«هیئت مذاکره کنندگان درایران مثل مسجدآدم کش شهرری»

ماجرای مسجد آدم کش وارتباطش با قتلگاه مذاکره کنندگان

آن «مسجد عاشق‌کُشی» که «عاشقِ مرگ‌جو» درآن «خوابید» و "تابو" راشکست.

«تیم مذاکره کننده درایران مثل مسجدآدم کش شهرری»

ببینید| قالیباف با سلطان عمان دیدار کرد

دیدار محمدباقر قالیباف با «هیثم بن طارق»(سلطان عمان)سه شنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۲۶(۲ تیر ۱۴۰۵)شهرمسقط(پایتخت عمان)

و «محمدباقر قالیباف»، آن مرد بی باکی است که عزمش را جزم کرد برای «خوابیدن در این قتلگاه»

ماجرا از این قرار است که در «شهر ری» مسجدی به نامِ «مسجدِ مهمان‌کُش» وجود داشت که «هرکس در آن می‌خوابید، به‌طرزی مرموز کُشته‌ می‌شد و فردا جسدِ بی‌جانش را می‌یافتند

قالیباف در فرودگاه اسلام‌آباد: حسن نیت داریم اما اعتماد نداریم

هیئت مذاکره کننده ایران به سرپرستی قالیباف درپاکستان

این مسجد مهمان‌کُش همان «مسجد ماشاءالله» است که در شمالِ ابن‌بابویه واقع است،که اکنون بخشی از «بقعه امامزاده هادی» است.

شاعر معروف«مولانا»(مولوی بلخی)آن را به نظم درآورده است:

یک حکایت گوش کن، ای نیک‌پی!/مسجدی بُد بر کنارِ شهرِ ری
هیچ‌کس در وی نخُفتی شب زِ بیم/که نه فرزندش شدی آن شب یتیم
بس که اندر وی غریبِ عور رفت/صبح‌دَم چون اختران در گور رفت
هرکسی گفتی که پَرْیانند تُند/اندر او مهمان‌کُشان با تیغِ کُند
آن دگر گفتی که سِحْرست و طلسم/کین رَصَد باشد عَدُوّ جان و خَصم.

روزی جوانی که آوازۀ این مسجد را شنیده‌بود، وارد شهر می‌شود و از آن‌جا که گاهی مسافران در مساجد "بیتوته» می‌کردند، تصمیم می‌گیرد، شب را همان‌جا بخوابد. او آشکارا دست‌شُستنش از جان را جار می‌زند. مردمِ ری وقتی از تصمیمِ او آگاه می‌شوند، مُسافر را از خوابیدن در مسجد برحَذر می‌دارند و ماجراهایِ مسجدِ مهمان‌کُش را برایش تعریف می‌کُنند.

تا یکی مهمان درآمد وقتِ شب/کو شنیده‌بود آن صیتِ عَجَب
ازبرایِ آزمون می‌آزمود/زآنک بس مردانه و جان‌سیر بود
گفت: کم گیرم سَر و اِشکَمبه‌ای/رفته گیر از گنجِ جان یک حَبّه‌ای
صورت تن گو: برو، من کیستم؟/نقش کم ناید چو من باقی‌سْتم
قوم گفتندش که هین! این‌جا مَخُسب/تا نکوبد جان‌ستانت هم‌چو کُسب
که غریبی و نمی‌دانی زِ حال/کاندرین‌جا هرکه خُفت، آمد زَوال
اتّفاقی نیست این، ما بارها/دیده‌ایم و جمله اصحابِ نُهی
هرکه آن مسجد شبی مَسکن شدش/نیم‌شب مرگِ هَلاهِل آمدش
از یکی ما تا به صد، این دیده‌ایم/نه به تقلید از کسی بشنیده‌ایم.
قهرمانِ داستان وقتی حرف‌هایِ مردمِ ری را می‌شنود، بی‌آن‌که خَم به ابرو بیاورد، خود را با بقیۀ مسافرانی که در مسجد خوابیدند و هرگز برنخاستند، متفاوت می‌داند.

مسافرِ غریبه، معتقد است، از دنیا دست کشیده و برخلافِ دیگران که دنیا را زیاد جدّی گرفته‌اند، او به هیچ‌عنوان دنیا و کارِ دنیا را سخت نگرفته و آسان‌گیراست و از مرگ هراسی ندارد.

«سید عباس عراقچی»(وزیر امور خارجه)، «محمد‌جواد ظریف»(مشاور رئیس‌جمهور پزشکیان)، «سرداراسماعیل قاآنی»(فرمانده سپاه قدس )و «محمدباقر قالیباف»(رئیس مجلس شورای اسلامی) در همایش بین‌المللی (مکتب نصرالله) ۱۹ آبان ۱۴۰۳

این جوان جویای نام به ناهیان مشفق گفت:

ای ناصحان! من بی نَدَم/از جهانِ زندگی سیر آمدم
مَنْبَلی‌ام زَخم‌جو و زَخم‌خواه/عافیت کم جوی از مَنْبَل به راه
مَنْبَلی نی کو بُوَد خود برگ‌جو/مَنْبَلی‌اَم لااُبالی، مرگ‌جو
مَنْبَلی نی کو به کف پول آورد/مَنْبَلی چُستی کزین پل بگذرد
آن نه کو بر هر دکانی بَرزند/بَل جهد از کَون و کانی بَرزند
مرگ شیرین گشت و نَقلم زین سَرا/چون قَفَص هِشتن، پَریدن مُرغ را

مردغریبه، عَزمش بر بیتوته در مسجد، جَزم است. شب از راه فرامی‌رسد و مسافرِ غریبه در میانِ بُهت و ترسِ دیگران، پای به مسجد می‌گذارد. ابتدا اندکی با مسجد سُخن می‌گوید. سکوتِ شب که حُکم‌فرما شد، مسافرِ شب‌زنده‌دار صداهایِ ترسناک و مُبهمی را می‌شنود که در پنج نوبت، تکرار می‌شوند.

آن غریب شهر سَر بالاطلب/گفت: می‌خُسپم در این مسجد به شب
مسجدا! گر کربلایِ من شَوی/کعبۀ حاجت‌رَوایِ من شَوی
هین! مرا بُگْذار، ای بُگْزیده‌دار/تا رَسَن‌بازی کنم مَنصوروار
خُفت در مسجد، خود او را خواب کو؟/مَردِ غرقه‌گشته، چون خُسپد به جو؟
خوابِ مُرغ و ماهیان باشد همی/عاشقان را زیرِ غرقابِ غَمی
نیم‌شب آوازِ با هَولی رسید/کآیم! آیم بر سَرت ای مُستفید!
پنج کَرَّت این‌چنین آوازِ سخت/می‌رسید و دل همی‌شد لَخت‌لَخت
قهرمانِ حکایت از صداهایِ ترسناکی که مهمانانِ قبلی، با شنیدنشان قالب تهی می‌کردند، اصلاً نمی‌هراسد. او می‌اندیشد که این صداها مانند طبلِ اعلامِ عید است، باید از شنیدنش شاد بود. اکنون باید چون حیدرِ کَرّار، کشورِ دل را فتح و سرزمین جسم را خالی کُنم. آن‌گاه برخاست؛ نعره‌ای زد؛ مُبارز طلبید و خود را آمادۀ نبرد نمود. با فریادهایِ او، طلسمی که هیچ‌یک از مسافرانِ پیشین، فَهمش نکرده‌بودند، ناگهان شکسته‌شد. دیوارهایِ مسجد از هم گُسیخت و زَرهایِ گوناگونِ بی‌حسابی از در و دیوار فرومی‌ریخت. قهرمانِ قصّه هم، به قولِ جوانانِ امروزی، به هیچ‌کدام رحم نکرد و تا قطعۀ آخر، آن‌ها را مثلِ شیری تنومند از مسجد خارج و در جایی دَفن نمود.

جایی که قهرمانِ حکایتمان، زَرها را در آن دَفن می‌کُند، دفینۀ دلِ اوست که نباید دستِ هرکسی به آن برسد. زیرا دل گنج‌العرش است./با استفاده از خبرگزاری کتاب.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:«اسلام آباد» و "ژنو"،«دوحه»،"مسقط" و«تنگه هرمز» همچون «مسجد آدمکش»(قتلگاه مذاکره کنندگان) است.

«تیم مذاکره کننده درایران مثل مسجدآدم کش شهرری است»

و «محمدباقر قالیباف»، آن مرد بی باکی است که عزمش را جزم کرد برای «خوابیدن در این قتلگاه».

«این مسجد آدمکش» درقبل "قربانی" داشته است.

«محمدجواد ظریف»یکی از قربانیان این مسجد می باشد.

وشاید این «مسجد آدمکِش برای قالیباف» رسیدن به "گنجینه" باشد، همچون «آن مرد بی باک که مهمان آن مسجدآدمکُش بود».

البته میتوانی رئیس تیم مذاکننده باشید وهیچ آسیبی نبینی درصورتیکه بروی به سوئیس واتریش «برای توافق نکردن» بلکه صرفاً یک سفردیپلماتیک باشد وبی حاصل! دراینصورت درامان خواهیدمانداز زخم وزبانها واز تهمتها وناسزاها.

مذاکرات پشمکی