ناگفته های ترور آیت الله خامنه ای "رهبر" اززبان همسرش+دیگران
خاطرات یک محافظ رهبری"حسین جباری" که دران لحظه حضورداشته واقا رابه بیمارستان منتقل کرده

قبل ازرفتن آیت الله خامنه ای به مسجدبا مسئول وقت حفاظت سپاه( جبروتی)تماس گرفتم وگفتم چند نفر نیرو برای چک کردن و تحت نظر گرفتن به محل اعزام شوند. وی که ازطرفداران بنی صدربود) گفت ما نیرویی نداریم خود شما هر کاری لازم است انجام دهید. کل نیرویهای ما ۴ نفر همراه بود ولازم بود حداقل ۳ ـ ۴ بروند و کارهای مربوطه را انجام دهند.
ما به محل مراجعه و بعد از خواندن نماز من رفتم تا اطراف تریبون را کنترل کنم. دیدم یک ضبط توشیبا چهارگوش روی تریبون قرار دادهاند. میدانستم که ضبط حداقل باید از نظر ظاهری چک شود. آن روز هم اگر از طرف سپاه نیرو میآمد بیشتر از کاری که من کردم، کار دیگری انجام نمیشد چه بسا جابجایی که من انجام دادم این کار هم انجام نمیشد. چکی که من کردم با چک امروز فرق میکرد. در آن زمان دستگاه " ایکس ری " نبود که برای چک استفاده شود. یا اون اوائل پیچ گوشتی نبود که ما آن را باز کرده و داخل آن را نگاه کنیم. چک ما در حد روشن کردن ضبط، خارج کردن باطری و نوار بود. در اوائل انقلاب ـ سال ۶۰ ـ در این حد مرسوم بود. من هم در همین حد انجام دادم. تنها کاری که من کردم جابجایی ضبط به این شکل بود که اگر طول تریبون ۶۰ سانتی متر بود، ضبط صوت جایی قرار داشت که نزدیکترین محل در سمت به بدن حضرت آقا ـ قلب ـ میشد. من با تصور اینکه ضبط برای، ضبط صدا است و قابل حذف از روی تریبون نیست آن را گوشه سمت راست بالای تریبون قرار دادم. میتوان گفت ۶۰ سانتی ضبط را از قلب آقا دور کردم.
آقا نماز و تعقیبات را خواند و جهت جلسه پاسخ به سؤالات پشت تریبون رفتند. من هم برای کنترل به ورودی مسجد رفتم و نشستم که روبروی حضرت آقا بودم. دو نفر از دوستان به نامهای جواد پناهی و جوادیان دو طرف حضرت آقا ایستادند. بعد از ۷ ـ ۸ دقیقه که گذشت دیدم ناگهان صدای انفجار آمد. من به گمان اینکه گلولهای شلیک شده، اسلحه را که کشیدم دیدم کسی ایستاده نیست. همه روی زمین خوابیدهاند. ناگهان متوجه شدم که آقا پشت تریبون نیست، در حقیقت افتاده است. با توجه به اینکه مسجد از جمعیت کاملاً پر بود ولی من خودم را به ثانیه بالای سر آقا رساندم و دیدم ایشان غرق خون است. دو دوستی که کنار آقا بودند موج انفجار آنها را گرفته بود و آنها نشسته بودند. من معتقدم همیشه عنایت حضرت حق هست اما از این جا به بعد عنایت ویژه حضرت حق بود. اول به من و بعد به آقا و بعد به این مملکت عنایت کرد. آدم مجروح وقتی روی زمین قرار میگیرد، وزن وی بیشتر میشود. من یک جوان ۲۰ ساله تا دوستانی که موج انفجار آنها را گرفته بود تا به خود بیایند من آقا را ۵ ـ ۶ متر روی دست حرکت داده بودم تا از جمعیت بیرون ببرم. دوستان که به خود مسلط شده بودند، به کمک من آمدند. جمعیت هم در آن زمان آماده فرار شده بود تا از مسجد خارج شود. گفتیم در مسجد را ببندید که کسی خارج نشود تا حاضران کنترل شوند. قبل از آن ما با داد و بیداد خارج شدیم.
ما حضرت آقا را سوار ماشین کردیم. عرض کوچه به اندازه پهنای یک ماشین بود. آن روز من جز دیدن این مسیر چیز دیگری را نمیدیدم. من خودم بچه همان منطقه بودم و با سرعت سرسام آوری ماشین را به حرکت در آوردم. من قبل از انقلاب تا سن ۱۲ سالگی بغل مسجد ابوذر دم پل راه آهن پدرم نانوایی داشت و آن جا زندگی میکردیم. کاملاً آشنایی به این منطقه داشتم. وارد خیابان قزوین شدیم یک کلینیک بود. آقا را سریع به داخل کلینیک بردیم.
زمان رسیدن به کلینیک چند دقیقه طول کشید؟
اگر حداکثر زمان را یک دقیقه در نظر بگیریم، شاید اشتباه نگفته باشم. من راننده بودم و وقتی دوستان آقا را به داخل بردند من جلوی درمانگاه با مسلسل ایستادم تا ورودی را کنترل کنم که کسی وارد نشود. چند نفری هم که تجمع کردند با داد آنها را متفرق کردم. کادر درمانگاه با دیدن وضعیت اعلام کرده بودند که این شخص مجروح است و ما کار مجروحین را نمیتوانیم انجام بدهیم باید به بیمارستان منتقل شود. یک پرستار به همراه یک کپسول اکسیژن به همراه میآورند تا مراقب آقا باشند. این جز لطف حق نیست که در آن استرس بالا خطایی نکنی که شرایط سختتر شود. من دیدم وقتی آقا را درون ماشین گذاشتند کپسول اکسیژن بزرگ بود که حدود یک و نیم متر طول دارد. دیدم در ماشین جا نمیگیرد. دوستان در بیرون ماشین داشتند میکشیدند تا کپسول را بیاورند، من دیدم کار زمان بر است، حرکت کردم. در مسیری حرکت کردم که از نظر ذهنی بلدم بودم. اون لحظه انگار کامپیوتر و جی پی اس من فقط به نزدیکترین مسیر و ورود ممنوع بود و به خیابان انبار گندم که معروف بود فکر میکردم. مشاهدات خود من این است که در این مسیر ورود ممنوع ماشین ۲۰۰ کیلومتر سرعت داشت. در مسیر با ۵ ـ ۶ ماشین که راه مال آنها بود مواجه شدم در حالی که نصف کپسول اکسیژن بیرون بود و در ماشین بسته نشده بود. در باز ماشین من با خودروهایی که از روبرو میآمدند برخورد میکرد و انگار ماشین در طول مسیرترمز نداشت.
در طول مسیر من باید رانندگی کنم. مواظب باشم که مسیر را اشتباه نروم. در عین حال به مرکز پیام سپاه اطلاع دادم که " حافظ ۷ " که کد بی سیمی حضرت آقا بود ترور شده و به قلب وی خورده است. چون در آن لحظه احساس من این بود که به قلب خورده است. در آن لحظه تشخیص چپ و راست من از بین رفته بود. من با این سرعت بالا به سمت بیمارستان در حرکت هستم و به مرکز پیام می گویم که به فرض مثال آقای دکتر زرگر، دکتر منافی و دکترهایی که میشناختم بگوئید خود را سریع به بیمارستان بهارلو برسانند. همچنین به آمبولانس اورژانس بگوئید به کمک ما بیایند چرا که ما آژیر نداشتیم و فقط بوق داشتیم.

حال و هوای بیمارستان بهارلو بعد از ترور آیتالله خامنهای
این مسیر با این سرعت و با این حجم و با این هماهنگی که خداوند به ذهن شما میآورد که خطا نکنید، اشتباه نروید. نزدیکترین مسیر را طی کنی.
چیز جالب دیگری که در این مسیر برای من بود. در بیمارستان عمل انجام شده بود و به محض رسیدن ما طوری شد که آقا انگار در نوبت فرد دوم قرارگرفت. به نظر میرسید وقت از قبل رزرو شده بود. همزمان وقتی آقا به بیمارستان رسید، نفر اول از اتاق عمل بیرون آمد، اتاق عمل خالی شد و نفری بعدی آقا بود که به اتاق عمل برود. این هماهنگیها غیر از عنایت حضرت حق است؟
دکتر زرگر و دکتر منافی خود را به بیمارستان رسانده بودند و کارهای اولی کنترل خونریزی با گرفتن شریانها را در بیمارستان بهارلو انجام دادند.

یکی از مطالب مهم که باید بگویم این است که آن روز وقتی در بی سیم گفتم به قلب خورده است. آن روز سپاه همان بی سیمی را داشت که شهربانی، کمیته و سایر ارگانها داشتند، بی سیم موجود در تهران از یک نوع بی سیم بود. وقتی شما پیام میدادی همه میشنیدند. به نظر بی سیم سه ارگان سپاه، شهربانی و کمیته در تهران باید خیلی شلوغ باشد با داد وبیداد و لحنی که من گفتم " حافظ ۷ این اتفاق برایش افتاده است" ساکت باشید، فکر میکنم بی سیم تهران از طرف سایر ارگانها حدود نیم ساعت در سکوت بسر برد و پیامها بین من و مرکز سپاه رد و بدل میشد. یک نفر دارد با سرعت سرسام آور رانندگی میکند و با بی سیم هم صحبت میکند. حتی یک دو بار هم برگشتم تا ببینم آقا در چه وضعیتی است. خود آقا گفته است در فاصله کلینیک تا بیمارستان یک بار به هوش آمدم و دیدم ماشین دارد پرواز میکند، دوباره بیهوش شدم.
بعد از انجام عمل جراحی در اولین دیداری که با آقا داشتید ایشان به شما چه گفت؟
قبلاً گفتم که ارتباط بین بچههای تیم محافظت و آقا ارتباط پدر و پسری هست. درست است که اتفاق برای ایشان رخ داده بود ولی ما هم در آن صحنه حضور داشتیم. با اینکه کلام ایشان باز نشده بود با دستخط و کلام نصفه نیمه از ما پرسید، بچهها ـ محافظان ـ چه شدند. ایشان بعد از بهوش آمدن بعد یک هفته نگران حال محافظان خود بود. وقتی گفتیم که حال همه خوب است. گفتند نه بیاید تا آنها را ببینم. این نشان دهنده ارتباط عاطفی بود که بین بچهها و آقا برقرار بود./ 7 تیر 1396جام جم
مشاوره-روانشناسی