدوی کنی) داماد رهبر انقلاب، سیدمیثم خامنهای و فرزند وی
سیدمجتبی خامنهای
خود آقا مصطفی که الان سطوح عالیه را در قم تدریس میکنند. ایشان مکاسب و کفایه در قم تدریس میکنند.”

حجت الاسلام سید مصطفی خامنه ای

حجه الاسلام سید میثم خامنه ای در کنار پدر همسرش آقای لولاچیان

حجه الاسلام سید مسعود خامنه ای در کنار پدر همسرش حضرت آیت الله خرازی

کوه آبیدر ـ سید مسعود و سید میثم در کنار پدر در سفر مقام معظم رهبری به استان کردستان