ناگفته های فرزند جنجالی آیت الله طالقانی-مجتبی
ماجرای دستگیری فرزندان آیت الله طالقانی
ماجرای دستگیری فرزندان آیت الله سیدمحمود طالقانی در فروردین ماه 1358 از نخستین چالش های درون خانواده انقلاب بود که در اولین ماههای پیروزی انقلاب اسلامی به وقوع پیوست.
ابوالحسن و مجتبی دو نفر از فرزندان آیت الله طالقانی نیمه شب 23 فروردین بعد از خروج از سفارت فلسطین، توسط نیروهای شبه نظامی ناشناس بازداشت شدند ، در پی این حادثه، آیت الله طالقانی به حالت قهر دفاتر خود را تعطیل کرد و به مسافرتی اعلام نشده رفت، چند روز بعد با آزادی فرزندان ایشان و نقش آفرینی موثر سید احمد خمینی-که نقش واسط بین آیت الله طالقانی و امام خمینی را داشت- این ماجرا پایان یافت.
آیت الله طالقانی(1358-1284) از روحانیون پرسابقه در مبارزه با رژیم پهلوی و از اعضای برجسته شورای انقلاب محسوب می شد، یکی از نکاتی که بازداشت مجتبی طالقانی فرزند آیت الله را با حساسیت خاصی مواجه می کرد، مارکسیست شدن وی در جریان گرایش بخشی از سازمان مجاهدین خلق به مارکسیسم در سال 1355 بود.
مجتبی طالقانی با نگارش نامه ای اعتراضی به پدر خویش علنا این دیدگاه خود را اعلام کرد. آنچه را که از نظرمی گذرانید، تحلیل و ریشه شناسی این واقعه از نگاه خاطرات و دیدگاههای افراد مختلف و نیز روایت مطبوعات آن دوران است.
ماجراي قهر آيت الله طالقاني از آنجا شروع شد که شب 23 فروردين 1358 هاني الحسن مسوول دفتر سازمان آزاديبخش فلسطين ضمن تماس تلفني با طالقاني مي گويد پيامي از سوي ياسر عرفات آورده است.
آيت الله هم صبح هنگام دو نفر از فرزندانش يعني مجتبي و ابوالحسن را مامور دريافت پيام مي کند. هاني الحسن در اين ديدار پيغامي چنين مي دهد: "به طالقاني بگوييد که دولت موقت از ما خواسته تا دفترمان در اهواز را که با موافقت شوراي انقلاب و سيداحمد خميني داير شده است تعطيل کنيم و اين امري بي سابقه است"
خودروي فرزندان طالقاني اما در راه بازگشت توقيف مي شود و آنها چشم بسته به پادگان لويزان منتقل مي شوند. تماس طالقاني با دکتر يزدي براي دانستن چند وچون ماجرا نيز با اظهار بي اطلاعي دکتر يزدي به نتيجه اي نمي رسد. محمدرضا فرزند ديگر آيت الله طالقاني که براي پيگري ماجرا به مرکز سپاه پاسداران رفته بود اتومبيل برادرش را در محوطه همان مرکز مي بيند و با بررسي هاي بعدي مشخص مي شود که چندتن از اعضاي برجسته سازمان مجاهدين انقلاب از جمله محمد غرضي و اصغر صباغيان و جمعي ديگر که در سپاه نفوذ داشتند فرزندان طالقاني را بازداشت کرده اند.
طالقاني از شنيدن اين قضيه به شدت عصباني شد و غرضي را شخصا به خانه خود احضار کرد و او را تحت بازجويي قرار داد اما غرضي از پذيرش مسووليت سرباز زد و درنتيجه به دستور طالقاني و به وسيله سرهنگ رحيمي فرمانده دژبان مرکز بازداشت شد.
فرزندان طالقاني اما سرانجام آزاد شدند و آيت الله بعد از شنيدن شرح ماجرايي که بر فرزندانش رفته و دانستن اينکه بازداشت کنندگان به علت ارتباط مجتبي فرزند طالقاني با شاخه مارکسيست سازمان مجاهدين خلق درپي دانستن روابط طالقاني با اين گروه بودند به خانواده اش اعلام مي کند که آماده سفر باشند و به همراه جمعي از اعضاي خانواده از تهران خارج مي شود. در اين کتاب اما در شرح وقايع بعد از سفر قهرگونه طالقاني و واکنش ها و موضع گيري هايي که درپي اين رويداد اتفاق مي افتد، نکته اي تازه تر از نوشته ها و خاطرات پيش تر منتشر شده ندارد.
***
اولین روایت مستقیم از این ماجرا را از زبان مرتضی الویری، عضو وقت شورای مرکزی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی- که در سایت رسمی وی آمده است- می خوانیم:
ﺧﺎﻃﺮﺓ ﺟﺎﻟﺐ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﺎﻧﺪﻩ ، ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﺒﺮ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﻃﺎﻟﻘـﺎﻧﻲ ، ﭘـﺴﺮ ﺁﻳـﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ، ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﻲ ﺍﺵ ﺑﻪ ﻳﻚ ﮔﺮﻭﻫﻚ ﭼﭙﻲ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﻧﻮﻧﻲ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺄﻟﻪ ، ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﺩﺭ ﺧﺒﺮﻫﺎ ﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺳـﻼﺣﻬﺎ ﻗـﺼﺪ ﺗـﺪﺍﺭﻙ ﺣﻤﻠـﻪ ﺑـﻪﺟﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﺮﻓﻬﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﻴﻞ . ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻏﺮﺿﻲ ﺩﺭ ﺳﭙﺎﻩ ﭘﺎﺳـﺪﺍﺭﺍﻥ ﺑـﻮﺩ ، ﻭ ﺍﻭ ﺑـﻮﺩ ﻛـﻪ ﭘـﺴﺮ ﺁﻳـﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘـﺎﻧﻲ ﺭﺍﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮﺩ .
ﺩﻛﺘﺮ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﻳﺰﺩﻱ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﺍﺯ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻛﺎﺑﻴﻨﺔ ﺩﻭﻟﺖ ﻣﻮﻗﺖ ﻫﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑـﻪ ﺍﻳـﻦ ﻋﻤـﻞﺁﻗﺎﻱ ﻏﺮﺿﻲ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻛﺮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ، ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻣﺠﺎﻫﺪﻳﻦ ﺧﻠﻖ ﻗﺪﺭﺕ ﺗ ﺒﻠﻴﻐﺎﺗﻲ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﻮﺑﻲ ﺩﺍﺷـﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳـﻦ ﺭﻭ ﺩﺭﺑـﺎﺭﺓ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻱ ﭘﺴﺮ ﺁﻳﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ. ﺁﻧﻬـﺎ ﺗﺒﻠﻴـﻎ ﻣـﻲ ﻛﺮﺩﻧـﺪ ﻛـﻪ ﺑـﺎ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻱ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺁﻳﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﺗﻮﻫﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺁﻳﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﻫﻢ ، ﺑﻲ ﺁﻥ ﻛﻪ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﻫﺪ ﺑﻪ ﻛﺠـﺎ ﻣـﻲ ﺭﻭﺩ ، ﺗﻬـﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗـﺮﻙ ﻛـﺮﺩ. ﺳـﺎﺯﻣﺎﻥﻣﺠﺎﻫﺪﻳﻦ ﺧﻠﻖ ﻫﻢ ﺗﺒﻠﻴﻐﺎﺕ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺁﻳﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺵ به ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻱ ﭘﺴﺮﺵ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻛﻨﺪ.
ﺣﺘﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻛـﺮﺩﻥ ﻗـﻀﻴﻪ ، ﺗﻈـﺎﻫﺮﺍﺕ ﭘﺮﺍﻛﻨـﺪﻩ ﺍﻱ ﻫـﻢ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ . ﺍﻳﻦ ﻭﻗﺎﻳﻊ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﻱ ﻭﻗﺖ ﺗﻴﺘﺮ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻦ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ ﻣﺨﻔﻲ ﺷﺪﻥ ﺁﻳﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘـﺎﻧﻲ ﻭ ﺗـﺮﻙ ﺗﻬـﺮﺍﻥ ﻧـﻪ ﺑـﺮﺍﻱ ﺍﻋﺘـﺮﺍﺽ ﺑـﻪﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻱ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺟﺘﻨﺎﺏ ﺍﺯ ﭘﺎﺳﺨﮕﻮﻳﻲ ﺑﻪ ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﺯﻳﺮﺍ ﺍﺯ ﺟﺰﺋﻴـﺎﺕ ﭘﺮﻭﻧـﺪﻩ ﺧﺒـﺮﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﺩﺭ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺍﻱ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻱ ﭘﺴﺮ ﺁﻳﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘـﺎﻧﻲ ﺍﺷـﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻧـﺪﻭ ﮔﻔﺘﻨـﺪ : "ﺍﮔـﺮﺍﺣﻤﺪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻣﻦ ﺣﺮﻓﻲ ﻧﻤﻲ ﺯﺩﻡ " . ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺁﻳﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﺮﮔﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻗﻢ ﺑـﺎ ﺣـﻀﺮﺕ ﺍﻣـﺎﻡ ﻣﻼﻗـﺎﺕﻛﻨﻨﺪ. ﺑﺪﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺁﻥ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺧﺎﺗﻤﻪ ﻳﺎﻓﺖ. ﺑﻌﺪﺍ" ﻧﻴﺰ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﻃﻲ ﺣﻜﻤﻲ ، ﺁﻳﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘـﺎﻧﻲ ﺭﺍﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻤﻌﺔ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﻨصوب ﻛﺮﺩﻧﺪ .
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ، ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺗﻲ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﮔﺮﻭﻫﻚ ﻫﺎﻱ ﺿﺪ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺑﺮ ﭘﺎ ﺷـﺪﻩ ﻭﺷﻌﺎﺭﻫﺎﻱ ﺿﺪ ﺳﭙﺎﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﺑﺮﻧﺎﻣﺔ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ ﺭﻳﺨﺘﻴﻢ. ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﺩﺭ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ ﺍﺯ ﻋﻤﻠﻜﺮﺩ ﺳﭙﺎﻩ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻱ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﻨﻴﻢ . ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺁﻳـﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘـﺎﻧﻲ ﺍﻋـﻼﻡ ﺷـﺪ ﻛـﻪ ﻫـﻴﭻﮔﻮﻧـﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺗﻲ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﮕﻴﺮﺩ . ﻣﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻭﺿﻊ ﭼﻪ ﻛﻨﻴﻢ . ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻲ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﺑﺤﻖ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔـﺮﻭﻩ ﻫـﺎﻱ ﺿـﺪ ﺍﻧﻘـﻼﺏ ﻫـﻢ ﺗﻈـﺎﻫﺮﺍﺗﻲ ﺩﺭﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻱ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪﻭ ﺳﭙﺎﻩ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻬﻤﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧـﺪ ﻭ ﺣـﻖ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺗﻲ ، ﭘﺎﺳﺨﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﻴﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻲ ، ﺁﻳﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻓﺮﺩ ﻣﺤﺘﺮﻣﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻣـﺎﻣﺤﺴﻮﺏ ﻣﻲ ﺷﺪ ﺍﻋﻼﻡ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺗﻲ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﮕﻴﺮﺩ . ﺑﻨﺎﺑﺮ ﺍﻳﻦ ، ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﻛﻨﻴﻢ. ﺑﻪ ﺳـﺮﺍﻍ ﺁﻗـﺎﻱﻣﻬﺪﻭﻱ ﻛﻨﻲ ﺩﺭ ﻛﻤﻴﺘﻪ ﻣﺮﻛﺰﻱﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺧﻼﺻﺔ ﻭﻗﺎﻳﻊ ﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻄﺮﺡ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻛﻪ ﺑـﻪ ﻗـﻢ ﺗﻠﻔﻦ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﻛﻨﻨﺪ . ﺁﻗﺎﻱ ﻣﻬﺪﻭﻱ ﻛﻨﻲ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻛـﻪ ﺗﻠﻔـﻦﻛﻨﺪ ، ﮔﻔﺖ: "ﺍﮔﺮ ﺍﻣﺎﻡ ﻧﻈﺮﻱ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻛﻪ ﺧﻼﻑ ﺭﺃﻱ ﺁﻳﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺗﻔﺮﻗﻪ ﭘـﻴﺶ ﻣـﻲ ﺍﻳـﺪ ﻭﺍﻳﻦ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺷﻮﺩ ."
ﺍﻣﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭﻡ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﻛﻪ ﮔﻮﺷﻲ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﻨﺰﻝ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻢ ﺑﮕﻴـﺮﺩ. ﮔﻮﺷـﻲ ﺭﺍﺍﺣﻤﺪ ﺁﻗﺎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺎﻱ ﺁﻗﺎﻱ ﻣﻬﺪﻭﻱ ﻛﻨﻲ ، ﮔﻔﺘﻨﺪ: "ﻧﻈﺮ ﺍﻣﺎﻡ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ؛ ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻣﺎﻳﻞ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ﺗﻔﺮﻗﻪ ﺍﻱ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﺑﺸﻮﺩ" . ﻭﻟﻲ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑـﻮﺩﻩ ﻧﻈـﺮ ﺣـﻀﺮﺕﺍﻣﺎﻡ ﺧﻼﻑ ﺁﻥ ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺣﻤﺪ ﺁﻗﺎ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ.
ﺑﺮﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻱ ﺳﭙﺎﻫﻲ ﻭ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻣﺠﺎﻫﺪﻳﻦ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﻫـﻢ ﭘﻼﻛﺎﺭﺩﻫـﺎﻱ ﺗﻈـﺎﻫﺮﺍﺕ ﺭﺍ ﺁﻣـﺎﺩﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺍ ﺩﺭﺑﺎﺭﺓ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ . ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﺣﻤﺪ ﺁﻗﺎ ﻧﺰﺩ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺁﻗﺎﻱ ﻣﻬﺪﻭﻱ ﻛﻨﻲ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺗﻠﻔﻦ ﻛـﺮﺩﻩ ﺍﻧـﺪ ﻭ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﻋﺪﻩ ﺍﻱ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭﺍﻥ ﺍﻧﻘـﻼﺏ ﻣـﻲ ﺧﻮﺍﻫﻨـﺪ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻳـﺖ ﺍﺯ ﻋﻤﻠﻜـﺮﺩ ﺳـﭙﺎﻩ ﭘﺎﺳـﺪﺍﺭﺍﻥ ، ﭘﻴﺮﺍﻣﻮﻥ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻱ ﭘﺴﺮ ﺁﻳﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ ﻛﻨﻨﺪ ، ﻭ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺁﻳـﺖ ﺍﷲ ﻃﺎﻟﻘـﺎﻧﻲ ﺍﻋﻼﻡ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﮔﻮﻧﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺗﻲ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﮕﻴﺮﺩ" . ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﺎﻡ ، ﺑﻪ ﺧﻼﻑ ﻧﻈﺮ ﻣﺼﻠﺤﺖ ﺍﻧﺪﻳﺸﺎﻥ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ ﻫﻴﭻ ﺍﺷﻜﺎﻟﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﻣﻦ ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﻧﻈﺮ ﻣﺜﺒﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﺩﺭﺑﺎﺭﺓ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭﻱ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ ، ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺁﻗﺎﻱ ﻣﻬﺪﻭﻱ ﻛﻨـﻲ ﻛـﻪ ﺩﺭﻣﺠﻠﺲ ﺷﻮﺭﺍﻱ ﻣﻠﻲ ﺳﺎﺑﻖ ﻭﺍﻗﻊ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﺘﺮ ﻣﺠﺎﻫﺪﻳﻦ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺍﺳﻼﻣﻲ ﺩﺭ ﺳـﻪ ﺭﺍﻩ ﮊﺍﻟـﻪ ﻳﻜـﺴﺮﻩ ﺩﻭﻳﺪﻡ ، ﺯﻳﺮﺍ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺧﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ ﻭ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ ﻓﻮﺭﺍ" ﺍﻧﺠـﺎﻡ ﺷـﻮﺩ . ﻣـﻦ ﻟﺒﺨﻨـﺪﺷﺎﺩﻣﺎﻧﻲ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﺮﻭﺟﺮﺩﻱ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﻨﻴﺪﻥ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ ﺑﺨﻮﺑﻲ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﺍﺭﻡ. ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﻱ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺍﻧﻘـﻼﺏ ﺍﺳـﻼﻣﻲ ﭘـﻴﺶ ﺭﻓﺘـﻴﻢ. ﺟﻤﻌﻴﺖ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ ﺷﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﺔ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣـﻪ ﻫـﺎﻱ ﻓـﺮﺩﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ، ﺣـﺪﻭﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ.
ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺷﺐ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﺳﻴﺪﻡ ، ﻫﻤﺴﺮﻡ ﮔﻔﺖ: "ﺁﻗﺎﻱ ﻣﻄﻬﺮﻱ ﺗﻠﻔـﻦ ﻛﺮﺩﻧـﺪﻭ ﺧﻮﺍﺳـﺘﻨﺪ ﺑـﺎﺍﻳﺸﺎﻥ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﮕﻴﺮﻱ. ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺁﻗﺎﻱ ﻣﻄﻬﺮﻱ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺁﻗﺎﻱ ﻣﻄﻬﺮﻱ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ ﺑـﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻣﺴﺮﺕ ﻭ ﺷﺎﺩﻱ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺍﻳﻦ ﺩﻭﻣﻴﻦ ﺑﺎﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎﻡ ﺑﻪ ﺧﻼﻑ ﻧﻈﺮ ﻣﺼﻠﺤﺖ ﺍﻧﺪﻳﺸﺎﻥ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺩﻧـﺪ. ﻳـﻚ ﺑـﺎﺭ ﺩﺭ۲۱ ﺑﻬﻤﻦ ﻣﺎﻩ۱۳۵۷ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺩﻭﻣﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﺩﺭﻫﻤـﻴﻦ ﻗﻀﻴﻪ ﺭﺍﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻲ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻳﺖ ﺍﺯ ﺳﭙﺎﻩ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﺍﻥ.
***
علی محمد بشارتی، در کتاب خاطرات خود پیرامون موضوع دستگیری فرزندان آیت الله طالقانی مدعی شده است به عنوان مسئول اطلاعات و تحقیقات سپاه از محمد غرضی مسئول عملیات سپاه خواسته است مجتبی طالقانی را که از سفارت فلسطین بیرون آمده بود، دستگیر کنند.
بازتاب های دستگیری فرزندان آیت الله طالقانی و سپس قهر ایشان قابل تامل بود، شورای انقلاب در دوم اردیهشت 1358 اطلاعیه ای صادر کرد: شوراي انقلاب طي صدور اطلاعيه اي با اشاره به مجاهدات پيگير ايت الله طالقاني و رتبه والاي ايشان در نزد امام خميني و مردم ايران غيبت بيشتر ايشان را جايز ندانسته اعلام نمود ملت بداند شوراي اقلاب در مقابل خودسريها نه بيتفاوت مي ماند و نه اجازه مي دهد عوامل تحريک و توطئه با سرنوشت کشور بازي کنند و مقدمات بازگشت از نوع رژيم گذشته را فراهم کنند .شکي نيست ايت الله با امکان بهره گيري فرصت طلبان از اين پيشامد توجه فموده اند و با عنايتي که به حساسيت موقع کشور دارند غيبت بيش ازاين را جايز نخواهند شمرد و با حضور ايشان واقعيت رخداد ها بر همگان مکشوف و تدابير قاطع براي از بين بردن زمينه توطئه و تحريک اتخاذ خواهد شد .(روزنامه اطلاعات 1/2 58 ص7)
آیت الله محمدرضا مهدوی کنی، سرپرست کل کمیته های انقلاب در مصاحبه با روزنامه کیهان در رابطه با دستگيري فرزندان ايت الله طالقاني اظهار داشت اين دستگيري از طرف کميته هاي چهارده گانه و کميته مرکزي انقلاب اسلامي انقلاب اسلامي نبوده و به وسيله افراد مسلح خاصي صورت گرفته است که هيچ ارتباطي با کميته ها ندارند و هدفشان صرفا ايجاد تحريک و تفرقه است وي همچنين گفت انتقال مکان ايت الله طالقاني بطي به دستگيري فرزندانشان ندارد و ايشان مدتهاست به خاطر ازدحام بيش از حد مراجعين از منزل اصلي خود نقل مکان کرده اند .(25 فروردین 1358)
روزنامه کيهان در 29/1/58 به نقل از یک شاهد عینی نوشت: يک شاهد عيني ضمن شرح ماجراي دستگيري فرزندان ايت الله طالقاني گفت دستگيرکنندگان مي گفتند دستگيري انان در ارتباط با دخالت در وقايع گنبد است . وي افزود انان در سلول هاي انفرادي هستند و اتومبيل مربوط به انها در محل قديم ساواک که در حال حاضر زير نظر يکي از کميته هاست پيدا شده .وي همچنين گفت انها که روز پنج شنبه دستگير شده بودند پس از چند ساعت در صبح روز جمعه با چشم هاي بسته در حوالي حسينيه ارشاد رها شده اند و به خاطر اين بي حرمتي ايت الله دفاتر خود را در تهران و شهرستان ها تعطيل نموده از تهران عزيمت کردند.
صادق طباطبایی، سخنگوي دولت موقت بیست و ششم فروردین، ضمن اظهار تاسف از اين واقعه اين کا ررا نمونه اي از اقدامات خودسرانه بر خي کميته ها و پاسداران دانست، عاملی که نهایتا باعث استعفای دولت بازرگان شد.
اعظم طالقاني، فرزند آیت الله طالقانی طي اطللاعيه اي با اشاره به وقايع روز هاي اخير و بي احترامي به خانواده اش ، استعفاي خود را از رياست هيات مديره جامعه زنان انقلاب اسلامي اعلام داشت، گروه امداد طالقاني طي اطللاعيه اي کليه واحد هاي ثابت و سيار خود را به دليل فقد امنيت و مصونيت تعطيل اعلام نمود .
موضع امام خمینی در قبال قهر آیت الله طالقانی پیچیده و زیرکانه بود،ایشان دستور دادند با ايت الله طالقاني تماس گرفته شود و حجت الاسلام سیداحمد خمینی، فرزند خود را مامور این تماس کردند.
سازمان مجاهدين خلق هم که کم کم زوایه علنی خود با حاکمیت جدید را نشان می داد، در راهبردی رادیکال طي اعلاميه اي اعلام کرد نيروهاي نظامي خود را در اختيار ايت الله طالقاني مي گذارد! پیامی که از سوی آیت الله، بی پاسخ ماند.
اما موضع شخص آیت الله طالقانی نیز در این خصوص خواندنی است، آيت الله طالقاني بعد از مراجعت به تهران، در قم با امام خميني ملاقات کرد،.ايشان همچنين طي سخناني که در مدرسه فيضيه ايراد کردند کميته ها را از تهمت ها بري دانسته حمله ها را مغرضانه خواندند و ضمن اينکه اظهار داشتند در جريان انقلاب همين کميته ها بودند که از جان و مال مردم حفاظت کردند بر لزوم تصفيه نيز تاکيد نمودند . ايشان نگراني خود را از تکرار حوادث گنبد و سنندج اعلام نموده افزودند ربودن فرزندان من در روز روشن ان هم پس از ملاقاتي که با نماينده فلسطين داشتند از طرف من نگراني آور بود و احساس کردم همان کبريتهايي که در سنندج منشا اشتعال شد و در کنبد، از اينجا شروع شده . براي اينکه مساله به صورت تفاهم و دقت و بدون احساسات بررسي شود از جانب دولت ، مراجع، شوراي انقلابي کميته ها ، من صلاح در اين ديدم که چند روزي تهران را ترک کنم و دفتر ها بسته باشد .
طاهره علایی طالقانی، فرزند دیگر آیت الله بعدها در مصاحبه ای در خصوص این واقعه، ضمن تاکيد بر رويکرد تعاملي آيت الله طالقاني نسبت به جريانات و گروه هاي سياسي کشور ادامه داد: «پدر با يکي از برادرانمان، مجتبي، که عقايد کمونيستي داشت، صحبت مي کرد. يک بار که او حدود 17 سال داشت وقتي ساواک به مقابل منزل آمده بود تا او را دستگير کند، پدر گفته بود او در منزل نيست واز اين طريق مجتبي فرصتي پيدا کرد تا فرار کند و بعد هم به آلمان رفت.»
طاهره طالقاني اضافه کرد: «مجتبي پس از انقلاب به ايران بازگشت که آن برخوردها و دستگيري او پيش آمد. در شرايطي که همسرش باردار بود، آنها رادر مقابل سفارت فلسطين دستگير کردند. بعد از آن مساله و فوت پدر دوباره مجتبي از ايران رفت.»
بعد از این واقعه، آیت الله طالقانی با حکم بنیانگذار جمهوری اسلامی به سمت امامت جمعه تهران منصوب شد، سپس با رای مردم تهران در مجلس خبرگان قانون اساسی عضویت یافت و سرانجام در نوزدهم شهریور 1358 بر اثر حمله قلبی درگذشت.
مجتبی طالقانی
همانطور که در ابتدای مطلب گفته شد، مجتبی طالقانی در سال 1355 (در پی تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق) در نامه ای به پدرش رسما اعلام کرد که مارکسیست شده است، برای درک بهتر ابعاد عمیق این حادثه تاریخی، قسمت هایی از این نامه در پی می آید، نامه مجتبی طالقانی ضربه ای بزرگ برای آیت الله بود و نمونه ای از نگرانی ها و مصائبی بود که روحانیت مبارز در دهه پنجاه شمسی با آن دست به گریبان بودند.
نامه مجتبی طالقانی چنین آغاز می شود: « پدر عزیز! امیدوارم خوب و سالم باشی. حدود دو سال است كه تماسی با هم نداشتهایم. طبیعتاً چندان هم از وضعیت هم خبر نداریم؛ شما هم حتماً در این مورد كه بالاخره كار من به كجا رسید و در چه شرایطی به سر میبرم ابهامات زیادی دارید. در اینجا سعی من این است كه ذهن آموزگار هم رزمی را كه مدتها با یكدیگر در یك سنگر علیه امپریالیسم و ارتجاع مبارزه كردهایم نسبت به پروسهی حركت و وضع مبارزاتیام روشن كنم. جریاناتی كه در سازمان (مجاهدین خلق) پیش آمد یعنی تحولات ایدئولوژیك، بازتاب وسیعی در جامعه داشته كه حتما شما هم در جریان آن بودهاید.»
از موقعی كه در خانواده خود را شناختهام به علت تهاجم همه جانبه رژیم علیه ما، خود به خود رژیم (شاه) را دشمن اصلی و خونی خود میدیدم و از آن زمان، مبارزه را در اشكال مختلف آن شروع كردم. ابتدا این مبارزه به علت اینكه در محیطی مذهبی مثل مدرسه علوی قرار داشتم در قالب مذهب انجام میشد، یعنی در آن زمان من حقیقتاً به این مذهب مبارز، مذهبی كه قیامهای تودهای متعددی تحت لوای آن صورت گرفته بود، مذهبی كه با مسلمانان و انقلابیونی چون محمد، علی و حسین ابن علی مشخص میشد شدیداً معتقد بودند و در حقیقت به این مذهب به عنوان انعكاس خواستهای زحمتكشان و رنجبران در مقابل زورگویان و استعمار گران مینگریستم و به این ترتیب به مذهب (دقت شود) در محدوده دفاعیات مجاهدین (خلق) یعنی شناخت (كتاب شناخت حسین روحانی كه پیش از این نام بردیم) و راه انبیاء (كتاب حنیف نژاد) اعتقاد داشتم و طبعاً به حواشی و جزئیات آن بها نمیدادم، خصوصاً كه در محیط مدرسه علوی برخورد قشری آنها با مذهب خود به خود باعث دور شدن من از این سری اعمال و عبادات كه چندان به كار من نمیخورد میشد.
این روی كرد و همینطور تبلیغات ضد كمونیستی آنها وقتی با ترویج این مسایل قشری هم جهت میشد مسلماً تأثیر وارونهای روی من میگذاشت در حالی كه همچنان به عناصر مبارزه جوی اسلام پای بند و معتقد بودم، خصوصاً وقتی مسائل ظاهراً جدیدی از اسلام به وسیله شریعتی و امثال او مطرح میشد ـ یعنی ادامه همان تلاش كه سالها به وسیله مهندس بازرگان انجام شده بود ـ بلافاصله به سوی آن كشیده میشدم. ولی بعد از هیجانات اولیهای كه بر درخورد با این قبیل مسائل جدید معمولاً به آدم دست میدهد، چون دیدم این نیز نمیتواند واقعاً به من راهی را نشان دهد و مسائل مبارزه را روشن كند و در نتیجه نمیتواند دردی را دوا كند آن ذوق و شوق اولیه از بین میرفت.
به این ترتیب بود كه من توانستم با چهرههای مختلفی از مذهب از نزدیك برخورد كرده و تاحدی كه میتوانستم آنها را بشناسم در حالی كه به دستاورد عملی كه گره گشای حقیقی راههای مختلف مبارزات باشد نرسیده بودم همگام با این شدم و جریانات، جست و گریخته با ماركسیسم آشنا میشدم و مهمترین نتیجه این آشنایی مقدماتی این بود كه آن خوف و هراسی كه از تمام جهات از ماركسیسم به من تقلین شده بود نه تنها از بین رفت بلكه حتی به سمت آن گرایشاتی نیز پیدا كردم. در این شرایط، آغاز جنبش مسلحانه و ظهور سازمان (مجاهدین خلق) باعث پیدایش نقطه عطفی در جریان فكری افرادی مانند من شد. طبیعتاً مرا به سوی خود میكشاند زیرا این ایدئولوژی هم قسمتهایی از اسلام و هم مذهب انقلابی را تواماً ترویج میكرد و این برای من كاملاً ایدهآل بودند لذا این ایدئولوژی بلافاصله برای من به صورت اصلی قبول شده در آمد. مخصوصاً وقتی میدیدم كه انقلابیونی با عمل انقلابی خود، صداقت و پای بندی خود را به این اصول، ثابت كردند و در عین حال توانسته بودند این تناقض را به صورتی حل كنند، در موضوع خود استوارتر شده و اطمینان بیشتری پیدا كردم ... و لیكن مذهب به هیچ وجه و واقعاً به هیچ وجه نمیتوانست كوچكترین مسأله سیاسی استراتژیك و ایدئولوژیك مرا حل كند، بلكه به واسطه نقطه ایدهآلیستی آن شدیداً استنباطات ما را از پراتیك مبارزاتی خودمان، از واقعیتهایی كه در جهان جاری است و از مبارزات خلقها به انحراف میكشاند! مسأله اصلی حل مشكل جنبش و از بین بردن موانعی است كه در مقابل آن قرار دارد و این چیزی است كه تنها با برخورد صادقانه با جهان و قوانین تحول جامعه و تاریخ و غیره به دست میآید یعنی همان چیزی كه ماركسیسم كشف كرده است! ب
مجتبی طالقانی فرزند آیت الله طالقانی در نامه مشهوری که به پدرش نوشته بود به خوبی شرح داده است :
" اکنون دو سال است که خانه را ترک کرده ، مخفی زندگی می کنم و ارتباطی با شما ندارم ، به خاطر احترام عمیقی که برایتان قائلم و سال های زیادی که با هم در جنگ با امپریالیست ها و ارتجاع بوده ایم ، ضروری دانستم برای شما توضیح دهم که چرا من و همکیشانم تصمیم گرفتیم تغییرات عمده ای در سازمان خود ایجاد کنیم .....من از نخستین روزهای زندگی در کنار شما یاد گرفتم که چگونه از این حکومت استبدادی خون آشام متنفر و بیزار باشم ، من همواره احساس بیزاری خود را از طریق مذهب ، آموزش ها و درس های آتشین محمد (ص) ، امام علی (ع) و امام حسین (ع) بیان می کردم ، من همیشه برای اسلام به عنوان زبان گویای توده های زحمت کش در حال مبارزه با ظلم احترام قائل بودم ....اما طی دو سال گذشته مطالعه مارکسیسم را آغاز کرده ام ، من قبلاً فکر می کردم که روشنفکران مبارز می توانند این رژیم را از میان بردارند ، ولی اکنون باور کردم که باید به طبقه کارگر روی آوریم .
مجتبی طالقانی در بخش پایانی نامه خویش مدعی می شود: اما برای سازماندهی طبقه کارگر باید اسلام را کنار بگذاریم چون مذهب پویای اصلی تاریخ ، مبارزه طبقاتی را قبول ندارد ، البته اسلام می تواند یک نقش مترقی به ویژه در بسیج طبقه روشنفکر علیه امپریالیسم ایفا کند ، اما این تنها مارکسیسم است که تحلیل هایی عملی از جامعه به دست می دهد و متوجه طبقات استثمار شده و رهایی آنهاست . من پیش از این فکر می کردم آنهایی که اعتقاد به ماتریالیسم تاریخی دارند به دلیل این که به معاد و زندگی پس از مرگ ایمان ندارند نمی توانند فداکاری های بزرگی نمایند ، ولی اکنون می دانم بزرگ ترین و متعالی ترین فداکاری ای که شخص می تواند انجام دهد مرگ در راه آزادی طبقه کارگر است ."مجتبی طالقانی امروز در فرانسه ساکن است و عضو گروهی از روشنفکران ضدجنگ است./پارسینه۱۸ تير ۱۳۸۸
***
در پاییز ۴٢ چند ماه پس از سرکوب قیام ١۵ خرداد مهندس مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی، آیتالله سیدمحمود طالقانی، مهندس عزتالله سحابی، دکتر عباس شیبانی، احمدعلی بابایی، مهندس ابوالفضل حکیمی، سیدمحمدمهدی جعفری و پرویز عدالتمنش در دادگاه نظامی که در پادگان عشرتآباد به ریاست سرتیپ ناصر زمانی تشکیل شده بود در حال محاکمه بودند. دادستان نظامی دادگاه، سرتیپ فخر مدرس بود. محمد بستهنگار از فعالان سیاسی ملی – مذهبی و از مبارزان قدیمی که این روزها در بستر بیماری است در آن زمان به اتهام شرکت در قیام ١۵ خرداد در زندان بهسر میبرد. او که از طریق همبندان خود پیگیر خبرهای دادگاه و چگونگی برگزاری آن بود پس از آزادی با قید وثیقه، به عنوان تماشاچی در جلسات دادگاه حاضر میشد. با او در رابطه با ماجراهای آن روزها به گفتوگو نشستیم:
۵٢ سال پیش در چنین روزهایی دادگاه بدوی سران نهضت آزادی در پادگان عشرتآباد در حال برگزاری بود. شما از آن زمان چه خاطراتی دارید؟
در اواخر دیماه و اوایل بهمن سال ۴١ سه نفر از سران نهضت آزادی بازداشت شدند؛ مهندس بازرگان، آیتالله طالقانی و دکتر سحابی. البته نه به عنوان مسئولان نهضت، بلکه به عنوان اعضای شورای مرکزی جبهه ملی، تقریبا با نهضت آزادی کاری نداشتند و از اعضای نهضت کسی بازداشت نشد.
از تشکیل نهضت آزادی خبر نداشتند؟
نه، خبر نداشتند. البته آقای شیبانی بازداشت شده بود و آقای محمد حنیفنژاد از دانشگاه کشاورزی کرج، که اینها در ارتباط با جبهه ملی بودند. در این فاصله تا خرداد ۴٢ نهضت یکسری کارهایی را انجام داد؛
از جمله انتشار نشریهای به نام «با حاشیه و بیحاشیه» که بیشتر حاوی حملات علیه سلطنت و شاه بود که به همین مناسبت در اوایل خرداد آقای جعفری را تعقیب کردند که ایشان در آن شب در منزل آقای صدر سید جوادی دعوت داشتند، خیلی از اشخاص آن شب بودند و آن شب مصادف با آزادی آیتالله طالقانی شد که مشخص شد این یک دسیسه برای دستگیری اعضای نهضت آزادی است. در این جریان، آقایان مهندس سحابی، علی بابایی و دیگر دوستان بازداشت شدند و بعد از آن به دفتر نشریه رفتند و دفتر را بههم ریخته و اسناد مورد نظر را پیدا کردند و بردند. این اتفاقات مصادف شد با ١۵ خرداد و روز عاشورا که تظاهرات بود؛ تا دو روز بعد این تظاهرات ادامه داشت که شب قبل از ١۵ خرداد با دستگیری امام خمینی مصادف شده بود. مردم قیام کردند و به رگبار بسته شدند، ١٠ روز بعد از این جریان من را هم بازداشت کردند.
علت بازداشت شما در رابطه با همین مسائل بود؟
علت بازداشت من شرکت در راهپیمایی ١۵ خرداد و عضویت در نهضت آزادی ایران بود. چند روز جلوتر به کوی امیرآباد ریخته بودند و ٧٠ تا ٨٠ دانشجو را بازداشت کرده بودند. ما در زندان بودیم و گاهی برای ملاقات ما را بیرون شهربانی میبردند و گاهی بچهها را برای بازپرسی میبردند.
شما را به کدام زندان بردند؟
زندان شهربانی که بعدا کمیته مشترک شد. زمانی که یکی از دوستان را برای بازپرسی به دادرسی ارتش بردند در آنجا با هشت نفر از دستگیرشدگان نهضت آزادی مواجه شدند که برای پروندهخوانی یا تعیین وکیل خواسته بودند، در زندان این خبر به ما رسید. بعدها شنیدم پروندهای از قبل برای نهضت آماده کرده بودند و میخواستند در منزل آیتالله طالقانی دینامیت جاسازی و خودشان کشف کنند و این را بهانهای برای محاکمه و اعدام میدانیها، طیب حاج رضایی و محکومیت آیتالله طالقانی قرار بدهند. قرارشان این بود که این پروندهسازی در نهایت به اعدام امام خمینی (ره) بینجامد که در نهایت شرایط جامعه اجازه این کار را نداد. در این فاصله پدر عدالتمنشها را با یک یا دو نفراز بچهها از زندان شماره دو قصر به زندان شهربانی میآورند و بعد آزاد میشوند، معلوم میشود که در بند شماره دو زندان قصر آقایان رادنیا، عطایی، سمیعی و… بودند که یک عده را همان جا آزاد میکنند. تا اینکه در روزنامه خواندیم که محاکمه آیتالله طالقانی و مهندس بازرگان در پادگان عشرتآباد شروع شده است. روز دوم دادگاه بود که دیدم آقایان رادنیا، عطایی و سمیعی را به زندان شهربانی آوردند و آیتالله طالقانی و پرویز عدالتمنش را به زندان شماره چهار بردند که همه یکجا باشند. آمدن این آقایان برای ما نعمت بزرگی بود و آقای عطایی برادر خانم مهندس سحابی بود، خانم ایشان مرتب سخنرانی وکلا و اعلام سکوت متهمان را میگرفتند و به آقای عطایی میدادند. ما شبها مطالعه میکردیم، طوری که نظرات خود را توسط آقای عطایی به دوستان نهضتی انتقال میدادیم.
شما دادگاه نرفتید؟
دادگاه نبودیم، ما در زندان شهربانی بودیم. ما چهار نفر بودیم که حاج وکیلی از میدانیها جزء ما چهار نفر بود. در یکی از این روزها مهندس میثمی را به زندان شهربانی و در بند عادیها بردند که ما ایشان را از طریق آقای عطایی و رادنیا به بند خودمان انتقال دادیم، بعدا مشخص شد که آنها مدافعات را به اصفهان برده، در آنجا چاپ کرده و برای پخش به تهران میآوردند که او و مهندس عبودیت را با هم دستگیر میکنند، مهندس عبودیت را به دستور تیمسار نصیری روی اجاق برقی گذاشتند. آقای عبودیت یک ماه پیش ما بود و بعد به زندان قصر انتقالش دادند. این دادگاه تا اواخر دیماه ادامه داشت. در این فاصله شنیدیم که برای سری دوم نهضت آزادی پروندهای تشکیل شده است که من، عطایی، رادنیا، مفیدی، سمیعی، انتظاری، پرویز یعقوبی، مصطفی مفیدی و یکی، دو تا از دوستان دیگر را شامل میشد که قرار بود محاکمه شویم. زمانی که حکم دادگاه اول صادر شد دو روز بعد، ما ٩ نفر را به قید ضمانت و برای اینکه جو را آرام کنند، آزاد کردند که در این فاصله دادگاه تجدیدنظر آقایان و پروندهخوانی شروع شد. ما به دادگاه میرفتیم و در آنجا آیتالله طالقانی را از نزدیک میدیدیم تا اینکه دوم یا سوم خردادماه سال ۴٣ به منزل من، رادنیا و مفیدی یورش بردند و دستگیرمان کردند که بعدا سه نفر از ما ٩ نفر را که بازداشت شده بودیم، محاکمه کردند که دادگاه اول برای مدت سه سال محکوم و دادگاه دوم به مدت چهار سال و آقای مفیدی به مدت پنج سال حکم زندانی دادند و آقای رادنیا با دفاع حقوقی که انجام داده بودند، برای مدت دو سال محکوم شدند.
خاطراتی از دادگاههای بعدی آیتالله طالقانی، مهندس بازرگان و دکتر سحابی دارید؟
دادگاه اول به پایان رسید، بعد از اعلام محاکمه زمانی که اعضای دادگاه میخواستند بیرون بروند، آیتالله طالقانی گفتند صبر کنید با شما کار داریم که آیه معروف سوره فجر را خواند (الم تر کیف فعل ربک) و خطاب کرد که به اربابتان بروید بگویید و از ایشان پاداش بگیرید. سه تا چهار ماه بعد دادگاه دوم شروع شد که در ابتدای دادگاه مهندس بازرگان گفتند که ما در دادگاه اول سکوت کردیم اما دیدیم که فریاد ما به گوش ملت ایران رسیده است، در خارج از کشور، در فرانسه و جاهای دیگر اساتید برجسته دانشگاه حمایت کردند، در ایران همه مراجع تقلید از ما حمایت کردند اما ما با توجه به اینکه دادگاه محدود و تماشاچی کم است، صحبتهای خودمان را انجام میدهیم، در مورد عدم صلاحیت دادگاه صحبت کردند. گفتند اگر از شما بپرسند چهکار میکنید؛ میگویید ما سرباز هستیم و افتخار میکنیم که این خود نشانی از عدم صلاحیت شما است، مهندس بازرگان با این عبارت یا ایها الرسول… (ای محمد آنچه که به تو تبلیغ شده است آن را انجام ده اگر ندهی رسالت خود را انجام ندادهای) آغاز کردند و گفتند که این خطاب به پیامبر است اما آیه دیگری هم هست که خطاب به اوست و آن آیه این است که در آنچه پیامبر انجام میدهد اسوه و راهنمایی برای شما است و یک خطاب به ما دارد. بعد از آن صحبتهای مکرر شروع شد، یادم است به سرهنگ رحیمی ایراد گرفتند که آنچه در متن بالای امضای دادگاه نوشته شده است که اعضای دادگاه خدا، شاه و میهن را باید در نظر بگیرند و گفتند آن چیزی که در قانون آمده است چیز دیگری است که فردا متن را عوض کردند، یک بار هم مرحوم آقای مطهری آمدند که آقای رحیمی اسم امام خمینی (ره) را آوردند. جمیعت دادگاه صلوات فرستادند که رئیس دادگاه آن زمان ارتشبد قرهباغی بود.
آیا مردم عادی اجازه ورود به این دادگاه را داشتند؟
بهطور محدود. محل دادگاه را محدود کرده بودند.
مهندس لطفالله میثمی در خاطراتش میگوید که من پیش آقای صدر رفتم و از همه برای شرکت در دادگاه دعوت کردیم.
بله. محل اولین دادگاه بزرگ بود که بعد از دو تا سه روز جای دادگاه را عوض کردند که جای کوچکی بود.
زمانی که شما دادگاهی شدید، در آن زمان دکتر مصدق برای دفاع از شما بیانیهای اعلام کرده است؛ خاطرهای از آن زمان دارید؟
نه. به این صورت بود که مهندس بازرگان سخنرانیای درباره آزادی هند کرد که چاپ شد و آن را برای دکتر مصدق فرستاد و دکتر مصدق نامهای خطاب به مهندس عبدالعلی بازرگان برای تشکر فرستادند.
کسی با مراجع ارتباط گرفت تا نظر آنها را جلب کند و بیانیهای از آنها بگیرد ؟
اطلاعی ندارم، من آن زمان زندان بودم.
بعد از آزادی شما مهندس بازرگان با مراجع ارتباطی داشتند یا خیر؟
ما در بهمن سال ۴٢ آزاد شدیم. فروردین سال بعد امام خمینی(ره) آزاد شدند البته در قلهک در خانهای محصور بودند. زمانی که به قم رفتند، چون در آنجا آزاد بودند، ما یک روز جمعه به دیدن ایشان رفتیم.
چه کسانی همراه شما بودند؟
اعضای نهضت و انجمن با هم بودیم و عدهای از دانشجویان هم بودند.
امام خمینی در مورد محکومیت نهضت و مهندس بازرگان صحبتی نکرد؟
ایشان گفتند درمورد محاکمه مهندس بازرگان و آیتالله طالقانی ناراحت نشوید؛ تا این کارها صورت نگیرد نهضت پیش نمیرود. البته من و اعضای انجمن اسلامی دانشجویان یک ملاقاتی با ایشان بعد از فاجعه فیضیه و قبل از ١۵ خرداد داشتیم./روزنامه شرق
مشاوره-روانشناسی