ازپیامبر (یونس)الگوبگیرید ولی یک کارش نادرست بود!

از تو برای حکم خدای خود صبر کن و مانند صاحب ماهی ( یونس که از خشم در عذاب امت تعجیل کرد ) مباش که ( عاقبت پشیمان شد و در ظلمت زندان شکم ماهی افتاد و ) به حال غم و اندوه ( خدا را بر نجات خود ) خواند.

الگوبودن حضرت ابراهیم 

قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ.. إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ آیه ۴ممتحنه  و٦

لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّـهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ ۚ وَمَن يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّـهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ ﴿٦ممتحنه﴾

قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّـهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّـهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّـهِ مِن شَيْءٍ ۖ رَّبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ ﴿٤ممتحنه﴾

مي فرمايد: «در برائت از کفار و مشرکين از حضرت ابراهيم و يارانش الگو و سرمشق بگيريد و اين آيه نيز اگر چه در مورد برائت از بستگان بدکردار و مشرک هست اما هيچ دليلي ندارد، حضرت ابراهيم پيامبر اولي العزم الهي در همه زمينه ها الگو و سرمشق نيست. زيرا حضرت ابراهيم ويژگي هاي ممتازي دارد:

الف) حضرت ابراهيم (ع) در امتحان هاي سخت خداوند، کاملاً موفق شد آنجا که فرمودند: «وَ اِذ اِبتَلي ابراهيمَ رَبُّهُ بکلماتٍ فَاتَمَّهُنَّ»﴿١٢٤بقره﴾

و هنگامي که ابراهيم (ع) امتحان شد و از امتحان سربلند بيرون آمد، بعد از اين موفقيت در امتحانات نهايي، خداوند فرمودند: «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا»، يعني من شما را امام، پيشوا و راهنما براي همه مردم قرار مي دهم.﴿١٢٤بقره﴾

 طور کامل تسليم خداوند بود، موحد و مسلمان حقيقي بود، «كَانَ حَنِيفًا مُّسْلِمًا ﴿٦٧آل عمران﴾»

 حضرت ابراهيم الگوي صبر و بردباري بود و به محضر حق تعالي، انابه و و توجه خاص داشت، «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ -١١٤توبه﴾ »

خداوندبه پیامبراکرم (ص) خطاب می کند: «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ-٤٨قلم» یعنی انتظار نداشته باش که ظالمان و یا کسانی که کفر می‌ ورزند یک مرتبه از بین بروند. مانند صاحب حوت (حضرت یونس) نباش. همان‌طور که یونس (ع) پس از اینکه سال‌ها قومش را دعوت کرد و تنها دو نفر ایمان آوردند، قومش را نفرین و رها کرد و نینوا را ترک کرد که  به آن آزمایش الهی دچارشد و نهنگی وی را بلعید و سپس توبه اش پذیرفته شد که می‌ فرماید:

«لَّوْلَا أَن تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِّن رَّبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ -٤٩قلم» لطف خداوند شامل حال ایشان شد و چون توبه کرد و استغفار کرد «فاجتباه» خداوند او را برگزید و  دوباره از صالحین قرار داد:

«فجعله من الصالحین». بدین ترتیب، در پایان سوره، انسان را از شتاب و عجله نهی می ‌کند. در واقع یکی از صفات پسندیده و جزئی از اخلاق عظیم پیامبر، صبر است و خداوند نیز، مکرر ایشان را  به صبر دعوت می‌ کند؛ چراکه صبر و شکیبایی است که اخلاق عظیم را به حد تمام و کمال خود می ‌رساند.

نکته قابل توجه اینکه اگر پس از انحراف برگشتید، درِ خانه خدا به روی شما باز است و می ‎توانید حتی دوباره برگزیده شوید: «فاجتباهُ ربُّه» و  در زمره صالحان قرار گیرید ./تفسیرنوالثقلین

***

با توجه به غضبناک شدن حضرت يونس(ع) از مردم و تنبيه آن حضرت از طرف خداوند، چگونه ادعاي عصمت براي تمامي انبياء شده است؟

-حضرت آیت‌الله العظمی جوادی آملی به پرسشی درباره عصمت حضرت یونس با توجه تنبیه آن حضرت از طرف خداوند پاسخ گفته است.

با توجه به غضبناک شدن حضرت يونس(ع) از مردم و تنبيه آن حضرت از طرف خداوند، چگونه ادعاي عصمت براي تمامي انبياء شده است؟

جواب:حضرت يونس (ع) به ستم‌گر بودن خويش اعتراف كرده است؛ چنان كه قرآن مي‌فرمايد:

وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَىٰ فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَـٰهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ﴿٨٧انبیا﴾  يادآور حال يونس را هنگامي كه از ميان قوم خود خشمگين بيرون رفت و چنين پنداشت كه ما هرگز او را در تنگنا قرار نخواهيم داد؛ امّا وقتي به كام نهنگ فرو رفت، در آن تاريكي‌هاي دريا و شكم نهنگ فرياد برآورد:

خدايا! جز تو معبودي نيست. تو از شرك و شريك و هر عيب و آلودگي پاك و منزهي و من از ستم‌كارانم.

اگر خشمناك شدن او از دست مردم به حق بود، چرا به كام نهنگ فرو رفت و خود را ستم‌كار خواند؟. اين امور با معصوم بودن يك پيامبر سازگار نيست.

به ويژه، كار او به قدري سنگين و مشكل بود كه خداوند در اين‌باره فرمود:

اگر او از تسبيح كنندگان نبود، تا روز قيامت در شكم ماهي زنداني بود:

﴿فلولا أنّه كان من المسبّحين * لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴿١٤٤صافات﴾؛ ولي لطف خدا شامل حال او شد و دعايش به هدف اجابت رسيد و از اندوه نجات يافت؛ زيرا او مؤمن واقعي بود و خداوند مؤمنان راستين را از اندوه مي‌رهاند: فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ ۚ وَكَذَٰلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ ﴿٨٨انبیا﴾

برخي در پاسخ گفته‌اند: حضرت يونس، مرتكب ترك اولي شد. او مي‌بايست تحمّل و صبر فراوان به خرج مي‌داد و شتاب و عجله نمي‌كرد. لذا، قرآن به اين نكته تذكر داده است كه او زود صبر را از دست داد و شكيبايي و حوصله‌اش به سر رسيد. از اين‌رو، خداي سبحان، خطاب به پيامبر اسلام‌(ص) مي‌فرمايد: فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَىٰ وَهُوَ مَكْظُومٌ ﴿٤٨قلم﴾ لَّوْلَا أَن تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِّن رَّبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ ﴿٤٩قلم﴾ فَاجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِينَ ﴿٥٠قلم﴾: در امتثال حكم پروردگارت شكيبا باش و مانند همدم ماهي (حضرت يونس ) مباش؛ آن‌گاه كه اندوه زده ندا داد. اگر لطفي از جانب پروردگارش تدارك حال او نمي‌كرد، قطعاً نكوهش شده بر زمين خشك انداخته مي‌شد. پس، پروردگارش او را برگزيد و از شايستگانش گردانيد

مأمون از امام هشتم علي بن موسي الرضا (ع) دربارهٴ‌ :و ذا النّون إذ ذهب... سؤال كرد آن حضرت فرمود: اين شخص «يونس بن متي» است. او يقين داشت كه خداوند بر او تنگ نمي‌گيرد، ولي وقتي به شكم ماهي فرو رفت و از مسبّحين بود، گفت: من از ستم‌كاران بودم كه مي‌توانستم همهٴ‌ اوقات خويش را صرف اين عبادت (تسبيح و تقديس خدا) كنم و اين‌گونه كه الآن (در شكم ماهي) به ذكر عبادت مشغولم، اشتغال نورزيدم: بتركى مثل هذه العبادهٴ التى قد فرغتنى لها فى بطن الحوت. آن‌گاه خداوند، دعاي او را به هدف استجابت رساند و فرمود: فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ﴿١٤٣صافات﴾ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴿١٤٤صافات﴾

در حديث آمده كه حضرت يونس (ع) خاطر جمع بود كه خداوند بر او تنگ نخواهد گرفت. لذا، خداوند او را تنها يك لحظه به خود واگذاشت و او شكيبايي خود را از دست داد و بر قومش خشمگين شد. از اين‌رو، -امّ سلمه(همسر پيامبر )گويد: شبي كه نوبت من بود تا پيامبر در اتاقم بيتوته كند، در دل شب ديدم كه پيامبر در رختخوابش نيست. هنگام جست‌وجو او را ديدم كه در گوشهٴ‌ خانه ايستاده و دست‌ها را به جانب آسمان بلند كرده است و گريان مي‌گويد:اللّهم لاتنزع منّى صالح ما أعطيتنى أبداً، اللّهم لا تُشمت بى عدوّاً و لا حاسداً، اللّهم لاتردّنى فى سوء استنقذتنى منه أبداً، اللّهم و لاتكلنى إلي نفسى طرفهٴ عين أبداً.
امّ سلمه گويد: در حالي كه مي‌گريستم به اتاقم بازگشتم. پيامبر (ص) بازگشت و سبب گريه‌ام را پرسيد. عرض كردم كه براي گريهٴ‌ شما گريان شدم كه با اين همه مقام و منزلتي كه در پيشگاه خداوند داريد، اين‌سان مي‌گرييد؟

حضرت رسول (ص) فرمود: چگونه گريه نكنم و ايمن باشم، حال آن‌كه خداوند، حضرت يونس بن متي را یک لحظه به خود واگذاشت و چيزي به سرش آمد كه آمد: يا اُمّ سلمهٴ! و ما يؤمننى وإنّما وكلّ اللّه يونس بن متي إلي نفسه طرفهٴ عين، فكان منه ما كان(نورالثقبین ج ۳)

خلاصه:

۱. حضرت يونس (ع) گذشته از مقام شامخ نبوّت، رسالت و عصمت، مورد عنايت ولايي خداوند بود و از نعمت ولايت ويژه الهي طرفي بسته بود؛ زيرا قرآن كريم در اين‌باره چنين فرموده است: لَّوْلَا أَن تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِّن رَّبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ ﴿٤٩﴾

زيرا مقصود از اين نعمت، همان فيض ولايت خداست و كسي كه تحت ولايت مستقيم خداست، از گزند هر كژراهه مصون است. پس، هيچ انحرافي در سيره و سنّت آن حضرت (ع) پديد نيامد و نيز مورد هيچ‌گونه نكوهش نبوده و نيست.

۲. صبر و استقامت، داراي درجات متعدّد و گونه‌گونه است و مقدار لازم آن كه نصاب مسؤوليت‌پذيري است، در همهٴ‌ رهبران معصوم بوده است؛ ولي مرتبه برين و برتر آن در برخي از انسان‌هاي معصوم حاصل است و در بعضي نسبت به برخي از موارد، منتفي است.

۳. آنچه دربارهٴ‌ حضرت يونس (ع) رخ داد، همان فقدان مرتبهٴ‌ برين صبر در گوشه‌اي از مأموريت‌هاي راجح (نه واجب) بوده است و قرآن كريم در اين‌باره فرمود:  فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَىٰ وَهُوَ مَكْظُومٌ ﴿٤٨قلم﴾ يعني پيامبر! در برابر حكم پروردگارت صابر و بردبار باش و مانند صاحب ماهي ـ يونس ـ مباش؛ هنگامي كه پروردگار خود را خواند، در حالي كه خشم خود را تحمّل، و دشواري هضم آن وي را اندوهناک كرد.

۴. پديد آمدن چنين دشواري دردناك از يك‌سو، و از دست دادن مرتبهٴ‌ برين بردباري از سوي ديگر، زمينهٴ‌ نقص را فراهم كرد كه همين مطلب، مصحّح اسناد ظلم به معناي نقص است./شفقنا

وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ﴿١٣٩صافات﴾إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ﴿١٤٠﴾ فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ ﴿١٤١﴾ فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ ﴿١٤٢صافات﴾ فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ ﴿١٤٣صافات﴾ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴿١٤٤صافات﴾  فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ سَقِيمٌ ﴿١٤٥صافات﴾ وَأَنبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِّن يَقْطِينٍ ﴿١٤٦صافات﴾ وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَىٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ﴿١٤٧صافات﴾ فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَىٰ حِينٍ ﴿١٤٨صافات)

سنت استتدراج

﴿سَنَسْتَدْرِجُهُمْ﴾، اينها نمي‌دانند که بالا مي‌بريم، ما داريم بالا مي‌بريم که از همان‌جا پرت کنيم، نمي‌فهمند. ﴿وَ أُمْلي‏ لَهُمْ﴾؛ ما مهلت مي‌دهيم، چون ﴿إِنَّ كَيْدي مَتينٌ﴾.

وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ ﴿١٨٢﴾ وَأُمْلِي لَهُمْ ۚ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ﴿١٨٣اعراف﴾

مرصاد

إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ ﴿١٤فجر﴾

خداوند به پیامبرش تسلی می دهد که استقامت داشته باش،  عصباني بشويد؛ مثل يونس اينها را ترک بکني؟ نه! ﴿فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ﴾،

استقامت بکم فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا ۚ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ ﴿١١٢هود﴾ ..وَاصْبِرْ فَإِنَّ اللَّـهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ ﴿١١٥هود﴾

***

فرمود: ﴿وَ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ﴾، چون اگر «من حیث یعلم» باشد، ممکن است برگردند. ما مدت‌ها مهلت دادیم، اینها برنگشتند، حالا نمی‌خواهند برگردند، توفیق برگشت را از اینها گرفتیم: ﴿مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ﴾ است.

 

بعد فرمود: ﴿وَ اُمْلی‌ لَهُمْ﴾ فعلاً، ﴿اِنَّ کَیْدی مَتینٌ﴾ و چون می‌خواهید ﴿وَ لا یَحیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ اِلاَّ بِاَهْلِهِ﴾[1] و چون ﴿وَ اللَّهُ خَیْرُ الْماکِرینَ﴾،[2] [3] می‌خواهیم طرزی اینها را بگیریم که راه علاج اینها بسته باشد. بخش هفتم یا هشتم که این ﴿اَمْ تَسْئَلُهُمْ﴾ عطف است بر آن ﴿اَمْ لَکُمْ اَیْمانٌ﴾، ﴿اَمْ لَکُمْ﴾ کذا و کذا، ﴿ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ ٭ اَمْ لَکُمْ کِتابٌ فیهِ تَدْرُسُونَ ٭ اَمْ لَکُمْ اَیْمانٌ عَلَیْنا بالِغَةٌ﴾، ﴿اَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ﴾، این ﴿اَمْ تَسْئَلُهُمْ﴾ بر آن عطف است. این چهار آیه در وسط، جمله معترضه شد.

 

فرمود: ﴿اَمْ تَسْئَلُهُمْ اَجْراً﴾؛ شما مگر از اینها اجری می‌خواهید که اینها زیر بار غرامت سنگین بروند، از این جهت دین‌گریز هستند؟ این هم که نیست، چون چیزی از اینها طلب نمی‌کنید: ﴿اَمْ تَسْئَلُهُمْ اَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ﴾، این جریان ﴿مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ﴾، در سوره مبارکه «طور» هم آمده است. آیه چهل سوره مبارکه «طور» این است: ﴿اَمْ تَسْئَلُهُمْ اَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ﴾، به هر حال غرامت بار سنگینی است و چیزی از اینها نمی‌خواهید؛ لذا جهنم را که گفتند: ﴿اِنَّ عَذابَها کانَ غَراماً﴾؛[4] یعنی بار سنگین تحمّل‌ناپذیر است. شما یک هزینه سنگینی بر اینها تحمّل نمی‌کنید، رایگان دارید به اینها معارف را یاد می‌دهید، پس اینها هیچ بهانه‌ای ندارند برای نپذیرفتن دستورهای الهی.

 

﴿اَمْ تَسْئَلُهُمْ اَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ ٭ اَمْ عِنْدَهُمُ الْغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ﴾، آیا الواح قضا و قدر در اختیار اینهاست که اینها بگویند چه کسی در آخرت مرفه است و چه کسی در آخرت مرفه نیست؟ این هم که نیست. هر کسی برابر کار خود پاداش یا کیفر می‌بیند.

در جریان حضرت یونس (سلام‌الله‌علیه) شش امر است که این بخش از آیات قرآن کریم آن امور شش‌گانه را مطرح می‌کند. یکی اینکه ایشان آن صبر برجسته را نداشت. مستحضرید دو نمونه را خدا در قرآن ذکر کرد: یکی انبیا و یکی مرسلین. درباره انبیا فرمود: ﴿لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلَی بَعْضٍ﴾، [13] درباره مرسلین فرمود: ﴿تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ﴾،[14] اگر انبیا درجاتی دارند، مرسلین درجاتی دارند، اولیا هم درجاتی دارند. ممکن است همه اینها که به مقامات «قرب نوافل»[15] («قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْ اَهَانَ لِی وَلِیّاً فَقَدْ اَرْصَدَ لِمُحَارَبَتِی وَ مَا تَقَرَّبَ اِلَیَّ عَبْدٌ بِشَیْ‌ءٍ اَحَبَّ اِلَیَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ وَ اِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ اِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّی اُحِبَّهُ فَاِذَا اَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا اِنْ دَعَانِی اَجَبْتُهُ وَ اِنْ سَاَلَنِی اَعْطَیْتُهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَیْ‌ءٍ اَنَا فَاعِلُهُ کَتَرَدُّدِی عَنْ مَوْتِ الْمُؤْمِنِ یَکْرَهُ الْمَوْتَ وَ اَکْرَهُ مَسَاءَتَه‌.) رسیده‌اند، درجاتشان فرق بکند، آن که به مقام ﴿دَنَا فَتَدَلَّی﴾[16] رسید، بهتر عمل می‌کند. آن که به آن مقام نرسید، به آن‌اندازه عمل نمی‌کند؛ لذا «حَسَنَاتُ الْاَبْرَارِ سَیِّئَاتُ الْمُقَرَّبِین‌»[17] با «قرب نوافل» هم سازگار است.

 

اما این امور شش‌گانه حضرت یونس (سلام‌الله‌علیه)، فرمود او باید این مسئولیت را حفظ می‌کرد، در ماموریت خود می‌ماند و اینها را هدایت می‌کرد؛ ولی حوصله‌اش به سر آمده و بیرون آمد. این کار او گرچه برای دیگران قابل عفو است؛ اما برای کسی که به مقام نبوت رسیده است، مسئول الهی است، پسندیده نیست. این کار را ایشان کردند، این کار کیفرش آن است که در شکم ماهی برای همیشه بماند، این یک؛ دو: در سوره «صافات» فرمود درست است که این کار آن کیفر تلخ را به همراه دارد؛ اما این مسبّح بودن، سبوح و قدوس گفتن، «سبحانک» گفتن برای او ملکه شد، او جزء مسبّحین است، این «مسبّح» اسم فاعل باب تفعیل نیست، این صفت مشبهه است به وزن اسم فاعل. ملکه بود برای او، اگر جزء مسبّحین نبود می‌ماند تا روز قیامت. در سوره مبارکه «صافات» به این صورت آمده است که اگر او جزء مسبّحین نبود: ﴿وَ اِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ﴾؛[18] یعنی «اُذکر» این صحنه را. ﴿اِذْ اَبَقَ اِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ ٭ فَساهَمَ﴾[19] یعنی قرعه کشیدند و قرعه به نام او افتاد: ﴿فَکانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ﴾، [20] که باید به دریا بیفتد. ﴿فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلیمٌ ٭ فَلَوْ لا اَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ ٭ لَلَبِثَ فی‌ بَطْنِهِ اِلی‌ یَوْمِ یُبْعَثُونَ﴾،[21] حالا چگونه ذات اقدس الهی حیوانی را تا روز قیامت نگه می‌دارد، نباید تعجب کرد که اگر ولی‌ّ‌ای از اولیای الهی عمر دراز داشته باشد، مشکلی دارد! این حیات به دست ذات اقدس الهی است، پس ممکن است یک موجود زنده‌ای «الی یوم القیامة» بماند. تا روزی که کلّ این نظام سپهری می‌خواهد عوض شود. این دریا باید باشد، آب باشد، این ماهی باشد، تا یونس در دل ماهی «الی یوم القیامة» باشد. این ممکن است.

 

غرض این است که عمر طولانی داشتن، در برابر افاضه ذات اقدس الهی هیچ محذوری ندارد. این امر دوم. پس این باید تا روز قیامت می‌ماند اگر این کار نبود؛ ولی چون جزء مسبّحین بود، از شکم ماهی باید نجات پیدا کند.

 

اما امر سوم و چهارم؛ امر سوم آن است که به هر حال این ماموریت را ترک کرد. دریاست، او از شکم ماهی درآمد و باید در بیابان سوزان بیفتد: ﴿لَنُبِذَ بِالْعَراءِ﴾، ﴿وَ هُوَ سَقیمٌ﴾،[22] «عَراء»؛ یعنی بیابان لخت، عاری، نه سقفی دارد، نه جداری دارد، نه شجری دارد، نه سایه‌ای دارد. این باید در چنین جایی می‌افتاد. ولی همان‌جا نه تنها تسبیح داشت، توبه داشت، «سبوحٌ قدوسٌ» گفت: ﴿لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ سُبْحانَکَ﴾، دریاب ﴿اِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ﴾،[23] این ناله‌های مکرر یونس در ظلمات، این باعث شد که ﴿لَنُبِذَ بِالْعَراءِ﴾، ﴿وَ هُوَ سَقیمٌ﴾ نبود؛ بلکه ﴿لَنُبِذَ بِالْعَراءِ﴾، ﴿وَ اَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ﴾ بود. آنجا را تامین کردیم، در کمال سلامت به ساحل افتاد. غذای او را تامین، لباس او تامین، آسایش او تامین، فضای او تامین بود. این امر چهارم است.

 

پس اگر او همان روش را می‌داشت و توبه نمی‌کرد: ﴿لَنُبِذَ بِالْعَراءِ﴾، ﴿وَ هُوَ سَقیمٌ﴾؛ اما چون اهل تسبیح بود: ﴿تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ﴾، که به تعبیر سیدنا الاستاد (رضوان الله علیه) ـ همان‌طوری که قبلاً ملاحظه فرمودید ـ اگر کلمه نعمت در قرآن کریم با قرینه‌ای همراه باشد، معلوم می‌شود که مثلاً نعمت باران است، نعمت مال است، نعمت فرزند است، نعمت موفقیت در جنگ است، موفقیت در علم است، یک نعمت خاصی است؛ اما وقتی «عند الاطلاق» گفتند نعمت، ایشان می‌فرماید نعمت ولایت منظور است؛ مثل «نَحْنُ النَّعِیم‌»[24] که در ذیل آیه ﴿ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیم﴾;[25] فرمود: «نَحْنُ النَّعِیم‌» که وجود مبارک امام رضا (سلام‌الله‌علیه) ذیل این آیه این روایت از آن حضرت است. ﴿اَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی﴾[26] هم نعمت ولایت است.

 

بنابراین این نعمت که قُرب کامل وجود مبارک یونس است، باعث شد که ﴿لَنُبِذَ بِالْعَراءِ﴾؛ اما ﴿وَ اَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ﴾، نه سقیم بود، نه عراء بود. نه بیمار بود، نه مریض بود، نه سرزمین عاری بود؛ بلکه ﴿شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ﴾ بود، مسکن تامین شد، لباس تامین شد، غذا تامین شد، همه چیز تامین شد. این چهار امر.

 

می‌ماند دو امر دیگر؛ این «اذ، اذ، اذ»‌ها باید مشخص بشود که به چه چیزی برمی‌گردد؟ فرمود کاری یونس کرد که شما نباید بکنید. یک کار دیگری کرد که اگر بکنید، موفق می‌شوید. آن کاری که کرد، شما نباید بکنید: ﴿وَ لاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ﴾، [27] که مسئولیت خود را رها کرد و از میان مردم بیرون آمد؛ اما آن کاری که باید بکنید این بود که در بحبوحه خطر مرتّب «سبوحٌ قدوسٌ» داشت: ﴿فَنادی‌ فِی الظُّلُماتِ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ﴾، این جای ائتساست! یعنی او را اسوه قرار بدهیم، تاسّی بکنیم. همه انبیا اسوه ما هستند. به ما فرمود او در آن دل ماهی این ناله‌ها را داشت که ﴿لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ﴾. بعد دو مطلب را ذات اقدس الهی می‌فرماید؛ فرمود ما مشکل او را حلّ کردیم، یک؛ هر کس یونسی فکر بکند، مشکلش را حلّ می‌کنیم، دو؛ ﴿وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ﴾،[28] این تمام شد. ﴿وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ﴾؛ یعنی این راه مخصوص یونس نیست. هر کسی بگوید خدا، ما جواب می‌دهیم. حالا یا آن خطر هست یا خطرهای دیگر هست: ﴿وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ﴾. این امر ششم است.

 

بنابراین این راه‌ حلّ هست هیچ یک ملّت نمی‌ماند. فلان کس تحریم کرده، فلان کس گرفته! ما آن که اصل است آن را فراموش کردیم، همه این امور به دست اوست. همه این امور به دست اوست! ما موظفیم کارهایمان را انجام بدهیم اعتراض هم بکنیم، محاکمه هم بکنیم، همه این کارها را باید بکنیم؛ اما اینها ابزار کار است؛ اما آن کلید اساسی فرمود: ﴿وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ﴾، این مطلب ششم است. به ما نفرمود شما دست از هر کاری بردارید، فقط دعا کنید! فرمود این کار را بکنید، حتماً این کار را انجام بدهید، این بیان نورانی حضرت امیر است، فرمود یک ملّت سنگ‌بخور نباشید. این بیانات حضرت است در نهج‌البلاغه. بارها به عرض شما رسید حوزه وقتی انقلابی می‌شود که شرح نهج‌البلاغه آن مثل رسائل و مکاسب درسی بشود، وگرنه سالی یک‌بار نهج‌البلاغه، آن دیگر نمی‌شود.

 

فرمود: «لاَ یَمْنَعُ الضَّیْمَ الذَّلِیلُ»؛[29] ستم را جز ملّت پست کسی تحمّل نمی‌کند. فرمود: «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ»، [30] سنگ را از هر جا آمد برگردانید. همین علی است! بنابراین وقتی حوزه انقلابی می‌شود که نهج‌البلاغه مثل رسائل، مکاسب درسی یعنی درسی! این جملات گفته شود، بحث شود، شواهد روایی گفته بشود، ملّت می‌شود زنده. این را کسی گفته که پشتیبان ملّت است، کسی که تمام کار به دست اوست، گفته است. یک وقت است کسی پیشنهاد می‌دهد طرح می‌دهد؛ اما کسی که «بِیَدِهِ مَقَالِیدُ السَّمَاوَاتِ وَ الْاَرْض‌»، [31] کلید آسمان‌ها به دست خداست، او این حرف‌ها را می‌زند به وسیله انبیا. اگر کسی تمام امور به دست اوست، به وسیله گاهی بی‌وسیله مثل قرآن، گاهی با وسیله مثل روایات، به ما بگوید سنگ را هر جا آمد، برگردانید: «رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ» تامین می‌کند. این امر ششم.

 

پرسش: با توجه به اینکه «الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْاَنْبِیَاء»[32] می‌توانیم بگوییم بعضی از علما وارث یونس هستند؟

 

پاسخ: همه‌شان؛ البته بعضی‌ها این مقامات خاصّه است، در این اصطلاحات عرفا دارند که این راه موسیٰ را می‌رود. همین‌هایی که اربعین می‌گیرند می‌گویند اربعین کلیمی، چون وجود مبارک موسای کلیم اوّل ذی‌قعده تا ده ذی‌حجه مهمان خدا بود در کوه طور بدون اینکه بخوابد یا بخورد و آرام بشود، چهل شبانه‌روز فقط ذکر می‌گفت، ناله می‌کرد، مذاکره می‌کرد، مناجات می‌کرد: ﴿وَ وَاعَدْنَا مُوسَی ثَلاَثِینَ لَیْلَةً﴾، یک؛ ﴿وَ اَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ﴾، دو؛ ﴿فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ اَرْبَعِینَ لَیْلَةً﴾،[33] سه؛ این اربعین کلیمی، اگر کسی این راه را برود، می‌شود وارث موسای کلیم؛ منتها اُولیٰ در همان چلّه‌گیری اوّل ذی‌قعده تا ده ذی‌حجه است که در همان دهه اوّل ذی‌حجه این دعا بین نماز مغرب و عشا که دو رکعت نماز می‌خوانند، آنجا مستحب است. بعد از حمد و سوره این ﴿وَ وَاعَدْنَا﴾ مستحب است. همیشه چلّه‌گیری درست است، راه آنها راه الهی است، فرق نمی‌کند.

 

پرسش: آن قسمت اوّل سوره یونس که....

 

پاسخ: آن را فرمود ﴿لا تَکُن‌﴾. آنجا جای ائتسا نیست. آنجا را نهی کرد که ﴿لا تَکُن‌﴾؛ اما اینجا را به ما گفت: ﴿وَ کَذلِکَ نُنْجِی﴾. این ﴿وَ کَذلِکَ نُنْجِی﴾؛ یعنی این راه همه است. آنجا را که نباید انجام بدهید، نهی کرد، فرمود مثل او نباش! اما حالا که او در خطر افتاد، همان راه تسبیح قبلی را ادامه داد، یک؛ از نعمت ویژه ولایی برخوردار شد، دو؛ این ﴿لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ﴾، برای او ملکه شده بود، سه؛ خدا او را نجات داد، چهار؛ بعد فرمود این مخصوص او نیست، شما هم باشید همین‌طور است: ﴿وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ﴾؛ منتها حالا آن حضرت چند بار گفت، خدا می‌داند. ما چند بار بگوییم! آنها که اهل راه هستند، گاهی ذکر نشان می‌دهند، بیست بار، سی بار کمتر، بیشتر، تا حالتی به آدم دست بدهد، این رقم خاصی ندارد، این مربوط به خود شخص است.

 

بنابراین این ﴿فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ﴾ یک مطلب است؛ یعنی پست خود را ترک نکن! در تایید این فرمود: ﴿وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ﴾، این تمام شد. این ﴿اِذْ﴾ نفرمود: ﴿وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ اِذْ نادی﴾؛ یعنی آن وقتی که گفت: ﴿لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ﴾؛ مثل او نباش! این کاملاً این ﴿اِذْ﴾ از قبل منقطع است به تمام معنا. ﴿وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ﴾ این تمام شد. این ﴿اِذْ﴾؛ یعنی «اُذکر» این یک مطلب جدایی است که کاملاً یعنی صد درصد از جمله قبل مرتفع است؛ مثل او نباش! چه وقت؟ آن وقتی که قوم خود را ترک کرد. تمام شد. ﴿اِذْ﴾؛ یعنی به یاد این باش که ناله می‌کند: ﴿اِذْ نادی‌ وَ هُوَ مَکْظُومٌ﴾، نه اینکه «لا تکن اذ نادی»؛ مثل این حالت نباش. این حالت که حالت عبودیت است و حالت ولایت است.

 

یک وقت است کسی کاظم است، خشم خود را تحت سلطه خود قرار می‌دهد، او سرجایش می‌ماند. «فَصَبَرْتُ وَ فِی الْعَیْنِ قَذًی وَ فِی الْحَلْقِ شَجًا»،[34] این یعنی کاظم هستم. فرمود کم به من ظلم نکردند! استخوان در گلوی من بود، خاشاک در چشمم بود، همه را صبر کردم: «فَصَبَرْتُ وَ فِی الْعَیْنِ قَذًی وَ فِی الْحَلْقِ شَجًا»، این می‌شود کاظم. یک وقت است انسان حوصله‌اش سر می‌آید صحنه را ترک می‌کند، می‌شود مکظوم؛ یعنی این غیظ بر او مسلّط است، او کاظم در این حال نیست، مکظوم است، انبوهی از غضب بر او مسلط است. در این حال به هر حال خشم بر اینها مسلط است؛ ولی در همین حال ناله می‌کند، نه اینکه قومش را نفرین بکند. فرمود در آن حال که به هر حال خشم، غضب، درد، رنج بر شما مسلط شد، بگویید خدا: ﴿اِذْ نادی﴾؛ یعنی «اُذکر» این صحنه را که معلوم بشود که این جمله ﴿وَ لاَ تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ﴾، صد درصد مربوط به قبل است، این ﴿اِذْ نادی﴾، صد درصد یعنی «اُذکر»؛ به یاد او نباش، به یاد این باش! «اُذکر» آن وقتی که مکظومانه گفت: ﴿لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ﴾، لذا ﴿لَوْ لا اَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ﴾؛ ولی چون از ولایت الهی بهره‌مند شد از شکم ماهی بیرون آمد و از دریا بیرون آمد: ﴿وَ اَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ﴾، جای خوب، هوای خوب، مکان خوب، پوشش خوب، غذای خوب برای او تامین شد.

 

﴿فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحینَ﴾، در آن قسمت‌ها دارد: ﴿وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ﴾. بعد فرمود: ﴿وَ اِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِاَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ﴾، این از باب «ردّ العَجُز علی الصدر» ،( لغت‌نامه دهخدا، رد العجز علی الصدر: [رَدْ دُل ْ ع َ جُ زِ ع َ لَص ْ صَ] بازبردن انجام به آغاز. در صنعت عروض و بدیع عبارت است از صفت تصدیر که یکی از صنایع علم بدیع و محاسن شعری است. به اصطلاح عروضی، صنعتی از شعر را گویند که درآن کلمهٴ اول شعر را در آخر آن مکرر کنند یا شعر را به کلمه‌ای ابتدا کنند که شعر ماقبل آن بدان منتهی شده است.) است مستحضرید که یکی از قوانین و آداب مُحَسَّن بودن این است که ذیل کلام به صدرش برگردد. صدر سوره «قلم» این بود: ﴿ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ﴾،[35] ذیل و بخش پایانی آن هم این است که آنها می‌گویند تو مجنون هستی، در حالی که ﴿وَ ما هُوَ اِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ﴾. این هم شرف جهانیان است، ما حرفی برای عرب یا عجم نیاوردیم، برای جهان حرف آوردیم. ﴿ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ﴾ است. بهره‌برداری از این شرف برای تو و سایر مؤمنین است، حالا آنها بهره نبردند بماند. ﴿وَ اِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِک‌﴾[36] که در بخش‌هایی از آیات آمده است. فرمود شما و پیروان شما! مثل اینکه قرآن ﴿هُدی لِلنَّاسِ﴾؛[37] است، ﴿شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی اُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدی لِلنَّاسِ﴾؛ اما آن که بهره می‌برد ﴿هُدیً لِلْمُتَّقینَ﴾[38] است، وگرنه قرآن ﴿هُدی لِلنَّاسِ﴾ است. این هم تذکره جهانی است، هدایت جهانی است، نام و یاد جهانی است به یک معنا. هم نام‌آفرین و نام‌آورکننده جهانیان است، اگر قرآنی بیندیشند؛ لکن اکثری مردم چون چنین نیستند، ﴿وَ اِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِک‌﴾؛ مایه شرف تو و پیروان توست. آنها در جهان شریف و کریم هستند.

 

جریان چشم بد و چشم شور، غالب مفسّرین این جمله ﴿وَ اِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ﴾ را به همین چشم شور و چشم بد معنا کردند؛ یعنی با چشم ممکن است به شما آسب برسانند. بعضی‌ها گفتند[39] که این دو تا اشکال دارد: یکی اینکه اوّلاً این چشم بد و اینها افسانه است و چیز درستی نیست و ثانیاً آنها که درباره چشم می‌گویند آن چشمی که موجب باشد؛ یعنی کسی که بگوید این خیلی خوب است، خوشش بیاید، جمالی، جلالی، شکوهی ببیند با این نگاه، آن چشم اثر دارد؛ اما آنهایی که با نگاه جنون و سحر و شعبده و عداوت و غضب نگاه می‌کردند، این چشم که چشم شور نیست. این دو تا اشکال را ایشان دارند؛ لکن غالب مفسّرین می‌گویند این کار شدنی است، یک؛ روایاتی از فریقین نقل شده است هم از طرف شیعه‌ها هم از طرف سنّی‌ها که چشم به هر حال رجل را به قبر وارد می‌کند؛ چه اینکه حیوان را به قِدر می‌رساند.[40] («وَ مِنْهُ رُوِیَ عَنِ اَلنَّبِیِّ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: اِنَّ الْعَیْنَ لَیُدْخِلُ الرَّجُلَ الْقَبْرَ وَ الْجَمَلَ الْقِدْر» .) این روایات هست و گفتند آنها که چشم شور داشتند، حالا این به افسانه نزدیک‌تر است یا واقعاً درست است سه روز غذا نمی‌خوردند تا آماده بشوند برای چشم‌زدن. اصل مسئله که روح ممکن است تقویت پیدا کند و از راه دست یا از راه چشم کاری انجام بدهد، این ممکن هست، دلیلی بر نفی این نیست. روایت هم هست که شیعه‌ها نقل کردند و سنّی‌ها هم نقل کردند.

 

مرحوم بوعلی هم در بحث اسرار آیات اشارات و تنبیهات که اشارات و تنبیهات از مهم‌ترین کتاب‌های فلسفی مرحوم بوعلی است و یک کتاب قدر و غنی است؛ یعنی متن برای ابن سیناست و شرح برای فخر رازی است که به تعبیر بزرگان این جرح کرده نه شرح، تا توانست متن را مورد نقد قرار داد. این دو نظر، نظر سوم نظر مرحوم خواجه طوسی (رضوان الله تعالی علیه) است که آمده حرف‌های بوعلی را خوب تفسیر کرده و تبیین کرده اوّلاً، همه نقدهای فخر رازی را رد کرده، ثانیاً. این سه محور فلسفی است. بخش چهارم مربوط به مرحوم قطب الدین رازی است. قطب الدین رازی یکی از فضلای ورامین بود، درس خواند، درس خواند، درس خواند، شد حکیم، بعد شده داور بین الشّارحین. این کار کوچکی هم نیست. اوّلاً به خودش اجازه بدهد که بین خواجه طوسی و فخر رازی و احیاناً در حریم نظر بوعلی وارد بشود و داوری کند. این محاکماتی که ایشان نوشتند در پای همین اشارات چاپ شد، این رکن چهارم فلسفی است؛ یعنی متن برای مرحوم بوعلی است، شرح اوّل برای رازی، شرح دوم برای مرحوم خواجه که تمام اشکالات و نقدهای رازی را برطرف کرده و فرمایش شیخ را منقّح کرده، چهارم این قطب رازی، همین طلبه ورامینی این به جایی رسید که به خود اجازه داد که بین خواجه طوسی و فخر رازی داوری کند و محاکمات بنویسد و از کتاب‌های متقن فلسفی بشود. این محاکمات، محکمات، برای قطب رازی است که اهل همین ورامین است و شما شرح حال مرحوم شهید اوّل را ببینید! درست است که شهید ثانی قدر است؛ اما «و ما ادراک ما شهید اوّل»! این در زندان یک دوره فقه منقّح بنویسد و کتاب‌های غنی و قوی بنویسد و شاگردانی تربیت کند این کار شهید اوّل است. شهید اوّل از شهدای کم‌نظیر ماست، از فقهای کم‌نظیر ماست. همین شهید اوّل مقدمات دروس، مقدمات ذکری ایشان را مطالعه کنید. در شام فلسفه را نزد همین طلبه ورامینی خوانده است. افتخار شهید اوّل این است که فلسفه را نزد همین قطب رازی ورامینی خوانده است. گاهی محاکمه می‌کند. این کتاب از کتاب‌های متقن فلسفی است که در حوزه‌های رایج بود، الآن هم البته هست.

 

در بخش‌های پایانی یعنی فصل بیست و نهم نمط دهم، چون ده نمط هست. نمط دهم در اسرار آیات الهی است. «النمط العاشر فی اسرار الآیات». نمط نهم مقامات عارفین است، همین امام رازی که به تعبیر خواجه اشارات را جرح کرده و نه شرح، قدم به قدم اشکال کرد، وقتی به نمط نهم که مقامات عارفین است، اسرار عرفان را و سلوکات عرفانی را عالمانه تبیین می‌کند، می‌گوید نه قبل از او، نه بعد از او تا این تاریخ، کسی عرفان را این‌طور مدلَّل عقلی نکرده است. همین فخر رازی آنجا اعتراف می‌کند. این مقام نمط نهم است. اما نمط دهم در اسرار آیات است که چگونه ممکن است انسان با یک قُوْت کم، چند روز ممکن است و اربعین بگیرد؟ اینها را مرحوم بوعلی برهانی می‌کنند که ممکن است انسان با غذای کم زندگی طولانی داشته باشد و تمکّن از افعال شاقّه داشته باشد و از غیب «باذن الله» با خبر باشد و غرایبی از او صادر بشود، اینها را در نمط دهم ذکر می‌کند. در فصل بیست و نهم همین دوازدهم این مطلب را دارد، می‌فرماید: «اشارة الاصابة بالعین تکاد ان تکون من هذا القبیل»، [41] چشم شور از همین قبیل است که نفس که قوی شد، ممکن است این آثار را داشته باشد. حالا در هر ناحیه‌ای تقویت می‌شود. «المبدا فیه حالة نفسانیة معجبة تؤثر نهکاً فی المتعجب منه بخاصیتها»؛ این روح خاص با نگاه در منظور اثری می‌گذارد که او را از پا درمی‌آورد یا مریض می‌کند یا جمال و کمالش را می‌گیرد. بعد می‌فرماید: «و انما یستبعد هذا من یفرض ان یکون المؤثر فی الاجسام ملاقیا»؛ آنها که نظام عِلّی را خوب بررسی نکردند، می‌گویند حتماً علّت و مؤثر و سبب اثرگذار باید بچسبد به معلول و به جسم، اینها چون علّیت و تاثیرگذاری را خوب بررسی نکردند، مسئله چشم شور را منکر هستند. می‌گویند چگونه ممکن است انسان کسی را نگاه بکند و او را از پا در بیاورد؟! در نظام علّی لازم نیست که به او بچسبد، این روح قوی وقتی روح قوی شد، آثارش در دیگری نفوذ می‌کند. لازم نیست انسان از اینجا به جای دیگر برود، اگر توانست برود که می‌رود، اگر هم نتوانست، از همین جا متوسل بشود آن ذات مقدس می‌تواند مشکل را حلّ کند، این‌طور نیست که حتماً انسان باید برود دست را به پنجره فولاد بزند تا نتیجه بگیرد. همین‌جا که نشسته است می‌تواند از امام هشتم کمک بگیرد، این‌طور نیست. البته آن ثواب بیشری دارد.

 

فرمایش بوعلی این است که روح اگر قوی باشد، از راه دور هم اثر می‌گذارد، بدون واسطه اثر می‌گذارد. «و انما یستبعد هذا من یفرض ان یکون المؤثر فی الاجسام ملاقیا او مرسل جزء او منفذ کیفیة فی واسطة» این‌طور نیست. «و من تامل ما اصلناه استقط هذا الشرط»؛ کسی قدرت روح را که ما تاکنون تثبیت کردیم، اگر بررسی کند، این شرط را ساقط می‌کند، نه ممکن است روح از راه خیلی دور هم اثر بگذارد. درست است که انسان نزدیک برود فیض بیشتر می‌برد؛ اما این‌طور نیست که توسل از راه دور بی‌اثر باشد. این‌طور نیست. «استقط هذا الشرط عن درجة الاعتبار». مرحوم خواجه که این را شرح می‌کند می‌فرماید این درست است؛ اما به هر حال اصابه عین از همین قبیل است، لکن این برهان قطعی ما نداریم اینها «من الامور الظنّیة» است و امور ظنّی به هر حال شواهد می‌خواهد. روایات هم چون از طریق شیعه است هم از طریق سنّی که چشم شور اثر دارد را می‌شود پذیرفت و غالب مفسّران یعنی ادعای اجماع شده که این آیه ﴿وَ اِنْ یَکادُ﴾ را بر آن تاویل کردند.

پاورقی 

 

[1] فاطر/سوره35، آیه43.

[2] آل عمران/سوره3، آیه54.

[3] انفال/سوره8، آیه30.

[4] فرقان/سوره25، آیه65.

[5] نهج البلاغة، الدشتی، محمد، ج1، ص387.

[6] نهج البلاغة، الدشتی، محمد، ج1، ص263.

[7] فاطر/سوره35، آیه1.

[8] الأمالی، الشیخ الصدوق، ج1، ص548.

[9] انعام/سوره6، آیه112.

[10] اعراف/سوره7، آیه12.

[11] بقره/سوره2، آیه251.

[12] بقره/سوره2، آیه247.

[13] اسراء/سوره17، آیه55.

[14] بقره/سوره2، آیه253.

[15] الکافی- ط الاسلامیة، الشیخ الکلینی، ج2، ص352.

[16] نجم/سوره53، آیه8.

[17] کشف الغمة فی معرفة الائمة (ط ـ القدیمة)، ج‌2، ص780.

[18] صافات/سوره37، آیه139.

[19] صافات/سوره37، آیه140.

[20] صافات/سوره37، آیه141.

[21] صافات/سوره37، آیه142 و 143 و 144.

[22] صافات/سوره37، آیه145.

[23] انبیاء/سوره21، آیه187.

[24] شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، الحاکم الحسکانی، ج2، ص476.

[25] تکاثر/سوره102، آیه8.

[26] مائده/سوره5، آیه3.

[27] قلم/سوره68، آیه48.

[28] انبیاء/سوره21، آیه88.

[29] نهج البلاغة، الدشتی، محمد، ج1، ص29.

[30] نهج البلاغة، الدشتی، محمد، ج1، ص365.

[31] البلد الأمین و الدرع الحصین‌، الکفعمی العاملی، الشیخ ابراهیم، ج1، ص419.

[32] الکافی- ط الاسلامیة، الشیخ الکلینی، ج1، ص32.

[33] اعراف/سوره7، آیه142.

[34] نهج البلاغة، الدشتی، محمد، ج1، ص9.

[35] قلم/سوره68، آیه2.

[36] زخرف/سوره43، آیه44.

[37] بقره/سوره2، آیه85.

[38] بقره/سوره2، آیه2.

[39] مجمع البیان فی تفسیر القرآن - ط دار المعرفة، الشیخ الطبرسی، ج10، ص512.

[40] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسی، ج60، ص26.

[41] شرح الإشارات و التنبیهات، الرازی، فخر الدین، ج2، ص142.