«گری کارل لگنهاوزن»(Gary Carl Legenhausen)پرفسور لگنهاوزن

شهيدی(اکبر ملکی نوجه دهی) كه يک استاد دانشگاه آمريكا را مسلمان كرد؛ گفت‌وگو با «پروفسور محمد لگنهاوسن»استاددانشگاه تگزاس جنوبی.

پروفسور لگنهاوسن گفت: در ششمين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامی(۱۳۶۳) برخی از دوستان ايرانی مرا دعوت كردند كه براي دهه‌فجر به ايران بيايم.از برادر اكبر آدرس مزارش در بهشت زهرا را گرفتم ،رفتيم بهشت زهرا و مزار اكبر را پيدا كرديم و ديدم مدرک ليسانس ايشان از دانشگاه تگزاس جنوبی را بالاسر قبرش گذاشته‌اند. خيلي براي من جالب بود.

آنچه تقديم مي‌شود مصاحبه‌ای با پروفسور «محمد لگنهاوسن» است كه در سال ۱۳۸۲ انجام شده است. لازم به توضيح است انجام اين مصاحبه بخشی از طرحي بود كه بر اساس آن قرار بود فيلمي در باره زندگي و خدمات شهيد «اكبر ملكی نوجه‌دهی» ساخته شود. با توجه به اجرايي نشدن طرح مذكور، به نظر مي‌رسد متن مصاحبه( ۲۷ تیر ۱۳۸۸ ) كه توسط مصاحبه‌كننده در اختيار سرويس فرهنگ و حماسه قرار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) گرفته است، براي مخاطبان جذاب و خواندني باشد. لگنهاوسن مي‌گويد: من در سال ۱۳۳۲شمسیدر يك خانواده مذهبي و كاتوليك به‌دنيا آمده و بزرگ شدم. پس از اتمام دوره تحصيلي دبيرستان كاتوليك به دانشگاه ايالت نيويورك رفتم.

در سال ۱۹۷۴ در رشته فلسفه ليسانس گرفتم. سال ۱۹۷۹ فوق ليسانسم را در دانشگاه «لايس» تگزاس دريافت كردم و در همان دانشگاه مدرك دكتري دريافت كردم. در سال ۱۹۸۳ موضوع پايان‌نامه من درباره «مفهوم جوهر ارسطويي در فلسفه تحليلي امروز»، بود. از (۱۹۷۹-۱۹۸۹) در دانشگاه تگزاس جنوبي تدريس مي‌كردم، بعد از اتمام دوره فوق‌ليسانس تدريس فلسفه را در دانشگاه تگزاس جنوبي آغاز كردم. يعني چند ماه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران. در آن موقع من هيچ اعتقاد ديني نداشتم و بعد از رفتن به دانشگاه نيويورك ديگر به كليسا نمي‌رفتم و فكر مي‌كردم به درد نمي‌خورد و ديگر اعتقادي به دين كاتوليك نداشتم و به‌ دنبال دين و فرقه ديگري هم نرفتم.

اما بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، كنجكاو شدم كه چطور مردم بر اساس دين، يك ديكتاتور كه از حمايت آمريكا برخوردار بود را كنار گذاشتند.

مي‌خواستم بيشتر درباره اين موضوع بدانم و چون خوشبختانه در آن زمان دانشجويان ايراني بسياري هم داشتم با برخي از دانشجويان ايراني و مسلمان بحثي را شروع كردم،البته به‌ دنبال ديني نبودم، فقط از جنبه جالب بودن اين بحث به دنبال كار علمي بودم. دانشگاه به نظر من جاي بسيار ‌بسيار جالبي بود و از خدا تشكر مي‌كنم از اين‌كه در آنجا مي‌توانستم تدريس كنم، بعضي از اساتيد خودم ناراحت شدند كه بنده مدت زيادي آنجا ماندم، مي‌گفتند كه اين دانشگاه درجه يك نيست و شما وقت تلف مي‌كنيد ولي براي خودم جاي‌ جالبي بود و با فرهنگ سياهپوستان آمريكايي آشنا شدم كه بسيار جالب است.

«دکترلگنهاوسن»البته من از چندين كشور آفريقايي و آسيايي، از جمله سودان،فلسطين،اردن، ليبي، عربستان،پاكستان و ايران(فراوان)، انگليس و غيرمسلمان از چين و خيلي از كشورهاي ديگر دانشجو داشتم و خوشحال بودم كه با فرهنگ و دين آنها آشنا مي‌شدم.

با دانشجويان مسلمان شروع به صحبت كردن نمودم، فكر كنم سال دوم بود كه تدريس مي‌كردم و يا بهار ۱۹۸۰میلادی(اردیبهشت ۱۳۵۹شمسی) و يا پاييز همان سال. به هرحال كلاسي داشتم كه یک دانشجوي ايراني به نام «اكبر ملكی نوجه دهی» در آن كلاس بود.

اين كلاس حدودا ۳۵ دانشجو داشت، بعد از مدتي، ايشان به كلاسي نيامد. كمي نگرانش بودم. يك روز ايشان را در حالي در مركز دانشگاه ديدم كه درباره‌ اسلام و انقلاب تبليغات پخش مي‌كرد، آمدم پيشش و گفتم چه كار مي‌كنيد؟ چرا ديگر سركلاس نمي‌آييد؟ من فكر مي‌كردم تا امروز مريض بوده كه نيامده است. گفت مي‌دانيد ما در كشورمان انقلاب كرديم و من فكر مي‌كنم كه مهم است كه دانشجويان اينجا هم درباره‌ انقلاب اسلامي ايران اطلاع درست داشته باشند. گفتم اين كار خوبي است ولي شما كلاس هم بياييد و من همه تبليغات شما را مي‌خوانم. ايشان قبول كرد و بعد چند كتاب از دكتر شريعتي به من داد كه يكي از آنها جامعه‌شناسي اسلام و يكي‌ديگر ماركسيسم و مغالطه‌هاي غربي به زبان انگليسي و چند چيز ديگر بود.

يادم هست كه كتاب جامعه‌شناسي اسلام را وقتي در مقطع دكتري تحصيل مي‌كردم، بردم دانشگاه لايس. بعد از كلاسي كه آنجا داشتم نشستم با چند تن از دوستان، باز كردم ديدم مقاله‌اي درباره آدم و حوا بود. تعجب كرده بودم كه اين‌ها چه ربطي به جامعه‌شناسي دارد و خيلي عجيب بود. ولي جالب بود. بعد شروع كرديم با «اكبر »كه درباره اعتقاداتش صحبت كرديم و كم كم باهم دوست شديم و ديدم كه خيلي دانشجوي خوبی است. خيلي صادقانه صحبت مي‌كرد و اعتقادات جدي داشت و هيچ شكي درباره اعتقداتش نداشت.

همان زمان «سفارت آمريكا در ايران»تسخير شد.

وقتي با دانشجويان ايراني صحبت كردم متوجه شدم كه اين مساله اين‌طور نيست كه ما تصور مي‌كرديم يعني آمريكايي‌ها تظاهر كرده‌اند كه در سفارتخانه فقط چند ديپلمات هستند كه سعي مي‌كنند بين كشورها توافق كنند.

ولي وقتی با ايرانی ها صحبت كردم گفتند نه، اين سفارتخانه در تهران نقش ديگری دارد و جاي بسيار بزرگي است و اصلا مي‌خواهند انقلاب ما را دگرگون كنند.

به «اكبر»(شهيداكبر ملكی نوجه‌دهی)گفتم كه خوب است برخي از دانشجويان من از «دانشگاه لايس» بنشينند و با دوستان شما بحث كنند و برخی از سوء‌تفاهم‌ها برطرف شود.

اكبر هم گفت اين فكر بسيار خوبي است،اين كار را بكنيم.

جلسه باپذیرایی(دانشجویان ایران-آمریکا)

اما اكبر گفت، اين كار یک شرط دارد و آن اين كه ما به دوستان شما شام بدهيم.

سپس قرار گذاشتيم يك شبی و رفتيم یک آپارتمان دانشجويي كه يكي از دانشجويان در آنجا داشت.

من هم از چهار، ۵ دانشجوی آمريكایی دعوت كردم.

البته اكبر هم از سه‌چهار ايراني و يك آمريكایی سياهپوست مسلمان دعوت كرده بود.

آنها كباب كوبيده در «فر» درست كرده بودند و خيلي جالب و شب خوبي بود. بحث خيلي جدی بود. بعضي از دانشجويان آمريكایی من اصلا قبول نكردند هرچه كه ايراني‌ها گفتند، آنها گفتند اين كارها برخلاف حقوق بشر و مقررات بين‌المللي است.

البته« اكبر» هم انگليسی اش خوب نبود گاهی اوقات انگار مي‌خواست چيزي بگويد اما نمیتوانست عقایدخودرابخوبی مطرح کند و مشكل بود.

ماحصل جلسه ماجرای تسخیرلانه جاسوسی آمریکا

با اين حال خوب صحبت كرد و وقتي كه تمام شد همه خوشحال بودند كه باهم آشنا شدند،

البته فكر نمیكنم كه همان شب كسي كاملا انديشه‌اش عوض شد اما به‌نظر من بسيار خوب بود چرا كه دانشجويان آمريكايي كه خيلي تند بودند فهميدند كه از زاويه ديگري هم مي‌توان به اين مساله نگاه كرد و اين خودش ارزش داشت.

هرچند بعضي از آمريكايي‌ها در طول مدت جلسه كاملا یک ديدگاه ديگري نسبت به اين مساله داشتند. «پروفسور لگنهاوسن» گفت:من هم با اكبر و هم با دانشجويان ديگر از شيعه و سني درباره اسلام صحبت كردم.

بعد از آن ترم كه اكبر با من بود، ترم بعد هم ارتباطي با ايشان داشتم و كتاب‌هایی را براي من مي‌آورد كه بهترين آنها يك ترجمه از «نهج‌البلاغه» بود و ترجمه جلد اول «الميزان» كه تاليف علامه طباطبائي بود.

بعد از آن اكبر رفت و من خبري نداشتم كه كجاست.

اولین سخنرانی استاددانشگاه درباره دکترشریعتی

پروفسور لگنهاوسن:وقتی اکبر رفت من دیگر خيلي ارتباطي با ايراني‌هاي ديگر نداشتم.

امابراي بحث‌هایی كه باهم داشتيم دلتنگ شدم و نمي‌دانستم كه چه‌طور مي‌توانم دوباره شروع كنم.

به اين نتيجه رسيدم كه خودم در دانشگاه «یک سخنرانی درباره‌ دكتر شريعتی» ارائه دهم كه فكر مي‌كردم دانشجويان ايراني بسيار علاقمندند.

از ۲كتابي كه «اكبر» داده بود چيز‌هايي مربوط به«جبرو اختيار» را بررسي كردم تقريبا ۲۰ دانشجو به سخنراني آمدند،البته خیلی رسمی نبود.

اعتراض دانشجوی ایرانی به سخنرانی ام درباره دکترشریعتی

بعد از اين سخنراني يكي از دانشجويان آنجا گفت: شما فارسي بلديد؟

گفتم نه.

گفت پس چه حقي شما داريد كه يك متفكر ما مثل دكتر شريعتي را نقد كنيد فقط براساس چند چيز كوتاه كه به انگليسي ترجمه شده؟!.

گفتم راست مي‌گويي. من فقط براساس آن چيزي كه در دسترسم هست مي‌خواستم نقدش كنم.

بعد با آن دانشجويي كه از من اشكال گرفت دوست شدم و بحثي را درباره‌ اسلام ادامه داديم.

او هم مرا به مسلمانان ديگر معرفي كرد.

يكي از اين ويژگي‌هايي كه «اكبر» در آن زمان داشت، اين بود كه هر چند كتاب‌هاي دكتر شريعتي را به من داد اما تعصبي درباره افكارش نداشت.

يعني هم با دانشجويان آنجا كه در «خط امام خمینی» بودند همكاری مي‌كرد و هم با دانشجويان ديگری كه خيلي به ديدگاه امام خمینی نزدیک نبودند، رابطه داشت.

براي من جالب بود كه اين گروه‌ها با وجود داشتن اختلاف نظر با اين فرد ارتباط خوبي با هم داشتند.

در «دانشگاه تگزاس جنوبی» منافقان هم بودند و تبليغات پخش مي‌كردند. من تبليغات آنها را هم خواندم، ولي به نظر من آنها خيلي ماركسيست بودند يعني بيشتر ديدگاه‌هايشان را از ماركس الهام گرفته بودند.

بعدا وقتي كه در خيابان بين منافقين و دانشجويان پيرو خط امام در دانشگاه ما در تگزاس درگيري شد يكي از اين منافقان با چاقو به دانشجويان خط امام حمله كرد.

مسلمان شدن بعداز ۳ سال آشنایی بااکبر

از زمان آشنا شدن با اكبر، تقريبا سه سال طول كشيد تا مسلمان شدم، يعنی در آن زمان به مساجد مي‌رفتم و با مسلمانان صحبت مي‌كردم و كم كم جاذبه اسلام را درك مي‌كردم البته هدف من از اول فقط كارعلمي در زمينه اسلام بود ومي‌خواستم بدانم كه مسلمانان چه‌طور فكر مي‌كنند ولي به‌طور ناآگاهانه‌اي تبديل شد به يك علاقه بيشتر.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:یعنی مسلمان شدن درسال ۱۳۶۱بوده(دو سال قبل ازآمدن به ایران).

چون اول آشنایی بااکبر،مصادف بوده با تسخیرلانه جاسوسی(۱۳ آبان ۱۳۵۸) وسه سال بعداز این مسلمان می شودکه میشودسال ۱۳۶۱.

پروفسور لگنهاوسن:فكر مي‌كردم كه بعضي از اين چيزهايي كه اسلام مي‌گويد خوب است و همچنين نوع زندگي كه اسلام مي‌گويد خوب است ولي نمي‌خواستم مسلمان شوم چون فكر مي‌كردم مسلمانان سختي‌ها و مخاطرات زيادي دارند.

بعد از مسلمان‌شدن نماز را ياد گرفتم و هروقت كه دلم میخواست نماز مي‌خواندم.

اما نماز جماعت را خيلي دوست داشتم. بالاخره يك روز بعد از نماز جمعه در پاركينگ مسجد بعضی از مسلمانان آمريكايي سياهپوست آمدند پيش من و از من پرسيدند شما مسلمان هستيد؟.

يكي از آنهابه دوستش گفت كه عيب است نپرس.

من نمازخواندن آنهارا دیده بودم، مسلم بودکه مسلمان هستند که من شهادتين را در حضور آنها گفتم(اسلام آوردم).

پیشنمازی دراولین روز مسلمانی!

بعدازاسلام آوردنم ،باهم گريه كرديم و آنها خيلی خوشحال شدند.

آنها گفتند ما خيلي خوشحال هستيم كه شما مسلمان شديد و مي‌خواهيم كه شما پيش‌نماز ما شويد.

من گفتم كه امروز روز اول(مسلمانی من) است.

آنها گفتند نه اشكالي ندارد.

بعدازنمازجماعت،آنهاگفتند کهما مي‌خواهيم يك انجمن مسلمانان در دانشگاه درست كنيم.

من گفتم باشد من به شما كمك مي‌كنم.

که انجمن مسلمانان در دانشگاه تگزاس جنوبي را درست كرديم.

نمازجمعه دردانشگاه آمریکا

و نماز جمعه را آنجا برگزار مي‌كرديم.

و گروهي كه در داشتيم اكثرا سني بودند. البته من از اول هيچ شكي نداشتم درباره‌ اسلام كه آيا شيعه شوم يا سني؟.

از وقتي كه نهج‌البلاغه را خواندم براي بنده فقط سوال بود كه يا اسلام تشيع را قبول كنم يا بي‌دين بمانم.

ایسنا:در اين مقطع از اكبر خبري داشتيد؟

پروفسور لگنهاوسن:از اكبر هيچ خبري نداشتم.

تا يكي از اين دوستان ايراني به من گفت كه شما مي‌دانيد كه اكبر شهيد شده است؟

برادراکبردرتگزاس زندگی می کرد

تعجب كردم. نمي‌دانستم برادرش هم در تگزاس زندگي مي‌كند.

با برادرش آشنا شدم.

برادرش گفت كه اكبر بعد از اخذ ليسانس رشته علوم كامپيوتري در واشنگتن و در دفتر منافع ايران كار مي‌كرد.

اکبرراازامریکااخراج کردند

يك روز منافقين به آنجا حمله كردند رفتند به سفارتخانه و اكبر و چند تا كارمند ايراني ديگر را مورد ضرب و شتم قرار دادند. اكبر هم كه آنجا بود با آنها درگير مي‌شود و یکی از منافقان را مجروح مي‌كند لذا او را محاكمه مي‌كنند و او ديگر نمي‌توانست در آمريكا بماند.

اکبربه بعضي از دوستان ديگرش گفته بود كه من مي‌خواهم به جبهه بروم.

آنجا شخصي به نام دكتر طباطبايي به من گفت كه اكبر به او گفته است كه مي‌خواهم بروم جبهه.

گفت ما به اكبر(اکبر ملکی نوجه دهی) گفتيم كه شما ليسانس گرفته‌ايد و مي‌توانيد خدمت‌هاي ديگري كنيد ولي گفت نه.

او اصرار كرد كه مي‌خواهد برود جبهه. آقاي دكتر طباطبايي گفت: ايشان ايران رفت و عازم جبهه شد و پس از مدتي مثل اينكه در اثر برخورد با مين شهيد شد(شانزدهم اردیبهشت ۱۳۶۱، در فکه)

«پروفسور لگنهاوسن» گفت: در ششمين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي، برخی از دوستان ايرانی مرا دعوت كردند كه برای «دهه‌فجر» به ايران بيايم.

از «برادرِ اكبر» آدرس «مزاراکبرملکی» در بهشت زهرا را گرفتم و گفتم حتما میروم بهشت زهرا.

يک روز رفتيم بهشت زهرا و مزار اكبر را پيدا كرديم و ديدم «مدرک ليسانس ايشان از دانشگاه تگزاس جنوبی» را بالای قبرش گذاشته‌اند. خيلي براي من جالب بود،

ايران هم براي من جالب است. آن زمان هنوز جنگ بود. ما هم رفتيم هويزه. بازسازی را شروع كرده بودند. وقتی كه هويزه بوديم بمباران كردند ولي خيلی نزديک به ما نبود اما لازم بود به ‌خاطر بمباران، يک روز اضافي در اهواز بمانيم.

مهمان ارتش ايران بوديم و آنها تن ماهی با نان سنگک و نوشابه به ما دادند خيلی جالب بود.

تکنولوژی درجنگ/آموزش بازکردن درب نوشابه باقاشق

آنجا(درهویزه) «من ياد گرفتم كه چگونه نوشابه را با قاشق باز كنم». خيلي دوست داشتم به ايران بيايم و گفت:بيشتر بمانم. ولي نمي‌دانستم چه‌طور؟

دانشگاه تگزاس درصددبودکه مرا به ریاست برگزیند

«پروفسور لگنهاوسن» گفت:در سال ۱۹۸۹میلادی(۱۳۶۸شمسی) با دانشگاه خودم اختلافي داشتم، آنها مي‌خواستند كه من در مديريت دانشگاه كار كنم ولي من فقط مي‌خواستم كه تدريس كنم.

آنها (مسئولین دانشگاه تگزاس جنوبی)مي‌گفتند كه شما نصف وقت تدريس كنيد و نصف وقت كاغذ بازي كنيد!(تفریح کنید) و ما هم حقوق شما را اضافه مي‌كنيم.

با رييس آن بخش دانشگاه صحبت كردم و پذيرفتم فضای دانشگاه خيلي سياسي بود. تا اين كه ايشان رييس بخش تعليم و تربيت دانشگاه شد.

من به او گفتم كه من استعفا مي‌كنم.

گفت: نه ما بودجه نداشتيم و گرنه حقوق شما را اضافه مي‌كرديم.

قصدسفربه ایران(بهمن ۱۳۶۳)

گفتم كه من درحقيقت مي‌خواهم به ايران بروم.

او تعجب كرد و گفت: يعنی چه؟، آنجا می خواهيد چه ‌كار ‌كنيد؟

پروفسور لگنهاوسن:گفتم شما مي‌دانيد كه من مسلمان شدم و خيلی علاقه دارم به ايران بروم و تصميم خودم را گرفته‌ام. نمی خواهم اينجا بمانم و كاغذبازی كنم.

گفت: باشد موفق باشيد.

استعفا كردم و با يک دوست ايراني ديگر به دفتر حافظ منافع ايران در واشنگتن رفتيم.

من آنجا بدون هيچ مقدمه‌ای گفتم كه من می خواهم به ايران بروم.

بعد داستان را به‌طور مختصر گفتم و آنها هم گفتند باشد و گفتند كه شما اين فرم را پر كنيد تا با شما تماس بگيريم.

اشتیاق «پروفسور لگنهاوسن»برای سفربه ایران

فرم را پر كردم رفتم خانه و منتظر جواب آنها بودم، اما هيچ جوابی ندادند زنگ زدم به آنها باز هم هيچ جوابی ندادند بعد آن دانشجویی كه از «نقد من به دكتر شريعتی» ايراد گرفته بود، به من گفت: شما براي رفتن به ايران جدی هستید؟

گفتم بله.

گفت: خب من میتوانم يک وقت جلسه براي شما با «دكترسیدصادق خرازی» بگيرم.

دكتر خرازی آن زمان سفير ايران در سازمان ملل بود.

پرفسور محمد لگنهاوزن

دکتر لگنهاوسن:یک روز رفتم براي ديدن دكتر خرازی.

از موقعي كه او(سید محمد صادق خرازی) را دیدم مي‌گویند دل‌ به‌ دل راه دارد(مصداقش آنجابود) خيلي ارتباط خوب و صميمي باهم داشتيم.

صادق خرازی: اولین سفیری بودم که توسط احمدی نژاد عزل شدم

او هم بر روي ديوار يكي از شعرهاي امام خمینی را نصب كرده بود. مقداري درباره شعر امام با دكتر خرازی بحث كرديم و به او گفتم كه دلم مي‌خواهد به ايران بروم.

خرازی گفت: در ايران چه‌كار مي‌خواهيد بكنيد؟ گفتم: نمي‌دانم يك ‌كاري پيدا مي‌كنم شايد انگليسي تدريس كنم. گفت: نه اين‌طوري نمي‌شود شما صبر كنيد و با دوستان در آنجا صحبت كنيم. بعد با من تماس گرفت و گفت كه شما مي‌توانيد براي انجمن فلسفه كار كنيد. مرا دعوت كرد. وقتي كه اين مساله درست شد دكتر خرازي زنگ زد و گفت: شما تشريف بياوريد.

«دکتر لگنهاوسن» گفت:رفتم ديدم« آيت‌الله مصباح‌» در دفتر آقای خرازی بود.

دكتر خرازی مرا معرفي كرد.

ايشان(آيت‌الله محمدتقی مصباح‌ یزدی) گفت كه شما چه‌كار مي‌كنيد؟

بنده گفتم: فلسفه خوانده‌ام و الان مي‌خواهم بروم ايران.

« آيت‌الله مصباح‌»گفت: تشريف بياوريد قم.

گفتم: خوب است.

در ابتدا اين پيشنهاد عملي نشد و من به ايران آمدم و در« انجمن حکمت فلسفه» تدريس را شروع كردم.

اولین دیدار «پروفسور لگنهاوسن»با «آیت الله مصباح»درایران

پروفسور لگنهاوسن:یک روز آمدم قم براي كار ديگري. يكي از دوستان بنده كه عراقي بود و در آمريكا بزرگ شده است را با يكي از معاونين ايت‌الله مصباح در خيابان ديدم که مرا از انجمن مسلمانان دانشگاه مي‌شناخت. به من گفت: شما قم هستيد پس حتما يك جلسه بين شما و آيت‌الله مصباح برگزار كنيم.

وقت تنظيم شد و رفتم خدمت آيت‌الله مصباح.

آيت‌الله مصباح گفت:چرا قم نيامديد؟ منتظر شما بوديم.

گفتم: شرايط جور نشد كه بيايم اينجا.

گفت: همين الان رسما شما را دعوت مي‌كنم.

گفتم: باشد ولي الان در تهران قرارداد دارم.

گفت: باشد ولي هفته‌ای یک روز تشریف بياوريد اينجا يك كلاسي در بنیاد باقر‌العلوم (اسم سابق مؤسسه امام خمینی) داشته باشید.

اين گونه بود كه شروع كردم. بنياد باقر‌العلوم (ع) و دانشجويان و طلاب آنجا را خيلي دوست داشتم.

آيت‌الله مصباح خودش از اول با من بسيار مهربان بود و كم كم اين روزها زياد شد و به‌جاي یک روز دو روز شد و سه روز شد و بعد تصميم گرفتم كه تمام وقت در قم باشم.

ازدواج «پروفسور لگنهاوسن»درایران

چهار سال اينجا بودم بعد هم با يك دختر ايراني كه در تهران كار مي‌كرد ازدواج كردم و كارش هم به دانشگاه قم منتقل شد و بنده آمدم بنياد باقرالعلوم (۱۳۶۷).

ایسنا:به آمريكا هم مسافرت مي‌كنيد؟

بله: هر سال مي‌روم پيش مادرم، ولي پدرم چهار سال پيش فوت كرد. مادرم منتظر است كه به ديدارش بروم.

مادرم ازمسلمان شدنم خوشحال شد(بخاطراینکه ازبی دینی دربیام)

البته پدر و مادرم مسلمان نشدند ولي از اين كه من مسلمان شدم خوشحال شدند چون گفتند كه بهتر از اين است كه هيچ ديني نداشته باشي.

مادرم -بعدازمسلمان شدنم- دوست داشت مسیحی شوم

پروفسور لگنهاوسن:اما بعد انتظار داشتند كه كم كم دوباره كاتولیک شوم.

ولي وقتی دیدندکه من كه ازاسلام برنگشتم،خيلی ناراحت شدند.

بعد كه آمدم ايران هرهفته كه اينجا بودم حداقل يكي دونامه مي‌نوشتم و مي‌فرستادم براي آنها.

و(مادرم اینها) بالاخره قبول كردند كه اسلام دين خوبی است و اين‌طور نيست كه فقط از دين كاتولیک كسي راه نجات پيدا كند.

هم مادرم و هم پدرم «كاتولیک» بودند و مادرم هنوز هر هفته كليسا می رود اما هر دو ديدگاه منتقدانه داشتند و كليسا را فقط يك وسيله مي‌دانند.

من به آنها مي‌گفتم كه بهترين راه براي اين‌كه نزديك‌تر به خدا بشويم اسلام و تشيع است.

اما پدر به من مي‌گفت: شما چرا مسلمان شديد و چه كسي شما را با اسلام آشنا كرد؟

بنده درباره اكبر(شهيداكبر ملكی نوجه‌دهی) با ايشان صحبت كردم.

ایسنا:آيا فرزندي هم داريد؟

پروفسور لگنهاوسن: یک پسر دارم اسمش علی است.

البته از ازدواج اولم آمريكا،یک دختر هم دارم كه ۱۹ ساله است.

«ایران هراسی» موجب شده که دخترم به ایران نیاید

پروفسور لگنهاوسن: با دخترم ارتباط دارم و گفته‌ام كه به ايران بيايد، اما به خاطر تبليغات غربی مي‌ترسد.

مادرم به ایران آمد

مادرم كه يكبار به ايران آمده بود از ايران تعريف مي‌كرد و گفته بود كه نبايد از ايران بترسيم. ايران مردم خوبي دارد،

اما دخترم به مادر بزرگش(همسرم) گفته بود كه شما بيشتر از ما شجاعت داريد.

زمان تولددخترم،من مسلمان بودم

دخترم كه به دنيا آمد و من مسلمان بودم و از اين جهت ايشان ذاتا مسلمان است وقتي كه من با او درباره‌ اسلام صحبت مي‌كنم علاقه دارد. دوسال پيش به يك مسجد در كانادا رفتيم و خيلي متحول شد و به من مي‌گفت چرا به من نماز ياد ندادي و گريه كرد و ناراحت شد، ولي وقتي كه سعي مي‌كنم چيز‌هاي بيشتري از اسلام به او ياد بدهم خيلي حوصله ندارد يعني از يك جهت جاذبه دارد ولي از يك جهت به خاطر اين‌كه مادرش آنجاست برايش سخت است، ولي وقتي كه صحبت مي‌كنم مي‌گويد من قبول مي‌كنم كه اسلام دين خوبي است.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:این مصاحبه درتیرماه ۱۳۸۸ گرفته شده،دخترش ۱۹ ساله(متولد ۱۳۶۹شمسی) است،«پروفسور لگنهاوسن » قبل ازسال ۱۳۶۳اسلام آورده بود(شهادتین رادرآمریکا-نمازجمعه مسلمانان آمریکا-گفته بود).

ایسنا:آيا بين مسلمان شدن شما و جدايي از همسرتان رابطه‌اي وجود دارد؟

من وقتی مسلمان شدم همسر قبلي‌ام با اراده خودش از من جدا شد و البته مي‌گفت كه من اينقدر بد هستم كه حتي اگر دين ديگري هم داشتم از من جدا ‌مي‌شود.

ایسنا:در حال حاضر مشخصا چه فعاليت‌هایی داريد؟

هر هفته با آيت‌الله مصباح درباره معرفت‌شناسي ميزگردي داريم كه از شبكه چهار(تلویزیون ایران) پخش مي‌شود.

واین براي من نعمت است كه مي‌توانم در اين مؤسسه تدريس كنم.

البته علاوه برعلوم اسلامی، «فلسفه غرب»هم تدريس مي‌كنم و براي من آشنا شدن با احاديث و ترجمه كردن احاديث و چند مورد ديگر جالب بود.

اولین کتابی که ازفارسی به انگلیسی ترجمه کردم«جهاداكبر »بود

از اولين چيزهايي كه ترجمه كردم وقتي فارسي ياد گرفتم «جهاداكبر »بود از امام خمینی كه از طرف سازمان انديشه اسلامی چاپ شد.

و اخیراً نامه‌ای آمد كه دانشگاه اسلامی لندن مي‌خواهد تجديدچاپش كند.

کاردومم: كمي از شعر امام خمینی را هم ترجمه كردم.

کتاب آموزش فلسفه آیت‌الله مصباح یزدی تجدید چاپ شد

کارسومم درترجمه: كتاب «آموزش فلسفه»(آیت‌الله مصباح »را هم ترجمه كردم و در غرب چاپ شد.

همسرم کتابم راترجمه می کند

بعد هم يك كتاب درباره اسلام نوشتم كه در لندن چاپ شد و «همسر ايرانی ام »اين را به فارسي هم ترجمه كرد.

ایسنا:نظرتان درباره ايران و فرهنگ ايراني چيست؟

ايرانی ها را خيلي دوست دارم و گرنه اينجا نمی ماندم.

من در ايران ازدواج كردم.علاقه‌ ايرانی ها به فلسفه و تفكر هم از اول برای من جالب بود ولی بيش از اين، «ايرانی ها بی نهايت صميمی و خونگرم هستند»

البته اين امر(صمیمیت) در كشورهاي ديگر هم است اما در ايران خيلي برجسته است.

يادم هست وقتي كه مي‌خواستم ويزا بگيرم براي سفر حج. در صف هم ايرانی ها، هم پاكستاني‌ها، هم عرب‌ها و هم از كشورهاي ديگر بودند.

رفتار ايراني‌ها خيلی براي بنده جالب بودند، ديگران خيلي توی خودشان بودند، اما ايرانی ها شروع كردند به شوخي كردن با كارمندان كه چه‌قدر طول میكشد.

اگرچه این حرفهابعنوان اعتراض بود اما همین اعتراضشان رابا نوعی طنز و شوخي مطرح می کردند.

وقتی با ايرانی ها در آمريكا هم آشنا شدم همين‌طور بودند.

يعنی همینطور صميمي بودند و ارتباط خوبی برقرار میكردند.

انتقادیک آمریکایی ازرانندگی ایرانی ها

پروفسور لگنهاوزن گفت: چشم‌گيرترين عيب ايرانی ها در رانندگي است، واقعا وحشتناک است رانندگیشان!.

دررانندگی تعارف ندارند!

این فیلسوف آمریکایی می گوید: با ايراني‌ها وقتی برخورد شخصی داريم خيلی تعارف می كنند «بفرماييد»،« اول شما »و... اماوقتی پشت فرمان می نشینند همه اين چيزها را فراموش مي‌كنند!.

خيلي از ايراني‌ها كه مي‌گويند ما مسلمان هستيم و ظاهرا متدين هستند. اين فقط چيز ظاهری است(لقلقه زبان است) ولي اصلا به اين حرف هم نمي‌رسند(درعمل اینطورنیستند) و حتی برخی ظاهر راهم حفظ نمیكنند!.

اما در عين‌حال باز هم به نظر من واقعا مردمي پيدا مي‌شوند از لحاظ عمل و اعتقاد و رفتار درون و بيرون فوق‌العاده جالب هستند که این گروه اقليت هستند و كسي بايد دنبالش برود.

پروفسور لگنهاوسن گفت: وقتی كه من از تهران به قم آمدم خيلي از دوستان با حالت بدبينانه‌ای مي‌ گفتند كه شما به قم مي‌رويد، چه‌طور مي‌توانيد آنجارا تحمل كنيد!؟

اما تصورات آنها با من در مورد قم ۱۸۰ درجه برعكس بود.

البته پيدا مي‌شوند افرادي كه ديدگاه خيلي خشک(متحجرانه) نسبت به دين دارد اما بنده خوشبختانه طلاب و اساتيدي كه پيدا كردم كه اين‌جوري نيستند و وقتي كه بحث مي‌كنيم اصلا تنگ‌نظر نيستند و حاضرند در مورد تفكر غرب بحث كنيم و كتاب معرفي كنيم چون واقعا علاقه دارند.

پروفسور لگنهاوسن:بنده با توجه به همه مشكلات كه جامعه دينی در اين كشور دارد ولي باز هم من خوشبين هستم. مخصوصا وقتي كه نگاه میكنم به طلابی كه در اينجا با آنها آشنا شدم و ان‌شاءالله در آينده آ‌ن‌ها هم نقش برجسته‌اي دارند در دينداري اين كشور و بسيار هم باتقوا هستند.

ایسنا:آيا از اين كه آمريكا را رها كرديد و به ايران آمديد پشيمان نيستيد؟

پروفسور لگنهاوسن:نه اتفاقا. احساس میكنم كه خوشبخت هستم كه توانستم اينجا (ایران)باشم وباایرانی ها همكاری كنم.

وقتي كه نگاه مي‌كنم به جوانان و مردم معمولی كه اين‌جا هستند، مي‌بينم كه خيلی از آن‌ها نعمت‌هايي كه در اين‌جا دارند درست قدرش را نمي‌دانند.

درایران که هستم مردم هميشه از من میپرسند كه «ایران بهتر است يا آمریکا؟»

من هميشه مي‌گويم كه هر كشوری اشكالات و امتيازات خودش را دارد، شما بايد بفهميد و اشكالات را اصلاح كنيد و خوبي‌ها را حفظ كنيد اما متأسفانه خيلي از مردم اينجا را مي‌بينم كه اصلا توجهي ندارند به چيزهاي خوبی كه اينجا هست.

تفاوت نوجوانان ایرانی باآمریکایی

پروفسور لگنهاوسن:به عنوان مثال اينجا بچه‌ها هنوز خيلي رفتار مودبانه دارنداما در آمريكا و اروپا وضع بچه‌ها اين طوري نيست.

اينجا وقتي با ايرانی ها صحبت مي‌كنم هميشه شكايت مي‌كنند و مي‌گويند كه جامعه ما بد شد، بچه‌ها ديگر احترام نمي‌گذارند و همه‌چيزهاي خوب از بين رفت،

اما من مي‌گويم باز هم از بين نرفته و اينجا هنوز نسبت به غرب خيلی خوب است.

مردم ایران بايد قدر این نعمت رابدانند و درعین حال تلاش کنندكنندتا اشكالات را برطرف کنند.

با اين طرز تفكر كه اينجا خراب شد و آن‌جا خوب است هيچ‌چيز درست نمي‌شود.

دیدگاه «مادرِپروفسور لگنهاوسن»نسبت به ایران

پروفسور لگنهاوسن: وقتی كه مادرم اينجا(ایران) بود، خيلي از ايران و مردم مودب ان تعريف مي‌كرد و مي‌گفت وقتي كه اينجا آمدم تصور مي‌كردم با توجه با تبليغات صورت گرفته(ایران هراسی) در آمريكا هيچ‌چيز در بازار پيدا نمي‌شود و مردم گرسنه هستند و در هر كوچه سربازهاي مسلح هستند كه نگاه مي‌كنند كه روسری(حجاب) دختر/زنی كج نباشد!.

مادرم میگفت كه با ديدن ايران فهميدم همه تبليغات عليه ايران دروغ است و اصلا اين‌طوری نيست که درآمریکامی گویند.

پروفسور لگنهاوسن:يكی از نعمت‌های بزرگ ايران فراوانی ميوه است.

اوضاع ميوه اينجا(ایران) واقعا چيز جالبی است چراکه وقتی كه تابستانها به نيويورک(آمریکا) مي‌روم، مادرم خجالت مي‌كشد كه نمیتواند در بازار آن‌جا ميوه خوب پيدا كند و اگر هم باشد گران است.

ایسنا:زيباترين خاطره شما از ايران چيست؟

ازدواجم زيباترين خاطره‌ای است كه در ايران در خاطر دارم.

(با خنده مي‌گويد) مراسم ايراني‌ها اصلا جالب نبود ولي جريان آشنايي با همسرم و ارتباط با خانواده و اين‌ها جالب بود.

غير از اين مهم‌ترين چيزی كه براي من از وقتی آمدم ايران رفتن به حج بود.

ماجرای جالب حج زفتن پروفسور لگنهاوسن

من با يك كاروان از ايران رفتم كه تقريبا ۴۰ نفر بودیم كه همه طلاب خارجی بودند.

اما در آخرين لحظه عربستان به هيچ‌ كسی در كاروان ما ويزا نداد غير از بنده.

کاروان تک نفره حج

پروفسور لگنهاوسن: من يك كاروان تک نفر بودم ،يعني تنهای تنها رفتم.

ایسنا:حج عمره با تمتع؟

پروفسور لگنهاوسن:حج تمتع بود.

گفتگو| غرویان: تواضع آیت‌الله مصباح برای ما درس‌آموز بود/ ایشان همواره مورد تایید رهبر انقلاب بودند

به خاطر اين‌كه آن‌ها طلبه بودند و من طلبه نبودم و عربستاني‌ها ترسيدند؟ خيلي عجيب بود. آن‌جا نمي‌دانستم كه بايد چه‌كار كنم كه آقای غرويان(آیت الله محسن غرويان) را ديدم.

آقای غرويان از كاروان ما سؤال كرد؟

گفتم كه من كاروان تك‌نفره هستم.

«آیت الله محسن غرويان» هم گفت خب من هم روحاني كاروان شما هستم.

مرا به حرم(مسجدالحرام) برد و اين سفر از اول تا آخر پر از حادثه‌هاي عجيب و غريب از جمله گم‌ شدن گذرنامه و بليط برگشتم بود اما همه چيز درست شد.

چيزهاي زيادي را از حج درباره توحيد و ولايت و اسلام كشف كردم.

ایسنا:به اكبر هم سر مي‌زنيد؟

پروفسور لگنهاوسن:یک وقت‌هایی «بر سر مزار اكبر هم میروم» و ارتباط دارم چون نسبت به ايشان احساس دين مي‌كنم و هميشه برايش دعا مي‌كنم.

ایسنا: چه برنامه‌ای برای آينده داريد؟

پروفسور لگنهاوسن:خودم هيچ تصميمي ندارم كه سال به سال بايد چه كار كنم و اين‌كه به آمريكا برگردم يا نه. همه چيز را به خدا سپرده‌ام.

توضیح مدیریت سایت پیراسته فر:دراین مصاحبه ویرایش انجام دادم،انتخاب تیترها وافزودن عکسها ازاینجانب است.

سخنان آیت الله محمد تقی مصباح یزدی درآیین نكوداشت علمی پرفسور محمد لگنهاوزن(۲۹ فروردین ۱۳۹۸) :


زندگی پرفسور لگنهاوزن درسی برای ماست كه نشان می دهد اگر كسی از خداوند توفیق بخواهد این گونه هدایت می شود و در راه هدایت قرار می گیرد.
انسان فطرتا حقیقت جو است اما تا چه اندازه حاضر است برای رسیدن به حقیقت هزینه كند و یا اینكه چه تعداد از انسان ها حاضرند برای رسیدن به خواسته خود مجاهدت كنند و یا با شجاعت تمام نظرات خود را در موقعیت های مختلف بیان نمایند، درحالی كه همه این ویژگی ها در شخصیت پرفسور لگنهاوزن قابل مشاهده است.
آیت الله مصباح قم گفت: امروز در همه كشورهای دنیا مساله حقوق بشر و آزادی بسیار اهمیت دارد و برای بسیاری از دینداران نیز فوق العاده مهم است، اما پرفسور لگنهاوزن با ۴۰ سال تحقیق بیان می كند مساله حقوق بشر هیچ دلیل عقلی ندارد بلكه بر اساس دلایل سیاسی و منفعت جویی جهان غرب می باشد و دلیل عقلی قاطعی برای آن ارائه نشده است.


در چنین فضایی یك شخصیت علمی جرات كند كه چنین مباحثی را بیان نماید، نشان می دهد از شجاعت خاصی برخوردار است كه در افراد عادی دیده نمی شود.


رئیس موسسه علمی پژوهشی امام خمینی قم گفت:پرفسور لگنهاوزن بیان می كند كه در جریان آشنایی با نهج البلاغه و سیره امام علی(ع) به دین اسلام و مكتب تشیع وارد و مدافع آن شده است و اكنون ایشان به صورت علمی از معارف دینی دفاع می كنند، این استاد برجسته از آمریكا به ایران آمد و در راه دین تلاش خود را به كار گرفت، این مساله نشان می دهد در همه جای دنیا افراد بسیاری هستند كه نظر مثبت به ایران و مكتب تشیع دارند و برای نشر حقایق آن مجاهدت می كنند؛ بنده خود در بسیاری از كشورهای جهان شاهد وجود چنین متفكرانی بوده ام.