علما و فقهای مشهور و نقش آنان در دربار صفویان

 

در شماره‏هاى گذشته، به بررسى روابط و مناسبات علماى شیعه با سلاطین صفوى و نیز به ارزیابى اتهاماتى که در این زمینه مطرح شده، پرداختیم . اینک در این شماره به معرفى علما و فقهاى مشهور در دربار صفوى و وظائف و نقش مذهبى و اجتماعى آنها در آن عصر مى‏پردازیم . 
دربار صفویه مجمع علما و فقهاى بزرگ بود . آنان علاوه بر جذب علما و مجتهدان ایران، علماى مشهور و مهمى را نیز از عراق، سوریه و جبل عامل دعوت کردند . 
تجمع این علما در تبیین بیشتر رسالت نبوى و ولایت علوى و نهادینه کردن اصول فکرى تشیع، فقه، احکام، معارف و قوانین مکتب شیعه دوازده امامى و گسترش مکتب اهل بیت علیهم السلام نقش بسزا داشته و سبب تالیف و ترجمه صدها کتاب ارزنده علمى و فقهى، فلسفى و کلامى شده است . به تعبیر «عیسى صدیق‏»: 
«آثار مهمى که در رابطه با معرفى فرهنگ تشیع در عصر صفویه تالیف شده، به اندازه همه اعصار و قرون بود» که فشرده آن در پى خواهد آمد . 
در راس اقدامات مهم علما در عصر صفویه، نخست مى‏توان سه کار عمده و مهم را بر شمرد: 
1 . رسمیت دادن به مذهب شیعه دوازده امامى و آن را دین رسمى مملکت پهناور ایران قرار دادن . 
2 . نهضت علمى و فرهنگى به منظور ترویج مکتب شیعه به وسیله تالیف کتاب و تدریس . 
3 . تاسیس مدارس و حوزه‏هاى علمیه براى پرورش طلاب، مدرس، مبلغ، فقیه، محدث، حکیم و متکلم . 
هر یک از این کارها خود به تنهایى داراى اهمیت فراوان سیاسى، اجتماعى و فرهنگى است و ارزش آن را داشت که علما خود را به آب و آتش بزنند و به هر قیمتى هم شده، با حکام و سلاطین کنار بیایند تا این خواسته‏ها را به کرسى بنشانند، حتى اگر سلطان جور و ناحق باشند و معتقد به مذهب شیعه نباشند، زیرا این عمل تاسى به امام هشتم امام رضا علیه السلام بود که با پذیرش ولایت‏عهدى خلیفه غاصب و گذاشتن جانش بر سر این کار، توانست‏شیعه و مذهب اهل بیت علیهم السلام را در سطح مملکت پهناور آن روز اسلام، مطرح سازد و برترى فقهى و فرهنگى و اعتقادى آن را اثبات کند و بدین وسیله شیعه را از انزوا و مخفیگاه خارج سازد و جلوى انشعاب‏هاى بیش‏تر در فرق شیعه را بگیرد، تا چه رسد به همکارى علما با صفویه که خود را شیعه دوازده امامى مى‏خواندند و آماده هرگونه ترویج از آن بودند (حال به هر قصد و نیتى که داشتند) . 
علما و فقها در عصر صفویه علاوه بر ارشاد سلاطین در خط رسمیت تشیع دوازده امامى و کنترل آنان در راه ترویج احکام و فرایض و اصول دین و تعدیل آنان مى‏بایست در جبهه‏هاى دیگرى نیز بجنگند، که مبارزه با جبهه افراطى علو و صوفیگرى از جمله آنها بود . 
1 . مبارزه با خط سیر تصوف 
پیدایش مکتب‏هاى تصوف تحت‏حمایت عثمانیها مبتنى بر عشق على علیه السلام یا در بعد سیاسى و انقلابى شیعه سربه‏دارى و حرکتهاى بعد و تاویلهاى نابجا چون مکتب حروفیگرى و نیز نقطیان و ... به نحوى قد علم مى‏کرد و ایجاد آشوب و بلوا مى‏نمود و مبارزه علمى و فکرى و سیاسى بنیانى را مى‏طلبید که علماء شیعه عهده‏دار این مهم بودند ... ! 
در این زمینه کتب متعددى علیه صوفیه نوشته شده از جمله کتاب «المطاعن المجرمیة فى رد الصوفیة‏» از «محقق کرکى‏» ، معاصر شاه طهماسب، کتاب «عهدة‏المقال فى کفر اهل الضلال‏» تالیف شیخ حسن فرزند محقق کرکى و کتاب «حدائق الشیعة‏» از «مقدس اردبیلى‏» (1) . و کتابى از مولانا «احمد بن محمد تونى‏» و رساله‏اى از «شیخ حر عاملى‏» و فتاواى تاریخى و مبارزات علامه «محمد باقر مجلسى‏» علیه آنان . 
2 . مبارزه با مبلغان مسیحى 
مبلغان مسیحى در عصر صفویه بلاد اسلامى و ایران را مورد توجه دقیق خود قرار داده بودند و با تبلیغ تمدن غرب که دو رویه بود، جاذبه‏اى ایجاد کرده بودند و مى‏خواستند ایران را مسیحى سازند که یک روى آن دانش و تکنیک نوپاى غرب و کارشناسى بود و روى دیگر آن، نقش استعمارى و مسیحى ساختن مشرق، به ویژه ایران; مبلغان و کشیشان مسیحى که پیش‏قراول و طلایه‏دار غرب بودند، علماى شیعه توانستند از نفوذ آنان بکاهند و مردم را نسبت‏به اهداف کشیشان و فرنگیان بدبین سازند . با همه تمجیدهایى که از رفتار صفویان با مسیحیان، کشیشان و اروپاییان شده است و حتى «سانسون‏» از رفتار پسندیده شاه با مسیحیان صحبت مى‏کند (2) ولى بنابر نوشته «شاردن‏» رفتار آنان با کشیشان خوب نبود . وى مى‏نویسد: 
«شاه اسماعیل بر عکس; با کشیش «دومان‏» که در زمان شاه عباس دوم به عنوان مترجم دربار خدمت مى‏کرد، اعتماد نداشت، زیرا هیچ اعتمادى به کشیشان نداشته است‏» (3) . 
به طور خلاصه: جلوگیرى از مسیحى شدن ایران و نیز سقوط در دامان امپراتورى عثمانى و تسنن، و یا تصوف، همچنین رواج مذهب شیعه به عنوان مذهب رسمى و مهار قدرت سلاطین صفوى، به علاوه خدمات عظیم فکرى و فرهنگى از خدمات بسیار مهم علما در این دوران به شمار مى‏رود . 
مشاغل و مناصب مهم علما در عصر صفویه 
مقام‏هاى ویژه‏اى که به علماى روحانى در عصر صفویه داده مى‏شد، در خور اهمیت فراوان است و اختیارات آنان را در شؤون مملکت و اداره امور، نشان مى‏دهد . که به برخى از این مقام‏ها اشاره مى‏کنیم: 
1 . مقام صدارت: از جمله این مقام‏ها، مقام صدارت بود که به علماى بزرگ داده مى‏شد و لقب کسانى که «صدر» بود، مى‏توان به افراد زیر اشاره کرد: 
1 . تقى‏الدین محمد اصفهانى «صدر» دوره طهماسب یکم . 
2 . ابوالولى انجو «صدر» عصر محمد خدابنده و اوایل عصر عباس یکم . 
3 . میرزا رضى داماد «صدر» عباس یکم . 
4 . صدر الدین محمد صدر، «صدر» عباس یکم . 
5 . رفیع الدین محمد صدر، «صدر» عباس یکم . 
6 . رفیع شهرستانى صدر، «صدر» عباس یکم . 
7 . میرزا مهدى اعتمادالدوله وزیر و «صدر» عباس دوم (4) . 
به صدرها عنوان «نواب‏» یانمایندگان شاه نیز داده بودند . و منصب صدر در این دوره در وزیر اعظم ادغام مى‏شد (5) . 
2 . لقب شیخ‏الاسلامى: شیخ الاسلامى عالى‏ترین و مطلع‏ترین مقام قضایى آن عصر بود که گاهى مستقل و گاهى تحت نظارت مقام روحانى دیگرى عمل مى‏کرد و شیخ‏الاسلام پایتخت، عهده‏دار آن بود . 
«شیخ‏الاسلام‏» عهده‏دار دعاوى شرعى، امر به معروف و نهى از منکر، رسیدگى به اموال غایبین و یتیمان بوده است . 
شیخ ‏الاسلام‏ هاى معروف عصر صفویه عبارت بودند از: 
محقق کرکى، شیخ حسین عاملى، شیخ على منشار (پدر زن شیخ بهائى)، شیخ بهائى و علامه محمد باقر مجلسى (6) . 
«قاضى عسکر» مقام دیگرى بود که عهده‏ دار امور روحانى لشگر بود(چیزی شبیه نماینده ولی فقیه درارتش) و بعدها این کار محول به صدر شد و «قاضى عسکر» در اواخر عهد صفویه تنها به مطالبه سربازان و اثبات دعاوى آنان مى‏پرداخت (7) . 
روحانیان دربارمناصب  دیگر ی هم داشتند:
خلیفة‏الخلفا، نقیب‏ النقبا، وزیر، مستوفى، متصدى موقوفات، مجتهد، قاضى القضات، مؤذن و حافظ (8) . 
3 . مقام ملا باشى: عالى‏ترین مقام روحانى تشکیلات دولت صفویه بود و مقامى بود که صلاحیت صدور اجازه ازدواج با شاهزادگان خاندان صفوى را داشت . 
این مقام را براى اولین بار سلطان حسین صفوى به علامه مجلسى داد (9) و این منصب در واقع جایگزین منصب صدر که بالاترین مقام روحانى در عصر صفویه بود، گردید . پس از رحلت علامه مجلسى، لقب ملاباشى به ملا محمد حسین داده شد (10) . 
صدر ، عالى‏ترین مقام بود او رئیس دیوان روحانى بود . نصب حکام شرع و مباشران اوقاف و قضاوت درباره جمیع سادات، علما، شیخ‏ الاسلام ‏ها، وزرا و مستوفیان از وظایف وى بوده است . 
دادگاه‏هاى چهارگانه (دیوان اربعه) بدون حضور صدر حکمى صادر نمى‏کرد (11) . مقام «صدر» در زمان شاه اسماعیل یکم و سپس در عصر شاه طهماسب نفوذ و گسترش بیشتر یافت (12) . در عهد شاه عباس یکم، دو مقام صدر وجود داشت که وظایف آنان تفکیک نشده بود . در عهد شاه عباس یکم مقام صدر را مدتى خودش به عهده گرفته بود . 
در عهد شاه عباس دوم منصب صدر در شغل وزیر اعظم ادغام گردید . 
در عهد شاه سلیمان صفوى مقام صدر به صدور (نواب) خاصه و عامه تقسیم شد، وظایف «صدر» خاصه پرداختن به امور خالصه سلطنتى بود و رسیدگى به املاک عامه مردم به عهده صدر عامه قرار داشت . 
«صدر خاصه‏» زیر نظر «صدر عامه‏» انجام وظیفه مى‏کرد . صدر عامه یا صدرالممالک نیز بوده است که گاهى به یک نفر تعلق داشت (13) . بعدها این مقام در عهد سلطان حسین یکم که عالى‏ترین مقام دربار صفوى بوده است، به مقام ملاباشى تبدیل شد . /علی اکبر حسنی
پى‏نوشت: 
1) مجله معارف، سال 2، شماره‏3، در نسبت این کتاب به مقدس اردبیلى تشکیک کرده است . اما به گفته برخى از کتاب‏شناسان از جمله علامه آقاعزیز طباطبائى نسخه خطى آن که ظاهرا قدمت دارد، تایید مى‏کند که حداقل قسمتى از کتاب از محقق اردبیلى است . 
2) سفرنامه سانسون، ص 10 . 
3) سفرنامه شاردن، ج‏3، ص 38 . 
4) ر . ک: حسین مدرسى طباطبائى، مثالهاى صدور صفوى (قم، 1353) و مریم میراحمدى، دین و مذهب در عصر صفوى، ص 63 . عالم آراى عباسى، اسکندر بیک . 
5) براى اطلاع بیشتر از صدور عهد عباسى ر . ک: محمد دبیر سیاقى، تذکرة‏الملوک، ترجمه رجب‏نیا (تهران، 1332) و تعلیقات مینورسکى، ص 772 - 774 . 
6) محمد دبیر سیاقى، تذکرة‏الملوک، ص 70 - 73 . 
7) سفرنامه کمپفر در دربار شاهنشاه ایران، ص 122 - 130، محمد دبیر سیاقى، تذکرة‏الملوک، میرزا رفیعا، دستورالملوک (تهران 1332)، سفرنامه سانسون، ص 34 - 47 و مریم میراحمدى، همان، ص 64، 65 . 
8) همان و محمد حسین ساکت، نهادهاى دادرسى در اسلام، ص 482 - 483 . 
9) محمد دبیر سیاقى، تذکرة‏الملوک، ترجمه رجب‏نیا و میرزا رفیعا، دستورالملوک . 
10) مریم میر احمدى، همان، ص 63 ، 64 . 
11) عالم آراى عباسى و محمد دبیر سیاقى، همان . 
12) مریم میر احمدى، همان، ص 64 - 65 به نقل از سفرنامه کمپفر در دربار شاهنشاهان ایران، ترجمه کیکاوس جهاندارى، ص 122 - 130 و سفرنامه سانسون، ص 37 - 43 . 
13) مریم میراحمدى، همان، ص 74 - محمد دبیر سیاقى، همان، سفرنامه کمپفر دردربار شاهنشاهان ایران، ترجمه کیکاوس جهاندار، ص 98 ، 100 و عالم آراى عباسى

 

 سلسلۀ سلاطین صفوی در اوایل قرن دهم هجری با اتكاء به مذهب شیعۀ اثنی­ عشری و طریقت صوفیه در  قالب حكومت مذهبی بر ایران حكم راندند. این سلسله نام خود را از نام یكی از نیاكانشان به نام صفی‌الدین اردبیلی (م 735 قمری) برگرفته است. نسب وی را به امام هفتم (علیه‌السلام) منسوب می‌دانند. وی كه مرید شیخ زاهد گیلانی (م 700 قمری) و از رجال صوفیه بود از سوی شیخ زاهد به رهبری طریقت «زاهدیه» منسوب شد، این فرقه پس از مرگ شیخ به صفویه تغییر نام یافت.

   پس از درگذشت شیخ صفی، پسرش، صدرالدین موسی جانشین وی شد. او برای شیخ صفی مرقدی ساخت.
   پس از صدرالدین، فرزندش خواجه علی به رهبری طریقت رسید. وی به مدت 12 سال در جنوب ایران به ارشاد مردم مشغول بود. پس از خواجه علی، ابراهیم معروف به شیخ شاه ریاست معنوی نهضت را بر عهده گرفت ولی قدرت چندانی نداشت.   پس از وی شیخ جُنید به اشاعۀ طریقت پرداخت. خروج شیخ جنید و مهاجرت وی به "دیار بكر" بر ترویج طریقت صفوی تأثیر بسیاری داشت. زعامت مذهبی صفوی در این عهد در قالب مبارزات "جنید" به زعامتی سیاسی تبدیل شد.
   پس از وی، پسرش حیدر جانشین پدر شد. پس از كشته شدن شیخ حیدر، پیروان وی ابتدا به پسر بزرگش سلطان علی شاه روی آوردند ولی وی در جنگ كشته شد و برادرش اسماعیل به اتفاق عده‌ای از مریدان طریقت كه «اهل اختصاص» نام یافتند به گیلان رفت و حدود 5 سال نزد میرزا علی كاركیا از پادشاهان آل‌كیا به سر برد.
 
تأسیس حكومت صفویه
  در سال( 905 قمری) اسماعیل به اردبیل بازگشت و سال بعد شیروان­شاه را در نبردی به قتل رسانید  و در تبریز تاجگذاری كرد (907قمری). مهم‌ترین اقدام شاه اسماعیل در آغاز سلطنت خویش، اعلام مذهب شیعۀ دوازده امامی به عنوان مذهب رسمی كشور بود. آنان پس از به دست آوردن هویت سیاسی و ارضی توانستند دولتی متمركز و قوی در ایران ایجاد كنند. وی محمد شیبان خان ازبك را در مرو شكست داد. پس از سركوبی ازبك‌ها نبرد شاه اسماعیل با عثمانی‌ها اجتناب‌ناپذیر می‌نمود. ظاهراً علت جنگ دو چیز بود، یكی اقدامات صفویان در آناتولی شرقی در جلب وفاداری مردم آن‌جا، و دیگر حمایت شاه اسماعیل از رقیبان سلطان سلیم، جانشین با یزید دوم.
 سطان سلیم پس از غلبه بر رقیبان و تحكیم سلطنت خویش به فتوای مفتی سنیان عثمانی به قتل عام شیعیان در قلمرو حكومت عثمانی دست زد و پس از آن به ایران لشكر كشید و در چالدران (شمال غربی خوی) سپاه شاه اسماعیل را سخت شكست داد (920قمری) و دیار بكر را به تصرف خود درآورد. این رویداد در اخلاق و رفتار شاه اسماعیل تأثیر فراوان بر جای گذاشت. وی پس از این شكست هرگز فرماندهی سپاهیانش را بر عهده نگرفت.
   شاه اسماعیل در جوانی درگذشت (930قمری) و پسر 10 ساله‌اش با نام شاه طهماسب بر تخت نشست. طهماسب به تدریج توانست بر اوضاع تسلط یابد و حدود نیم قرن ایران را یكپارچه نگاه دارد.
   پس از مرگ شاه طهماسب، هر كدام از عناصر گرجی، چركس و ارمنی که در نهاد سلطنتی حضور داشتند از یك سو و قزلباش­ها از سوی دیگر سعی داشتند شاهزاده‌ای را كه خود می‌خواهند بر سریر حكومت برنشانند. سرانجام طبق خواست قزلباشان، اسماعیل به سلطنت نشست. اسماعیل دوم پس از به دست گرفتن حكومت، به قتل عام فجیع درباریان دست زد. او بسیاری از شاهزادگان خاندان سلطنتی را كشت و یا كور كرد. اما پس از حدود یك سال سلطنت، او را با زهر هلاك كردند. پس از اسماعیل دوم برادرش محمد خدابندۀ نابینا را به سلطنت رساندند اما او به سال 966 قمری تاج و تخت را به عباس تسلیم كرد و وی با نام شاه عباس تاج بر سر نهاد.
 
اوج حكومت صفویه
  شاه عباس با نبوغ خود، اولویتها را كاملاً‌ مشخص كرد:
          نخست احیاء امنیت داخلی و قانون و نظم؛
          تجدید سازمان سپاه و اصلاح نظام مالی؛
          بیرون راندن ازبكان از خراسان؛
          باز پس گرفتن نواحی غربی كشور از اشغال عثمانی.
  البته وی در برابر خطر ازبكان در آغاز با سلطان عثمانی صلح (998قمری) و براساس معاهده‌ای، بسیار از نواحی غنی غرب كشور را به آنان واگذار نموده بود.
  در امور داخلی در صدد برآمد تا غیر از عناصر قزلباش و تاجیك (ایرانی)، از غلامان گرجی چركس و ارمنی نیز بهره برد و آنان را به عنوان نیروی سوم در امور حكومت دخالت دهد. وی یك سپاه دائمی تشكیل داد كه به شاهسون معروف شدند اینان چنان تربیت یافته بودند كه غیر از شخص شاه به هیچ كس دیگر وابستگی نداشتند. پس از آن كه شاه عباس امور داخلی كشور را انتظام بخشید؛ به سال  1006قمری با سپاهی آهنگ خراسان كرد تا ازبكان را گوشمالی دهد. ازبكان پس از شكست تن به صلح دادند و شاه عباس با تثبیت مرز شرقی كشور، به پایتخت خود اصفهان بازگشت. چند سال بعد هم در غرب كشور عثمانی‌ها را سخت شكست داد و آنان را از نواحی غربی قلمرو ایران بیرون راند(1014قمری).
  شاه عباس افزون بر به دست آوردن موفقیت‌های بزرگ سیاسی و نظامی، به امور هنری نیز توجه شایانی مبذول می‌داشت. در زمان او هنر به اوج شكوفائی خود رسید. هنر قالیبافی، تهیۀ ابریشم و پارچه‌های ابریشمی، تذهیب و تصویرنگاری، خوشنویسی و معماری در این دوره رواج بسیاری یافت. اصفهان به شهری پر رونق تبدیل شد. بازرگانان از چین، آسیای مركزی و اروپا و نقاط دیگر برای تجارت به اصفهان روی می‌آوردند. به طور كلی دورۀ  شاه عباس عصر طلایی سیاسی و اقتصادی ایران بود و به درستی بر او لقب «كبیرّ» نهادند.
 
سقوط حكومت صفویه
  پس از مرگ شاه­ عباس (1038قمری) نوه‌اش، با نام شاه صفی بر تخت نشست. پادشاه جدید به هیچ وجه لیاقت و شایستگی سلف خویش را نداشت. در زمان شاه صفی برخی از شهرهای كلیدی ایران چون قندهار و بغداد از دست صفویان بیرون شد. هر چند پس از مرگ شاه صفی (1052قمری) و به حكومت رسیدن عباس دوم كوشش‌هایی در جهت احیای اقتدار حكومت صفوی صورت گرفت و او توانست شهرهایی چون قندهار را باز پس گیرد؛ اما در زمان جانشینان وی شاه سلیمان و شاه سلطان حسین به سبب بی‌كفایتی اینان، حكومت صفویه رو به ضعف نهاد و به سراشیبی سقوط نزدیك‌تر شد. یكی از مشخصات بارز اواخر دورۀ صفوی، بی‌علاقگی به ادارۀ امور كشور بود كه در نهایت سبب شد تا فساد و هرج و مرج روز افزون در حكومت ولایات به وجود آید.
  ضعف حكومت، صفویه بدین مرحله رسید كه افغانان غلجایی به فرماندهی "میر ویس" قندهار را تسخیر كردند.(1120 قمری) و پس از مرگ میر ویس، پسرش محمود بر آن شد تا حكومت صفویان را منقرض سازد. وی پس از تصرف كرمان و یزد، آهنگ اصفهان كرد و پایتخت صفویه را به محاصرۀ خود درآورد. سرانجام شاه سلطان حسین تاج و تخت را به محمود تسلیم كرد. و درسال (1135 ق) خاندان صفویه از صحنه حكومت ایران كنار رفتند.
 
دین در عصر صفوی
  استقرار و استمرار دولت صفوی در ایران به نهادینه شدن ساختار دینی در كشور انجامید. حكام صفوی به منظور مشروعیت بخشیدن به حكومت خود از طریق پیوند به اسلام به ویژه تشیع از هیچ كوششی دریغ نكردند. با روی كار آمدن صفویان نظریه‌های دینی دولت از تسنن به تشیع اثنی­عشری مبدل شد  و زمینۀ اجرای احكام، برنامه و آموزه‌های نظری شیعه در فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی فراهم آمد. ظهور ساختار دیوانی دینی در عهد صفوی به كارگماردن علمای دینی در برخی از مناصب دولتی حاصل تعامل صفویان و علمای تشیع بود. در عصر صفوی «تشیع» مذهب رسمی كشور شد و ایران به عنوان كانون اصلی تشیع‌ اثنی عشری مورد توجه قرار گرفت. بی‌تردید عهد صفوی  را باید فعال‌ترین دورۀ تاریخی ایران از نظر رشد و توسعۀ افكار مذهبی دانست. دولت‌مردان صفوی در آغاز و به بهانۀ تقویت پایه‌های حكومتی در راستای ایجاد مراكز مذهبی، ترجمۀ كتاب­های دینی از عربی به فارسی دعوت از علمای تشیع (حتی از جبل عامل و بحرین) تلاش‌های فراوانی كردند. در عهد صفوی خواندن كتب مذهبی رونق یافت، روضه‌خوانی كه در اصل خواندن كتاب روضة‌الشهداء واعظ كاشفی بود حاصل ترغیب‌ها و تشویق‌های این دوره است.
 شماری از علمای مذهبی عهد صفوی
شیخ نورالدین عاملی كركی معروف به محقق ثانی (940ق)؛ شیخ عبدالعلی فرزند محقق كركی (م993ق)؛ غیاث‌الدین منصور بن صدرالحكماء (م 940ق)؛ زین‌الدین عاملی ملقب به شهید ثانی (م 966ق)؛ شیخ حسین عاملی (م 1040ق)؛ شیخ بهایی (م 1021ق) میرابوالقاسم میرفندرسكی (م 1070ق)؛ ملامحسن فیض كاشانی (1091ق)؛ محمد باقر مجلسی (م 1111ق)؛
 
ارزیابی كلی
صبوری و پایداری خاندان صفوی از شیخ صفی تا شاه اسماعیل منجر به ایجاد سلسه‌ای شد که ویژگی‌های خاص داشت. از مهم‌ترین این ویژگی‌ها، اتحاد، تمركز، یكپارچگی قلمرو و ایجاد مذهبی رسمی برای سراسر كشور بود. از سوی دیگر صفویان توانستند نظریۀ «حق‌الهی سلطنت» پادشاه از جانب خدا بر مردمان حكومت می‌كند را كه میراث اعتقادات باستانی ایرانیان بود، وارد دستگاه حكومتی خود كنند. ویژگی دیگر كه صبغۀ مذهبی داشت آن بود كه پادشاه صفوی خود را نمایندۀ امام دوازدهم شیعیان مذهبی (عج) تصور می‌كردند؛ حتی دوام دولت صفوی را تا ظهور امام غایب (عج) پیش‌بینی می‌كردند.
منابع:
 1) دایرة المعارف تشیع، زیر نظر احمد صدر حاج سید جوادی، كامران فانی و بهاءالدین خرمشاهی؛ تهران، نشر محبّی، ج 10.
 2) حسینی دشتی، سید مصطفی؛ معارف و معاریف، تهران، موسسه آرایه، ج 6، ص 702.
***

علل همکاری علمای شیعه با دولت صوفی صفویه 1                                                

ظهور دراویش صفوی در ایران و تحولات مذهبی پس از آن، جایگاه ویژه­‌ای در تاریخ این مرز و بوم دارد؛ به‌طوری که حتی مستشرقین نیز به بررسی جوانب مختلف آن از ظهور تا سقوطش پرداخته‌­اند. مهم‌ترین ویژگی سلسلة صفویه از  شاه اسماعیل اول(930-907ق) تا شاه سلطان‌حسین (1135-1105ق)؛ یعنی آخرین پادشاه این سلسله که در مجموع بیش از 200 سال به طول ‌انجامید را می­توان در رسمیت‌بخشیدن به مذهب تشیع به‌ عنوان مذهب رسمی کشور دانست که تحت فرمانی از جانب شاه اسماعیل اول، اعلام می‌­شود و بعد از آن فصل جدیدی در تاریخ تحولات ایران به‌وجود می­‌آید.

ما در دورة صفویه به لحاظ سیاسی و فرهنگی، شاهد دو نوع تفکر می‌باشیم؛ از یک سو، شاهد تفکر فقها و مجتهدین شیعی هستیم که گر چه در آغاز نقشی در تأسیس دولت صفوی ندارند، ولی بعدها وارد تشکیلات حکومتی می­شوند و از سوی دیگر، شاهد تفکر و اندیشه‌های صوفیانه می­باشیم. دولت صفویه در آغاز با همراهی و فداکاری صوفیان صفوی که از پیروان شیخ صفی‌الدین اردبیلی و جانشینانش بودند تشکیل شد و بعدها کم‌کم زمینه را برای به‌سلطنت‌رسیدن شاه اسماعیل صفوی فراهم ساختند.

هدف و سؤال اصلی در این پژوهش، دستیابی به چرایی همکاری علما و فقهای شیعی از بُعد فرهنگی و اجتماعی با دولت صفویه ـ با توجه به وجود گرایشات صوفیانه آن ـ می‌باشد. از بعد فقهی و سیاسی، در کتب فقهی متقدمین و متأخرین به این مسأله، توجه داده شده که هر نوع حاکمیتی که منصوب از طرف خداوند نباشد، فاقد مشروعیت می‌باشد و بنا بر اصل اولی هر نوع همکاری با چنین حکومتی شرعاً حرام بوده و جایز نمی­باشد؛ گر چه بنا بر اصل ثانوی، آنجا که بتوان از مسلمانی اعادة حق کرد و یا به امر به‌معروف و یا نهی از منکر پرداخت و... در صورتی که اخلال به امر واجبی، پیش نیاید و یا کار حرامی صورت نگیرد، همکاری با چنین دولتی جایز می­باشد. ازاین‌رو، در این نوشتار به آن اشاره نمی­شود.

 تصوف در ایران از تیموریان تا دوره صفویه

دورة شکوفایی تصوف در دورة تیموریان تا پیدایش صفویه، استمرار داشت. در این دوره، حاکمان تیموری به‌طور کلی به مشایخ صوفیه اعتقاد فراوانی داشتند، لذا قرن هشتم و نهم، دوران رونق تصوف می­باشد. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این دوران، ظهور علایق شیعی در مشایخ صوفیه و رواج و قدرت‌یافتن سلسله­های صوفیانه شیعی؛ از جمله سلسله صفویه، نوربخشیه و نعمت‌اللهیه است (جمعی از مؤلفان، 1388، ص28). در دوره صفویه، تصوف وضع پیچیده­ای یافت. صفویه در اصل، سلسله­ای صوفی و منسوب به شیخ صفی‌الدین اردبیلی (م735) از مشایخ مشهور صوفیه بود. پس از مرگ شیخ نیز اولاد و احفاد او در سلسله صفویه به مقام ارشاد رسیدند. شیخ صدرالدین؛ فرزند شیخ صفی‌الدین، خانقاه بزرگ و مجللی در اردبیل در کنار مزار پدرش ساخت که محل استقرار مریدانش شد. ششمین نوادة شیخ صفی‌الدین، شاه اسماعیل ـ مؤسس حکومت صفوی ـ بود که در عین حال، جانشین معنوی او نیز محسوب می­گردید. ازاین‌رو، لشگریان صفوی که مؤسس این سلسله را مرشد خود می‌دانستند به نیروی ارادت معنوی، شمشیر می­زدند و همین امر از لوازم اصلی استقرار حکومت صفوی؛ وسیع‌ترین حکومت واحد ایرانی پس از ساسانیان شد (همان، ص33).

راجر سیوری؛ مستشرق انگلیسی که سالهای 1943 تا 1947 میلادی خود در ایران بوده، یکی از پایه‌های قدرت شاهان صفوی را برخورداری آنان از عنوان مرشد کامل برای پیروان طریقت صوفیه عنوان نموده است (سیوری، 1388، ص2). به تعبیر بَحرانی که به اوضاع فرهنگی و اجتماعی آن دوران اشاره می­کند، «تصوف در دیار عجم، رواج داشت و همه به آن تمایل داشتند؛ بلکه در آن مبالغه می­کردند تا زمان علامه مجلسی که او آن فتنه و بدعت‌ها را خاموش نمود» (بحرانی، بی‌تا، ص122).

بنابراین، تصوف در ایران به خصوص با توجه به حمایت برخی از حکومت‌ها به لحاظ فرهنگی و اجتماعی از موقعیت نسبتاً خوبی تا دوره صفویه و کمی بعد از تشکیل دولت صفوی، برخوردار می‌باشد.

 سیر تعامل علمای شیعه با حکومت‌ها

در مجموع، سه دورة مهم در تعامل و همکاری علمای شیعه با حکومت‌ها را می‌توان ترسیم کرد.

1. برخوردهای عالمان شیعه با حکومت بغداد، قبل و بعد از روی کارآمدن دولت آل بویه در قرن چهارم و پنجم هجری که در رأس این عالمان می‌توان به شیخ صدوق (م381)، شیخ مفید (م413)، سید مرتضی (م436)، سید رضی (م406) و شیخ طوسی (م460) اشاره کرد. این دوره تا پایان خلافت عباسی، امتداد دارد.

2. برخورد عالمان شیعه با ایلخانان مغول که از سقوط حکومت بغداد به بعد می‌باشد. از مهم‌ترین عالمان این دوره، خواجه نصیرالدین طوسی (م672)، سید بن طاووس (م664)، محقق حلی (م676)، علامه حلی (م726) و فرزندش فخرالمحققین بوده‌اند.

3. دوره سوم، دورة برخورد عالمان شیعه با دولتمردان صفوی است که از تشکیل این دولت در اوایل قرن دهم هجری، شروع و بعد از آن نیز ادامه دارد (جعفریان، 1379، ج1، ص141).

اختلاف نظر علمای شیعی با دراویش و صوفیان قزلباش

شاخه­های تصوف که بر ریشة زهد اسلامی، بنا شده بود، اولین‌بار عکس‌العملی علیه فساد اجتماعی و اخلاقی و کوششی برای طهارت باطن آن چنانکه بتوان به حق واصل شد، به‌نظر می‌رسید؛ اما فقها و متکلمین نمی­پسندیدند که وجدان به تنهایی در قضایای باطنی حکمفرما باشد و شرایع و احکام قرآن به اعمال ظاهری، منحصر گردد. اسلام صحیح، نظریات صوفیه را در حلول و وحدت وجود و مشاهده ـ هر چند بخواهند برای هر یک شواهدی از قرآن نیز ارائه کنند ـ نمی­پذیرد. نظریة متصوّفه دربارة شریعت با نظریة آنها در رابطه با حقیقت، همسو است.

کفر و ایمان، نزد عارفی که به اعلی درجات رسیده با حق و باطل مساوی است و خطا و صواب در نظر او یکسان می­باشد. بنابراین، عقیدة عارف، مافوق شریعت است؛ همچنان که مافوق عقیده قرار داشت. برخی از فرق صوفیه، خود را از قید شریعت آزاد ساختند و روشن است که چنین عقایدی با اسلام واقعی سازگاری نداشت. بسیاری از بزرگان صوفیه، معتقد بودند که تا زمانی که آدمی، سالک و در زمره مریدان است، ملزم به رعایت حدود شریعت می­باشد، اما چون به مرتبه اولیاء رسید، تخطی از آن جایز است (حنا فاخوری و خلیل‌جر، 1381، ص291 و 293). اگر چه برخی از بزرگان صوفیه می­خواستند بین شریعت و طریقت، موافقت و ارتباط ایجاد کنند، ولی در کار خود توفیق نیافتند؛ زیرا با آنکه همواره در میان صوفیه، مردمی که در اسلام خود مخلص بوده­ و جز رضای خدا و رسیدن به لقای او چیزی نمی­خواستند، ولی تصوف از جاده مستقیم، منحرف شد تا آنجا که برخی درباره آن گفتند تصوف روزگاری حال بود، اکنون کار شده، احتساب بود، اکتساب گردیده، فداکاری بود، رنگ اشتها به خود گرفته، پیروی از اسلاف بود، بازیچه اخلاف شده، روزگاری عمارت دلها بود، حال انگیزه غرور گردیده، تعفّف بود، تکلّف شده، تخلّق بود، تملّق شده، درد بود، شکمبارگی گشته، قناعت بود، سخت‌رویی شده، تجرید بود، تعلق گردیده است (همان، ص297). قزلباشها هفت ایل جنگجو بودند و ایران سالها در دست همین هفت ایل بود، بعد از سقوط صفویه هم، دو ایل افشار و قاجار که جزء این هفت ایل بودند حکومت را در دست گرفتند. قزلباشها هم نیروی جنگی داشتند و هم شریک سیاسی حکومت بودند.

 ایل‌های قزلباش عبارت بودند از: 1. تکه‌لو؛ 2. افشار؛ 3. قاجار؛ 4. روملو؛ 5. شاملو؛ 6. ذوالقدر؛ 7. استاجلو. در بین این طوایف یک گروه نخبه وجود داشت که «اهل اختصاص» نامیده می­شدند و تربیت سلاطین را بر عهده داشتند. هر کدام از افراد این گروه به اصطلاح لِله شاه یا تربیت‌کننده او محسوب می­شد (نجفی، 1388، ص52). بنابراین، شاید در میان متصوفه، مردمی ساده و به دور از آمال و مطامع دنیوی و هرگونه مسائل پیچیده علمی بوده باشند که هدفی جز رسیدن به لقای الهی و کمال انسانی نداشته باشند، ولی این نکته قابل انکار نیست که صوفیان قزلباش، دارای عقاید و افکار خاصی بودند که فقها و علمای شیعه با آنها هم‌رأی و هم‌نظر نبودند که در ادامه به برخی از آنها اشاره می­کنیم:

1. درویشان غُلات از جمله صوفیان قزلباش که معتقد به حلول روح خدا در جسم انسان، وحدت وجود و تناسخ بودند و بر پایة چنین اعتقادی، تعدادی از آنها مانند رهبر درویشان مشعشعی و یا نیاکان شاه طهماسب؛ مانند شیخ جنید و شیخ حیدر، خود را خدا خواندند! بدیهی است عالمان مذهبی نمی­توانستند با صوفیان قزلباش که به مخالفت با توحید که اولین اصل اعتقادی شیعیان دوازده امامی بود برخاسته بودند، توافقی داشته باشند (پارسادوست، 1381، ص850). نقل شده وقتی شیخ حیدر، بعد از مرگ پدرش، رهبری را به دست گرفت، مریدان و پیروان صوفی از اطراف جمع شده و پیوندهای الوهیت وی را اعلام کردند و او را معبود خود ساختند. آنها در دعای خود می‌گفتند: «او تنها موجود است و غیر از او معبودی نیست». این ادعای معبودیت در اسماعیل؛ پسر حیدر به اوج خود رسید. او معتقد بود که خداوند در علی(ع) مجسم شده است و او خودش اغلب با خدا بوده و اکنون در روی زمین ظاهر شده و هبه‌های نبوت و امامت در شخص او جمع آمده است. وی به صورت نور الهی خاتم و مهر پیامبران و مرشد کامل و امام راهبر، متجلی شده است (مزاوی، 1363، ص152و206). در اشعار شاه اسماعیل که با زبان ترکی آذری و با تخلص «خطایی»، سروده شده نکاتی صریح در مضمون الوهیت او وجود دارد (سیوری، 1380، ص71). علامه مجلسی که خود در زمره علمایی است که با دولت صفوی ارتباط و تعامل داشته و منصب شیخ الاسلامی را دارا می‌باشد، در کتاب «حق الیقین» در بحث صفات الهی در مبحث هفتم در ردّ عقاید صوفیه چنین می‌نویسد:

مبحث هفتم آنکه حق‌ تعالى با چیزى متحد نمی‌شود؛ زیرا که اتحاد اثنین، محال است و او را زن و فرزند نمى‏باشد و در چیزى حلول نمی‌کند؛ چنانکه‏ نصارى می‌گویند که حضرت عیسى ـ على نبینا و آله و علیه السلام ـ فرزند خدا است یا خدا در او حلول کرده است یا با او متحد شده است و این همه مستلزم عجز و نقص حق تعالى است و عین کفر است و آنچه بعضى از صوفیه می‌گویند که حق تعالى، عین اشیاء است یا آنکه ماهیات ممکنه امور اعتباریه‏اند و عارض ذات حق شده‏اند یا آنکه خدا در عارف حلول مى‏کند و با او متحد می‌شود، همه این اقوال، عین کفر و زندقه است (مجلسی، بی‌تا، ص15).

2. عالمان مذهبی، معتقد بودند که تنها از طریق امام است که می‌توان با خداوند رابطه برقرار کرد و در غیاب او باید از مجتهد تقلید نمود، اما صوفیان به‌طور کلی تقلید را نفی کرده وآن را زیان‌بخش می‌دانستند (پارسادوست، 1381، ص850).

3. از جمله انتقادهایی که فقها و متکلمین بر صوفیه دارند این است که می‌گویند صوفیه بین شریعت و حقیقت، تفرقه قائل شده‌اند، خود را اهل حقیقت و فقها را اهل شریعت و ظاهر می‌شمارند (زرین‌کوب، 1389، ص162). صوفیان قزلباش به اجرای فریضه‌های مذهبی؛ مانند نماز و روزه پای‌بند نبودند. افزون بر اینکه آنان به شرابخواری و طرب، ساز و آواز علاقمند بودند. در آیین سماع نیز به رقص و پایکوبی می‌پرداختند؛ گر چه شاه طهماسب با سخت‌گیریهای خود کوشید قزلباشان را به راه شریعت بکشاند، ولی بعد از مرگش صوفیان قزلباش همچنان به گذشته بازگشتند و مانند شاهان صفوی بعد از شاه طهماسب به ارتکاب مناهی پرداختند (پارسادوست، 1381، ص851). «شاردن» در سیاحت‌نامه خویش به بیان برخی از آداب و توصیف مجالس رقص و سماع متصوفه پرداخته است (شاردن، 1338، ج5، ص288).

4. توجه صوفیان به خانقاه که طبعاً مورد رضایت علما نبود، تلاش هر چه بیشتر علما برای کشیدن مردم به مسجد به دلیل حفظ و دلبستگی مردم به مذهب را موجب می‌شد (پارسادوست، 1381، ص851). البته در تاریخ تصوف، مساجد نیز مورد استفاده صوفیان بوده‌اند. علت استفاده آنها از مساجد هم آن بود که اولاً در قرون نخستین اسلامی، مرکزی رسمی به نام خانقاه، وجود نداشت و ثانیاً به خاطر جایگاه تبلیغی مساجد از این موقعیت نیز استفاده کرده و اصول و اندیشه‌های تصوف را در مساجد ابراز و القاء می‌کردند، البته گاهی در ضمن طرح مسائل طریقت، برخی سخنان و اعمال صوفیانه در مساجد به مذاق فقیهان خوش نمی‌آمد و مناظرات و درگیریهایی بین آنها رخ می‌داد که به ناچار برای گریز از چنین پیشآمدهایی یا به علتی دیگر صوفیان بغداد در محل «شونیزیّه»، مسجدی خاص برای خود بنا کرده و در آنجا جمع می‌شدند.

از آن پس، شونیزیّه به صورت مسجد و مدفن صوفیان در بغداد شهرت یافت و مقرّ صوفیان گردید (کیانی، 1380، ص78). نخستین کسی که علناً در دولت صفویّه با صوفیه درافتاد و عقاید خرافی آنها را به باد انتقاد گرفت، عالم عظیم‌الشّأن ملا محمدطاهر قمی؛ استاد اجازه علامه مجلسی بود که شیخ الاسلام قم بوده و از محدثین نامور به شمار می‏آمد. چنانکه خود می‌گوید نخست بی‏علاقه به صوفیه نبوده، ولی بعدها که پی به فساد مشرب آنها می‌برد سرسختانه به مبارزه با آنان قیام می‌کند، البته او در مبارزه خود با صوفیه، چندان توفیقی نیافت و فقط توانست زمینه را برای شاگردش؛ علامه مجلسی آماده سازد که بعد از وی راه او را دنبال کرد و عملاً جلوی بدعت‌های آنها را گرفت (دوانی، 1375، ص125). علامه مجلسی که منصب شیخ الاسلامی را بر عهده دارد در زمان شاه سلطان‌حسین؛ آخرین شاه صفوی (1135-1105ق) با اقدامات عملی و آثار قلمی خود به رویارویی و مبارزه بی‌امان با صوفیه و دراویش صفوی پرداخت. او در مذمت صوفیان در لمحة دهم کتاب «عین الحیوة» به بدعت‌های آنها اشاره کرده و می‌نویسد:

اما آن نحو خاص (از ذکر خفی) که ایشان اختراع کرده‌اند هیئت مخصوصی است و چنین هیئتی تا به سند معتبری از شارع نرسیده باشد به‌ عنوان عبادت‌کردن، بدعت است؛ چنانچه در تعریف بدعت دانستی و در هیچ حدیثی از احادیث شیعه آن هیئت وارد نشده است و در کتاب حدیث سنّیان نیز ندیده‌ام... (مجلسی، بی‌تا، ص237).

البته باید توجه داشت که مبارزه با صوفی‌گری به‌معنای نفی تصوف به‌طور کامل نیست. توجه به این مطلب نکته مهمی است که علامه مجلسی از آن غافل نبوده است. او در رساله‌ای به بیان طریق فقها و صوفیه پرداخته و به دفاع از صوفی واقعی می‌پردازد و می‌گوید:

این جماعت زبده مردمند و لکن چون در هر سلسله، جمعی داخل می‌شود که آنها را ضایع می‌کنند و در هر فرقه از سنی و شیعه و زیدی و صاحب مذاهب باطله می‌باشند، تمییز میان آنها باید کرد؛ چنانکه علما که اشرف مردمند میان ایشان بدترین خلق می‌باشند... همچنین میان صوفیه سنی و شیعه و ملحد می‌باشد... دوم آنکه صوفیة شیعه، همیشه علم و عمل و ظاهر و باطن را با یگدیگر جمع می‌کرده‌اند... و باید دانست که آنها که تصوف را عموماً نفی می‌کنند از بی‌بصیرتی ایشان است که فرق نکرده‌اند میان صوفیه حقه شیعه و صوفیه اهل سنت؛ چون اطوار و عقاید ناشایست از آنها دیده و شنیده‌اند و گمان می‌کنند که همه چنینند (معصوم علیشاه، بی‌تا، ج1، ص281، 282و284).

ازاین‌رو، برخی از جمله سیدحیدر آملی که متوفای بعد از (794ق) می‌باشد، برای اولین‌بار میان تصوف و تشیّع، تلفیق ایجاد کرده و آن را یکی دانستند (الشیبی، 1982م، ج2، ص91 و 104). او با نگارش آثاری از جمله «جامع‌الاسرار و منبع‌الانوار» همانگونه که خود بیان نموده در صدد اثبات این مطلب است که شیعه همان صوفیه و صوفیه همان شیعه است: «وکان الغرض من ذلک ان یصیر الشیعة صوفیة و الصوفیة شیعة» (آملی، 1368، ص611). اگر چه ما در دوره صفویه، شاهد گرایش‌ها و به‌کاربردن اصطلاحات صوفیانه در بین برخی از علمای این دوره می‌باشیم، ولی همواره رویکرد فقها با توجه به راهیابی برخی از عقاید نادرست در بین صوفیه بر تبیین دیدگاهها و عقاید نادرست صوفیه بوده است. از این روست که فقها از اینکه به نام صوفی نامیده شوند و یا چیزی که باعث ترویج مذهب صوفیه شود ناخشنود بوده‌اند. این رویکرد به خوبی از رساله علامه مجلسی که در ضمن آن مطالبی را راجع به پدرشان می‌نویسند قابل استفاده است (مجلسی، 1362، متن عربی، ص40؛ متن ترجمه، ص39).

  سیر تحول جامعه از تصوف به تشیّع خالص

بی‌تردید گرایش دولت صفوی به تشیّع و تبعاً علمای شیعی، معلول علل و عواملی می‌باشد که پای علما را در ساختار سیاسی حکومت بیش از پیش، باز کرد و زمینه حضور آنان را فراهم ساخت که شاید در این خصوص، سه نکته، نقش پررنگ‌تری داشته باشند.

از یک سو، هنگامی که مبارزات خاندان شیخ صفی‌الدین، رنگ سیاسی به خود گرفت روشن شد که بعد از این نمی‌توان صرف مراد و مریدی، عالم تصوف را که به دور از حوادث و جریانهای سیاسی بود الگو قرار داد؛ چرا که مرام آنها عزلت و گوشه‌نشینی بود و اکنون وقت آن بود که اندیشه‌ای که بتواند با قدرت سیاسی دنیوی، پیوند و ارتباط برقرار کند به صحنه بیاید. برای این کار، تفکر شیعی که در این خاندان و مریدان علوی آن در آسیای صغیر، زمینه و سابقه‌ای داشت فرصت بروز یافت. از طرفی حکومت سیاسی که قدرت را در اختیار دارد به خاطر سلطه بر جامعه مسلمان، نیازمند وجود شرع و قوانین فقهی لازم بود. همه مردم، صوفی‌مشرب نبودند تا بی‌نیاز از این امور باشند مردم دارای زراعت، تجارت و به کسب و کار مشغول بودند و طبعاً در منازعات به قاضی و فقیه، نیازمند بودند و از سوی دیگر، علما و فقهای اصیل شیعه بودند که تشیّع را به صورتی خالص و بدون آمیختگی با تصوف، ترویج می‌کردند (جعفریان، 1379، ج1، ص191).

صفویه یک قبیله نبود، بلکه یک جریان صوفیانه به صورت قبیله‌ای بود که به زندگی و تکاپو می‌پرداخت. آنان رهبران طریقتی یکجانشین و شهری بودند که مبانی عقیدتی و آموزه‌های صوفیانه و رفتار اجتماعی صوفیان را پرورش می‌دادند. با این همه آنها پس از ارتقاء به مقام شهریاری، رفته رفته و به ناچار ساخت محدود طریقت را عملاً کنار گذاشتند و برای اداره امور به ساختار دیوان‌سالاری روی آوردند. به این ترتیب، ساختار دیوانی سده‌های نزدیک به خود را که منصب صدر در آن به‌ عنوان منصبی برجسته، پذیرفته شده بود، در خدمت اهداف سیاسی و مذهبی خویش قرار دادند (صفت‌گل، 1381، ص432 و 596).

بنابراین، ازبین‌رفتن مشروعیت مذهب تسنن و نیاز کشور به یک ایدئولوژی منسجم (نجفی، 1388، ص51) و فقدان ظرفیت در مکتب تصوف برای تدبیر امور اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مردم از عمده‌ترین دلایل گذر دولت صوفی صفوی از تصوف به تشیع و به‌کارگیری علما می‌باشد. هر چند برخی از آموزه‌های تصوف با تشیع ناسازگاری داشت، اما هر چه زمان رو به جلو می‌‌آمد آنها به لحاظ اجتماعی ـ سیاسی، بیشتر به تشیّع متمایل می‌شدند و همین مسأله باعث می‌شد تا انگیزة همکاری عالمان دینی با آنها افزایش یابد. طبعاً اگر همکاری دولت صفوی را معلول چنین مؤلفه‌هایی بدانیم از طرف مقابل نیز باید انگیزه و عللی برای همکاری فقهای شیعه با چنین دولتی وجود داشته باشد.

منابع و مآخذ

          1.     آقا بزرگ تهرانی، الذریعة الی تصانیف الشیعة، قم: اسماعیلیان، 1408ق.

     2.   آملی، حیدربن‌علی، جامع الاسرار و منبع الانوار به انضمام «نقد النقود فی معرفة الوجود»، مصحح عثمان اسماعیل یحیی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، چ2، 1368ش.

          3.     الشیبی، کامل مصطفی، الصلة بین التصوّف و التشیّع، بیروت: دارالاندلس، چ3، 1982م.

          4.     امام خمینی، سیدروح‌الله، صحیفه امام، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)، چ3، 1379.

          5.     بحرانی، یوسف‌بن‌احمد، لؤلؤة البحرین، قم: مؤسسة آل البیت(ع)، چ2، بی‌تا.

          6.     براون، ادوارد، تاریخ ادبیات ایران از صفویه تا عصر حاضر، ترجمة بهرام مقدادی، تهران: مروارید، 1369ش.

          7.     پارسادوست، منوچهر، شاه طهماسب اول، تهران: انتشار، چ2، 1381ش.

     8.   تبریزی اصفهانی افندی، میرزا عبدالله، گزارشی از کتاب فیروزه شجاعیه به جهت سدة سنیه سلطان حسینیه، به کوشش رسول جعفریان، بی‌جا، بی‌نا، 1378ش.

          9.     جعفریان، رسول، «رویارویی فقیهان و صوفیان در عصر صفویان»، مجله کیهان اندیشه، ش33، آذر و دی 1369ش.

       10.     -----------، دین و سیاست در دوره صفوی، قم: انصاریان، 1370ش.

       11.     -----------، صفویه در عرصه دین، فرهنگ و سیاست، قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1379ش.

       12.     جمعی از مؤلفان، تاریخ و جغرافیای تصوف، تهران: نشر کتاب مرجع، 1388ش.

      13.     حنا فاخوری و خلیل‌ جر، تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمة عبدالحمید آیتی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، چ6، 1381ش.

      14.     دوانی، علی، مهدی موعود، تهران: دارالکتب الاسلامیه، چ27، 1375ش.

       15.     ذبیح زاده، علی‌نقی، مرجعیت و سیاست در عصر غیبت، قم: مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)، 1384ش.

       16.     رجبی، محمدحسن، «آراء فقیهان عصر صفوی درباره تعامل با حکومت‌ها»، مجله تاریخ و تمدن اسلامی، ش9، بهار و تابستان 1388ش.

       17.     زرین‌کوب، عبدالحسین، ارزش میراث صوفیه، تهران: امیرکبیر، چ14، 1389ش.

       18.     سیبیلا شوستر والسر، ایران صفوی از دیدگاه سفرنامه‌های اروپائیان، ترجمة غلامرضا ورهرام، تهران: امیرکبیر، 1364ش.

       19.     سیوری و دیگران، صفویان، ترجمة یعقوب آژند، تهران: مولی، 1380ش.

       20.     سیوری، راجر، ایران عصر صفوی، ترجمة کامبیز عزیزی، تهران: نشر مرکز، چ18، 1388ش.

       21.     شاردن، ژان، دائرة المعارف تمدن ایران (سیاحتنامه شاردن)، ترجمة محمد عباسی، تهران: امیرکبیر، 1388ش.

       22.     صفت‌گل، منصور، ساختار نهاد و اندیشه  دینی در ایران صفوی، تهران: مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1381ش.

       23.     کیانی، محسن، تاریخ خانقاه در ایران، تهران: طهوری، چ2، 1380.

       24.     لاپیدوس، ایرا ام، تاریخ جوامع اسلامی از آغاز تا قرن هجدهم، ترجمة محمود رمضان‌زاده، مشهد: آستان قدس رضوی، 1376ش.

       25.     مجلسی، محمدباقر، اعتقادات دین اسلام، مترجم و ناشر سیدباقر نجفی یزدی، چ2، 1362ش.

       26.     ------------، حق الیقین، تهران: اسلامیه، بی‌تا.

       27.     ------------، عین‌الحیوة، تهران: انتشارات علمیه اسلامیه، بی‌تا.

       28.     محقق کرکی، رسالة قاطعة اللجاج فی تحقیق حل الخراج، قم: دفتر انتشارات اسلامی، 1413ق.

       29.     مزاوی، میشل م. پیدایش دولت صفوی، ترجمه یعقوب آژند، تهران: نشر گستره، 1363ش.

       30.     مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج14 (خدمات متقابل اسلام و ایران)، تهران: انتشارات صدرا، چ3، 1377ش.

       31.     معصوم شیرازی، محمد (معصوم علیشاه)، طرائق الحقایق، تصحیح محمدجعفر محجوب، تهران: انتشارات سنایی، چ2، بی‌تا.

   32.   نجفی، موسی و فقیه حقانی، موسی، تاریخ تحولات سیاسی ایران (بررسی مؤلفه‌های دین، حاکمیت، مدنیت و تکوین دولت ـ ملت در گستره هویت ملی ایران)، تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، چ6، 1388ش.

محسن فتاحی اردکانی: سطح چهار حوزه و دانشجوی دکتری شیعه شناسی دانشگاه ادیان و مذاهب.

فصلنامه حکومت اسلامی شماره 69.

۹۴/۱۰/۲۹فارس

***

از آن زمان که نهادی به نام مذهب در جامعه ایجاد شد تا امروز، متولیان دین در هر عصر روش های متفاوتی را در مقابل قدرت حکومت در پیش گرفتند تا بقای این بنا را حفظ کنند و بر بلندی و شکوه آن بیفزایند. در هر عصر مرامی بر دیگر مرام ها برتری جست و پشتوانه یی عقیدتی برای خود فراهم کرد. دوران ما زمانی است که امور سیاسی در تمامی زوایای جامعه در میان عارف و عامی به گردش افتاده است و جایی باقی نمانده که از تاثیر آن به دور مانده باشد. اما آنچه در این دوران به گوش می رسد و بسیاری از اندیشمندان بر آن تاکید می کنند استقلال حوزه های علمیه از حکومت ها است. به همین جهت به سراغ حجت الاسلام محمدتقی فاضل میبدی از استادان حوزه و دانشگاه رفتیم تا در مورد روابط میان روحانیت شیعه و حکومت های وقت پرسش کنیم. فاضل میبدی تاریخچه یی طولانی و پرفراز و نشیب را در این باره نقل می کند. 

---

-از استقلال عالمان دینی شیعه در کشور های اسلامی مکرراً سخن گفته شده و آن را با وضعیت مفتیان بعضی کشور های عربی که تابع حکومت هایشان هستند مقایسه کرده اند. اما سوال اینجاست که حوزه های علمیه شیعه در طول تاریخ خود چه موضعی در مقابل حکومت ها داشته اند؟ 


از دیدگاه تاریخی نمی توان روش یکسانی را برای این امر مشخص کرد و گفت در تمام مدت حوزه های شیعی یا عالمان شیعی بر یک منهج حرکت می کردند. طبیعتاً در زمان شیخ طوسی یا قرن چهارم، پنجم پس از عصر غیبت نظریه اصلی این بود که حکومت در زمان غیبت از آن معصوم است و چون معصوم غایب است پس تشکیل حکومت برای غیرمعصوم یا واجب نیست یا جایز نیست لذا چیزی به عنوان فلسفه سیاسی چندان جدی نبود چون فرض داشتن حکومت در این میان منتفی بود. در این زمان به ندرت کسانی میا ن روحانیت پیدا می شدند که اعتقاد به حکومت غیرمعصوم داشتند. البته رساله یی به عنوان «رساله فی عمل السلطان» یا کتاب « العمل السلطان» در قرن چهارم یافت شده که در جای خود باید بحث شود. شیخ مفید معتقد بود همکاری با حکومت اگر دربردارنده منافعی برای مردم باشد، اشکال ندارد. سیدمرتضی نیز رساله یی درباره همکاری با سلطان نوشت. 

-تشکیل دولت صفوی به عنوان دولت شیعه چه تاثیری بر این تفکر گذاشت؟ 

پیش از دوران صفوی کشور ایران چندپاره بود و حکومت مرکزی قدرتمندی وجود نداشت. عالمان چندانی هم به عنوان فقیه در ایران نبودند. پیش از صفویه میان فقیهان و متصوفان درگیری های جدی تا حد تکفیر و تفسیق وجود داشت و عرفا و متصوفه غالباً بر فقها پیروز بودند. با تشکیل دولت صفوی (اوایل قرن دهم) و رسمی کردن مذهب تشیع زمینه یی باز می شود تا فقهای شیعه به ایران هجرت و برای تحکیم مبانی فقه شیعه در ایران تلاش کنند. بنابراین به دعوت شاهان صفوی از مراکز علمی شیعه در لبنان و سوریه و به طور مشخص از جبل عامل لبنان فقیهان بزرگی به ایران می آیند. برخی از این فقها چون محقق کرکی رسماً با دربار رابطه برقرار می کند و در زمره درباریان قرار می گیرد که لقب «شیخ الاسلام» را کسب می کند. البته در میان آنها تفاوت هایی در فهم و سلیقه وجود دارد. برخی از آنها که با شاه توافق هایی می کنند که نمونه عالی آنها محقق ثانی یا محقق کرکی است، مورد غضب برخی قرار می گیرند. برخی فقهای شیعه در عصر صفویه همکاری با سلاطین جور را مطلقاً جایز نمی دانستند. جالب اینکه با قدرت گرفتن فقها رساله یی در رد تصوف، عرفان و فلسفه نگاشته می شود. عنوان این رساله «الردعلی الصوفیه» است که آقابزرگ آنها را در الذریعه آورده است. در هر صورت کسانی چون شاه طهماسب مشروعیت خود را از فقها می گیرد. دو مساله مهم در این میان مورد اهتمام قرار می گیرد؛ یکی نماز جمعه و دیگری خراج و مالیات و اینکه آیا عطایای دولت حلال است یا حرام؟ فقهایی چون قطیفی یا محقق اردبیلی در برابر این دو مساله موضع می گیرند و همکاری را جایز نمی دانند و هرگونه هدیه یی از طرف حکومت را جایز نمی دانند و استقلال خود را از حکومت حفظ می کنند. و اینان هیچ گونه رابطه یی با دربار و حکومت نداشتند و بر همان اصل دور بودن از حکومت در عصر غیبت تکیه می کنند. یا صاحب مدارک و صاحب معالم از ترس اینکه شاه عباس اینها را دعوت به همکاری کند، به ایران نیامدند. ولی به طور کلی در زمان صفویه به دلیل قدرت متمرکز این دولت و امنیتی که به عالمان تشیع می داد مراوده غالب علما با حکومت بیشتر از دوران قبل است. مثلاً پدر شیخ بهایی شیخ عبدالصمد به دعوت شاه صفوی به ایران می آید و در دربار حضور پیدا می کند و شیخ بهایی که نخستین رساله علمیه فارسی را می نگارد به نام شاه عباس نام آن را جامع عباسی می گذارد. یا اینکه مرحوم مجلسی به دربار صفوی بسیار نزدیک است. در ساختار حکومت صفوی، شاه به علمایی که در کنار او بودند «صدر»- به مفهوم جانشین شاه- می گفت و دیگران با لقب شیخ الاسلام از آنان نام می بردند. خلاصه می توان گفت رابطه میان حکومت و روحانیت در عصر صفویه مثبت بوده است. 

-افشاریه و زندیه سلسله های کوتاه و پرآشوبی بودند. در سلسله قاجار چه اتفاقی افتاد؟ 

در دوران قاجاریه روابط علما با دربار فرق می کند. در روزگار صفویه همان طور که گفتم، رابطه خیلی وثیق بود. در شهر اصفهان که پایتخت صفویان است، دقت کنید می بینید مدرسه علمیه چهارباغ عباسی و کاخ عالی قاپو فاصله زیادی از هم ندارند بلکه به هم تکیه دارند. به تعبیر مورخان شیخ و شاه در کنار یکدیگر هستند ولی از آن به بعد روحانیت از حکومت فاصله می گیرد. در دوره افشاریه بیشتر علما مخالف دربار هستند. در دوران قاجار که پایتخت تهران است، فقها سه دسته اند؛ گروهی بی طرف، گروهی مخالف و گروهی نزدیک دربار. در عهد ناصری میرزای شیرازی از مخالفان دربار است و شیخ فضل الله نوری از نزدیکان و مشاوران مظفرالدین شاه. غالب علمای بزرگی مانند شیخ مرتضی انصاری، میرزای شیرازی ، کاشف الغطا و... در نجف هستند. برخلاف دوران صفویه که ملاصدرا، میرفندرسکی، میرداماد، شیخ بهایی، مجلسی و خیلی عالمان دیگر در ایران بودند اما در زمان قاجار چنین نیست. در انقلاب مشروطه هم می بینید موافقان مشروطه مانند آخوندخراسانی و نائینی و همین طور محمدکاظم یزدی که تقریباً مخالف مشروطه بود در نجف ساکن هستند. بعد از این است که می بینیم مرحوم شیخ عبدالکریم حائری از نجف می آید و در قم حوزه را تاسیس می کند که بعد از او با حضور آقایانی چون بروجردی، صدر، حجت، خوانساری و... این مرکز قدرت می گیرد. به طور کلی در تاریخ هزارساله شیعه یک تفکر خاص در مورد تعامل دین و حکومت وجود ندارد. 

-از تعامل میان دین و حکومت گفتید. این تعامل چه شکلی دارد؟ 

فقهای شیعه بین حکومت عادل و جائر فرق گذاشته اند. تعامل با حکومت جائر را یا مطلقاً حرام دانسته اند یا برای کمک به مظلوم جایز دانسته اند. در مورد حکومت عادل می توان سه شکل اصلی را برای این تعامل متصور شد؛ اول اینکه عالم نسبت به حکومت نقش ارشادی دارد و خودش در امور سیاسی دخالت نمی کند. دوم اینکه عالم در امور سیاسی دخالت کند مانند زمان صفویه یعنی نقشی را در ساختار حکومتی برعهده می گیرد یا اینکه اعمال حکومت را تایید و توجیه می کند. شکل سوم این است که عالم خود مدعی شود و حکومت را در دست بگیرد یعنی عالم فقیه و مرجع، خود حاکم کشور باشد هرچند حکومت عادل باشد. نظریه ولایت فقیه حکومت را از آن فقیه جامع الشرایط می داند. 

-در سده اخیر مخصوصاً دوران پهلوی که جامعه با نشانه های دنیای جدید و روند مدرن شدن آشنا می شود، چه روشی از سوی علما در پیش گرفته شد؟ 

برخورد علما با مساله تجدد مساله یی است که باید آن را در عهد قاجار دنبال کرد. زمانی که امیرکبیر دنبال عرفی کردن و اصلاحات در کشور بود غالب علما با مساله تجدد مخالف بودند. در عهد مشروطیت دودستگی یا چنددستگی آشکار می شود. ایده مشروطیت ایده تجددطلبانه است. اندیشه آخوندخراسانی یا میرزای نائینی در زمان خود تجددطلبانه است. سیدعبدالله بهبهانی و سیدمحمد طباطبایی آزادیخواه و متجدد هستند. این تقابل بنیادگرایی و تجددطلبی در عهد پهلوی وجود داشته است ولی تعامل با حکومت پهلوی مساله دیگری است. کسی مانند مدرس از اول موضع منفی دارد اما مرجعی چون حائری موسس حوزه مصلحتاً در دهه اول حکومت پهلوی در عراق و بعداً در ایران سرناسازگاری با حکومت را ندارد. همین طور موضع آیت الله بروجردی در برابر پهلوی دوم عموماً جنبه ارشادی داشته و در دهه 20 می توان این روش را در عمل آیت الله طالقانی و امام خمینی دید. نمونه بسیار مشهود آن رویه حضرت آیت الله بروجردی در برخورد با محمدرضاشاه است. به نظر می رسد سیاست مرحوم بروجردی همان سیاست مرحوم حائری است و روش امام خمینی همان روش مدرس است. 

-گفته می شود محمدرضا شاه از نفوذ آیت الله بروجردی هراس داشت. 

بله، حکومت پهلوی برخلاف حاکمان پیشین از نفوذ علما هراس داشت، به دلیل آنکه از اواخر عهد قاجار و در حکومت پهلوی نهاد مرجعیت شکل می گیرد. ما پیش از آن چیزی به عنوان مرجعیت، به شکل فعلی نداشتیم. بعد از فتوای تنباکو و بعد از مشروطیت مرجعیت شکل می گیرد و این مراجع در میان مردم مقبولیت فراوانی داشتند و می توانستند با فتوای خود همه چیز را عوض کنند. البته به این نکته توجه داشته باشید که غالب مراجع ابا داشتند از اینکه در حکومت دخالت کنند یا اینکه سهمی برای خود بخواهند. 

-ولی میرزای شیرازی با فتوای تحریم تنباکو بزرگ ترین حرکت سیاسی زمان خود را انجام داد. 

بله میرزای شیرازی فتوایی داد که از سامرا انتشار یافت و در تمام ایران تاثیر زیادی گذاشت. بعد از فتوا هم کسانی مانند سید جمال الدین اسدآبادی به دیدنش رفتند و خواستند با شاه مبارزه کنند و قدرت و حکومت را در اختیار بگیرند ولی همین عالم بزرگ که ازجمله روحانیون سیاسی زمان خود به شمار می رفت نپذیرفت. آخوند خراسانی و علامه نایینی هم همین رویه را داشتند و حکومت فردی عادل در زمان غیبت را به جای حکومت کردن ترجیح می دادند. 

-دلیل پیش گرفتن این رویه چه بود؟ آیا روحانیون به تجربه چنین ضرورتی را دریافته بودند یا اینکه مبنایی فقهی آنها را وادار می کرد؟ 

استدلال اصلی این بود که روحانیت یک نهاد دینی و قدسی است و کار اصلی آن فراهم آوردن تشکیلاتی است که اولاً به مسائل شرعی برسد و ثانیاً درد های اجتماعی مردم را کاهش دهد. کار اصلی روحانیت تدبیر امر سیاست نیست. روحانیت باید مهارکننده قدرت حاکمان و ارشادکننده آنان و مانع فساد آنها شود نه اینکه خود به دنبال تصاحب قدرت باشد. چون قدرت سیاسی آلودگی های خاص خود را دارد و هر چه روحانیت از این عرصه به دور باشد نفوذ او بیشتر است. این خلاصه استدلال روحانیون بزرگی بود که بنیانگذاران مدارس و مکاتب دینی محسوب می شوند. امثال آیت الله بروجردی نیز بر همین مسیر حرکت می کردند. به همین دلیل زمانی که فداییان اسلام در حوزه به دنبال فعالیت هایی بودند، ایشان به نواب صفوی روی خوشی نشان نداد و با آنها همکاری نکرد و در پاره یی مواقع مخالفت خود را اظهار کرد تا حوزه وارد قدرت و سیاست نشود. میرزای شیرازی بنیان یک قدرتی را تکان داد ولی وارد قدرت نشد. همین طور نفوذ معنوی آیت الله بروجردی در تاریخ تشیع کم نظیر است. 

-ولی حتماً یک حجت شرعی برای این رویه وجود داشته است. 

مبنای اول همان مطلبی بود که ذکر شد یعنی اعلام می کردند در دوران غیبت ما وظیفه تشکیل حکومت را نداریم. در کنار آن روایتی از پیامبر اسلام هست که فقیهان را از نزدیک شدن به درهای دربار سلاطین بر حذر می دارد زیرا اگر نهاد مرجعیت در قالب سیاست به قدرت نزدیک شود، ممکن است به وجهه معنوی آن لطمه وارد شود. امام خمینی اوایل خواهان خلع سلطنت نبود، همواره شاه را نصیحت می کرد و او را از کارهای خلاف شرع بر حذر می داشت. 

-الان هم این روش در حوزه رواج دارد؟ 

الان نظرات سیاسی در حوزه متفاوت است. گروهی به دخالت در امور سیاسی اعتقاد دارند و گروهی ندارند. روش آیت الله سیستانی در عراق روش دخالت در حکومت نیست. روش نظارت بر قدرت و حکومت است و با وجود نفوذ و مقبولیت فراوان در میان شیعیان و مردم عراق به دنبال تشکیل حکومت و رهبری سیاسی نیست و سهمی هم برای خود طلب نمی کند ولی در مواقع احساس خطر مواضع خود را اعلام می کند و موثر واقع می شود. به نظر من روش ایشان همانند روش آخوندخراسانی است. آخوندخراسانی نخست با دربار قاجار تعامل داشت و در پایان نامه هایی که می نگاشت، دوام سلطنت را آرزو می کرد ولی پس از طغیان محمدعلی شاه و دیکتاتوری او نامه هایی به شدت اعتراض آمیز نوشت و طی نامه یی به دولت ها تمام قراردادها و استقراض های شاه را از درجه اعتبار ساقط دانست. ولی هیچ گاه آخوند خود را جای شاه قلمداد نکرد. امروز هم در حوزه ها کسانی هستند که شأن روحانی را در حدود امثال آخوند می دانند. 

-با و جود تغییرات فراوان در ساختار جامعه که بنیان های اجتماعی و رفتاری ما را عوض کرده است هنوز هم شاهد هستیم که بسیاری از مردم نزد مراجع می روند و تظلم خواهی می کنند. ارتباط این موضوع با دوری جستن روحانیون از قدرت را چگونه می بینید؟ 

طبیعتاً مردم مراجع را پناهگاه خود می دانند. در گذشته وقتی حاکمی دست به ظلم و ستم می زد مردم در خانه علما تظلم می کردند یا بست می نشستند زیرا علما را مرجع و ملجاء خود می دانستند. شاید نظر عالمانی که از قدرت دوری می کرده اند این بود که باید این پناهگاه مردمی حفظ شود زیرا اگر روحانیت اصیل به قدرت آلوده شود و از چشم مردم سقوط کند، دیگر مردم جایی برای تظلم نخواهند داشت زیرا کسی که شریک در قدرت شود قطعاً اشتباهات خود یا حاکمیت را کمتر می بیند یا اینکه سعی می کند آنها را توجیه کند. امروز برخی آقایان پاره یی از اشتباهات را توجیه می کنند. برخی کارهای حکومت برای برخی مراجع و علمای حوزه ها قابل توجیه نیست. عجیب اینکه عده یی از امامان جمعه به جای نهی از منکر در مقام کتمان و توجیه خطاها هستند. مرحوم امام در اوایل انقلاب براین نظر بود که روحانیت به حوزه ها برگردد و با حفظ نفوذ معنوی خود ناظر بر قدرت باشد تا خطاها را صواب نبیند. 

-وضعیت فعلی استقلال حوزه را چطور می بینید؟ 

تصور می کنم امام خمینی هم این نظر را داشتند که استقلال حوزه باید حفظ شود. ولی الان حساسیت هایی ایجاد شده است و برخی نگران دخالت هایی از بیرون هستند و گاهی حرکاتی در حوزه رخ می دهد که مورد رضایت مراجع نیست. اگر مرجعی در مقام امر و نهی برآید و به مذاق حاکمیت خوش نیاید، کسانی خارج از حوزه با هو و جنجال دخالت می کنند. حال اینکه یک روحانی پست دولتی قبول کند مساله دیگری است و ربطی به استقلال حوزه ندارد. تاکید می کنم که مقصود اصلاً خوب یا بد بودن حکومت نیست. بحث استقلال حوزه است. حتی اگر ما دولتی اسلامی و شیعی داشته باشیم که کلیه مسائل دینی را رعایت کند باز هم بعضی روحانیون این را برنمی تابند که عواملی از سوی حکومت در حوزه دخالت کند.

روزنامه اعتماد 28مهر 1388

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:اقدامات-فداکاریهای-فداییان اسلام موجب شدکه شاه احساس کردکه به آیت الله بروجردی بیشترنیازدازد وآیت الله بروجردی نیز ازاین نیاز نهایت بهره را درترویج اسلام برد،شایداین ازخودگذشتگی هانبود"شاه "توجه ای به آقای بروجردی نداشت -برای رفع شبهه-رابطه آیت الله بروجردی باشاه-میتوانم ورود امام رضا علیه السلام درحکومت مأمون "خراسان" وعلمای بزرگ ونامدارحکومت صفوی رامثال بزنم

شیخ نورالدین عاملی كركی معروف به محقق ثانی (٩۴۰ق)؛ شیخ عبدالعلی فرزند محقق كركی (تولذ٩٩۳ق)؛ غیاث‌الدین منصور بن صدرالحكماء (م ٩۴۰ق)؛ زین‌الدین عاملی ملقب به شهید ثانی (م ٩۶۶ق)؛ شیخ حسین عاملی (م ۱۰۴۰ق)؛ شیخ بهایی (م ۱۰۲۱ق)  و(پدروپدرخانمش که ازعلمای برجسته بودند) ، میرابوالقاسم میرفندرسكی (م ۱۰۷۰ق)؛ ملامحسن فیض كاشانی (۱۰٩۱ق)؛ محمد باقر مجلسی (م ۱۱۱۱ق)؛وشیخ زاهد گیلانی و..هرکدام درسمت های اجرایی بودند ویا به کتابت وامامت وتدریس وتألیف پرداختند واداره حکومت عملاًبا مشورت ونظرعلماء اداره می شد

حکومت صفویان ازسال۳۰٩شروع  ودرسال۱۱۳۵به پایان رسید-یعنی۱۲۸سال حکومت کردند

آیت الله بروجردی(تولد۱۲۵۴- وفات۱۰ فروردین ۱۳۴۰)

الحر عاملی درکتاب أمل الآمل آمارعلمایی که درزمان صفویان به ایران مهاجرت کردند  را بیش از ۱۰۰۰ نفر می داند که از کشورهای  نواحی جبل عامل،بحرین وعراق وسوریه ومصر به ایران آمده بودند ذکر کرده است. بعضی ازشاه هان صفوی(شاه طهماسب)کارهای حکومتی به  آنهاواگذارکرده بود

البته علاوه برسروسامان دادن به مذهب ،عمران آبادانی نیردردوره صفوی بسیارچشمگیربوده،امنیت برای تجاروتوریست بااحداث جاده ابریشم وهزاران کاروانسرا فراهم شد واین کار موجب بهبودمعیشت مردم  شد.

دیدگام امام خمینی درباره ورودعلمای اسلام دردربارپادشاهان صفوی

بنیانگذارجمهوری اسلامی، امام خمینى:اینها آخوند دربارى نبودند

یک طایفه از علما، اینها گذشت کرده‏‌اند از یک مقاماتى و متصل شده‌‏اند به یک سلاطینى،با اینکه مى‌‏دیدند که مردم مخالفند لکن براى ترویج دیانت و ترویج تشیع اسلامى و ترویج مذهب حق، اینها متصل شده‏‌اند به یک سلاطینى، و اینها-خواهی نخواهی- سلاطین را وادار کرده‌‏اند براى ترویج مذهب، مذهب دیانت، مذهب تشیع. اینها آخوند دربارى نبودند.

نباید یک کسى تا به گوشش خورد که مثلًا مجلسى، محقق ثانى، با اینها روابط داشتند و مى‌‏رفتند سراغ اینها همراهى شان مى‌‏کردند، خیال کنند که اینها آمده بودند برای پرفتن پست ومقام ، آنها گذشت کردند، مجاهده نفسانى کرده‌‏اند براى اینکه این مذهب به وسیله آنهاترویج شود.

اینها(علما)، او(شاه) را کشاندنش تو ی حجره !نه اینکه او(شاه) اینها را کشیده است دنبال خودش. اینها اغراض سیاسى داشتند، اغراض دینى داشتند.

این اشتباهى است که بعض نویسندگان ما مى‏‌کنند. سلاطینْ اطرافیانِ آقایان(علما) بودند. الآن هم حجره شاه سلطان حسین در چهارباغ اصفهان، در مدرسه چهارباغ اصفهان، الآن هم حجره‌‏اش هست./پایانتوضیحات مدیریت سایت