مردبیکاری که دنبال کارمی گشت ،یهویی وزیرشد

 

ازایران به امریکا زنگ زدند ،گفتند: «بیاوزیرشدید»

دکترمرندی: بعد از چند روز آیت الله محفوظی از ایران تماس گرفت و گفت شما را به عنوان وزیر بهداشت انتخاب کرده اند

چند روز بعد، دکتر علی اکبر ولایتی در تماس گرفت و گفت «چرا هنوز در آمریکا هستی!؟»

اسم تو برای وزارت بهداشت به مجلس داده شده و سه روز دیگر هم مراسم رأی اعتماد برگزار می شودولایتی تاکید کرد که به کمال خرازی«وزیرامورخارجه» گفته شده کارهای بازگشت من به ایران را فراهم کند.

 مهندس بازرگان شوهر عمه همسرم بود ،شهید بهشتی پسر خاله مادربزرگم است

۱۳ آبان ۱۳۵۸ روز تسخیرسفارت آمریکا به ایران بازگشتم

روایتی متفاوت از حمایت امام و رهبر انقلاب از دولت‌ها

وی در پاسخ به این سوال که زمان تسخیر لانه جاسوسی شما در ایران بودیدیا خیر، بیان کرد:

روز ورود من به ایران مصادف با روز تسخیر لانه جاسوسی شد،زمانی که انقلاب اسلامی ایران پیروز شد

 پس از اتمام سال تحصیلی آمریکا، همسرم به همراه سه فرزندم که در مدت اقامت ۱۵ ساله من در آمریکا به دنیا آمده بودند به ایران بازگشتند و من در آنجا(امریکا)ماندم تا خانه، مطب و سه خودروی خود را بفروشم.

من روزی که وارد ایران شدم، روز تسخیر لانه جاسوسی بود. 

در آمریکا تخصص کودکان و فوق تخصص نوزادان را اخذ کرده بودم و بورد تخصصی ام را در آنجا گرفته بودم که فکر نمی کنم به جز من و دکتر عزیزی کسی این بورد را از دانشگاه های آمریکا دریافت کرده باشد.

نماینده -فعلی-مردم تهران در مجلس، ادامه داد: از سوی دیگر من عضو هیأت علمی «دانشگاه رایت ست» بودم و رئیس بخش نوزادان و کودکان بیمارستان این دانشگاه (رایت ست) بودم،

با این تفاصیل زمانی که در حال بازگشت به ایران بودم نامه ای به دکتر کاظم سامی وزیر بهداشت وقت (دوره بازرگان) نوشتم و گفتم که من در حال بازگشت به کشور هستم آیا شما می توانید برای من کاری انجام دهید؟

دکترسامی جواب داد که شما به ایران باز نگردید و اینجا جایی برای شما نیست. از سوی دیگر همسرم هم مدارکی را که از آمریکا به تهران آورده بود به هر کجا ارائه کرده بود اعلام شده بود نیازی به مرندی نداریم و زمانی که از آمریکا بازگشتم تا مدتی بیکار بودم، حتی به وزارت جهاد سازندگی مراجعه کردم و اعلام کردم حاضرم به صورت رایگان در روستاها حضور پیدا کنم و واکسن بزنم، اما با درخواست من مخالفت شد و اعلام کردند که این کار تا دو هفته پیش از سوی این وزارتخانه انجام می شد اما از این به بعد وزارت بهداری این کار را بر عهده دارد.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:دکتر کاظم سامی اولین  وزیربهداشت( بهداری) بود، تخصص وی روانپزشکی بودکه از بهمن ماه ۱۳۵۷ تا آبان ۱۳۵۸ وزیربودوبعدازآن رئیس شیرخورشید(هلال احمر)شد ونماینده مردم تهران دردوره اول مجلس شورای اسلامی بود

دانشگاه تهران، سال ۱۳۵۸، مراسم دومین سالگرددرگذشت دکتر علی شریعتی. از راست :ناصر میناچی، آیت الله  خامنه‌ای، دکترکاظم سامی، احمد صدر حاج سید جوادی و مرحوم حجت الاسلام جعفر شجونی

فوت دکترسامی:چهارشنبه، ۲ آذر ۱۳۶۷درمطبش وقاتل محمود جلیلیان اخراجی سازمان هلال احمر بودکه عامل اخراجش رادکترسامی می دانست/پایان توضیحات.

اولین آشنایی با ولایتی و نحوه ورود به وزارت بهداری 
در سال نخست مسئولیت سکته قلبی کردم

ماجرای «وزیرشدن»اززبان یک مردبیکار

مرندی می گوید: یک روز به طور اتفاقی پسرعموی دکتر فاضل را در خیابان دیدم که او گفت عده ای از دوستان در محفلی جمع هستند که شما آنها را نمی شناسید؛ بیایید آنجا با آنها آشنا شوید.

در آن محفلی که ما بودیم تلفن زنگ زد و اعلام شد که  شهید بهشتی پشت خط است که با دکتر زرگر کار داشت.

پس از رد و بدل شدن مباحثی میان آن دو مشخص شد قرار بوده عباس شیبانی وزیر بهداری شود اما وی به عنوان وزیر کشاورزی انتخاب و موسی زرگر نیز به عنوان وزیر بهداری انتخاب شد (او از ۲۸  آبان ۱۳۵۸ تا ۳۱ تیر ۱۳۵۹ وزیر بهداری بود)

 در آن محفل «دکترزرگر اعلام کرد چه کسانی حاضر هستند معاون من شوند؟»

 دکتر علی اکبر ولایتی که تا آن زمان نمی شناختمش به عنوان معاون درمان و لواسانی به عنوان معاون بهزیستی و معتمدی به عنوان وزیر بهداشت انتخاب شدند و زمانی که نوبت به من رسید من اعلام کردم کار اجرایی نمی کنم.

 چند روزی از این قضیه گذشت؛ یک روز بعد از ظهر که از سر کار بازگشتم همسرم گفت که از دفتر وزیر بهداری بارها تماس گرفته شده و کار فوری دارند.

زمانی که من به دفتر وزیر بهداری مراجعه کردم، زرگر درخواست کرد که ریاست انجمن ملی حمایت از کودکان را -که برجا مانده از زمان رژیم پهلوی بود- بر عهده بگیرم که من نپذیرفتم، اما زمانی که قصد خارج شدن از اتاق وزیر بهداشت را داشتم.

دکترزرگر:آقای مرندی! برای چه به ایران برگشتی؟

دکتر زرگر من را صدا زد و گفت از این پس اگر کسی از تو پرسید برای چه به ایران بازگشته ای دیگر نگو برای انقلاب است بلکه بگو برای خودم آمده ام که این مانند ضربه پتکی بر سر من بود و با توجه به نفرتی که از کار اجرایی داشتم ریاست انجمن حمایت از کودکان را پذیرفتم.

پس از مدتی به درخواست دکتر زرگر معاون آموزش و پژوهش وزارت بهداری شدم.

بعد علی اکبر ولایتی و لواسانی و زرگر برای انتخابات مجلس کاندید شدند و با خالی شدن پست علی اکبر ولایتی من به عنوان معاون درمان انتخاب شدم و به خاطر فشارهایی که بود سکته قلبی کردم و در بیمارستان قلب بستری شدم و به دلیل نامساعد بودن وضعیت جسمی از کار وزارتخانه استعفا دادم و مدتی در دانشگاه به تدریس پرداختم که در همین زمان رئیس بخش کودکان بیمارستان طالقانی شدم .

 بعد از دو سال به درخواست دکتر منافی (وزارت بهداری در دولت اول میرحسین موسوی) به وزارتخانه بهداشت برگشتم و یکسال معاون بهداشت شدم.

پس از اینکه دکتر منافی در مجلس به عنوان وزیر بهداشت رأی اعتماد کسب نکرد من به عنوان وزیر انتخاب شدم و لایحه وزارت بهداشت برای تبدیل شدن به وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی را به مجلس ارائه کردم که پذیرفته شد و دوباره به عنوان وزیر انتخاب شدم که چهار سال وزیر بودم. با پایان یافتن دوران نخست وزیری میر حسین موسوی دوران وزارت من نیز به پایان رسید وبازگشتم به دانشگاه و به تدریس پرداختم.

وزارت در دولت هاشمی را با تأکید رئیس‌جمهور و رهبر انقلاب پذیرفتم
آن زمان در آمریکا بودم

 چه شد  در دولت دوم هاشمی رفسنجانی به عنوان وزیر بهداشت انتخاب شدید؟

 

پس از دکتر فاضل و ملک زاده

دکترمرندی : پس از دوران وزارت بهداشت به دلیل نامساعد بودن اوضاع قلبی و نبود پزشک حاذق (در آن زمان تنها یک جراح قلب در ایران وجود داشت) بنا به تشخیص شورای عالی پزشکی علی رغم مخالفت های خودم برای درمان به آمریکا اعزام شدم که حدود سه ماه در آنجا  بودم 

اما با طولانی شدن مدت درمان دوران مطالعاتی که قرار بود در استرالیا داشته باشم را در آمریکا و دانشگاهی که پیش از آن رئیس بخش کودکانش بودم انجام دادم

تا اینکه روزی به همسرم در ایران زنگ زدم و وی گفت که از دفتر آقای ناطق نوری رئیس مجلس تماس گرفته شده و کار فوری دارند که من جواب آنها را ندادم.

ازایران به امریکا زنگ زدند که بیا«وزیرشدید»

رئیس فرهنگستان علوم پزشکی، یادآور شد: بعد از چند روز آیت الله محفوظی از ایران تماس گرفت و گفت شما را به عنوان وزیر بهداشت انتخاب کرده اند که من اعلام کردم توانایی وزیر بهداشت شدن را ندارم و این را به آقای هاشمی رفسنجانی و مقام معظم رهبری اطلاع دهید که وی در پاسخ گفت اتفاقا تأکید آنها است شما به عنوان وزیر انتخاب شوید. چند روز که از این ماجرا گذشت زمانی که در حال رفتن به دانشگاه بودم دکتر علی اکبر ولایتی در تماسی گفت چرا هنوز در آمریکا هستی؟ اسم تو برای وزارت بهداشت به مجلس داده شده و سه روز دیگر هم مراسم رأی اعتماد برگزار می شودولایتی تاکید کرد که به کمال خرازی”وزیرامورخارجه” گفته شده کارهای بازگشت من به ایران را فراهم کند.

 در دوران پنج ساله اول وزارت شما در دهه شصت، رابطه شما با نخست وزیر وقت چگونه تعریف می شد؟

گفت: روزی که من معاون بهداشت دکتر هادی منافی بودم برای سرکشی به یکی از روستاهای خراسان رفتم و زمان بازگشت که ساعت ۵/۱ بامداد بود دکتر نیک نژاد که آن زمان معاون دارویی وزارت بهداشت بود گفت دکتر منافی برای وزیر شدن در مجلس رأی اعتماد کسب نکرده است. در آن زمان قانون اساسی به گونه ای بود که با تغییر رئیس جمهور و مجلس کابینه باید مجددا از پارلمان رأی اعتماد می گرفت بنابراین کابینه در یک دوره چهار ساله، در اول، وسط و آخر دوره از مجلس رأی اعتماد می‌گرفت. بعد از چند ساعت که در دفتر کارم حضور پیدا کردم تلکسی را مشاهده کردم که در آن حکم سرپرستی من برای وزارت بهداشت زده شده بود که بدون مشورت با من بود.

مهندس بازرگان شوهر عمه همسرم بود،شهید بهشتی پسر خاله مادربزرگم بود.

مصاحبه با قدس آنلاین۳۰ابان۱۳۹۲

دکترمرندی دربرنامه تلویزیونی”شناسنامه”

سیدعلیرضا مرندی نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی، با حضور در برنامه شناسنامه در مورد ایام در زندان بودنش قبل از انقلاب و مابین سال ۱۳۳۶ تا ۱۳۴۳ گفت:

دوران محکومیت من کمتر از شش ماه بود. در آن سال‌ها فعالیت سیاسی چندان مجاز و مقدور نبود. ما با عده‌ای دوستان در کوی دانشگاه دور هم جمع شده بودیم و تشکیلاتی شبیه به انجمن اسلامی ترتیب داده بودیم و از افرادی مثل شهید مطهری، مرحوم مهندس بازرگان، آقای راشد و… دعوت می‌کردیم تا برای تعدادی از دانشجویان در کوی دانشگاه صحبت کنند. از طرف دیگر در آن سالها تظاهرات‌های دانشجویی هم وجود داشت که گردانندگان آن اغلب از افراد وابسته به جبهه ملی بودند. از بین بچه‌های گروه پزشکی تعداد کمی از دانشجویان در این فعالیت‌ها شرکت داشتند و بیشتر بچه‌های دانشکده فنی فعال بودند. 

 ساواک هم فعالیت خودش را داشت و چهره‌ها را شناسایی می‌کرد تا این‌که در یک شب به کوی دانشگاه ریختند و از روی لیستی که به‌همراه داشتند به‌سراغ افراد می‌رفتند و آنها را دستگیر می‌کردند. اسم ما هم در این لیست بود و ما را چند ماهی بازداشت کردند. 

این نماینده مجلس شورای اسلامی ادامه داد: یکی از گناهان ما این بود که اطلاعیه حضرت امام را از کسی به کسی منتقل می‌کردیم یا کاست‌های سخنرانی امام را از جایی به جایی انتقال می‌دادیم. در آن زمان ورود نیروی انتظامی به داخل دانشگاه‌ها ممنوع بود و به همین دلیل تا زمانی که تظاهرات‌های ما در داخل دانشگاه برگزار می‌شد با ما کاری نداشتند. البته وقتی تظاهرات‌ها به نقطه اوج رسید، نیروهای امنیتی وارد دانشگاه شدند، عده‌ای فرار کردند و ما هم که نتوانستیم فرار کنیم به کتابخانه دانشکده ادبیات رفتیم اما در نهایت من را پیدا کردند و با ضرب و شتم دستگیرم کردند. وقتی وارد خیابان شدیم تا من را به ماشین انتقال به بازداشتگاه سوار کنند، فولکس واگنی از جلوی ما رد شد که چند جوان در آن نشسته بودند، این جوان‌ها من را کشیدند و سوار این فولکس واگن کردند و تا نیروهای امنیتی به ما برسند من را در کوی دانشگاه پیاده کردند.

چرا برای ادامه تحصیل به آمریکا سفر کردید؟

مرندی: وضعیت مالی من زیاد خوب نبود و در آن زمان برای دوره تخصص به دستیار حقوقی پرداخت نمی‌شد.

مرحوم «دکتر محمدقریب» که استاد بسیار ارزشمند من بودند، بدون اینکه از من سؤال کنند به بنده نمره ۱۸ دادند و گفتند: تو بیا پیش خود ما درس بخوان و تخصصت را بگیر.

من به دکترقریب گفتم:

مشکل من کار است و هرجا رفتم نتوانستم شغلی پیدا کنم و به‌دلیل وضعیت نامطلوب اقتصادی سالهاست نمی‌توانم ازدواج کنم.

من آرزو داشتم کنار شما بمانم، اما امکانش نیست. ایشان گفتند:

پس برو آمریکا و در آنجا ادامه تحصیل بده چون در آنجا وقتی مدرک تخصص را دریافت کنی، حقوق هم می‌گیری.

این موضوع باعث شد جرقه این ماجرا در ذهنم زده شود که در نهایت با طی کردن مراحل اداری به آمریکا رفتم و ادامه تحصیل دادم. 

دکترمرندی: وقتی ما رفتیم هنوز از انقلاب خبری نبود اما چون هم من و هم همسرم اعتقادات مذهبی داشتیم در این زمینه فعالیت‌هایی داشتیم. کتابخانه‌ای در منزل درست کرده بودیم و کاست سخنرانی بزرگان را هم آرشیو می‌کردیم. هرچه به انقلاب نزدیک‌تر می‌شدیم بازار این کار داغ‌تر می‌شد و کتاب‌های استاد مطهری و استاد شریعتی و کاست‌های آیت‌الله خامنه‌ای که راجع به امامت بود و… را خریداری و در منزل نگهداری می‌کردیم و هرکدام از دانشجویان که مشتاق بودند می‌توانستند این کتاب‌ها و کاست‌ها را به امانت ببرند. 

علت برگشتن ازامریکا

رئیس فرهنگستان علوم پزشکی همچنین گفت: در آن روزها به‌اتفاق برخی از دوستان انجمن اسلامی پزشکان مقیم آمریکا و کانادا را تأسیس کردیم. این انجمن نشریه‌ای داشت که منتشر می‌شد و پزشکان علاقمندی که در آمریکا و کانادا تحصیل و زندگی می‌کردند در قالب این انجمن دور هم جمع می‌شدند. 

چرا با توجه به موفقیت‌هایی که در آمریکا به دست آوردید، همه‌چیز را رها کردید و به ایران بازگشتید؟

 

مرندی: در آن زمان من خیلی حسرت می‌خوردم که در انقلاب سهمی نداشتم.

از ابتدا هم قصد من از رفتن، ماندن نبود. من رفتم تا درسم را بخوانم و بعد از گرفتن تخصص به کشور برگردم.

ماه‌های آخر به‌صورت مرتب و از طریق رادیو و تلویزیون انقلاب را پیگیری می‌کردیم. وقتی خبر پیروزی انقلاب اعلام شد، من و همسرم تصمیم به بازگشت گرفتیم.

روزی که وارد کشور شدیم هم مصادف بود با روز اشغال لانه جاسوسی(۱۳ آبان ۱۳۵۸)

گفتم میخواهم بیایم ایران ،گفتند: ما نیازی به شما نداریم 

مرندی : وقتی من در آمریکا بودم، به‌دلیل ریاستم بر انجمن اسلامی مرتب برایم نامه می‌آمد: ما به شما و تخصص شما نیاز داریم. من به‌عنوان رئیس انجمن اسلامی پزشکان مقیم آمریکا و کانادا به رئیس پزشکی قانونی آن زمان نامه نوشتم که ما تعدادی پزشک علاقمند به فعالیت هستیم،

 

رئیس پزشکی قانونی در پاسخ به ما گفتند: شما همان‌جا بمانید چون ما امکانات لازم را در اختیار نداریم.

اما ما علی‌رغم عدم تشویق ایشان به ایران آمدیم. همسرم که کمی زودتر به ایران آمده بود مدارک من را به دانشگاه‌ها و مراکز پزشکی مختلف ارائه داده بود که همه آن‌ها گفته بودند: ما نیازی به ایشان نداریم. با این تفاسیر من برگشتم و مدتی هم بیکار بودم.

جلسه سرنوشت ساز 
مرندی ادامه داد: یک شب پسرعموی دکتر ایرج فاضل (وزیر وقت بهداری) من را در خیابان دیدند و من را به منزل خود دعوت کردند. آن شب عده‌ای دیگر از دوستان هم در منزل ایشان حضور داشتند که بعداً متوجه شدم آقا دکتر زرگر، آقای دکتر ولایتی و… نیز در آن جمع بودند. همان‌طور که داشتیم صحبت می‌کردیم تلفن زنگ زد و مرحوم شهید بهشتی از پشت تلفن خواستند که با آقای دکتر زرگر صحبت کنند.

گفت و گو با دکتر شیبانی

دکتربهشتی به دکتر زرگر گفتند: من از شورای انقلاب تماس می‌گیرم. ما می‌خواستیم دکتر عباس شیبانی را به‌عنوان وزیر بهداری انتخاب کنیم اما چون وزیر کشاورزی نداشتیم، وزارت کشاورزی را به ایشان سپردیم.

نگاهی گذرا به زندگینامه‌ی حضرت آیت‌الله‌العظمی سید علی حسینی خامنه‌ای

شهیدبهشتی گفتند:شما (دکترموسی زرگر) قبول می‌کنید وزیر بهداری شوید؟

ایشان هم پذیرفتند.

و بعد «دکترزرگر»(متوفی اسفند ۱۳۹۸)به من گفتند: من وزیر شدم و شما باید بیایید و به من کمک کنید. 

شهیدبهشتی گفت: هرکس زمینه‌ای را که می‌توانست به دکتر زرگر کمک کند،

 تا اینکه نوبت به من رسید. من گفتم: کارهای آموزشی و پژوهشی چیزی است که مطبوع من است و نمی‌توانم وارد کارهای مدیریتی شوم.

مدتی گذشت و یک روز همسرم گفت: از دفتر وزیر بهداری چند بار زنگ زده‌اند و گفته‌اند سریعاً به آنجا بروی. در نهایت به دیدار آقای دکتر زرگر رفتم. ایشان از من خواستند انجمن حمایت از کودکان را که متعلق به یکی از اقوام شاه بود، مدیریت کنم. با وجود اصرارهایی که وجود داشت من این موضوع را قبول نکردم، 
موقع خداحافظی آقای زرگر حکم ریاست این انجمن را به من دادند و گفتند:

برو و با همسرت مشورت کنم. من به خانه آمدم و به همسرم گفتم: من باید با تو در مورد موضوعی مشورت کنم.

همسرم گفت: تو الآن بیکاری و این کار را قبول کن.

اما من گفتم: بهتر است به کارهای پژوهشی خودم ادامه دهم. در نهایت حکم ریاست را خدمت آقای زرگر بردم و از ایشان عذرخواهی کردم. 

نگوبرای خدمت به ایران برگشتم!
مرندی ادامه داد: وقتی می‌خواستم از در اتاق خارج شوم، آقای دکتر زرگر گفتند:

از این به بعد اگر جایی رفتی نگو به‌خاطر جمهوری اسلامی به ایران برگشتم، بگو به‌خاطر خودم برگشته‌ام. اگر به‌خاطر انقلاب آمده‌ای، انقلاب می‌خواهد تو پشت میز بنشینی و قلم بزنی. این صحبت برایم مثل یک شوک بود و دیگر نمی‌دانم چه شد که پشت ریاست میز انجمن حمایت از کودکان قرار گرفتم. یکی ــ دو ماه بعد از من خواستند قائم‌مقام معاون آموزشی وزارت بهداری شوم و بعد از آن هم معاون آموزشی ــ پژوهشی وزارت بهداشت شدم. 

پسرم در ۱۶سالگی به جبهه‌ها رفت و جانباز شد 

نماینده مردم تهران در بهارستان در بخش دیگری از این برنامه تلویزیونی در مورد ایام جنگ هم گفت: پسرم در ۱۶سالگی به جبهه‌ها رفت و جانباز شد. من هم به‌عنوان مسئول به جبهه‌ها سر می‌زدم. واقعیت این است که این‌قدر سرم شلوغ بود که فرصت نگران شدن برای پسرم ایجاد نمی‌شد. آن روزها، هوا هوای شهادت بود. اولین باری که پسرم آمد و گفت:« می‌خواهم به جبهه بروم»،

گفتم: جبهه چیزی که در تلویزیون می‌بینی نیست، تو زمانی می‌توانی به جبهه بروی که فکر کنی کشته می‌شوی و جنازه‌ات در خاک عراق باقی می‌ماند و کسی هم در ایران اسمت را نمی‌آورد. این می‌شود رفتن برای خدا که در این صورت اجازه داری بروی.

او یک مقدار فکر کرد و گفت: مثل اینکه آمادگی ندارم


پسرم گفت«حالاآمادگی رفتن به جبهه رادارم»

دکترمرندی: چند هفته بعد ایشان-پسرم- آمد و گفت: من آمادگی دارم و می‌خواهم بروم. ما هم به او اجازه دادیم و ما از آن روز به بعد روی او به‌عنوان یک شهید حساب می‌کردیم. خیلی وقت‌ها پیش می‌آمد که ماه‌ها از او بی‌خبر بودیم و آمادگی داشتیم خبر شهادتش را بشنویم. 

مرندی در مورد انتخاب خود برای حضور در این وزارتخانه هم گفت: سال ۶۱ تا ۶۳ معاون بهداشت وزارتخانه بودم. یک روز آقای دکتر نیک‌نژاد من را در فرودگاه دید و گفت: دکتر منافی در مجلس رأی اعتماد نیاورده، که از شنیدن این خبر متأثر شدم. فردای آن روز وقتی به دفتر کارم مراجعه کردم دیدم از دفتر آقای نخست وزیر تلکسی آمده که تو سرپرست وزارتخانه شده‌ای. این موضوع خیلی برایم عجیب ــ غریب بود چون هنوز هم خودم را در شأن مسئولیت‌هایی که جمهوری اسلامی به من داده، نمی‌دانم. 

پارتی بازی زمان وزارت

رئیس فرهنگستان علوم پزشکی ادامه داد: چون من جهت خاص سیاسی را نشان نمی‌دادم، دو طرف با من مشکل داشتند و به‌قول معروف از دو طرف می‌خوردم. آن زمان تحکیم وحدت به آقای نخست وزیر نامه می‌نوشت که فلانی پارتی‌بازی کرده و افراد را از دانشکده‌های علوم شهرستان‌ها به تهران منتقل کرده است. آقای نخست وزیر هم به من نامه می‌زدند و می‌گفتند: نباید در جمهوری اسلامی از این کارها کرد. وقتی من لیست ۳۸نفره را مرور می‌کردم، می‌دیدم حتی یک نفر از این لیست که به تهران منتقل شده بودند با من آشنا نبودند، اما در مقابل می‌دیدم که فلان وزیر از من تقاضای انتقال دو تا از بچه‌هایش به تهران را داشت که من مخالفت کردم، اما آقای نخست وزیر با این درخواست موافقت می‌کرد. 

از این مسائل زیاد بود.

مثلاً به من نامه زدند: برادر مرندی! تو وزیر بهداری جمهوری اسلامی نیستی، تو وزیر بهداری پزشک‌ها هستی و مدام از پزشکان حمایت می‌کنی…

یا مثلاً فرض کنید نامه نوشته می‌شد: تو به فلان جراح قلبی که در کشور هست فلان مقدار پول می‌دهی. در آن زمان ما در کشور فقط یک جراح قلب داشتیم و مثل الآن نبود که این تعداد جراح قلب داشته باشیم. همچنین تعداد کل پزشکان کشور هم چیزی حدود ۱۴ هزار نفر بود. تنها جراح قلبی هم که در جمهوری اسلامی بود شبانه‌روز کار می‌کرد و علی‌رغم سن بالایی هم که داشت اما از هیچ کمکی دریغ نمی‌کرد. 

“این آدم -جراح قلب-با تعرفه دولتی کار می‌کرد و با توجه به زحمات زیادی که می‌کشید در ماه مبلغی بیشتر از یک میلیون تومان دریافت می‌کرد. من به آقای مهندس موسوی گفتم: ما یک جراح قلب در کشور داریم که در بیمارستان شهید رجایی کار می‌کند. شما چه مبلغی را برای ایشان که با تعرفه دولتی هم کار می‌کنند در ماه مناسب می دانید؟ ایشان گفتند: هرمقدار که در بیاورد، چون او از خودش مایه می‌گذارد و زحمت زیادی می‌کشد. من گفتم: پس چرا چنین نامه‌ای به من زدید؟ ایشان گفتند: به من بد انتقال دادند و من هم آن نامه را برای شما نوشتم”. 

وی همچنین گفت: من تا آن‌جایی که ممکن بود سعی می‌کردم تقابلی انجام ندهم. در آن زمان هم وقتی دولت تغییر پیدا می‌کرد باید رأی اعتماد می‌گرفتیم و هم وقتی مجلس عوض می‌شد، باید رأی اعتماد جدیدی می‌گرفتیم. آخرین باری که نزدیک بود به جلسه رأی اعتماد، خدمت آقای نخست وزیر رسیدم و گفتم: دیگر نمی‌خواهم کاندیدای وزارت باشم. ایشان اصرار کردند: بمان، اما نامه‌ها و برخوردها من را تضعیف کرده بود. 

نخست وزیر اصرارداشت من وزیربشوم امایک هفته بعدگفت اسعفابده

وزیر بهداشت اسبق یادآور شد: مثلاً در جلسه هیئت دولت آقای نخست وزیر به من می گفتند: تو وزیر بهداری پزشکان هستی. من می‌گفتم: این پزشکان در جبهه درحال فعالیت هستند و ما نباید با آنها برخورد قهری داشته باشیم، اما ایشان می‌گفتند: باید با آنها چنین برخوردی داشت. ما آنها را می‌زنیم و حتی اگر لازم باشد آنها را ممنوع الخروج می‌کنیم. آقای دکتر ولایتی و دکتر فاضل در آن جلسه بودند و می‌توانند شهادت دهند. بعد از این جلسه دوستان مرا ملامت می‌کردند: تو باید یک مقدار کوتاه می‌آمدی، اما در هر صورت این برخوردی بود که با من می‌شد و فکر می‌کنم منطقی هم نبود. 

مرندی ادامه داد: در جلسه‌ای که با آقای نخست وزیر داشتم، گفتم: نمی‌خواهم در وزارت بمانم، اما ایشان برای اولین بار خیلی از من تعریف کردند و گفتند: هیچ وزارتخانه‌ای مثل شما نیست و شما حتی از وزارت کشور هم مهم‌تر هستید. چون شما از افراد کم‌سواد تا افرادی که فوق‌تخصص دارند، مراجعه کننده دارید و با همه این افراد در ارتباط هستید و…، حقیقتاً من برای اینکه نباشم گریه می‌کردم و می‌گفتم نمی‌خواهم در وزارت بهداری بمانم اما وقتی بحث ما خیلی طولانی شد، در ذهنم آمد که نکند دوباره دارم اشتباه می‌کنم، به‌هرحال ایشان مورد تأیید امام هستند و من هم زیر دست ایشانم و شاید شیطان آمده و دارد من را گول می‌زند. بعد از این بود که گفتم: من قبول می‌کنم و می‌مانم. 

وی افزود: یک هفته بعد از آن جلسه با من تماس گرفتند و گفتند: آقای نخست وزیر با شما کار دارد. خدمت ایشان رسیدم و ایشان گفتند: شما استعفا بده و برو، گفتم: چطور؟ گفتند: هیچی، استعفا بده. گفتم: هفته پیش من از شما خواهش کردم که در وزارتخانه نمانم، اما شما اصرار کردید، الآن می‌گویید استعفا بده؟ گفتند: می‌دانم، اما الآن شرایط طوری است که باید استعفا دهی. در پاسخ گفتم: من الآن به همه وزارتخانه گفته‌ام من در وزارتخانه بهداری هستم و اگر الآن استعفا بدهم می‌گویند فلانی دیوانه است. من در صورتی استعفا می‌دهم که شما علتش را به من بگویید. ایشان گفتند: می‌گویند مریض‌خانه‌ها کثیف است. من گفتم: مریض‌خانه‌های ما طی یک هفته گذشته که کثیف نشده، از طرف دیگر گزارش این ماجرا کجاست؟ 

“در نهایت گفتند: من تحت فشار هستم که تو نباید در وزارت بهداری باشی و اگر تو بمانی از من حمایت نمی‌کنند و در نتیجه نمی‌توانم کار کنم. من در پاسخ گفتم: شما قبلاً باید به این موضوع فکر می‌کردی، من استعفا نمی‌دهم. ایشان گفتند: اگر بمانی من حمایتت نمی‌کنم، و من هم در پاسخ گفتم: حمایتم نکنید”. 

مرندی گفت: من به آقای خامنه‌ای موضوع را خواهم گفت. پیش از این وقتی در هیئت دولت به مشکلی برمی‌خوردیم ایشان می‌گفتند: با آقای هاشمی (رئیس مجلس وقت) صحبت خواهیم کرد، اما در این مورد موضوع به آقای خامنه‌ای کشید. وقتی از جلسه بیرون آمدم، با خودم گفتم: نکند دارم اشتباه می‌کنم و باید استعفا می‌دادم. در نهایت به دیدار مقام معظم رهبری رفتم تا از ایشان مشورت بگیرم. وقتی داستان را برای ایشان تعریف کردم، گفتند: من هم با تو موافقم که استعفا ندهی. من کارم را ادامه دادم تا اینکه نامم برای رأی اعتماد به مجلس رفت. وقتی اسمم در مجلس مطرح شد، بیش از هر دوره دیگری به من تهاجم شد و حتی کسی که به‌عنوان موافق دولت اسم نوشته بود، وقتی پشت تریبون قرار گرفت در مخالفت با من صحبت کرد. وقتی نوبت به سخنرانی نخست وزیر رسید، ایشان از همه وزرا دفاع کردند و در پایان گفتند: در مورد مسائلی که در مورد مرندی گفتید، خودش باید بیاید و دفاع کند. 
 من از خودم دفاع کردم و اتفاقاً رأی هم آوردم اما رأیی که آوردم نصف + نیم بود که به‌قول معروف رأی ناپلئونی بود. 

ماجرای مراجعه همسر مقام معظم رهبری به مطب دکتر مرندی 

وزیر بهداشت دولت آیت‌الله خامنه‌ای در بخش دیگری از «شناسنامه» در پاسخ به این سؤال “فقط فرزندان مسئولین برای معاینه نزد شما می‌آیند یا مردم عادی هم به شما مراجعه می‌کنند؟” اظهار داشت: واقعاً برای من تفاوتی ندارد. البته الآن سالهاست که به‌دلیل مشغله‌ای که دارم، مریض جدید نمی‌پذیرم. خیلی از مقامات بچه خودشان را پیش من می‌فرستادند تا معاینه کنم، اما واقعاً من خبر نداشتم که آن بچه، فرزند فلان مسئول است. یک زمان کوتاهی وقتی که در وزارتخانه نبودم، دو سال در بیمارستان شهید مصطفی خمینی مطب داشتم. یک روزی بچه‌ای را معاینه کردم، بعد از معاینه مادر مریض گفت: فلانی، وقت گرفتن از تو خیلی سخت است. من گفتم: شرمنده، شرایط به این شکل است دیگر، و خداحافظی کردند و رفتند. مریض بعدی که به داخل اتاق آمد، گفت: چه جالب، خانم خامنه‌ای هم فرزندش را پیش شما می‌آورد؟ گفتم: نه. او گفت: همین خانم قبلی همسر آیت‌الله خامنه‌ای بود. 

۱۴ خرداد ۶۸ کجا بودید؟

گفت: روز قبلش در جلسه‌ای نشسته بودیم که معاون من تماس گرفت و گفت: وضعیت امام خیلی بد است. خودت را برسان. خیلی سریع به بیمارستان جماران رفتم و دیدم همین‌طور است و پزشکان عملاً از ایشان قطع امید کرده بودند، اما کسی نمی‌توانست این مسئله را بیان کند. وقتی با گروه پزشکان ایشان صحبت کردم و دیدم نمی‌توانند موضوع را با مسئولین در میان بگذارند، من مسئله را با سران سه قوه و دیگر مسئولین که در بیمارستان بودند، در میان گذاشتم. دوستان بعد از اینکه متأثر شدند و گریه کردند، گفتند: بهتر است موضوع را به کسی نگوییم، اما بعد از مدتی تصمیمشان تغییر پیدا کرد و گفتند: باید موضوع را اعلام کنیم. نیمه‌های شب بود که با من تماس گرفتند و گفتند: جلسه اضطراری هیئت دولت ساعت ۳ صبح برگزار می‌شود. من هم در جلسه شرکت کردم و تصمیمات مختلف درباره این موضوع گرفته شد. آن جلسه برای همه ما واقعاً تلخ بود. 

هاشمی می‌گفت: از وقتی مرندی وزیر بهداشت شده، مرگ و میر کمتر شده است 

دکتر مرندی در ادامه مصاحبه تلویزیونی خود در پاسخ به این سؤال که تئوری تعدیل جمعیت چگونه اتفاق افتاد، اظهار داشت: آن زمان جمعیت شاهد رشد ۳.۹ درصد بود. از طرف دیگر وضعیت آموزش و پرورش و بهداشت کشور هم چندان مساعد نبود. در آن زمان معاون برنامه ریزی و بودجه در هیئت دولت اعلام کرد که اوضاع اقتصادی کشور وضعیت بدی دارد و با این شرایط نه می‌توانیم جنگ را ادامه دهیم و نه می‌توانیم کشور را با این جمعیت مدیریت کنیم. ایشان گفتند: تا پیش از این مردم می‌مردند اما از زمانی که مرندی وزیر بهداشت شده، مرگ و میر هم کاهش پیدا کرده و اگر جمعیت به همین شکل افزایش پیدا کند مشکلات زیادی به وجود خواهد آمد و باید فکری به حال آن کرد. 

ماجرای تنظیم خانواده 

نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی ادامه داد: در نهایت بعد از بحث‌هایی که صورت گرفت در هیئت دولت تصویب شد که تنظیم خانواده و کنترل رشد جمعیت به‌عنوان سیاست جمهوری اسلامی شناخته شود. اما این موضوع محرمانه بود و به من ابلاغ نمی‌شد. در نهایت با پیگیری‌های زیادی که صورت گرفت طبق یک ابلاغ محرمانه به من گفتند که این موضوع تصویب شده است. البته در این میان نگرانی همه این بود که شاید این کار خلاف شرع باشد. لذا وقتی موضوع را با قائم‌مقام رهبری وقت (آیت‌الله منتظری) در میان گذاشتیم، ایشان گفتند: با توضیحاتی که تو ارائه کردی، من بعد از این دیگر در نماز جمعه نمی‌گویم مردم نسل را زیاد کنید، اما در مورد تنظیم خانواده صحبتی نمی‌کنم. 

وی همچنین گفت: خدمت حضرت امام هم نامه‌ای نوشتم و گفتم: این موضوع، مسئله بسیار مهمی است که باید در دانشگاه‌ها و رسانه‌ها مورد بحث قرار بگیرد. ایشان هم برای ورود به این مطلب چراغ سبز نشان دادند. وقتی این موضوع مورد بحث قرار گرفت، مشخص شد اکثریت نخبگان با این طرح موافق هستند. در نهایت لایحه تنظیم خانواده نوشته شد و در نهایت تبدیل به قانون شد. 

مرندی تصریح کرد: اشکالی که پیش آمد این بود که کسی تصور نمی‌کرد رشد جمعیت در جمهوری اسلامی به این سرعت کاهش پیدا کند. جمعیت شناسان به من می‌گفتند: غیرممکن است که قانونی که تدوین کرده‌اید باعث کاهش جمعیت شما شود، اما این اتفاق خیلی سریع افتاد. دلیلش هم از نظر من این است که مردم دلشان می‌خواست کار تنظیم خانواده را انجام دهند، اما چون این کار را خلاف شرع می‌دانستند این کار را انجام نمی‌دادند و وقتی از امام شنیدند که این کار، خلاف شرع نیست شروع به تنظیم خانواده کردند. 

هرکاری که می‌توانیم باید انجام دهیم تا جمعیت ما به‌سمت جوانی برگردد 

رئیس فرهنگستان علوم پزشکی افزود: متأسفانه استقبال زیاد مردم از این طرح باعث شد رشد جمعیت به‌سرعت کاهش پیدا کند و الآن به جایی رسیده‌ایم که جمعیت ما به‌سمت سالمندی رفته است. فکر می‌کنم امروز هرکاری که می‌توانیم باید انجام دهیم تا جمعیت ما به‌سمت جوانی برگردد. جمعیت سالمندان مولد نیست و نمی‌تواند در دنیا رقابت کند. باید تلاش کنیم ازدواج‌ها به‌موقع انجام شود و امر ازدواج تسهیل شود. متأسفانه امروز این موضوع رها شده و به‌حد کافی آن را جدی نمی‌گیریم. متأسفانه برخی از قوانین ما ضد ازدواج و افزایش جمعیت است که باید روی آن بازنگری کرد. 

وی در بخش دیگری از این برنامه تلویزیونی در مورد دولت اصلاحات هم گفت: وقتی آقای ناطق نوری و آقای خاتمی کاندیدای ریاست جمهوری بودند، من بیشتر در حمایت آقای ناطق صحبت می‌کردم. دلیلش هم این بود که آقای ناطق را در آن زمان در خط آقا می‌دیدم و حس می‌کردم با انتخاب ایشان مشکلی برای کشور ایجاد نخواهد شد. در واقع نگران این موضوع بودم که این شرایط برای آقای خاتمی وجود نداشته باشد و تبعیت محض را از سوی ایشان نبینم. اما هرکس که رئیس‌جمهور شود برای موفقیتش دعا می‌کنم و هر کمکی بتوانم انجام می‌دهم و تا وقتی که ولی امر از آن دولت حمایت می‌کند هرچه در توان دارم می‌گذارم و تلاش می‌کنم در کار آن دولت کارشکنی نکنم. 

ماجرای فتنه۸۸ وملاقات با میرحسین موسوی

مرندی در مورد اتفاقات سال ۸۸ هم اظهار داشت: من می‌دانستم که نقطه نظرات آقای مهندس موسوی چندان موافق نظرات مقام رهبری نیست اما فکر نمی‌کردم چنین اتفاقاتی بیفتد. من آقای مهندس موسوی را به‌عنوان فردی متدین می‌شناختم و قبل از انتخابات که از من پرسیدند: اگر ایشان کاندیدا شود، آیا به ایشان رأی می‌دهی؟ دلم نمی‌خواست بگویم: نه، و گفتم: فکر نمی‌کنم ایشان کاندیدا شوند. با توجه به دیدگاه‌هایی که ایشان در زمینه اقتصاد دولتی و… داشتند واقعاً فکر نمی‌کردم کاندیدا شوند و وقتی نامزد شدند واقعاً تعجب کردم. 
دکترمرندی افزود: نکته‌ای که خیلی برایم عجیب بود مصاحبه‌ای بود که آقای مهندس موسوی چند روز قبل از انتخابات با مجله تایم آمریکا انجام دادند که روز انتخاب منتشر شد. ایشان در این مصاحبه گفته بودند: ما با این تظاهرات خیابانی باشکوهی که داریم به رهبری فشار می‌آوریم تا قدرت و توانمندی‌های ایشان را تقسیم کنیم. ما قانون اساسی داریم و کسی نباید در خیابان‌ها به‌دنبال گرفتن قدرت و توانمندی‌های رهبری باشد. 

وی همچنین گفت: روزی که این مصاحبه را خواندم به ایشان نامه نوشتم: این حرف‌ها با شناختی که من از تو دارم درست نیست، بیا و این صحبت‌ها را تکذیب کن. اگر تکذیب کنی صدها میلیون مسلمانی که در دنیا هستند خوشحال می‌شوند. این نامه را به آقای تابش (نماینده اردکان) دادم و ایشان هم زحمت کشیدند و آن را به آقای مهندس رساندند. هشت روز بعد از انتخابات آقای مهندس موسوی با من تماس گرفتند، این اولین باری بود که آقای موسوی برای کاری به‌جز موضوع بیماری فرزندانش با من تماس می‌گرفت. 

“ایشان در این تماس تلفنی به من گفتند: من وسیله تکذیب این مصاحبه را ندارم و سایت من را بسته‌اند. من در پاسخ گفتم: شما احتیاجی به سایت ندارید. همان‌طور که مدام اطلاعیه صادر می‌کنید، یک اطلاعیه هم در تکذیب این مصاحبه صادر کنید. ایشان گفتند: اگر به من اجازه دهند به‌صورت زنده در تلویزیون مصاحبه کنم، ممکن است به این موضوع هم اشاره‌ای داشته باشم. من در پاسخ گفتم: من که مسئول این امور نیستم، اما می‌دانم که این مصاحبه ضد ولایت فقیه و قانون اساسی بوده و شما باید آن را تکذیب کنید. اما ایشان دیگر در مورد تکذیب صحبت نکرد و این آخرین تماس ما بود”. 

نماینده مردم تهران در مجلس اظهار داشت: اگر خودم با ایشان صحبت نکرده بودم و کسی ماجرا را برایم تعریف می‌کرد، می‌گفتم دروغ است. اما مصاحبه ایشان موجود است و ایشان باید آن را تکذیب می‌کرد. متأسفانه این آقایان اظهار ندامت هم نکردند و هنوز روی حرف‌های خود ایستاده‌اند

مرندی در مورد اتفاقی که در ۱۶ آبان سال ۱۳۸۸ برایش افتاد هم یادآور شد: من با ماشین خودم به‌سمت راهپیمایی ۱۳ آبان حرکت کردم که در جمعیت گیر کردم و با توجه به اینکه ترافیک سنگینی بود، شروع به نوشتن مطلبی کردم و سرم پایین بود که به‌یک‌باره شنیدم یک نفر فریاد زد: مرندی در ماشین است، و عده‌ای که نوار سبز به خود بسته بودند، به ماشین حمله کردند و شیشه‌های ماشین را شکستند و به ماشین آسیب زدند و توهین‌های زیادی به من کردند. عده‌ای از بسیجی‌ها که در راه بودند، آمدند و گفتند: خیالت راحت باشد، الآن راه را برایت باز می‌کنیم. به‌جای اینکه یک نفر برود راه را باز کند و بقیه بمانند، همه با هم رفتند و رفتن این‌ها مصادف شد با بازگشت دوستانی که توهین می‌کردند، چیز مهمی نبود و در نهایت دست فتنه‌گران نیز برای مردم رو شد. 
منبع: تسنیم جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲بنقل ازبه گزارش “ندای انقلاب”

زندگینامه: سید علیرضا مرندی 

سید علیرضا مرندی در سال ۱۳۱۸ در اصفهان به دنیا آمد.

وی دوره ابتدایی و متوسطه را در اصفهان گذراند و در سال ۱۳۳۶ وارد دانشکده پزشکی دانشگاه تهران شد.

مرندی در سال ۱۳۴۳ در رشته پزشکی فارغ‌التحصیل شد و در خلال دوره دانشگاه مدتی زندانی سیاسی بود. وی در بین سال‌های ۱۳۴۵تا ۱۳۵۰ دوره تخصصی کودکان را در دانشکده پزشکی ویرجینیای آمریکا گذراند و در سال ۱۳۵۰ بورد تخصصی اطفال را دریافت کرد.

مرندی ابتدا استادیار و سپس دانشیار دانشگاه رایت – استیت آمریکا بود و تا سال ۱۳۵۸ رئیس بخش کودکان و همزمان رئیس بخش نوزادان بیمارستان دانشگاهی Miami Valley Hospital بود. دکتر مرندی در سال ۱۳۵۶ بورد فوق تخصص نوزادان را از آمریکا دریافت کرد.

برخی از مسئولیت‌های سابق دکتر مرندی در آمریکا:

عضو کمیته کنترل عفونت بیمارستان میامی ولی دانشگاه رایت – استیت آمریکا

عضو نظام پزشکی ایالت اهایو – آمریکا

عضو Executive Board بیمارستان میامی ولی آمریکا

رئیس کمیته مرگ و میر مادران و نوزادان بیمارستان “میامی ولی” (دانشگاه رایت استیت) آمریکا

عضو آکادمی طب کودکان آمریکا

عضو قسمت پری نتال آکادمی کودکان آمریکا

عضو موسس و مسئول انجمن اسلامی پزشکان ایرانی مقیم آمریکا و کانادا

مصاحبه موسوی با مجله "تایم" تأسف‌آور بود

برخی از مسئولیت‌های دکتر مرندی در ایران:

*۹سال وزارت-۸سال وکالت-نمایندگی مجلس

*دانشیار دانشگاه شهید بهشتی – ۱۳۵۸

*رئیس ستاد برنامه ریزی سیاست داروئی کشور – وزارت بهداری (سابق) – ۱۳۵۸

*عضو شاخه پزشکی ستاد انقلاب فرهنگی – ۱۳۵۹

*قائم مقام معاون آموزشی وپژوهشی وزارت بهداری (سابق) بهمن ۱۳۵۸تا اردیبهشت ۱۳۵۹

*معاون آموزشی و پژوهشی وزارت بهداری (سابق) اردیبهشت۱۳۵۹تا مرداد۱۳۵۹

*معاون امور درمان وزارت بهداری (سابق) مرداد ۱۳۵۹ تا بهمن ۱۳۵۹

*عضو گروه پزشکی ستاد انقلاب فرهنگی -۱۳۶۰

*قائم مقام وزیر و عضو ستاد هماهنگی، نظارت بر گسترش و ایجاد شبکه بهداشتی – درمانی کشور -۱۳۶۱

*عضو شورای برنامه ریزی بهداشت و درمان و نیروی انسانی پزشکی – وزارت بهداری(سابق) -۱۳۶۱

*معاون امور بهداشتی وزارت بهداری (سابق) بهمن ۱۳۶۱ تا مرداد ۱۳۶۳

وزیر بهداری (سابق) مرداد۱۳۶۳تا شهریور ۱۳۶۴

وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی از شهریور ۱۳۶۴ تا شهریور ۱۳۶۸

*معاون بهداشت و درمان ستاد فرماندهی کل قوا ۱۳۶۷ تا ۱۳۶۸

*عضو ستاد فرماندهی کل قوا و معاون بهداشت و درمان ستاد فرماندهی کل قوا -۱۳۶۸-۱۳۶۷

*درجه استادی۱۳۶۸

* عضو شورایعالی انقلاب فرهنگی از ۱۳۶۴ تا شهریور ۱۳۶۸

*مشاور وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی از شهریور۱۳۶۸تا ۱۳۷۱

وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی مرداد۱۳۷۲تا مرداد۱۳۷۶

*عضو شورایعالی انقلاب فرهنگی از مرداد ۱۳۷۲ تا مرداد ۱۳۷۶

*عضو هیئت نظارت و ارزیابی فرهنگی و علمی (شورایعالی انقلاب فرهنگی)

*عضو کمیسیون بهداشت مجلس –  ۱۳۸۷

*عضو فرهنگستان علوم پزشکی جمهوری اسلامی ایران

*رییس فرهنگستان علوم پزشکی – ۱۳۸۹

سید علیرضا مرندی نماینده ادوار هشتم و نهم مجلس که در دوره نهم ریاست هیات رئیسه سنی مجلس را برعهده داشته است،در دوره دهم به دلیل قرار داشتن در سن بالای ۷۵ سالگی، طبق قانون ثبت‌نام نکرد/منبع:همشهری

مرندی درمصاحبه دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۵ باجام جم: وی قرار است در کسوت ریاست فرهنگستان علوم پزشکی، تدریس در دانشگاه و طبابت کار خود را ادامه دهد.

توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:اصلاحات ویرایشی +انتخاب بعضی ازتیترهاازاینجانب است.

اولین جراح قلب درایران چه کسی بود؟

دکترداوودکاظمی(متولد۱۳۰۲) اولین جراحی قلب را در سال ۱۳۳۷(یک سال بعد از برگشت)در بیمارستان شیبانی انجام دادم.

با این اوصاف سال ۱۳۲۳ وارد دانشکده پزشکی شدم .سال ۱۳۲۹ درسم تمام شد و شهریور همان سال(۱۳۲۹) رفتم امریکا.

فکر کنم سال ۱۳۳۶ بود. همان سال به کمک استادم، پرفسور تیلیبی، کتاب کوچکی نوشتیم که تقریبا قدم‌های اول جراحی قلب بود. اولین جراحی را سال ۱۳۳۷ انجام دادم. آن زمان‌ها اجازه نمی‌دادند که به قلب دست بخورد و خوب یادم است که چه مشکلاتی داشتم.
:چراازامریکا برگشتید؟
چون من یک ایرانی بودم. زمانی که می‌خواستم برگردم، یکی از استادان دانشکده فوت کرد و به من پیشنهاد دادند جای ایشان باشم، ۶ ماه کار کردم ولی تصمیم گرفته بودم که برگردم و برگشتم.

من ایرانی و بزرگ‌شده این کشور بودم. زمان انقلاب خیلی از دوستانم رفتند ولی حتی آن زمان هم ما ایران را ترک نکردیم و ماندیم، یک سال بعد از برگشتنم از امریکا ازدواج کردم. همسرم از خانواده‌های اصیل شیرازی هستند که در شیراز شناخته شده‌اند.

«دکترکاظمی صالح» دوازدهمین جراح قلب در کل آمریکا بود کاظمی در عرض ۲۶ سالی که در دانشگاه تهران تدریس کردم بیش از ۱۰۰۰ جراحی قلب انجام دادم.

یادم هست زمانی که رییس دانشگاه جندی شاپور اهواز بودم، پرفسور بارنارد به ایران آمدند که آن زمان تازه ۲ یا ۳ پیوند قلب انجام داده بود. ایشان یک روزه آمد و برگشت و از آن موقع متمرکز شدم روی آقای «دکتر ماندگار» و می‌گفتم ایشان پرفسور بارنارد ما هستند و هنوز هم به ایشان افتخار می‌کنم. دکتر عبدی و خیلیهای دیگر هم هستند که به وجودشان افتخار می‌کنم.

این مرد، بنیانگذار سازمان انتقال خون ایران است

پرفسور فریدون علا(متولد۱۳۰۹) پسر نخست وزیر وقت که در دانشگاه بیرمنگام تدریس می‌کرد

و هم زمان با من به ایران برگشت، بانک خون ایران را به وجود آورد که بسیاری ازمشکلات مربوط به فاکتورهای خون راباکمک وی برطرف کردیم.

 پدر« پیوند قلب ایران» کیست؟

 

محمدحسین ماندگار یکی از مشهورترین شاگردان داوود کاظمی است که او را به‌عنوان پدر پیوند قلب ایران می شناسند. ماندگار معتقداست که نقش دکتر کاظمی در جراحی قلب ایران بی‌نظیر است و او بنیان‌گذار جراحی نوین قلب در ایران است

خانم دکتر بهدخت سمیعیان، متخصص بیهوشی که از امریکا به ایران آمده بود و اولین زن متخصص بیهوشی در ایران بودخیلی به من کمک می‌کرد. در همان سال‌ها بود که  «کاشف کمربند گچی قلب در ایران بودم»

قلب ۴ دریچه دارد؛ این گچ دور قلب را می‌گیرد. خبر این نوآوری در مجله‌های قلب دنیا هم چاپ شد. البته به دلیل امکانات کمی که داشتیم، خیلی به مشکل برمی‌خوردیم ولی این کمربند گچی با موفقیت تست شد و توانستیم ضربان قلب را به حالت عادی برگردانیم و بیمار با سلامت از بیمارستان مرخص شد./خرداد ۱۳۹۶شفاآنلاین

پرفسور دکتر محمد حسین ماندگار فوق تخصص جراحی قلب و عروق، متولد ۱۳۳۳ شمسی در تهران می باشد. وی تحصیلات ابتدایی و دبیرستان خود را در تهران به پایان برده و در سال ۱۳۵۱ در رشته پزشکی در دانشگاه تهران ادامه تحصیل داده است. سپس تحصیلات تخصصی جراحی را مابین سالهای ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه تهران تکمیل کرده است و فوق تخصص جراحی قلب و عروق خود را نیز در سال ۱۳۶۶ از همین دانشگاه دریافت نموده است.

دکتر ماندگار اولین پیوند موفق قلب در ایران را سال ۱۳۷۲ انجام داد و نامش را در تاریخ پزشکی ثبت کرد،ماندگار در سال ۱۳۶۸ به تیم جراحی دکتر دورال در دانشگاه لندن (بیمارستان گایز) و دکتر یاکوب (هرفیلد) پیوست، تا تحصیلات تکمیلی خود را در رشته جراحی قلب و عروق در مراکز معتبر جهانی بگذراند.
پرفسور جوادهیات(متولد۱۳۰۴تبریز) در سال های پس از پیروزی انقلاب اسلامی مدتی مدیر مسئول نشریه وارلیق را بر عهده داشت.

جواد هیات پس تحصیل دراستانبول وپاریس درسال ۱۳۳۱ به ایران بازگشت

دکتر هیات از پزشکان و جراحان مجرب قلب کشورمان بود که

در سال ۱۳۴۱ برای اولین بار توانست در ایران عمل جراحی قلب باز را انجام دهد

 در سال ۱۳۴۷ اولین عمل پیوند قلب را در تهران و اولین پیوند قلب سگ ها را در ایران با موفقیت به انجام رساند.

 من برای راه اندازی ماشین قلب و ریه مصنوعی به پاریس رفتم. شاید ۸ بار با هزینه خودم رفتم و آمدم تا نقص ها را برطرف کنم و همه امکانات را بیاورم.

 

اولین پیوندکلیه درایران


وی در مورد اولین پیوند کلیه هم می گوید: اولین پیوند کلیه ام را روی «انسان»یک درجه دار شهربانی انجام دادم. دهنده کلیه همسر ایشان بود. پیوند خوب انجام شد و یادم هست که در یک چهارشنبه از اسفند ماه سال ۱۳۴۸، او را در بیمارستان هزار تخت خوابی بعد از بهبود کامل، معرفی کردم ولی بعد از آن برای گرفتن فتوای فقها به قم رفتم. مسأله را با مراجع، درمیان گذاشتم اما متاسفانه آنها اجازه نداد .تا اینکه امام خمینی آمدند و اجازه دادند که این عمل انجام شود اما دیگر از این قضیه ۱۵ یا شاید ۲۰ سال گذشته بود و من نه توان جوانی ام را در اختیار داشتم، نه قدرت جراحی ام را. فقط بعد از صادر شدن این فتوا خوشحال شدم
 
وی از سال ۱۳۴۲ به نمایندگی ایران در ˈانجمن بین المللی جراحیˈ و از سال ۱۳۶۲ به عضویت ˈآکادمی جراحی پاریسˈ انتخاب شد 

پرفسور دکتر «جواد هیات» نخستین جراح قلب باز ایران در سن ۸۹ سالگی(۲۱ مرداد ۱۳۹۳) در شهر باکو دار فانی را وداع گفت. 

دکترعباسقلی دانشور

در سال ۱۳۴۸ اولین و مدرن‌ترین مرکز جراحی قلب ایران را با پیشرفته‌ترین وسایل و تجهیزات و امکانات، در بخشی از بیمارستان امام خمینی تبریز بنیان گذاشت که بعداً به طور مستقل بیمارستان و مرکز فوق تخصصی جراحی قلب و عروق شهید مدنی نام‌گذاری گردید و به عنوان مرکز ملی قلب ایران شناخته شد و در ۱۵ آبان ۱۳۴۸ اولین عمل جراحی قلب باز و تعویض دریچه میترال در ایران را در این مرکز انجام داد.

درگذشت چهره ماندگار جراحی عمومی و قلب کشور

دکترعباسقلی دانشور پس از انقلاب اسلامی ایران به تهران مهاجرت کرد و در دانشگاه شهید بهشتی مشغول به خدمت شد.

دانشور عضو کالج متخصصین بیماری‌های قفسه سینه آمریکا و عضو کالج متخصصین جراحی آمریکا است. وی در دی ماه سال ۱۳۶۹ از طرف ایرج فاضل؛ رئیس فرهنگستان علوم پزشکی، برای عضویت در فرهنگستان علوم پزشکی به شورای عالی انقلاب فرهنگی پیشنهاد شد و به عنوان عضو پیوسته با فرهنگستان علوم پزشکی تاکنون به همکاری نزدیک ادامه داده است. 

پدرجراحی قلب ایران

 دکتر عباسقلی دانشور، پزشک، جراح و استاد پیشکسوت دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، متولد ۱۳۰۴در شهر شیراز بود. پس از پایان دوران ابتدائی و متوسطه در دبیرستان شاهپور سابق اهواز وارد دانشکده پزشکی شیراز شد و در سال ۱۳۳۷ با کسب درجه دکتری پزشکی عازم امریکا شد و پس از دو سال گذراندن دوره انترنی در نیویورک ، موفقیت در امتحان و اتمام دوره جراحی عمومی و جراحی توراکس دوره جراحی قلب را درECFMGدر شهر بوستون شروع کرد.

سپس وارد مرکز جراحی قلب روزلین-نیویورکMD ANDEROONشد و پس از یکسال به مرکز جراحی سینه میسوری رفته و جراحی استخوان های قفسه صدری را فرا گرفت.

سپس سه سال در موسسه قلب شناسی مونترال کانادا درباره اصول پیوند قلب و بیماری های مادرزادی قلب تحقیق و کسب تجربه کرد و در سال ۱۳۴۸ برای نخستین بار در کشور اولین عمل جراحی قلب باز و تعویض دریچه میترال را انجام داد و سرانجام در سال ۱۳۴۹ به ایران بازگشت .

وی در سال ۱۳۶۹ نخستین پیوند کامل قلب در خاورمیانه را در دانشگاه تبریز به انجام رساند.

دانشور در سال ۱۳۷۳ به دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی منتقل و بعنوان مدیر گروه جراحی قلب و رئیس بخش جراحی قلب مدرس انتخاب شد.

پروفسور عباسقلی دانشور، پس از یک دوره طولانی بیماری، ۴ فروردین ۱۳۹۹درگذشت.