امام خمینی،شب اخراج از عراق،حرکت بسوی «کویت»...فرانسه
امام خمینی،شب اخراج از عراق،حرکت بسوی «کویت»...فرانسه

توضیح نگارنده-پیراسته فر:امام خمینی به همراه فرزندشان حاج آقا مصطفی در ۱۳ مهر ۱۳۴۴ از «بورسای ترکیه« به «نجف اشرف» تبعید شدند،امام به همراه فرزندشان حاج آقا مصطفی وارد فرودگاه بغداد شدند و از آنجا به طرف کاظمین رفتند.(کاظمین درفاصله۸کیلومتری بغدادواقع است)کاظمین درمحدودشهربغداداست.
گزارش ساواک
گزارش مأمور ساواک-سرهنگ افضلی - که به عنوان مامور همراه امام با ایشان به ترکیه و سپس بورسا رفت - از مراحل تخلف پرداز تبعید امام خمینی به آنکارا -سه شنبه، ۱۲ آبان ۱۳۴۳
از : آنکارا تاریخ : سه شنبه، ۱۶ آبان ۱۳۴۳
به : تهران شماره : ۹۰۰
شماره هاى عطفى : ۱۳۸۵/۱۳۰ـ ۶۴/۱۱/۶تیمسار ریاست ساواک

در اجراى امر ساعت ۸ صبح،چهارشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۴۳ آبان به اتفاق شخص مورد نظر۱ وسیله هواپیما به طرف آنکارا پرواز نموده اولین صحبت ایشان خطاب به اینجانب در هواپیما این بود که :
« من براى دفاع از وطنم تبعید شدم»
پس از سه ساعت و سى دقیقه پرواز در فرودگاه آنکارا پیاده شدیم در سالن فرودگاه یکى از مأمورین امنیتى ترکیه جلو آمده پس از بیان نام اینجانب و معرفى خود به نام مأمور ابتدا به زبان ترکى سپس آلمانى صحبت نمود. در فاصله کوتاهى به اتفاق شخص مورد نظر و مأمور معرفى شده با اتومبیل پس از طى 35 کیلومتر به آنکارا رسیده مستقیما به هتل بلوار پالاس طبقه چهارم اطاق ۵۱۴ که قبلاً آماده شده بود مستقر شدیم پس از ۲۴ ساعت توقف چون محل استقرار مشکوک به نظر مىرسید طبق طرح قبلى وسیله مأمورین ابتدا محل دیگرى انتخاب شد سپس در ساعت ۲ بعد از ظهر پنجشنبه ۱۴ آبان به وقت آنکارا با مراقبت کامل وسیله دو نفر مأمور ترک به محل جدید طبقه ۸ واقع در خیابانى که اسم آنرا نمىدانم منتقل گردیده که وسایل استراحت کاملاً مهیا مىباشد و نسبت به مکان اول داراى حفاظت بیشترى است. روحیه شخص مورد نظر نسبت به روز اول بهتر است و در محل جدید برنامه روزانهاش بیشتر استراحت و تلاوت قرآن و اداى نماز و صرف غذا است و گاهگاهى هم کلمات ترکى را یادداشت مىنماید ولى نباید وى را تنها گذاشت به علت کنجکاوى مخبرین جراید ترکیه و خبر منتشره از رادیو ایران و انتشار خبر دیگرى در روزنامه مورخ ۵ نوامبر ۱۹۶۴به نام YENI GAZETEترکیه در نظر است تا چند روز دیگر به بورسا یکى از شهرهاى ترکیه که در سیصد و بیست کیلومترى غرب آنکارا مىباشد منتقل گردد جریان کتبا تقدیم خواهد شد.۷ نوامبر ۱۹۶۴(۱۶آبان۱۳۴۳)
امام را از خانه سوار ماشین فولکس و سپس سرکوچه سوار ماشین شورلت کردند و به سمت تهران بردند. بین راه قم به تهران، حضرت امام اعلام می کند که می خواهد نماز بخواند. بنابراین نماز صبح را در صحرا خواندند. هنوز آفتاب روز ۱۳ آبان ۱۳۴۳ از افق بیرون نیامده بود که امام سوار هواپیما شد. سرهنگ افضلی نیز همراه امام بود و هواپیما ساعت ۳۰ : ۱۱ دقیقه در فرودگاه آنکارا به زمین نشست. امام خمینی هنگام تبعید به ترکیه به افسر مأمور در هواپیما گفت: من برای دفاع از وطنم تبعید شدم.
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرموده است:حُبّ الوطن مِن الإیمان - دوست داشتن وطن، جزء ایمان است.
ملی گرایی غیراز وطن دوستی است
« از مسائلی که طراحان برای ایجاد اختلاف بین مسلمین طرح و عمال استعمارگران در تبلیغ آن بپاخاسته اند، قومیت و ملیت است که دولت عراق سالهاست بدان دامن میزند. و در ایران نیز دستجات محدودی دانسته یا ندانسته از آن ترویج و تأیید می کنند. و در سایر نقاط از ترک و کُرد و دیگر طوایف هم همان راه را پیش گرفته اند و مسلمانان را در مقابل هم قرار داده اند و حتی به دشمنی کشیده اند؛ غافل از آنکه حب وطن، حب اهل وطن و حفظ و حدود کشور مسئله ای است که در آن حرفی نیست؛ و ملی گرایی در مقابل ملتهای مسلمان دیگر، مسئله دیگری است که اسلام و قرآن کریم و دستور نبی اکرم (ص) بر خلاف آن است؛ و آن ملی گرایی که به دشمنی بین مسلمین و شکاف در صفوف مؤمنین منجر میشود بر خلاف اسلام و مصلحت مسلمین و از حیله های اجانب است که از اسلام و گسترش آن رنج میبرند.
از ملی گرایی خطرناکتر و غم انگیزتر، ایجاد خلاف بین اهل سنت و جماعت با شیعیان است، و القای تبلیغات فتنه انگیز و دشمنی ساز بین برادران اسلامی و ایمانی است.» صحیفه امام/۱۳/۲۰۹
« حاج آقا مصطفی خمینی» نیز در روز تبعید امام بازداشت و زندانی شد و در ۱۳ دی ۱۳۴۳ به ترکیه نزد پدر تبعید گردید.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:سیدفضل الله کیست؟
«فضل الله خوانساری »داماد آیت الله سیداحمدخوانساری(صاحب کتاب ۶جلدی جامع المدارک در شرح کتاب مختصرالنافع ) است که ارتباط نزدیکی با دربار پهلوی داشت.وشاه هم ازایشان تکریم می کرده.

همسر آیت الله خمینی: «هنگامی که آقا(امام) را به ترکیه بردند، تا چند ماه از ایشان هیچ خبری نداشتیم، آیت الله پسندیده تصمیم گرفتند به ترکیه بروند و آقا را ببینند، اما با مخالفت ساواک روبهرو شدند، تا اینکه آقای« فضل الله خوانساری »داماد آیت الله سید احمد خوانساری، از علمای تهران، موفق به کسب اجازه از رژیم شد تا به دیدار امام برود»
_در_کنار_(دخترش)خانم_زهرا_مصطفوی.jpg)
علامه سیداحمدخوانساری بعلت احترام ونفوذی که در«دربار»داشت،علمای حوزه وقتی به مشکلی برمی خوردندبه این بزرگوارمراجعه می کردند:
درزمان حمله کماندوها به فیضیه(فروردین ۱۳۴۲) ،آیت الله گلپایگانی هم متوسل به ایشان می شود تا پیامش رادربار پهلوی منتقل کند.
آیت الله گلپایگانی خطاب به آیت الله خوانساری می نویسد: «مستدعی است به هر نحو مقتضی میدانید عاجلا برای رفع منع از مدرسه فیضیه و دارالشفاء و آزادی طلاب و زندانیان بیگناه اقدام فرمائید…»
آیتاللهسیداحمد خوانساری ،متولد ۱۲۷۰ شمسی (مطابق با ۱۸ محرم ۱۳۰۹ قمری)-متوفی(دی۱۳۶۳) ۲۷ربیع الثانی ۱۴۰۵ در سن ۹۶ ،وی وصاحب کرامت بودو(۳۳سال امام جماعت سیدعزیزالله بوده)

آیتاللهسیداحمد خوانساری ،متولد ۱۲۷۰ شمسی (مطابق با ۱۸ محرم ۱۳۰۹ قمری)-متوفی(دی۱۳۶۳) ۲۷ربیع الثانی ۱۴۰۵ در سن ۹۶ ،وی امام جماعت مسجدسیدعزیزالله تهران بوده وصاحب کرامت.
بیش ازاین نتوانستم اطلاعاتی درموردنماینده علما(سیدفضل الله )پیداکنم./پایان توضیحات.

ملاقات نمایندگان آیت الله گلپایگانی( آقایان شیخ محمدعلی صفایی و سید مهدی گلپایگانی)باامام خمینی
در ملاقات بعدی، نمایندگان ایت الله گلپایگانی، یعنی آقایان شیخ محمدعلی صفایی و سید مهدی گلپایگانی در تاریخ 22 خردادماه 1344 به استانبول عزیمت کردند. در زمان ملاقات، امام لباس روحانیون ترکیه را بر تن داشت و وضع ایشان طوری بود که آقای صفایی به گریه افتاد.
قبل از تبعید امام به عراق نیز، آقای حاج شیخ عبدالجلیل جلیلی کرمانشاهی، یکی از روحانیون سرشناس کرمانشاه، برای ملاقات با امام به استانبول رفت.

آیت الله شیخ عبدالجلیل جلیلی کرمانشاهی در۷ آبان ۱۳۹۲(سن۹۰سالگی)فوت کرد.

۱۴سال ۳ماه دوری ازوطن/۲ماه زندان+۸ماه حصر
یازده ماه ترکیه+۱۳سال عراق+۴ماه فرانسه
۱۳آبان۱۳۴۳–تیعیدامام خمینی به ترکیه
۱۳سال اقامت درنجف
۱۳مهر۱۳۴۴تبعیدازترکیه به عراق"نجف"
۱۲مهر۱۳۵۷تبعید-اخراج-ازنجف به کویت
کویت اجازه حضوربه خاکش رانداد،بناچارامام چندساعت بعدبه عراق(بصره)برگشت وروزبعد۱۳مهر۵۷ازطریق فرودگاه بغدادبه «فرانسه»منتقل شد.
کویت اجازه حضوربه خاکش رانداد،بناچارامام چندساعت بعدبه عراق(بصره)برگشت وروزبعد۱۳مهر۵۷ازطریق فرودگاه بغدادبه «فرانسه»منتقل شد.
تدبیرازما(بنده)تقدیرازخدا

امام خمینی ۶اسفند۱۳۵۷:عازم حرکت(مقصد کشورکویت) شدم و آمدم به ــ البته تحت مراقبت دولت عراق ــ آمدم به سرحد کویت و در سرحد کویت هم همان فشاری که در آنجا بر دولت عراق بود بر دولت کویت هم بود. و آنها حتی اجازۀ اینکه ما عبور کنیم از این طرف شهر به آن طرف شهر هم ندادند. و من گلهای از هیچ کس ندارم؛ چون آنها ملتزم بودند بهواسطۀ قراردادهایشان عمل کنند. و من نه از دولت عراق نه از دولت کویت گلایهای ندارم. لکن خدای تبارک و تعالی تقدیری فرموده بود و «ما غافل بودیم».

ما بنایمان بر این بود که از کویت بعد از دو ــ سه روزی که با آقایان ملاقات میکنیم برویم به سوریه، و آنجا یک اقامت طولانی بکنیم. لکن خداوند تقدیر کرده بود که باید راه، چیز دیگر باشد. و ما نمیدانستیم که این تقدیر به کجا منتهی میشود. از آنجا برگشتیم به بصره؛ و از آنجا هم به بغداد ما را بردند. و من ملاحظه کردم که ما اگر هر جا برویم از این دوَل اسلامی همین مطلب است، به همین جهت تصمیم گرفتیم ــ بدون هیچ فکر سابق ــ که ما میرویم به« فرانسه» در عین حالی که مایل نبودم از دوَل اسلامی خارج بشوم لکن خداوند تقدیر کرده بود که مسائل در آنجا بهطور وسیع در همه جای دنیا پخش بشود./

۱۰مهر۱۳۵٨امام خمینی:حرکت کردیم طرف کویت و به سرحد کویت که رسیدیم، بعد از یک چند دقیقهای... آن مأمور و گفت که نه، شما نمیتوانید بروید کویت. من گفتم به او بگویید که خوب، ما میرویم از اینجا به فرودگاه، از آنجا میرویم.

گفت خیر، شما از همین جا که آمدید از همین جا باید برگردید. از همانجا برگشتیم ما به عراق و شب بصره بودیم، و فردایش به بغداد. من در بصره بنا بر این گذاشتم که نروم به سایر بلاد اسلامی، برای اینکه احتمال همین معنا را در آنجاها میدادم. بنا گذاشتیم برویم فرانسه و بعد، در همانجا هم ــ حالا بصره بود یا بغداد یادم نیست ــ که یک اعلامیهای باز من نوشتم خطاب به ملت ایران، و وضع رفتنمان، کیفیت رفتنمان را برایشان گفتم. ما هیچ بنا نداشتیم که به پاریس برویم. امامسائلی بود که هیچ ارادۀ ما در آن دخالت نداشت. هرچه بود، و تا حالا هرچه هست و از اول هرچه بود با ارادۀ خدا بود.۱۰مهر۱۳۵٨اماخمینی-هیئت دولت.
۱۴مهر۱۳۵۷وارد«پاریس»شد.
۲روزبعد(۱۶مهر)به حومه پاریس(نوفل لوشاتو)منتقل شد.
۱۲بهمن۱۳۵۷واردکشورایران شد.
۱۰روز(دهه فجر)هنوزتفاله های شاه -بختیار-حکومت متزلزلی داشتند.
۲۲بهمن حکومت شاه به زانودرآمد وحکومت بدست عاشقان خمینی درآمد.پیروزی انقلاب
ساعت۲۲:۲۳ شنبه ۱۳خرداد۱۳۶۸(٢٨ شوال ١۴٠٩)روح خدا به خدا پیوست.
آن شب چی گذشت،مقصدکجابود؟
به گزارش فارس، کتاب «الف لام خمینی» اثر هدایتالله بهبودی که انتشارات موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی آن را منتشر کرده و برای نخستین بار در سی و یکمین نمایشگاه کتاب تهران به دست علاقهمندان رسید، اثری روان و خوشخوان از کودکی بنیانگذار جمهوری اسلامی تا چند ماه پس از انقلاب اسلامی است.
به سوی کویت
شب دوازدهم مهرماه همه خانواده آیتالله نزد او بودند. فریده نیز از ایران به دیدن پدر و مادرش آمده بود. به درخواست پدر آمده بود. آیتالله میخواست در نبود او، یکی از دخترها کنار همسرش باشد. تا ساعت 12 شب بیدار بودند؛ ساکت و بیحرف.
آقای خمینی به وقت همیشه سر بر بالین گذاشته، ساعت دو بامداد بیدار شد. برنامههای شبانه او در آن صبح هجرت، دستنخورده ماند. وضو گرفت. به نماز شب ایستاد. دعاهای وارده را زمزمه کرد. قرآن خواند. بقیه خانواده، جز بچهها، با او بیدار شده بودند. خواب هر شب خود را در آن ساعت بریده بودند تا سفر پدر و پسر خانواده را تدارک کنند. احمد از خانه بیرون شد تا همراهان را خبر کند. همه آنان را در کوچه پسکوچههای نجف یافت. نخوابیده بودند و یا خود را ساعتی، با دلهره به خواب زده بودند.
امام خمینی دیشب پس از دوازده روز خانهنشینی در اعتراض به جلوگیری از فعالیتهای سیاسیاش، به زیارت مرقد امام علی علیهالسلام رفته بود. ولابد بسان همه زیارتهای پانزده سالهاش، سه ساعت گذشته از اذان مغرب، پس از ایستادن بر سر مزار شیخ انصاری و خواندن فاتحه، رو به قبله، پنجه در ضریح، زیارت امینالله را زمزمه کرده بود و سپس نشسته بر زمین زیارت جامعه کبیره را خوانده و پس از برپاداشتن دو رکعت نماز به خانه بازگشته بود. «مردم خیال میکردند که حصر برداشته شده و امام آزاد شده. عرب و عجم ریختند دست امام را میبوسیدند. عبای امام را میبوسیدند و خوشحال بودند.»
بانو قدس ایران نوشته است که در ساعات مانده به حرکت آقا «من سفره سفر تهیه میکردم. نان، پنیر، گردو و کوکو. امام با یکییکی خداحافظی کرد. به من که رسید نگاه عمیقی کرد و گفت: به خدا سپردمت. چیزی نیست. نمیشود از خواست خدا سرپیچی کرد. اینها میخواهند مرا به تسلیم بکشند، ولی دعا کنید که راهمان را درست برویم. از زیر قرآن ردش کردم و به دنبال او هم احمد رفت.»
در همان تاریکی هوا، امام و همراهانش، با دو خودرو نجف را به سمت مرز کویت ترک کردند. خودروهای دیگری که آنها را همراهی میکردند و در هر شهر جابهجا میشدند از آن سازمان امنیت عراق بود.
آیتالله با چه مجوز و مدرکی به کویت وارد میشد؟ سه روز پیش، سید احمد مهری، پسر حاج سید عباس مهری، نماینده آیتالله در کویت، از اداره جوازات آن کشور دعوتنامهای به اسم روحالله مصطفوی گرفته بود که به منزله روادید بود. معاون وزیر کشور کویت گفته است که حاج عباس مهری، روحانی و مغازهدار، «دعوتنامهای به نام حاج سید روحالله خزروقی و همراهان تهیه کرده و به تایید وزارت امور خارجه کویت رسانیده و به عراق فرستاده است.» مقامات کویتی تا ظهر روز دوازدهم مهر از همه ماجرا دور بودند. سفیر ایران در کویت، آن ساعت، موضوع را به آگاهی کویتیها رساند. خبر که به گوش امیر کویت رسید «دستور دادند که از ورود خمینی به کویت جلوگیری نمایند.»
و اما کاروان کوچک آیتالله خمینی که ماموران امنیتی عراق تعقیبش میکردند، نزدیکی بصره، در سایه قهوهخانهای متروک ایستاده، صبحانه خورد. نزدیک ظهر به شهر زبیر رسیدند و از آنجا راهی مرز کویت شدند. امام خمینی در زبیر وضو گرفت. میخواست نماز ظهر و عصر را به امام اهل سنت مسجد آن محل اقتدا کند، اما اطرافیان گفتند «اگر صلاح بدانید برویم مرز عراق [و کویت]؛ در آن فاصلهای که گذرنامهها آماده و مهر میشود، نماز را هم آنجا بخوانیم. [تا ظهر نیم ساعت باقی بود.] امام هم موافقت کردند.» نماز را در مرز صفوان خواندند و از آنجا خود را به مرز عبدلی رساندند. گذرنامههایی که در مرز صفوان مهر خروج خورده بود، در مرز عبدلی مهر ورود خورد.
در صفوان کسانی که برای مشایعت مرادشان آمده بودند، بیتابی خود را با ریختن اشک نشان داده بودند. آیتالله که اوضاع را دیگر گون دیده بود گفته بود: «عزیزان من چرا ناراحت هستید؟ چرا بیتابی میکنید؟ وظیفه ما عمل به تکلیف است. در هر جا که باشیم باید به کارمان که مبارزه است ادامه بدهیم و عمل به وظیفه کنیم. شما هم باید انجام وظیفه کنید. من از طرف دولت عراق مجبور و مخیر شدم بین اینکه در نجف بمانم و به بحث و درس مشغول باشم و کار سیاسی نکنم و یا اگر میخواهم کار سیاسی انجام بدهم از عراق بروم. من شق دوم را انتخاب کردم. من برای انجام وظیفه از نجف خارج میشوم و میروم، میروم تا فریاد مظلومیت ملتی که همه چیزش را حتی فرزندانش را در راه اسلام داده است به دنیا برسانم و شما هم وظیفه خودتان را در هر کجا که هستید انجام بدهید. الآن که خانواده و زن و فرزندان شما در اینجا هستند، در نجف بمانید. من در هر کجا که مستقر شدم شما میتوانید بعداً آنجا بیایید و به من ملحق شوید.»
کاروان آیتالله بیخبر از زدوبندهای مقامات ایران و کویت، در مرز عبدلی شناسایی شد. مسئولانی از کویت که خود را به مرز رسانده بودند، گفتند که توان تامین امنیت جانی آیتالله را ندارند! گفته شد که قصد توقف در کویت نداریم؛ از آنجا به سوریه خواهیم رفت. کویتیها زیر بار نرفتند. در گزارش ساواک آمده است که مقامات کویت ابتدا با احترام برخورد کردند اما در پی اصرار همراهان «اخطار نمودهاند که تحت هیچ شرایطی به نامبرده اجازه ورود به کویت داده نخواهد شد و چنانچه بیش از حد اصرار نماید، اتومبیل وی توقیف خواهد شد.» کاروان کوچکتر شده امام به مرز صفوان بازگشت.
با توجه به آمادهباشی که ساواک به سازمانهای ذیربط خود در شهرها داده بود، میتوان پذیرفت که دستگاه امنیتی ایران از واکنش دولت کویت در برگرداندن آیتالله به عراق مطمئن بود؛ و اگر نبود، عواقب سیاسی جابهجایی آیتالله را حدس زده بود؛ پس دستور داد فهرستی از طرفداران خمینی و فعالان سیاسی هر شهر تهیه شود تا به محض دستور نسبت به دستگیری آنان اقدام شود آنان اقدام شود.»
بلاتکلیفی آنان در آنجا نه ساعت به درازا کشید. دانستند که از این مرز گذر نخواهند کرد. چندین بار خواست خود را برای بازگشت به عراق گفتند، اما آنها در جواب گفتند باید از بغداد دستور برسد. در این حالت امام خشمگین شدند و آنها را تهدید کردند. مدتی نگذشته بود که عذرخواهی نمودند، [مهر ورود به عراق را در گذرنامهها زدند یا مهر خروج را باطل کردند؛] سپس ما را سوار یک ماشین نمودند و به سمت بصره حرکت کردیم.» آن شب را در هتل شرقالاوسط [یا الخلیج] بصره صبح کردند. گفتنی است همراهان باقیمانده امام در مرز، احمد، آقایان اسماعیل فردوسی پور، محمدحسین املایی، ابراهیم یزدی و برادران مهری بودند.
به سوی بغداد
آن روز، سیزدهم مهر 1357، پس از نماز صبح، سید احمد از پدرش پرسید که چه کنیم؟ آیتالله گفت که قصد ما رفتن به سوریه است. «گفتم اگر راه ندادند؛ اگر آنها هم برخوردی مثل کویت کردند، بعد کجا؟» صلاح بر این دیده شد به کشوری بروند که ویزای ورود نخواهد؛ بدون شرط آنان را بپذیرد تا ازآنجا برای رفتن به سوریه مهیا شوند. «فرانسه را پیشنهاد دادم... امام پذیرفتند. خوابیدم.» ساعت هشت صبح تصمیم خود را به آگاهی ماموران عراقی رساندند. میخواستند آنان را با خودرو بفرستند؛ حال آیتالله مساعد نبود. اصرار کردند و با هواپیما رفتند. احمد در بغداد پیامی به ایران فرستاد. از این پیام چنین برمیآید که گزینه رفتن به سوریه از بغداد، منتفی نبوده است. «ناشناسی ضمن تماس با شهابالدین اشراقی از قول فرزند خمینی (احمد) اظهار میدارد آقا حالشان خوب است و چون قصد عزیمت به سوریه را داشته و بلیت هواپیما نبود و از طرفی حاضر نیستند در بغداد توقف نمایند، امکان دارد فردا عازم فرانسه گردند.» و پیغامی نیز به فرانسه داد. آنسوی تلفن حسن حبیبی بود.
دکتر حبیبی گفت: چه کنم؟ گفتم: تا ورودمان به آنجا از تلفن فاصله نگیر.»
ماموران عراقی، امام و همراهان او را به هتل دارالسلام بردند، آن شب، آیتالله زیارت امامان مدفون در کاظمین را از دست نداد. ساعت هفت صبح روز جمعه، چهاردهم مهر 1357، به فرودگاه بغداد آمدند. «موقعی که خمینی را به فرودگاه بغداد آورده بودند، همزمان با رفتن گروهی از زوار ایرانی بود و در نتیجه ماموران امنیتی به منظور جلوگیری از آگاهی زوار از این موضوع، مدتی آنان را در اتوبوسهای خارج محوطه فرودگاه نگه داشته و ضمناً از کارمندان شعبه هواپیمایی ملی ایران نیز سخت مراقبت میکردند که مبادا در همان زمان از موضوع اطلاعی به دست آورند.»
ماموران امنیتی عراق در روزهای سیزدهم و چهاردهم مهر، گزارشی از مراحل خروج آیتالله خمینی به طرف ایرانی ندادند؛ و اگر دادند، نادرست بود. آنها میدانستند که دولت ایران رضایتی به خارج شدن آقای خمینی از عراق ندارد، اما حاکمان عراق تصمیم گرفته بودند پرونده حضور خمینی در عراق را ببندند. پس سازمان اطلاعات و امنیت کشور آگاهی درستی از مقصد بعدی مرجع تبعیدی ایران نداشت و گمان میکرد کشور سوریه میزبان بعدی آیتالله است. ازاینرو از سفیر ایران در آن کشور خواسته بود «اقدامات سیاسی وسیعی در اجرای اوامر مرکز معمول دارند.»
نکته دیگری که دولت عراق از آن میگریخت، سیل انتقادهایی بود که از هر سوی جهان به رفتار او میشد. پانزده روز بود که دولت عراق زیر شلاق شدیدترین انتقادها بود. کویت از سیزدهم مهرماه، پس از پخش خبر راه ندادن به آیتالله خمینی تا بیست و چهار ساعت بعد «600 فقره تلگراف اعتراضآمیز از محافل مختلف [دریافت کرد] که بیش از نود درصد آنها از سوی سازمانهای ایرانی مخالف دولت ایران در ممالک اروپایی و آمریکایی بوده است،» مقامات کویتی و عراقی از مطالبی که روزنامههای آزاد شده ایران درباره رفتارشان با امام خمینی مینوشتند، بهشدت ناراحت بودند. به هر حال هیات حاکمه ایران پس از مطمئن شدن از رفتن آیتالله از عراق، برای کاستن از پیامدهای پسین، از سرپرستان ساواک در شهرها خواست که دولت عراق را عامل اصلی بیرون رفتن خمینی معرفی کنند؛ «این مطلب به نحو غیر محسوس به اطلاع آیات، روحانیون، طلاب و مذهبیون برسد... انتشار این مطلب باید ماهرانه و غیرمستقیم انجام شود.»
در فرودگاه معطلشان کردند. تا دو ساعت بعد خبری از پرواز نشد. ماموران عراقی سید محمود دعایی را به کناری کشیده، به او گفته بودند، برو به خمینی بگو که دیگر پایش را به عراق نگذارد! دعایی گفته عراقیها را به گوش سید احمد رساند. هواپیما پرید و از طریق ژنو به پاریس رفت.
به سوی پاریس
امام خمینی در اندک زمان درنگ در بغداد پیامی به مردم ایران نوشته، از ماجرای رفته بر او در مرز کویت خبر داده بود؛ و اینکه راهی فرانسه است تا از آنجا به کشوری اسلامی برود. او نوشته بود که دست مرا در عراق برای خدمت به شما ملت بستند و از ورود به کویت بازداشتند، اما برای من مکان معینی مطرح نیست، مهم «عمل به تکلیف الهی» و «مصالح عالیه اسلام و مسلمین» است. آیتالله به ایرانیان یادآوری کرده بود که از سختیها و مشکلات اخیرشان، چون کشتار مردم در کرمانشاه، آگاه است. «من وقتی مطالعه روحیه مردان و زنان جوان از دستداده را میکنم که شجاعانه در مقابل مصائب ایستادگی کرده و میکنند، برای خود احساس شرمندگی میکنم. من میبایست با مصیبتهای شما قدم به قدم همراه و آنچه شما دیدهاید، دیده باشم. مع الاسف نتوانستم در بین شما باشم و آنچه شما لمس کردید بکنم؛ لکن از این راه دور، چشمام به شما روشن و قلبم برای امت اسلامی میتپد.» آرزوی پایانی و همیشگی او کوتاهی دست بیگانگان و وابستگان آنها از سر ملت ایران بود.
این پیام چون اطلاعیههای پیشین امام در چند ماه اخیر به ایران تلفنگرام شد. کسی اینطرف خواند و کسی آنطرف نوشت و خیلی زود در ایران منتشر گردید. اهمیت این پیام به خبر نهفته در آن بود؛ بیرون شدن از عراق و رفتن به فرانسه، جراید همه این خبرها را بر خط منتشر میکردند. این پیام موج عاطفی پنهانی داشت که پس از رسیدن به ایران میتوانست آشکار گردد. کوشندگان تکثیر و پخش این اطلاعیه، عناوین «رسالت اسلام» و «ندای اسلام» را پای آن درج کرده بودند.
امام در فرودگاه ژنو، در طبقه دوم جمبوجت، نماز شکسته ظهر و عصرش را خواند. شاید پس از نماز بود که آبگوشت فرستاده شده از نجف را آوردند. آقای خمینی بعد از آن صبحانه، نان و پنیر و گردویی که در سایه آن قهوهخانه کهنه نزدیک بصره، خورده بود، غذای درستی به دهان نرسانده بود. آبگوشت، دستپخت بانو قدس ایران بود که با هماهنگی، پیش از رسیدن کاروان به بغداد، به دست مهاجران رسیده بود. سید محمود دعایی آن را به دست مهماندار داده بود و خواسته بود هنگام ظهر، گرم کرده به دست آقا برساند. آن بالا، در طبقه دوم جمبوجت غیر از آیتالله، چهار همراهش و سه مامور عراقی مراقب، کس دیگری نبود. هر چند ممنوع بود، اما یزدی با ترفند سید احمد از هواپیما پیاده شده، به تالار فرودگاه ژنو رفته بود و با حسن حبیبی تماس گرفته بود. سید احمد نگران بود آنان را روانه دیاری دیگر کنند. یزدی از حبیبی خواسته بود همه دوستان را در فرودگاه پاریس گرد آورده که اگر مسافران ایرانی این پرواز پیاده نشدند، نگذارند هواپیما حرکت کند. آیتالله بیتوجه به این دلواپسی، به آنچه بیرون از شیشه کنار دستش میگذشت نگاه میکرد. وقتی ماجرا را از زبان پسرش شنید، گفت: دیوانه شدید؟
صادق قطبزاده پیش از نشستن هواپیما در پاریس با مراجعه به پلیس خواسته بود چند مامور برای محافظت از آیتالله در اختیارش بگذارند، پنج پلیس را با او روانه کرده بودند. ابوالحسن بنیصدر پی جوی کاشانهای برای اقامت امام بود. او خانه احمد غضنفر پور را مناسب دید. غضنفر پور و همسرش، سودابه سدیفی، بیفرزند بودند. پذیرفتند که به خانه بنیصدر، در آن نزدیکی، رفته، کاشانهشان را در اختیار امام خمینی و همراهانش بگذارند.
هواپیما ساعت 16:50 به وقت تهران در فرودگاه اورلی پاریس به زمین نشست. به پیشنهاد ابراهیم یزدی برای اینکه حضور ناگهانی چهار عمامه بهسر، هنگام فرود از هواپیما و ورود به تالار تشریفات و انتظار جلب توجه نکند، امام پیاده شد، با اندکی فاصله سید احمد و با فاصلهای فردوسی پور و املایی. به گزارش ساواک، ماموران دولتی در فرودگاه از امام خمینی پرسشهایی کردند که قطبزاده، مترجم سوالها و جوابها بود. دارندگان گذرنامه ایرانی در آن زمان بدون روادید میتوانستند وارد فرانسه شده و با مهر ورود به آن کشور، سه ماه اقامت کنند. خودروهای سیاهرنگ ماموران فرانسوی از لحظه نشستن هواپیما در فرودگاه تا رسیدن آیتالله به خانه یادشده، در محله کشان، مراقب اوضاع بودند.
کاشانه سه خوابه غضنفرپور در طبقه چهارم بود. آن شب دو بار زنگ خانه به صدا در آمد. نخست پلیس در زد و گفت که به آیتالله بگویید کنار پنجره نایستد؛ ممکن است از دور نشانهگیری کرده، به سمت او شلیک کنند. بار دوم از کاخ الیزه آمده زنگ زدند. با اینکه گفته بود خستهام؛ نشست و ملاقات و مصاحبهای نخواهم داشت، گفتند که مامور به دیدار هستیم و بیش از چند پرسش کار دیگری نداریم. آنچه اسماعیل فردوسی پور از این دیدار گفته چنین است: «ما به شما خیرمقدم عرض میکنیم، اما فعالیت سیاسی در اینجا ممنوع است امام فرمودند: من نمیدانم شما میترسید من سخنرانی کنم، اعلامیه بدهم یا مصاحبه بکنم، مردم فرانسه هم متوجه بشوند، مثل مردم ایران علیه دولت فرانسه قیام بکنند؛ ولی من به شما اطمینان میدهم سخنرانی، نوار و پیام من فارسی است. به مصاحبه که رسید، آنها گفتند: خیلی خب؛ پس شما سخنرانی کنید، نوار به ایران بفرستید، پیام هم به ایران بدهید، اما مصاحبه نکنید؛ برای اینکه در مصاحبه قهرا خبرنگاران خارجی با زبان خارجی مصاحبه میکنند و بیانات شما ترجمه میشود و مردم متوجه میشوند. امام فرمودند: فعلاً مصاحبه نمیکنم.»
آیتالله خوابید و نیمهشب بیدار شد. رفت وضو گرفت و آمد به نماز شب ایستاد. پس از آن نافله شبانه، چشم به افق دوخت تا نشانی از سپیده را برای خواندن نماز صبح ببیند. ندید. صبح، روشن شد که عقربههای ساعت او همچنان به وقت نجف میچرخد. ساعتش را به وقت پاریس تنظیم کردند.
دیشب یا امروز آقای خمینی با برادرش، آیتالله پسندیده، تلفنی حرف زد و خبر ورودش را به پاریس داد. گفته شده این اولین و احتمالاً آخرین باری بود که آیتالله در پاریس شخصاً با تلفن حرف زد.
به سوی نوفللوشاتو
آن روز، پانزدهم مهر 1357 را در همان کاشانه سر کردند. رفتوآمد و خواستاران دیدار امام تمام راهپلهها و حوالی آن ساختمان را پر کرده بود. همسایهها به زحمت افتاده بودند. گویا یکی، شکایت به پلیس هم برده بود. فردای آن روز، شانزدهم مهر، آیتالله به اطرافیان خود گفت که نمیتوانم اینجا سر کنم؛ برای من مناسب نیست. جای دیگری پیدا کنید. از بین ایرانیان ساکن فرانسه و حاضر در آنجا، یکی هم مهدی عسکری بود. همو گفت که همسر فرانسویاش خانهای در 35 کیلومتری جنوب غربی پاریس در منطقهای به نام نوفللوشاتو دارد. بیایید، ببینید، اگر پسندیدید در اختیار شما باشد. امام به همراه احمد و املایی با عسکری همراه شدند. رفتند و دیدند و پسندیدند. گفته شده این خانه و دیگر بناهای آن منطقه توسط یک شرکت ساختمانی برای شماری از کارگران راهآهن ساخته شده بود تا دوران بازنشستگی خود را آنجا بسر برند. برخی به فروش رفته، برخی به وراث رسیده بود. این خانه دو طبقه دو در، با یک باغچه کوچک و درخت سیبی در میان، کهنه نشان میداد. دو اتاق در طبقه همکف با یک دستشویی و حمام و یک اتاق 24 متری و دو انباری یا اتاقک و آشپزخانه در طبقه دوم بود.
امام خمینی در این روز، شانزدهم مهر، رسیده و نرسیده به نوفللوشاتو، به مناسبت آغاز سال تحصیلی دست به قلم و کاغذ برد و به درسخوانان سرزمینش مژده پیروزی نهایی داد؛ با این شرط که نهضت اسلامی ایران را ادامه دهند. او نوشت که پیروی از احکام پرارج اسلام، سعادت ملت را بیمه میکند. آیتالله از دانش آموزان، دانشجویان و محصلان علوم مذهبی خواست از پیروان دیگر عقاید [= کمونیستها] بخواهند که اسلام را نه از زبان منحرفان تفرقه طلب، بلکه از دانشمندان آشنا به منطق قرآن بیاموزند و با نگاه به تاییدات رهبران شوروی و چین از شاه بدانند که «تمامی قدرتمندان کمونیست از خون ملتهای مستضعف برای نابودی بشر، آلات قتاله تهیه میکنند.» آقای خمینی خواستهای مقدماتی برای رسیدن به آزادی و استقلال را چنین برشمرد: برچیده شدن نظام شاهنشاهی؛ برکناری و محاکمه دولتمردانی که در اجرای هدفهای شاه و ارباب او کوشیدند؛ بریدن دست بیگانگان چپ و راست از کشور و نیز پنج وظیفه را برای مخاطبان جوان خود برشمرد؛ یکی، اعتراض به استادان، دبیران و سردمدارانی که آینده کشور را به ماندن شاه و نظام پادشاهی گره میزنند؛ دوم، برقراری روابط دوستانه میان دانشجویان و طلاب؛ سوم، تشویق ارتش به پیوستن به مردم؛ چهارم، نگاه هوشمندانه به مسائل روز؛ پنجم، پشتیبانی از اعتصاب کارگران و کارمندان محروم. آیتالله در پایان نوشت که کویت مرا با وجود داشتن گذرنامه و روادید بازگرداند؛ حتی نگذاشت به فرودگاه آن کشور رفته، از آنجا به کشور دیگری بروم. «فعلاً وارد پاریس شدم تا با تمام مشکلات به وظیفه دینی خود که خدمت به کشور اسلامی و مردم محروم وطنم است موفق گردم.»
پیام را با تلفن خانه غضنفر پور و بنیصدر به ایران فرستادند. این پیام در پاریس هم حروفچینی، چاپ و پخش شد. روزنامه لوموند نیز بخشی از آن را منتشر کرد. در ایران از نمایندگان روزنامههای کیهان و اطلاعات در پاریس نتوانستند نسخهای از این پیام را در همان روز اول به دست آورند؛ به آنها ندادند. روزنامه اطلاعات در ایران کوشید در تماس تلفنی متن پیام را دریافت دارد. در میان خواندن آن، آیتالله پرسید: برای چه کسی میخوانید؟ گفتند، روزنامه اطلاعات. گفت: «تلفن را قطع کنید... روزنامههایی که پنجاه سال در خدمت طاغوت بودهاند حالا اعلامیههای من را میخواهند چاپ کنند. بیخود میخواهند چاپ کنند. به ایشان ندهید.»
صبح روز هفدهم، خبرنگاران و عکاسان فرانسوی و دیگر خبرگزاریها خود را به اینجا رسانده، از پشت نردههای خانه چشم میچرخاندند و عکس میگرفتند. امام که اشتیاق آنها را دید گفت بگذارید بیایند تو؛ و رفت که وضو بگیرد. شاید دوست نداشت بیوضو عکس او را بگیرند! «من رفتم در را باز کردم برای اینها که بیایند داخل تا عکس بگیرند... یادم هست چهارده تا عکاس در مکان وضو حاضر بودند تا امام بیرون بیاید. به محض اینکه... بیرون آمد. شروع به ... عکس گرفتن از امام کردند.»
بازگشت به پاریس
تقاضای دیدار دانشجویان شاغل به تحصیل در فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی که خود را به پاریس رسانده بودند، به اوج خود رسیده بود. وقتی شنیدند که آیتالله به خانه دیگری رفته، برآشفته، با اعتراض گفته بودند: «اگر میخواستید امام را مخفی کنید چرا از نجف آوردید؟... دیشب نشستید و کمیته تصمیمگیری برای امام درست کردید. اگر شما بخواهید تصمیم بگیرید و امام عمل کند، ما چنین امام و رهبری را قبول نداریم. ما امامی را قبول داریم که خودش تصمیم بگیرد.» اسماعیل فردوسی پور تا ظهر روز شانزدهم این اعتراضها را شنیده، چاره را در این دیده بود که به دانشجویان قول بدهد امام، فردا در همین جا، به دیدن شما خواهد آمد. با این گفته رضایت داده و رفتند. فردوسی پور گمان نکرده بود آیتالله در جای تازه جاگیر شود. بعدازظهر به نوفللوشاتو رفته، امام را در جریان برآشفتگی دانشجویان گذاشته بود و قول داده به آنان را باز گفته بود. صبح روز هفدهم، پیش از گرد آمدن خبرنگاران، برابر این خانه، آیتالله برای برآوردن قولی که داده شده بود، راهی پاریس شده بود. پلیس مراقب آنجا گفته بود ما نمیتوانیم هم از این خانه نگهبانی کنیم و هم با شما به پاریس بیاییم. گفته شده بود با ما بیایید و نیروی جایگزین برای اینجا تقاضا کنید. پذیرفته بودند.
دانشجوها کاشانه را پر کرده بودند. امام برای کنار راندن هر سوءتفاهمی گفته بود که «جایی بیرون گرفتهاند برای اینکه من استراحت کنم. امروز هم که شنیدم آقایان اینجا تشریف میآورند، از این جهت آمدم که خدمت آقایان برسم. من عادت به تشریفات ندارم که مثلاً شما بین من و کسی واسطه باشید... این خلاف ادب اسلام است.» و در پایان سخنان برای شستن هر آنچه که در ذهن حاضران رسوب کرده بود، بار دیگر تکرار کرده بود که من از اول که وارد این نهضت شدم، مستقل بودم و «حسب تشخیص خودم و تفکر خودم کارها را انجام میدادم. خیال نکنید که من حالا اینجا که آمدم مثلاً ارتباط خاصی با کسی داشته باشم. کدورتی نداشته باشید... من در خدمت همه آقایان هستم و آنجا هم منزلم درش باز است؛ هر کس از آقایان میخواهد بیاید آنجا.»
در سخنرانی آن روز، امام فشردهای از کارهایی که دو پادشاه پهلوی علیه دین و استقلال ایران کرده بودند، باز گفته بود و به دانشجویان یادآوری کرده بود؛ همه ما، کسانی که بیرون از ایران هستیم، باید به اندازه توان خود، با قلم، سخن و تظاهرات، دین خودمان را به ملت ایران ادا کنیم. آیتالله حرف اول و آخر خود را از ابتدا تاکنون چنین بیان کرده بود: «ما یک مملکتی داریم [و آن را] برای خودمان میخواهیم. ما نمیخواهیم آمریکا سرپرست ما باشد. ما نمیخواهیم همه منافع این ملت را آمریکا ببرد؛ همه منافع این مملکت را شوروی ببرد... میخواهیم خودمان از زمین خودمان و از آب خودمان و از نفت خودمان و از مخازن خودمان... استفاده کنیم و دزدها را هم کنار بگذاریم... ما سرپرست لازم نداریم. بد اداره کنیم، خودمان کردیم؛ خوب هم اداره کنیم، خودمان کردیم. ما حرفمان این است.»
در پایان این دیدار پرسش و پاسخهایی رد و بدل شده بود که از آن جمله سوال یک دختر دانشجوی روسری به سر و مانتو به تن بود. پرسیده بود که این حجاب من درست است؟ امام پاسخ مثبت داده بود.
مسافران پاریس
نخستین کسانی که پس از رسیدن امام به پاریس از ایران به فرانسه آمدند، آقایان شهابالدین اشراقی، داماد و وکیل آیتالله و سید محمود مرعشی نجفی، پسر آیتالله سید شهابالدین مرعشی نجفی بودند. هر دو پیامها و نامههایی با خود داشتند. اشراقی از همان روز سیزدهم مهر که شنید پدرزنش را از مرز کویت بازگرداندهاند، از قم به تهران رفته بود تا هر جا که امام رحل اقامت افکند، خود را به او برساند. سفر او با مسافرت پیک مرجع تقلید، آقای مرعشی نجفی، همزمان شده بود. هر دو، روز هفدهم مهر به سوی پاریس پرواز کرده، خود را به نوفللوشاتو رساندند.
از موضوعاتی که به اشراقی گفته شده بود تا به آگاهی امام رساند، بازگشت او به ایران بود. توسط چه کسی و یا با چه واسطهای این موضوع از اشراقی خواسته شده بود، روشن نیست. بار نخست، این گفته سخنگوی وزارت امور خارجه ایران که «اقامت ایشان در هر کشوری که موردنظر ایشان باشد از نظر دولت ایران بلامانع است،» اینطور تفسیر گردید که دولت ایران چراغ سبز را برای بازگشت امام به وطن نشان داده است. طبیعی است که این گفته، با توجه به پیشبینیهایی که دستگاه امنیتی با کمک نیروهای نظامی و ژاندارمری در مرزهای ورودی کشور کرده بود، ترفندی برای فریب افکار عمومی بود؛ مانند این پیشنهاد را آقای سید کاظم شریعتمداری نیز به دولت داده بود. «پیشنهاد من این است که دولت اعلام نماید با توجه به مشکلاتی که از نظر اقامت خمینی به وجود آمده، با اینکه هفته گذشته نظر صریح خود را در مطبوعات راجع به مراجعت خمینی به کشور داده است، معهذا بر حسب اوامر ملوکانه به سفارت ایران در فرانسه ابلاغ گردیده که با آیتالله خمینی تماس گرفته و گفته شود که آمدن ایشان به ایران بلامانع است... مسلماً نماینده دولت ایران همان شرط قبلی را که وفاداری به قانون اساسی باشد، به او ابلاغ خواهد نمود و چون خمینی اصولاً به قانون اساسی اعتقاد ندارد، لذا این شرط را قبول ننموده و مسئله آمدن او به ایران منتفی است.»
سید محمود مرعشی نجفی، غیر از نامهای که پدرش برای آیتالله نوشته بود، پیام شفاهی هم داشت. او یک روز پیش از پرواز موضوع مسافرت خود را با ساواک تهران در میان گذاشت. پیام شفاهی او این بود که مراجع مقیم قم زیر فشار هواداران امام خمینی بسر میبرند، آنان برای مخالفت با شاه دچار محدودیتهایی هستند؛ و طرفداران امام به این مشکل بیتوجهاند.»
از دیگر مسافرانی که در این روز هفدهم مهر خود را به پاریس رساند، حسن روحانی بود او از لندن آمده بود. «راجع به اوضاع ایران مطالبی که در نظرم بود، گفتم و در پایان هم از ایشان سوال کردم که در شرایط فعلی آیا آنجا بمانم و یا به تهران برگردم؟ امام فرمودند: فعلاً همین
جا بمانید. نیاز اینجا بیشتر از ایران است، ولی برنامه سخنرانیهایتان را بیشتر کنید. به دانشگاهها بروید و برای دانشجویان صحبت کنید. حتی امام فرمودند: با خارجیها صحبت کنید و آنها را از اوضاع ایران مطلع نمایید. فرمودند: حتی اگر یک یا دو نفر هم هستند، برایشان صحبت کنید؛ نگویید دو نفرند. دیدار شاید حدود نیم ساعت طول کشید و از محضرشان مرخص شدم. چند دقیقه بعد از آن، آقای اشراقی داماد امام که ظاهراً همان روز از تهران آمده بودند، من را صدا زدند و از طرف امام یک پاکت پول (ده هزار تومان) به من دادند. من به آقای اشراقی گفتم: فعلاً نیاز به پول ندارم. آقای اشراقی خندید و گفت: مثل اینکه شما امام را نمیشناسید؟ امام به کسی پول نمیدهد؛ نمیدانم چطور شده که این را برای شما فرستادهاند... بگیرید. من هم پول را گرفتم که ... برای من برکت زیادی داشت.»
سخنرانی دوم
شماری از شرکتکنندگان در کنگره سالانه اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان در اروپا که در شهر هاگن آلمان برگزار شده بود، خود را به پاریس رسانده بودند. کنگره پس از رسیدن خبر ورود آیتالله به پاریس موقتاً تعطیل شده بود. نوزدهم مهر ماه بود که این گروه، ناباورانه، گریان و بهتزده رودرروی رهبر نهضت نشستند. «من برای اینکه این حالت را بشکنم و به این فضای عاطفی سنگین خاتمه دهم به امام گفتم اگر حال دارید شرح دهید چطور شد که عازم پاریس شدید؟» امام توضیح کوتاهی از چرایی هجرت خود داد و گفت که مکان در نزد من مطرح نیست. مطرح نبودن مکان آن هم از زبان مرجع تقلیدی که همه عمر علمی خود را در دو حوزه علمیه و کنار مراقد بزرگان دین، مخصوصاً امام اول شیعیان، حضرت علی علیهالسلام، گذرانده، نشان از دیدگاه متفاوت، بلکه غیرمعمول او داشت. بعضی از بانوان به خصوص همسران علما میپرسیدند: چرا آقا این کار را کردند؟ حیف نیست ایشان محیط مقدس نجف را رها نمود و به دیار کفر رفت؟ جوار بارگاه ملکوتی امیرالمومنین کجا، پاریس، سرزمین لهو و لعب و بیدینی، کجا؟!»
مکان، در زیست فکری آیتالله/ قیام لله، تعیینکننده نبود. این جمله که «فرودگاه به فرودگاه میروم. اگر جایی را هم ندادند، آبهای آزاد را از ما نگرفتهاند. یک کشتی اجاره میکنیم روی آبهای آزاد فریاد مظلومیت ملت ایران را به دنیا اعلام میکنیم،» از آن او نیست؛ برداشتی است که برخی جراید پاریس از گفتههای اطرافیان آیتالله کرده بودند؛ اما آنچه در ذات این برداشت نهفته است، با باور امام منطبق بود.
آقای خمینی که اینک همه او را امام میخواندند به نمایندگان کنگره سالانه اتحادیه گفت که خود را ملزم شرعی و عقلی میداند که با نهضت ملت ایران همراه باشد. مگر آنان چیزی جز تعیین سرنوشت، به دست خودشان، میخواهند؟ مگر حقوق بشر غیر از این است؟ حال که ملت خواستار حکومت و اجرای احکام اسلام است میگویند که ما میخواهیم برگردیم به زمان هزار و چهارصد سال پیش از این ما میخواهیم به عدالت هزار و چهارصد سال پیش از این برگردیم، نه اینکه زندگیمان، زندگی آن وقت شود. نه؛ همه مظاهر تمدن را با آغوش باز قبول داریم، لکن اینهایی که اینها دارند مظاهر تمدن نیست. آدم کشی... حکومتنظامی... مظاهر تمدن است؟» امام به عوارض اصلاحات ارضی اشاره کرد؛ حدود یک ماه ذخیره گندم، واردات مواد غذایی، مهاجرت روستاییان به حاشیه شهرها و گسترش کوخنشینی؛ «ما که میگوییم حکومت اسلامی، میگوییم این وضع باید از بین برود. شاه میگوید که اینها میگویند باید ما برگردیم به آن زمانی که با الاغ راه برویم.... تا محمدرضا و دودمان پهلوی هست، ما نمیتوانیم یک روی آزادی و یک روی استقلال برای مملکتمان ببینیم.» او افزود اگر ارتجاع این است که ما خواهان جلوگیری از غارت منابع ایران هستیم، بگذار ما عقبافتاده باشیم و آنها که غارت میکنند، جلو افتاده! آیتالله در پایان به دانشجویان ایرانی یادآور گردید «حق اولیه بشر است که من میخواهم آزاد باشم. حرف ما این است. این حرفی است که در هر جا شما بگویید، همه از شما میپذیرند.»
پیام دوم
چهلمین روز کشتار مردم تهران در میدان ژاله نزدیک بود. روحانیت ایران در اقدامی همسو، بیست و چهارم مهر 1357 را عزای ملی خواند. در اعلامیههایی که آنان منتشر کردند، سالگرد فقدان سید مصطفی خمینی را نیز مقارن با همین روز، بیست و چهارم مهر، اعلام نمودند. حوادث ایران، بیتوجه به برقراری حکومتنظامی در 12 شهر، همچنان آفریده میشد. تظاهرات، اعتصابها و راهپیماییها ادامه داشت. با بروز جنبشهای دانشآموزی، موج اعتراضات مردمی بلندتر شده بود،
آیتالله خمینی ششمین روز حضور خود را در فرانسه تجربه میکرد. تصمیم او در رفتن به کشوری اسلامی تغییر نکرده بود. نمایندگانش در کشورهایی چون سوریه، لبنان، الجزایر و پاکستان برای جلب نظر آن دولتها در پذیرش مرجع تبعیدی ایران میکوشیدند، اما دعوت رسمیای از او نشده بود. او هنوز نمازش را شکسته میخواند. «به محض احراز آزادی بیان و قلم در کشوری از کشورهای اسلامی، انشاءالله برای خدمت در آنجا خواهم رفت. اکنون در اینجا به خدمت ادامه میدهم. در نهضت اسلامی و خدمت به مردم مسلمان، مکان یا رنج در مکان مطرح نیست. آنچه مطرح است، ملت است؛ صدای وجدان است. من هر چه بکنم و بر سر من هر چه بیاید در مقابل شمایی که خون در راه آزادی و اسلام دادهاید خجلم.» این جملهها بخشی از پیام آیتالله به مردم ایران به مناسبت چهلم شهدای هفدهم شهریور تهران بود. امام در اینجا نیز از مردم خواست که از پا نیفتاده، نهضت تاریخی خود را ادامه دهند.
صبور باشید و سستی و ضعف از خود نشان ندهید؛ راه شما راه خدا و اولیای خداست. خون شما در راهی میریزد که خون پیغمبران و امامان و اصحاب صلاحیتدار آنان ریخته شد. شما به آنان میپیوندید و این نهتنها غم ندارد که شادیآور است... این جنبش بزرگ را هیچ قدرتی نمیتواند متوقف کند. شما به حقاید و دست خداوند تعالی با شما است و خدا خواسته است که مستضعفین پیشوایی را به دست گرفته، خود وارث مقررات و مخازن خود باشند.» او نیز بیست و چهارم مهر را عزای عمومی خواند. پیام امام توسط ناشرانی که خود را «گروه فلاح»، «ندای اسلام» و «فجر اسلام» نامیده بودند در ایران چاپ و توزیع گردید. این پیام به زبان عربی برگردانده و به کشورهای موردنظر فرستاده شد.
بیخبری ساواک از پاریس
در بیستم مهر، علی محمد کاوه، معاون اطلاعات خارجی ساواک، خود را به پاریس رساند تا با همتایان فرانسوی (SDECE) خود رایزنی کند. سطح روابط امنیتی ایران و فرانسه را باید بسیار خوب دانست؛ به ویژه آنکه طرف ایرانی توجه ویژهای به رئیس وقت دستگاه اطلاعاتی فرانسه داشت که آن را با بذل مال نشان میداد.
فردای رسیدن امام خمینی به پاریس، ناصر مقدم، رئیس ساواک با همتای فرانسوی خود تماس گرفته، خواستار مراقبت از تحرکات آیتالله خمینی شده بود. گفتنی است در شش روز گذشته نماینده ایستگاه سازمان امنیت فرانسه در ایران در برابر هر پرسش ساواک گفته بود که پاسخ آن را از فرانسه خواهم گرفت، اما هیچ خبری نداده بود. همه اطلاعات ساواک در این روزها محدود به چند گزارش ناقص، همراه با اطلاعات نادرست نماینده خود در پاریس بود. در این چند روز سازمان اطلاعات و امنیت کشور بیشترین خبرهای خود را باید از صفحات روزنامههای ایران به دست آورده باشد.
برقراری روابط اطلاعاتی، تنها هدف کاوه از آمدن به پاریس نبود؛ هر چند او در دیدار با همتای فرانسویاش فهرستی از نیازمندیهای ساواک درباره فعالیتهای آیتالله خمینی را به دستگاه اطلاعاتی مقابل داد و خواست روش ارتباطی پرشتابی بین ایران و فرانسه برقرار گردد، اما در دیداری که با کنت دومرانش، رئیس SDECE، داشت، از ضرورت رفتن خمینی به آمریکا گفت. «اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر بیمیل نیستند که او به آمریکا برود. به این جهت از شما تقاضا میشود به نحو مقتضی او را تشویق نمایید که به آمریکا برود و برای صدور ویزای وی تسهیلاتی فراهم نمایید.» کنت پرسید که چگونه این کار ممکن است؟ کاوه گفت که با نفوذ در آدمهای پیرامونی چون صادق قطبزاده و ابوالحسن بنیصدر. آنان میتوانند به وی القا نمایند که ماندنش در فرانسه به صلاح نیست و رفتن به آمریکا را توصیه نمایند و حتی به وسیله به کار گرفتن عوامل درجه 2 دینی؛ کسانی که به نحوی از انحا میتوانند قطبزاده را تحت تاثیر قرار دهند؛ و اضافه نمودم در صورتی که این عملیات هزینههایی دارد ممکن است از طرف ما (ساواک) تامین شود؛ یعنی هر اندازه پول بخواهید میدهیم تا خمینی برای رفتن به آمریکا ترغیب شود!
اما چرا به آمریکا؟ پاسخ این پرسش را نمیدانیم. آیا در آمریکا امکان وقوع حادثهای بود که حکومت ایران به دنبالش میگشت؟ چه حادثهای؟ کاوه پس از این دیدار، دو جلسه هم با اسماعیل رابین نشست. رابین، نویسنده و روزنامهنگار و مولف کتاب سهجلدی فراموشخانه و فراماسونری در ایران، از همکاران دورکار ساواک بود. کاوه از رابین خواست هر چه زودتر ارتباط گسسته خود را با قطبزاده برقرار کند «و او را تشویق نماید که تمایل خمینی را به رفتن به آمریکا جلب کند.» و نیز از رابین خواسته شد هر خبری که به دست آورد توسط نماینده ساواک در پاریس به ایران بفرستد.
کاوه در گزارش خود برخی از مدعیات کنت را درباره امام چنین نقل میکند: پانزده روز پیش نماینده ویژهام در بغداد به دیدن صدام حسین رفت و به او گفت که ماندن خمینی در عراق جز دردسر نتیجهای برای شما ندارد. چرا او را اخراج نمیکنید؟ فکر کنم با این توصیه بود که عراق زمینه بیرون راندن خمینی را فراهم کرد! چهار روز پیش به دولت فرانسه توصیه کردم خمینی را اخراج کند، ولی سفیر ایران از وزارت امور خارجه فرانسه خواست که از بیرون راندن او صرفنظر کند! خمینی با کمونیستهای فرانسه و ایتالیا مرتبط است و اینها برای رفتن او به ایتالیا میکوشند. به عقیده من خوب است وسایل رفتن او به ایتالیا فراهم شود و با استفاده از هرج و مرجی که در آنجاست، عوامل شما (ایران) بهآسانی میتوانند او را از بین ببرند[!]» و روشن است که کاوه از ادعاها و توصیه کنت متعجب و از خبرهای او بیاطلاع بود./۲۳ خرداد ۱۳۹۷،الف بنقل ازفارس
مشاوره-روانشناسی