نام شاه درامریکا"دیوید نیوسام"بود/ماجرای تحقیرشاه درامریکا
درامریکا«شاه» را به نام «دیوید نیوسام» در بیمارستان بستری کردند و در تمام پروندههای پزشکی نام ایشان دیوید نیوسام درج شده بود.پاسوردش هم باهمین نام صادرشده بود!
ما در نیویورک در یک فرودگاه دورافتاده و متروک نظامی به نام پایگاه «لادردیل» فرود آمدیم که حالا از آن برای نشستن و برخاستن هواپیماهای کشاورزی سمپاشی استفاده میکنند.
«اردشیر زاهدی،دامادشاه»می گوید:در فرودگاه یک مأمور گمرک و یک مأمور اداره کشاورزی آمریکا سراغمان آمدند تا مطمئن شوند کالای قاچاق یا گل و گیاه و نباتات دیگر همراه نداریم.

برخورد آنها بسیار زشت بود و حتی بلااستثنا ما را تفتیش بدنی کردند. اعلیحضرت که از این برخورد بسیار عصبی بود خطاب به آنها گفت: «من شاه هستم» که یک سال قبل رئیس جمهور «کارتر» جلوی پایم فرش قرمز پهن میکرد!.
ما را بر عکس انتظار به بیمارستان مموریال نیویورک نبردند بلکه به بیمارستان دانشگاه کورنل که مخصوص تعلیم و تربیت نوپزشکان و مبتدیان است بردند. این بیمارستان که به مرکز پزشکی کورنل معروف است از بیمارستانهای درجه سوم نیویورک و بسیار کثیف و پرازدحام بود.

نام «شاه »درامریکا
شاه را به نام «دیوید نیوسام» در بیمارستان بستری کردند و در تمام پروندههای پزشکی نام ایشان دیوید نیوسام درج شده بود.
سفیرسابق ایران درامریکامی گوید:من با آنکه ۲۵ سال تمام در کنار پادشاه بودم تا آن لحظه اطلاع نداشتم که اسم آمریکایی اعلیحضرت و نام ایشان در گذرنامه آمریکایی ایشان دیوید «نیوسام» است! اتاق شاه در طبقه هفدهم بیمارستان بود و اتاقی هم در کنار آن برای شهبانو در نظر گرفته بودند.

در بیمارستان دانشگاه کورنل مدیران بیمارستان و پزشکان و حتی پرستاران مانند کفتارو لاشخور به دور شاه ریختند و در حالیکه به شاه به چشم یک طعمه پولدار نگاه میکردند هر یک کوشیدند تا از این مریض در حال موت سودی نصیب خود سازند!

اول از همه مدیر بیمارستان مراجعه کرد و ضمن آرزوی بهبودی برای شاه اظهار داشت بیمارستان کورنل برای تجهیز بخش سرطان خود نیاز به یک میلیون دلار کمک اعلیحضرت دارد. معنای این حرف اشکار بود و آنها برای شروع معالجات شاه یک میلیون دلار میخواستند. این یک باجگیری آشکار از پیرمردی در حال مرگ بود.
شاه که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد چارهای جز پرداخت این پول نداشت. تعدادی از پزشکان نظیر دکتر «کولمن» هم که برای شیمی درمانی اطراف شاه جمع شده بودند به بهانههای مختلف اعلیحضرت را تیغ میزدند.

هر چند دقیقه یک بار پزشک جدیدی در حالیکه پروندهای در زیر بغل داشت وارد اتاق شاه میشد و چند سئوال پزشکی از او میکرد و دستی به سر و روی شاه میکشید و نبض او را میگرفت و میرفت.
ما بعداً دلیل مراجعه این همه پزشک را فهمیدیم. هر یک از آنها برای معالجه چند دقیقهای به شاه و احوالپرسی از او – که اسم این کار را ویزیت و معاینه میگذاشتند – چند هزار دلار طلب میکردند!
پس از رفتن نخستوزیر، اعلیحضرت(شاه) که کمی روحیهشان بهتر شده بود به عنوان شوخی گفتند:
این هم نخستوزیر است، «هویدا »هم نخستوزیر بود! نخستوزیر باهاما دختران زیبا را اطراف خود جمع کرده است در حالی که « هویدا» مردان گردن کلفت را دور خود گرد میآورد!»
همه از این شوخی به خنده افتادیم. (اشاره شاه به سوءاخلاق جنسی هویدا بود).
اما خانم فریده دیبا (مادر فرح) ناراحت شدند و گفتند: اعلیحضرت در حالی که سگهای خود را با هواپیمای اختصاصی به خارج آوردهاند نباید اجازه میدادند هویدا و سایرین در ایران بمانند و به دست انقلابیون بیفتند.
شهبانو در«باهاما» عاشق یک مردی شده بود
در مدت اقامت در باهاما دعوای سختی میان شاه و شهبانو پیش آمد و علت آن هم توجه زیاد شهبانو به «رابرت آرمائو» بود.
«رابرت آرمائو» که جوان خوش قیافه و بلندبالایی بود شبها شهبانو را به خارج از اقامتگاه میبرد تا ایشان را به نمایشهای شبانه گوناگون ببرد و از اندوه و افسردگی نجات دهد.
آرمائو ۲۸ سال داشت و پرتغالی تبار بود. او از زمانی که راکفلر فرماندار نیویورک شد با او آشنا شده و به خدمت بنیاد راکفلر درآمده بود.
عشق «رابرت آرمائو»به فرج بعدازمرگ شاه بیشترشد
«رابرت آرمائو» همچنان به فرح عشق می ورزید، پس از مرگ شاه هم مدت دو سال تمام در کنار شهبانو و فرزندان شاه باقی ماند تا به اوضاع زندگی آنها در آمریکا و اروپا سر و سامان بدهد.
باید بگویم که بدون اقامت «آرمائو» سلامت شاه و همه ما در معرض خطر قرار داشت.
قاضی دادگاه انقلاب (آیتالله) خلخالی برای سر شاه و شهبانو جایزه تعیین کرده بود و حفظ جان ما در آن شرایط در باهاما (سرزمینی که در آن مافیا حاکم بود) از شاهکارهای آرمائو محسوب میگردید.
آرمائو یک سرباز سابق نیروی دریایی آمریکا به نام «مارک مرس» را استخدام کرده بود تا سایه به سایه شاه راه برود و به طور ۲۴ ساعته همراه او باشد.«مارک مرس» از مأموران نابغه (FBI) بود که در گروهان ویژه پلیس به نام «جان پاسها» مأموریتش حفظ جان شخصیتهای عمده سیاسی بود.
او تا پایان عمر اعلیحضرت مثل یک دوقلوی به هم چسبیده همراه شاه بود و آن طور که شنیدم قبلاً بادیگارد پرزیدنت نیکسون و پرزیدنت جانسون بوده است.
«مارک مرس» علاوه بر سلاح بغلی یک مسلسل کوچک دستی از گردن آویخته بود و دور کمرش هم یک قطار فشنگ داشت و در جیبهایش هم نارنجک و بعضی سلاحهای کوچک را نگه میداشت و آن طور که خودش میگفت: «یک زرادخانه متحرک بود!»
رابرت آرمائو خیلی از قابلیتهای وی تعریف میکرد و میگفت او میتواند به تنهایی یک لشکر را از پای دربیاورد!مارک مرس وقتی با آن بازوان ستبر و درهم پیچیده و آن هیکل قوی و چهارشانه و قدبلند در کنار شاه که به علت بیماری بسیار لاغر و تکیده شده بود قرار میگرفت مثل پدری به نظر میرسید که با کودک خود راه میرود.
«مارک مرس» به قدری تنومند و «شاه» به قدری نحیف(لاغر) بود که«مارک مرس» میتوانست شاه را در بغل خود بگیرد و پنهان کند!
مارک مرس خیلی مأموریت خود را جدی گرفته بود و حتی شبها در پشت در اتاق محمدرضا شاه میخوابید و هرکس ولو شهبانو میخواست با شاه ملاقات کند باید از سد مارک مرس میگذشت!
مارک مرس مأموری وظیفهشناس و بسیار با حس مسئولیت بود و نسبت به خانواده پهلوی چنان تعصب نشان میداد که وقتی در پاناما بودیم و فرزندان اعلیحضرت برای دیدار خانواده به آنجا آمده بودند،
یک سرباز پانامایی از شاهزاده فرحناز خواهش بیادبانهای کرده بود مارک مرس آن سرباز را حسابی کتک زد و باعث درگیری زیادی شد.حتی «مانوئل نوریهگا »رئیس گارد ملی پاناما به این کار اعتراض کرد و همه سربازان خود را از اطراف اقامتگاه شاه جمعآوری کرد و به شاه گفت:
این سرباز حرف بدی نزده، بلکه مؤدبانه از دختر شما دعوت همخوابگی نموده است و این امر در بعضی از کشورها معمول و مرسوم است!
البته دستمزد چنین شخصی (مارک مرس) بسیار بالا بود و شاه و شهبانو علاوه بر دستمزد کلان مخارج او را هم میپرداختند. تعدادهمراهان شاه درباهاماتعداد همراهان اعلیحضرت در «باهاما »مجموعاً ۲۰ نفر بود و هزینه اقامت این افراد در باهاما به شبی ۱۰ هزار دلار میرسید.
خانم فریده دیبا با این افراد بسیارمخالف بود و مرتباً به اعلیحضرت شکایت میکرد که چرا ما باید این افراد را نزد خود نگه داریم و مخارج آنها را بدهیم؟!
باج خواهی ازشاه درباهاما
در این موقع ماجرایی پیش آمد که موجب گردید مخارج حفاظت از جان شاه افزایش پیدا کرد.هر اتفاقی که روی میداد مسئولان باهاما – که عدهای مافیایی بودند – آن را بهانه قرار داده و از شاه تقاضای پول میکردند.در اطراف شاه علاوه بر «مارک مرس» چند بادی گارد دیگر آمریکایی هم بودند که توسط آرمائو استخدام شده بودند.اما بعد از آنکه یاسر عرفات رهبر چریکهای فلسطینی برای تبریک پیروزی انقلاب اسلامی و دریافت کمکهای مالی به تهران رفت و با (آیتالله) خمینی ملاقات کرد روزنامههای ایران نوشتند که «یاسر عرفات» در مذاکرات تهران قول داده است تا عدهای را برای ترور شاه و خانوادهاش به باهاما بفرستد!
انتشار این خبر موجب نگرانی شاه شد و از نخستوزیر باهاما تقاضای کمک کرد. سر «پیندلینگ» فوراً ۳۰ نفر از مأموران زبده پلیس محلی باهاما را مسئول مراقبت از اطراف اقامتگاه شاه و همراهان ایشان کرد، ولی به آرمائو گفته بودند که «نمیتوان این عده را با یک شام و غذای معمولی راضی نگه داشت، و باید حقوق آنها را پرداخت(اضافه شود)!»
شاه یک روز با عصبانیت به« سرهنگ نویسی» و «سرهنگ جهانبانی» توپید و به درستی به آنها گفت: «شما مسئول حفظ جان من هستید، در حالی که در اینجا باید برای حفظ جان شماها هم پول بپردازم!» و بعد خواستار رفتن آنها از باهاما شد.
اعلیحضرت یک روز متوجه شد که مسئولان باهاما برای مدت کوتاه اقامت ما در باهاما و مخارج سربازان محافظ اقامتگاه و سایر خدمات یک میلیون دلار پول طلب میکنند!
معلوم بود که شاه و همراهان ایشان به منبع درآمدی برای مجمعالجزایر باهاما تبدیل شدهاند و رهبران مافیایی باهاما قصد سرکیسه کردن شاه را دارند.
شاه که از سرکیسه شدن خود توسط مسئولان باهاما عصبانی بود به آرمائو دستور داد تا عذر همه اطرافیان را بخواهد.
آرمائو همانطور که عادت همه آمریکاییان است و حتی با پدر و مادر خوشان هم تعارف ندارند به همه گفت که فقط کسانی میتوانند همراه شاه بمانند که خودشان قادر به تأمین مخارجشان باشند!بدین ترتیب بقیه بازماندگان از سفر مراکش یعنی لوسی پیرنیا و سرهنگ نویسی و سرهنگ جهانبینی هم ما را ترک کردند.
به جای کسانیکه از باهاما رفتند فرزندان شاه برای دیدن پدر و مادرشان از آمریکا به باهاما آمدند. فرزندان شاه (رضا، فرحناز، علیرضا و لیلا) در آمریکا تحصیل میکردند. موقعی که فرزندان شاه به باهاما آمدند پسر «پیندلینگ»نخستوزیر باهاما اطلاع داد که مجبور است اقدامات تأمینی و حفاظتی را افزایش دهد و بر تعداد مأموران امنیتی بیفزاید.
این حرف به معنای آن بود که نخستوزیر باهاما خواب جدیدی برای جیب شاه دیده است و شاه باید پول بیشتری بپردازد.
کم کم صورتحساب شاه از مرزیک یک میلیون دلار گذشت و شاه متوجه شد که نمیتواند در باهاما بماند.
مارک مرس که فردی متخصص و آگاه بود به شاه اطلاع داد مقامات باهاما از وضع خوب مالی شاه مطلع هستند و ممکن است حتی با ترتیب دادن یک حادثه ساختگی گروگانگیری پولهای هنگفت را مطالبه کنند و با مافیای باهاما بر سر تحویل دادن شاه به معامله بپردازد!
در باهاما برای یک گیلاس آب خالی هم تقاضای پول میکردند درگیرلفظی شاه با محافظش در«باهاما»سر «پیندلینگ» یک کلاهبردار واقعی بود و معلوم بود این پولها را با شرکای خود در دولت تقسیم میکند.
او یک روز شخصاً به اعلیحضرت مراجعه کرد و گفت یک مشکل شخصی برایش پیش آمده و نیاز به دویست هزار دلار پول نقد دارد و مطمئن است اعلیحضرت این پول را به او خواهد داد اعلیحضرت که متوجه شده بود «پیندلینگ» قصد سرکیسه کردن ایشان را دارد به نخستوزیر باهاما گفت:
«رفتار شما شبیه یک جنتلمن نیست!» و سر «پیندلینگ» هم با وقاحت و بیادبی به اعلیحضرت گفت:
«شما هم که افسران و نظامیان خود را با بیرحمی رها کرده و به خارج گریختهاید یک جنتلمن نیستید!»
این اتفاق موجب بروز کدورت در روابط اعلیحضرت و نخستوزیر باهاما گردید و دیگر ماندن ما در باهاما به صلاح نبود.
مصاحبه «آیت الله خلخالی» موجب وحشت «شاه» شد وهزینه حفاظت رابالابرد.
در این میان اخبار منتشر شده در مطبوعات بینالمللی روز به روز شاه و شهبانو را بیشتر مضطرب میکرد. از تهران خبر میرسید که قاضی دادگاه انقلاب دستور ترور شاه، شهبانو، فرزندان شاه و والاحضرت اشرف را صادر کرده است.شاه و افراد خانوادهاش در دادگاه انقلاب تهران غیاباً به مرگ محکوم شده بودند و قاضی دادگاه از همه انقلابیون در سراسر جهان خواسته بود که برای کشتن این افراد اقدام کنند و در قبال کشتن هر یک از آنها یک میلیون دلار جایزه دریافت کنند!
این خبر شاه و شهبانو را به وحشت انداخت و شاه به درستی میگفت:
«هر یک از محافظین ما در واقع یک خطر بالقوه هستند و ممکن است به خاطر این پول زیاد ما را بکشند تا از قاضی دادگاه تهران جایزه بگیرند!» هر خبری که منتشر میشد ناراحت کننده بود.
شکوه شاه ازرئیس جمهورفرانسه
ژیسکاردستن رئیسجمهوری فرانسه که از زمان شروع کارش در وزارت دارایی فرانسه با ایران مرتبط بود و از سفارت ایران در پاریس هدیه میگرفت و موقعی که وزیر دارایی فرانسه شد برای عقد قراردادهای اقتصادی میان تهران و پاریس چاپلوسی اعلیحضرت را میکرد و ساعتها پشت در اتاق کار اعلیحضرت میایستاد تا او را به داخل راه بدهند حالا در اظهارات جدیدش به دولت انقلابی ایران تبریک میگفت و شاه را محکوم و از همه بدتر متهم به زیر پا گذاشتن حقوق مردم ایران میکرد.

رؤسای جمهوری و پادشاهان کشورهایی که برای سالهای طولانی جزو دوستان صمیمی شاه بودند و از ایشان قالیچههای نفیس و خاویار دریای مازندران هدیه میگرفتند حالا در اظهارات رسمی شاه را محکوم کرده و مورد انتقاد قرار میدادند. آری! حقیقت این است که دنیای سیاست فوقالعاده بیرحم است و بیرحمی خود را در روزهای آخر سلطنت به شاه ایران نشان داد.
مشاوره-روانشناسی