موسی پیامبربدنبال استاد"خضر"برای تحصیل علوم
داستان موسی وخضر
این موسی که در این داستان از او نام برده شده همان هوسی بن عمران است. و این که برخی گفته اند او موسی بن میشا بن یوسف، یکی از نواده های یوسف پیامبر بوده حرف ضعیفی است، چرا که در قرآن کریم حدود صد و سی و چند مرتبه در قرآن آمده و در همه آنها مقصودش موسی بن عمران بوده است، اگر در خصوص این یک مورد غیر موسی بن عمران منظور بود، باید قرینه می آورد تا ذهن به جای دیگری منتقل نشود.
درباره ی آن جوانی که همراه موسی علیه السلام بوده است، برخی گفته اند وصی او یوشع بن نون بوده، که آن را روایات هم تأیید می کند. و برخی گفته اند از این جهت فتی نامیده شده که همواره در سفر و حضر همراه او بوده است.
اما آن عالمی که موسی دیدارش کرده: به طوری که در روایات آمده، او خضر یکی از انبیای معاصر موسی بوده است و در برخی دیگر آمده که خداوند به خضر طول عمر داده و اکنون هم زنده است.
وَ إِذْ قالَ مُوسى لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً (۶۰)
لا ابرحُ: به معنای «لا أزال» است، و این کلمه از افعال ناقصه است که خبرش به منظور اختصار حذف شده، چون جمله ی «حتی أبلغ» بر آن دلالت میکند،و تغدیر آن چنین است: «لا أبرح أمشی ـ مدام خواهم رفت؛ و یا سیر خواهم کرد».
مجمع البحرین کجاست؟ برخی گفته اند: زمینی است که میان غرب خلیج فارس و شرق دریای مدیترانه قرار دارد. و مجازاً از آن به محلّ اجتماع دو دریا تعبیر شده است.
حقبا:به معنای دهر و روزگار است، و اگر نکره آمده بدین جهت است که بر وصفی محذوف دلالت کند چه تقدیر چنین است: «حقباً طویلاً روزگاری دراز»
فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَیْنِهِما نَسِیا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً (۶۱)
مجمع بینهما: اضافه ی صفت بر موصوف است. اصل آن چنین است: بین دو دریا که این چنین صفت دارد که مجمع آن دو است.
نَسِیا حُوتَهُما: از دو آیه ی بعد معلوم می شود که این ماهی ماهی بریان شده و یا نمک خوردهای بوده که غذای بین راهشان بوده است. اما ماهی در یکی از منزلها زنده شد و خود را به دریا افکند و این ماجرا را جوان همراه موسی دید. بنابراین معنای «نسیا حوتهما» این است که موسی علیه السلام فراموش کرد که ماهی در خورجین است و رفیقش هم فراموش کرد که ماجرای زنده شدن آن را به موسی علیه السلام بگوید.
این معنایی است که مفسرین گفته اند لیکن از کلام آن ها استفاده نمی شود که ماهی زنده شده باشد و روایات هم این معنا را تأیید می کنند؛ زیرا در آن ها آمده است که قضیه ی گم شدن ماهی علامت دیدار با خضر بوده نه زنده شدن آن.
فَاتَّخَذَ سَبیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً: سرب به معنای مسلک و مذهب است. «سرب» و «نفق» عبارت است از راهی که در زیر زمین کنده شده و از نظر عموم پنهان است. گویا راهی را که ماهی در پیش گرفته و به دریا رفته به نقبی تشبیه کرده که کسی پیش گیرد و ناپدید شود.
فَلَمَّا جاوَزا قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقینا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً (۶۲)
فَلَمَّا جاوَزا: وقتی که از مجمع البحرین گذشتند.
نصبا: «نصب» و «صعب» و«تعب» هر سه نظیر همند و عبارتند از آن سستی که از ناحیهی خستگی دست دهد.
غداء: هر چیزی است که با آن چاشت کنند. پس سخن موسی علیه السلام در روز بوده است.
قالَ أَرَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسیتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانیهُ إِلاَّ الشَّیْطانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَ اتَّخَذَ سَبیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً (۶۳)
أرأیتَ: به یاد حضرت می آورد آن حالی را که نزد صخره منزل کردند تا استراحت کنند.
فَإِنِّی نَسیتُ الْحُوتَ: تقدیر آن چنین است: «من حال ماهی را فراموش کردم». دلیل این تقدیر هم «و ما انسانیهُ» است که تقدیرش «و ما انسانی ذکرَ الحوتِ لک إلا الشیطان» است.
اگر مسأله ی فراموشی را به شیطان نسبت داده منافاتی با عصمت انبیاء از تصرف شیطان ندارد، زیرا انبیاء از آنچه که به نافرمانی خداوند برمی گردد معصومند، نه از مطلق ایذاء شیطان، زیرا بر نفی اینگونه تصرفات دلیلی در دست نیست. و دلی قرآنی هم بر آن هست: «وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ»
وَ اتَّخَذَ سَبیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً: یعنی راه خود را به دریا گرفت و رفت اما گرفتنی عجیب. بنابراین «عجبا» وصفی است که به جای موصوف خود (مطلق اتخاذ) نشسته است.
قالَ ذلِکَ ما کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلى آثارِهِما قَصَصاً (۶۴)
بغی: طلب کردن.
فارتداً: از مصدر ارتداد به معنای برگشتن به نقطه ی نخستین است، و منظور جای پا است.
قصص: دنبال جای پا را گرفتن و رفتن.
معنا: این جریان همان علامتی بود که ما در جستجویش بودیم، لاجرم از همانجا برگشتند، و درست از آنجا که آمده بودند (با چه دقتی) جای پای خود را گرفتند و رفتند.
فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً (۶۵)
آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا: هر نعمتی رحمتی است از ناحیه ی خا به خلقش؛ لیکن در برخی اسباب عالم هستی واسطه است و برخی بدون واسطه است، مانند نعمتهای باطنی از قبیل نبوت و ولایت. از قید «عندنا» فهمیده می شود که غیر از خدا کسی در آن رحمت دخالت نداشته است و از قسم دوم بوه است. از آنجایی که ولایت مختص به ذات خداست «فالله هو الولی» ولی نبوت اینگونه نیست زیرا ملائکه نیز در آن دخالت دارند میتواند گفت منظور از «رحمۀ من عندنا» نبوت است نه ولایت. و الا اگر منظور ولایت بود میفرمود: «من عندی».
عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً: این علم هم علمی است که غیر خدا کسی در آن دخالتی ندارد و چیزی از قبیل حس و فکر در آن دخیل نیست. و امری اکتسابی نیست بلکه علمی لدنّی و مختص به اولیای خداست، و از آخر آیه فهمیده می شود که مقصود علم تأویل حوادث است.
قالَ لَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (۶۶)
رشد: این کلمه در معنا مخالف «غی» است، آن به معنای اصابت به واقع و صواب و این به معنای خطا رفتن است. این کلمه مفعول له یا مفعول به است.
معنا: موسی به او گفت: آیا اجازه میدهی که با تو بیایم، و تو را بر این اساس پیروی کنم که آنچه خدا به تو داده برای اینکه من هم به وسیله ی آن رشد یابم به من تعلیم کنی؟ و (یا) آنچه را که خدا از رشد به تو داده به من هم تعلیم کنی؟
قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً (۶۷)
خویشتن داری و صبر موسی علیه السلام با تأکید نفی شده است. اما دلیل تأکید: اوّل کلمه ی «إنَّ». دوم آوردن کلمه ی صبر که نکره است در سیاق نفی (افاده ی عمومیت می کند). سوم اینکه گفت: تو استطاعت و توانایی صبر را نداری و نفرمود: «نسبت به آنچه که تو را تعلیم دهم صبر نداری». چهارم اینکه قدرت بر صبر را با نفى سبب قدرت که عبارت است از احاطه و علم به حقیقت و تاویل واقع نفى مى کند، و لذا مى بینیم موسى در هنگامى که آن عالم، معنا و تاویل کرده هاى خود را بیان کرد تغیّرى نکرد، بلکه در هنگام دیدن آن کرده ها در مسیر تعلیم بر او تغیر کرد، و وقتى برایش معنا کرد قانع شد. آرى، علم حکمى دارد و مظاهر علم حکمى دیگر.
نظیر این تفاوتى که در علم و در مظاهر علم رخ داده داستان موسى علیه السلام است در قضیه گوساله که در سوره اعراف آمده، با اینکه خداى تعالى در میقات به او خبر داد که قوم تو بعد از آمدنت به وسیله سامرى گمراه شدند، و خبر دادن خدا از هر خبر دیگرى صادقتر است، با این وصف آنجا هیچ عصبانى نشد ولى وقتى به میان قوم آمد و مظاهر آن علمى را که در میقات به دست آورده بود با چشم خود دید پر از خشم و غیظ شده الواح را انداخت، و موى سر برادر را گرفت و کشید.
وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً (۶۸)
کلمه” خبر” به معناى علم است، و علم هم به معناى تشخیص و تمیز است، و معنا این است که: خبر و اطلاع تو به این روش و طریقه احاطه پیدا نمى کند.
قالَ سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصی لَکَ أَمْراً (۶۹)
حضرت موسی وعده ی صبر خود را مقید به مشیت الهی کرد تا در صورت تخلف دروغ نگفته باشد.
وَ لا أَعْصی: این کلمه عطف است بر کلمه ی «صابرا» چون این کلمه با وجودی که وصف است، معنای فعل میدهد.
قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنی فَلا تَسْئَلْنی عَنْ شَیْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً (۷۰)
ظاهر این است که کلمه” منه” متعلق به کلمه” ذکرا” باشد، و احداث ذکر از هر چیز به معناى ابتداء و آغاز به ذکر آن است بدون اینکه از طرف مقابل تقاضایى شده باشد. و معناى جمله این است که: اگر پیروى مرا کردى باید از هر چیزى که دیدى و برایت گران آمد سؤال نکنى تا خودم در بیان معنا و وجه آن ابتداء کنم
ادب و تواضع فراوان موسى در برابر استاد
مطلب عجیبى که از این داستان استفاده مى شود رعایت ادبى است که موسى علیه السلام در مقابل استادش حضرت خضر نموده، و این آیات آن را حکایت کرده است، با اینکه موسى علیه السلام کلیم اللَّه، و یکى از انبیاى اولوا العزم و آورنده تورات بوده، مع ذلک در برابر یک نفر که مى خواهد به او چیز بیاموزد چقدر رعایت ادب کرده است!.
از همان آغاز برنامه تا به آخر سخنش سرشار از ادب و تواضع است، مثلا از همان اول تقاضاى همراهى با او را به صورت امر بیان نکرد، بلکه به صورت استفهام آورده و گفت: آیا مى توانم تو را پیروى کنم؟
دوم اینکه همراهى با او را به مصاحبت و همراهى نخواند، بلکه آن را به صورت متابعت و پیروى تعبیر کرد.
سوم اینکه پیروى خود را مشروط به تعلیم نکرد، و نگفت من تو را پیروى مىکنم به شرطى که مرا تعلیم کنى، بلکه گفت: تو را پیروى مى کنم باشد که تو مرا تعلیم کنى.
چهارم اینکه رسما خود را شاگرد او خواند.
پنجم اینکه علم او را تعظیم کرده به مبدئى نامعلوم نسبت داد، و به اسم و صفت معینش نکرد، بلکه گفت” از آنچه تعلیم داده شدهاى” و نگفت” از آنچه مى دانى”.
ششم اینکه علم او را به کلمه” رشد” مدح گفت و فهماند که علم تو رشد است (نه جهل مرکب و ضلالت).
هفتم آنچه را که خضر به او تعلیم مى دهد پاره اى از علم خضر خواند نه همه آن را و گفت:” پارهاى از آنچه تعلیم داده شدى مرا تعلیم دهى” و نگفت” آنچه تعلیم داده شدى به من تعلیم دهى”.
هشتم اینکه دستورات خضر را امر او نامید، و خود را در صورت مخالفت عاصى و نافرمان او خواند و به این وسیله شان استاد خود را بالا برد.
نهم اینکه وعده اى که داد وعده صریح نبود، و نگفت من چنین و چنان مىکنم، بلکه گفت: ان شاء اللَّه به زودى خواهى یافت که چنین و چنان کنم.
و نیز نسبت به خدا رعایت ادب نموده ان شاء اللَّه آورد.
خضر علیه السلام هم متقابلا رعایت ادب را نموده اولا با صراحت او را رد نکرد، بلکه به طور اشاره به او گفت که: تو استطاعت بر تحمل دیدن کارهاى مرا ندارى. و ثانیا وقتى موسى علیه السلام وعده داد که مخالفت نکند امر به پیروى نکرد، و نگفت:” خیلى خوب بیا” بلکه او را آزاد گذاشت تا اگر خواست بیاید، و فرمود:” فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی- پس اگر مرا پیروى کردى”. و ثالثا به طور مطلق از سؤال نهیش نکرد، و به عنوان صرف مولویت او را نهى ننمود بلکه نهى خود را منوط به پیروى کرد و گفت:” اگر بنا گذاشتى پیرویم کنى نباید از من چیزى بپرسى” تا بفهماند نهیش صرف اقتراح نیست بلکه پیروى او آن را اقتضاء مىکند.
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَکِبا فِی السَّفینَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً (۷۱)
إمر: به معنای داهیهی عظیم و مصیبت بزرگ است.
فَانْطَلَقا… : از این جمله برمیآید که دیگر جوان همراه موسی با آن دو روانه نشده است.
لِتُغْرِقَ أَهْلَها: لام در این جمله، لام غایت است. زیرا هر چند که عاقبت سوراخ کردن کشتى غرق شدن است و قطعا خضر منظورش به دست آمدن این غایت و نتیجه نبوده، و لیکن بسیار مى شود که عاقبت قهرى و ضرورى از باب ادعا و مجازا غایت منظور نظر گرفته مى شود، چون شنونده و یا خواننده خود مىداند که این عاقبت منظور نظر نیست هم چنان که بسیار مىشود که مىگویى: فلانى، آیا مىخواهى با انجام این کار خودت را هلاک کنى؟.
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً (۷۲)
با این جمله سؤال موسی را بیجا قلمداد کرد.
قالَ لا تُؤاخِذْنی بِما نَسیتُ وَ لا تُرْهِقْنی مِنْ أَمْری عُسْراً (۷۳)
رهق: به معنای احاطه و تسلط یافتن به زور است.
ارهاق: به معنای تکلیف کردن است.
معنای جمله: مرا به خاطر نسیانى که کردم و از وعده اى که دادم غفلت نمودم مؤاخذه مکن و در کار من تکلیف را سخت مگیر. و چه بسا نسیان را به ترک تفسیر کنند، لیکن تفسیر اول روشنتر است، و به هر حال جمله مورد بحث عذرخواهى موسى علیه السلام است.
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً (۷۴)
قبل از این جمله مطلبى به منظور اختصار حذف شده، و تقدیر کلام این است که:
موسى و خضر از کشتى بیرون شده به راه افتادند.
کلمه” فقتله” در جمله” حَتَّى إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ” با حرف فاء عطف شده بر شرط” اذا” و کلمه” قال” جزاء شرط است. این آن نکتهاى است که از ظاهر کلام استفاده مى شود، و از همین جا معلوم مىشود که عمده مطلب و نقطه اتکاء کلام بیان اعتراض موسى است، نه بیان قضیه قتل، و نظیر این نکته در آیه ی بعد هم به چشم میخورد. بر خلاف آیه ی قبلی که جزاء «إذا» در آن، «خرقها» است و «قال» در جمله ی جداگانه ای آمده است.
بنابراین آیات در صدد بیان این مطلب است که موسی علیه السلام سه بار اعتراض کرد نه اینکه خواسته باشد سه داستان را همراه با اعراض موسی علیه السلام بیان کند.
ذکیۀ: به معنای طاهرۀ است، و مراد طهارت و پاکی او از گناه است چون ـ همانگونه که از کلمهی «غلاماً» استفاده می شود ـ به سن بلوغ نرسیده بود. و این پرسش موسی پرسش انکاری بوده است.
بغیر نفس: یعنی بدون اینکه او کسی را کشته باشد. چه بسان از این جمله فهمیده شود که مقصود از نفس اولی هم جوانی بالغ است و کلمه ی غلام هم مطلق است و شامل بالغ هم می شود، و بنابراین احتمال، معنا چنین می شود: «آیا بدون قصاص نفس کسی را که برای از گناه مستوجب قتل است را کشتی؟».
لقد جئت شیئاً نُکرا: یعنی کاری بس زشت و منکر کردی که طبع آن را ناشناس میداند، و جامعهی بشری آن را نمیشناسد.
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً (۷۵)
لک: زیادی این کلمه یک نوع اعتراضی است به موسی علیه السلام .
قالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً (۷۶)
بعدها: ضمیر در آن به «هذه المرۀ» یا «هذه المسألۀ» که در تقدیر است برمی گردد.
قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً: به نهایت عذری که از ناحیه ی من باشد رسیدی.
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَیا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُما فَوَجَدا فیها جِداراً یُریدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً (۷۷)
قالَ هذا فِراقُ بَیْنی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْویلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً (۷۸)
هذا: اشاره به گفته ی موسی(ع) است. یعنی این سخن تو سبب فراق بین من و تو شد. و به قول برخی اشاره به وقت است، یعنی حالا دیگر وقت فراق میان من و تو رسید. و اگر اینگونه فرمود و نفرمود «این فراق بین ماست» به دلیل تأکید بوده است.
أَمَّا السَّفینَةُ فَکانَتْ لِمَساکینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعیبَها وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفینَةٍ غَصْباً (۷۹)
از این جمله تفصیل آن وعده ای است که که اجمالاً داده و گفته بود به زودی به تو خبر میدهم.
أَنْ أَعیبَها: یعنی آن را معیوب می کنم. از همین جا معلوم می شود که مقصود از «کل سفینۀ» کشتیه ای سالم و بی عیب بوده است.
وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ: کلمهی «وراء» به معنای پشت سر است. و ظرفى است در مقابل ظرفى دیگر که همان روبروى آدمى است که به آن” قدام” و” اَمام” مىگویند، و لیکن گاهى کلمه” وراء” بر جوى که در آن جو دشمنى خود را پنهان کرده و آدمى از آن غافل باشد اطلاق مىشود، هر چند که پشت سر نباشد، بلکه روبرو باشد. و نیز بر جهتى که در آن چیزى باشد که آدمى از آن روگردان است و یا در آن چیزى باشد که آدمى را از غیر خودش به خودش مشغول مىکند، هر چند که پشت سر نباشد. کانه آدمى روى خود را از آن چیز به طرف خلاف آن برمىگرداند، هم چنان که خداى تعالى هر سه معنا را استعمال کرده و فرموده:«فَمَنِ ابْتَغى وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»[۳] و نیز فرموده:«وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ»[۴] و نیز فرموده: «وَ اللَّهُ مِنْ وَرائِهِمْ»[۵].
وَ أَمَّا الْغُلامُ فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً (۸۰)
خشیت: مراد از آن پرهیز ازروی رأفت و رحمت است، نه معنای حقیقیش که همان تأثر قلبی خاص است. چون خداوند در آیهی «و لا یخشونَ أحداً إلا اللهَ» معنای حقیقی خشیت را از انبیای عظامش نفی کرده است.
أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً: یعنی پدر و مادر خود را اغواء نموده و از راه تأثیر روحی وادار بر طغیان و کفر نماید. لیکن جمله «وَ أَقْرَبَ رُحْماً» که در آیه بعدى است تا حدى تایید مىکند که دو کلمه «طغیانا» و «کفراً» دو تمیز باشند براى «ارهاق» یعنى در حقیقت دو وصف باشند براى غلام نه براى پدر و مادرش. و معنای آن این است که این فرزند پدر و مادر را با طغیان و کفر خود ارهاق کند، یعنی طاغی و کافر نماید، نه اینکه به آن ها تکلیف کند که طاغی و کافر شوند.
فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْهُ زَکاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً (۸۱)
خَیْراً مِنْهُ زَکاةً: منظور از بهتر بودن از جهت زکات و طهارت، بهتر بودن از جهت صلاح و ایمان است. چون نقطهی مقابل طغیان و کفر، صلاح و ایمان است.
أَقْرَبَ رُحْماً: اینکه فرمود «نزدیکتر از او از نظر رحم باشد» یعنی از او بیشتر صله ی رحم کند، و بیشتر فامیل دوست باشد، و به همین جهت پدر و مادر را وادار به طغیان و کفر نکند.
این آیه اشاره دارد که ایمان پدر و مادر نزد خدا آنقدر ارزش داشته که اقتضای داشتن فرزندی مؤمن و صالح را داشته باشند.
وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتیمَیْنِ فِی الْمَدینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْری ذلِکَ تَأْویلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً (۸۲)
بعید نیست استظهار شود که شهر مذکور غیر از قریه ای بوده که قبلاً از آن یاد شده است. زیرا اگر مدینه، همان قریه بود دیگر نیازی نبود که بفرماید دو غلام یتیم در آن بودند. پس عنایت بر آن بوده که بفرماید دو یتیم و سرپرست آن دو در قریه حاضر نبودهاند.
اشکال: قرآن کریم دفن کردن گنج را امری مذموم شمرده است[۶]. حال چگونه ممکن است که پدر آنها این کار مذموم را انجام داده باشد و در عین حال مرد صالحی هم بوده باشد؟
جواب: آیه دلالت ندارد که این گنج را پدر آنها دفن کرده باشد. و اگر هم پدر آن گنج را دفن کرده باشد حتماً آن را با ملاک جایزی دفن کرده است که دیگر مذموم نیست.
این آیه دلالت دارد بر اینکه صلاح انسان گاهی در وارث هم اثر نیک میگذارد «وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَیْهِمْ …»[۷]
وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْری: آنچه حضررت خضرر کرده از ناحیهی هوای نفسش نبود است بلکه به امر خدای سبحان بوده است.
تسطع: این کلمه از «اسطاع، یسطیع» به معنای «استطاع، یستطیع» است.
تأویل: این کلمه در عرف قرآن عبارت است از حقیقتی که هر چیزی متضمن آن، و وجودش مبتنی بر آن است. مانند تأویل خواب که به معنای تعبیر آن است، و تأویل حکم که امان ملاک آن است، و تأویل فعل که عبارت از مصلحت و غایت حقیقی آن، و تأویل واقعه علت واقعی آن است.
پس «ذلک تأویل…» اشاره است به این که توجیه وقایع سه گانه سبب حقیقی آن وقایع بوده نه آنچه که موسی از ظاهر آن قضایا فهمیده بود.
ادب حضرت خضر:
فخر رازی گفته است: خضر در کلام خود ادبى زیبا نسبت به پروردگار خود رعایت کرده و آن قسمت از کارها را که خالى از نقص نبوده به خود نسبت داده مثلا گفته است:” فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها” و آنچه انتسابش هم به خود و هم به خدا جائز بوده با صیغه متکلم مع الغیر تعبیر کرده، و مثلا گفته است:” فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما” و یا فرموده: «فخشینا» و آنچه که مربوط به ربوبیت و تدبیر خداى تعالى بوده به ساحت مقدس او اختصاص داده، و فرموده:” فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما”.
در اکثر روایات آمده است که گنج مذکور لوحی از طلا بوده که در آن مواعظی چند نوشته شده بوده. و در خصوص پدر صالح ظاهر بیشتر روایات این است که پدر بلافصل آن دو کودک بوده ولى در بعضى دیگر آمده که جد دهمى و در بعضى هفتمى بوده. و در بعضى آمده که میان آن کودک و آن پدر صالح هفتاد پدر فاصله بوده. و در بعضى از روایات آمده که هفتصد سال فاصله بوده. و اختلافات دیگرى از این قبیل که در جهات مختلف این داستان وجود دارد.
و در تفسیر عیاشى از هشام بن سالم از ابو عبد اللَّه روایت کرده که فرمود: موسى عالمتر از خضر بود.
امام صادق(ع)از پدرش روایت آورده که فرمود: روزى موسى در میان جمعى از بزرگان بنى اسرائیل نشسته بود، مردى به او گفت: من احدى را سراغ ندارم که به خدا عالمتر از تو باشد. موسى هم گفت: من نیز سراغ ندارم. خدا بدو وحى فرستاد که چرا، بندهام خضر از تو به من داناتر است. موسى تقاضا کرد تا بدو راهش بنماید. قضیه ماهى، نشانى میان موسى و خدا بود براى یافتن خضر که داستانش را قرآن کریم آورده.
مؤلف: این روایت با روایتى که آن دو را برابر مى دانست مخالف است، و لذا باید حمل شود بر اینکه نوع علم آن دو مختلف بوده.
امام صادق(ع) در ذیل جمله” فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْهُ زَکاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً” فرموده: همین طور هم شد، زیرا صاحب دخترى شدند که آن دختر پیغمبرى زائید
مؤلف: در اکثر روایات آمده که از آن دختر هفتاد پیغمبر- البته با واسطه- به دنیا آمد.
رسول خدا(ص) فرمود: خداوند، بعد از مرگ بنده صالح جانشین او در مال و اولاد او مى شود، هر چند که اهل و اولاد او اهل و اولاد بدى باشند، آن گاه این آیه را:” وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً” تا به آخرش تلاوت فرمود
و در کافى به سند خود از صفوان جمال روایت مىکند که گفت: از امام صادق(ع) از قول خداى عز و جل پرسیدم که مىفرماید:” وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما” فرمود: اما آن گنج طلا و نقره نبود، بلکه چهار کلمه بود:
۱- لا اله الا اللَّه
۲- کسى که به مرگ یقین دارد چطور به خود اجازه خنده مى دهد؟
۳- کسى که یقین به حساب دارد هرگز قلبش خوشحال نمىگردد.
۴- کسى که به قدر، یقین دارد جز از خدا نمى هراسد.
[۱] . ص ۴۱٫ به یاد آور بنده ی ما ایوب را که پروردگار خور را ندا کرد که شیطان مرا به شکنجه و عذاب مبتلا کرد.
[۲] . مرحوم علامه فرمودند: «دلیلی نداریم که ماهی زنده شده باشد». اما ظاهراً کلمه ی «واتخذا سبیله» بدین معنا باشد که ماهی، خود در دریا رفت نه اینکه آب آن را برده باشد. مضافاً این که همراه موسی علیه السلام از رفتن ماهی به عنوان امری عجیب یاد کرده است چه اینکه اگر آب، ماهی را برده باشد چیز عجیبی نیست که بخواهد از آن تعجب کند. فتأمل (رفیق حضرت از این امر که نشانی آنها گم شدن ماهی است اطلاع داشت)
[۳] . مومنون ۷٫ هر کس ما وراء این راى بخواهد چنین کسانى تجاوزکارانند
[۴] . هیچ بشرى را نمى رسد که خدا با او تکلم کند، مگر از راه وحى، یا از وراى حجاب. سوره شورى، آیه ۵۱٫
[۵] . و خدا از وراى ایشان است. سوره بروج، آیه ۲۰٫
[۶] . ” وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ. توبه ۳۴
[۷] . نساء
منبع:المیزان
مشاوره-روانشناسی