مبارزه با رژیم شاه در دوران استبداد و پیروزی نهضت امام خمینی  شخصیتهای متعددی نقش داشتند. برخی افراد، شناخته شده و از تاثیرگذاری بالایی برخوردار بودند و برخی دیگر ممکن است کمتر شناخته شده باشند.طیب حاج رضایی یکی از شخصیتهای مبارز در عرصه نهضت امام  بود که کمتر در مورد نقش و جایگاه وی در نهضت خرداد ۱۳۴۲ صحبت شده است.

 

وی  از جمله  شخصیتهایی بود که زندگیش از دو فصل کاملا متفاوت تشکیل شده بود.نیمه نخست زندگی حاج رضایی را می‌توان در خدمت حکومت پهلوی دانست و نیمه دوم زندگی وی تاثیرپذیری از افکار انقلابی امام خمینی  بود. در این نوشتار بر آنیم تا به بررسی زندگی و جایگاه فکری طیب حاج رضایی بپردازیم و بررسی کنیم که وی چه شخصیتی داشت و چگونه تحت تاثیر افکار امام خمینی  قرار گرفت؟ 
    
از خالکوبی عکس رضاشاه تا تلاش برای ماندگاری حکومت محمدرضاشاه
طیب حاج‌رضایی در دوران جوانی همانطور که فراخور زمان بود، به سمت ورزشهای باستانی رفت و با حضور در زورخانه‌های جنوب شهر به ویژه زورخانه شعبان جعفری به چهر‌ه‌ای سرشناس در میان مردم و لوطیهای آن زمان تبدیل شد.

در واقع این اشخاص کسانی بودند که با پا گرفتن در زورخانه‌ها و همراه شدن با به اصطلاح گنده‌لاتها برای خود نوچه‌هایی  جمع کردند و با ظاهر شدن در کوچه و گذر به دعوا و ضرب و شتم می‌پرداختند و از این طریق در دل مردم ایجاد وحشت می‌کردند. 
طیب حاج‌رضایی نیز از این دسته آدمها جدا نبود و در گزارش شهربانی رضاشاه بیش از صد درگیری از وی ثبت شده است و به خاطر همین گزارشها بارها به زندان  افتاد و حتی بنا به روایتهایی به دلیل قتل، 5 سال به بندر عباس تبعید شد. با این وجود وقتی به سوابق و فعالیتهای او نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که وی از همان ابتدا به اهل بیت(ع) ارادت خاصی داشته استو بنا به برخی روایتهادرگیر‌یها و به زندان افتادنهایش به خاطر درگیری با ماموران دولتی به‌دلیل مسائل مذهبی بوده است.

طیب حاج رضایی در خاطراتش می‌نویسد:«وقتی رضا شاه به قدرت رسید فهمیدم که این نامرد مهره خارجیهاست. وقتی شروع کرد چادر رو از سر زنها بگیره، خیلی از لوطیهای تهران با مامورها و دولت رضاخان درگیر شدند. من هم چند بار با اون نامرد درگیر شدم.... سال ۱۳۱۶ بود که با مأمورهای دولتی و پاسبانها درگیر شدم. آن روز نتوانستم فرار کنم و به خاطر این درگیری دستگیر و به دو سال حبس محکوم شدم.»
 
درگیری و ایجاد رعب و وحشت در میان مردم تا آنجا در زندگی وی برجسته بود که به وجه جدایی ناپذیر از شخصیت وی بدل شده بوده که  حتی پس از آزاد شدن از زندان و زمانی که اعلام کرده بود از اقدامات گذشته در زمینه ایجاد درگیری و رعب و وحشت تبری جسته و به‌دنبال کسب و روزی حلال است، باز هم نتوانست آن را کنار بگذارد و این مسائل ادامه داشت. 
با توجه به برخی گفته‌ها و روایتها، وی  با جمع کردن نوچه در کنار دروازه میدان میوه و تره‌بار آن زمان، اقدام به زورگیری می‌کرد. به این معنا که دم دروازه میدان به همراه نوچه‌های خود می‌ایستاد و از هر کسی  که میوه‌ای را  وارد و یا خارج می‌کرد، باج می‌گرفت.در اواخر دهه ۲۰ و اوایل دهه ۳۰ طیب حاج‌رضایی با پولی که از این طریق جمع کرده بود توانست حجره‌ای در همان بازار میوه خریداری کند و  از آن به بعد جزو نامیان میدان میوه شهر شد. 
 
در مورد فعالیت سیاسی طیب حاج رضایی نیز حرف و حدیثهای فراوانی وجود دارد،بنا به برخی گفته‌ها  وی شیفته خاندان پهلوی بوده  و حتی عکس رضا شاه را بر بدن خود خالکوبی می‌کند اما خود طیب در این باره  نظر دیگری دارد و می‌گوید:«اوایل دوران پهلوی بود. آن موقع من رضاخان را دوست داشتم. می‌گفتند آدم خوبیه، مقتدره، با خداست. به مردم کمک می‌کنه و ... من دیده بودم که رضاخان توی محرم میون‌دار دسته تکیه دولت بود. خلاصه خیلی از رضاخان خوشم اومد. برای همین روی بدنم تصویر سر رضاخان رو خالکوبی کردم.»
    
فارغ از اینکه وی شیفته خاندان پهلوی بوده است یا خیر، در دوره محمدرضاشاه پهلوی و در دهه‌های ۲۰ و۳۰ طیب به عنوان حامی شاه شناخته می‌شدو وقتی در سال ۳۱ و در زمان مصدق به همراه شعبان جعفری بازداشت می‌شود، در نامه‌ای اعلام می‌کند که به جرم طرفداری از شاه بازداشت شده است. اوج همکاری و طرفداری طیب با حکومت شاه در کودتای ۲۸ مرداد اتفاق می‌افتد. تا آنجا که بنا به اسناد موجود ساواک، نقش وی کمتر از نقش شعبان جعفری در کودتا نبود و به دلیل حضور و نقش آفرینی در رویدادهای ۲۸ مرداد مدال دریافت کرد  و حتی بنا به برخی اسناد واردات انحصاری موز را به‌خاطر خدماتش به وی دادند.یکی دیگر از اقدامات طیب برای دربار شاه زمان تولد پسر اول محمدرضا شاه اتفاق افتاد. در آن زمان پسر شاه در بیمارستان چهارراه مولوی متولد شد و حاج‌رضایی هم همه محله را چراغانی کرد. 
 
اعتقادات مذهبی زمینه‌ساز نجات از تاریکی، تیرباران در راه نهضت امام خمینی
 
دوره دوم زندگی طیب حاج رضایی با آنچه در قبل این نوشتار گفتیم، کاملا متفاوت است. بنا به گفته دوستان و نزدیکان تغییر در رویه رفتار او از اواسط دهه۳۰ و به دلیل اعتقادات مذهبی و آشنایی  با حاج مهدی عراقی اتفاق افتاد. در خاطرات رفیقدوست طیب مردی با روحیات مذهبی معرفی می‌شود و به این امر اشاره می‌کند  که وی در ماههای محرم و صفر و و رمضان تمامی کارهای خلاف را کنار می‌گذاشت و با بستن تکیه در ماه محرم بزرگترین دسته عزاداری را در شهر راه می‌انداخت.
 
بر اساس اسناد ساواک، در کودتای ۲۸ مرداد، نقش وی کمتر از نقش شعبان جعفری نبود و به دلیل حضور و نقش آفرینی در این رویداد مدال دریافت کرد و حتی بنا به برخی اسناد واردات انحصاری موز را به‌خاطر خدماتش به وی دادند. 
احترام به روحانیت هم  در آن زمان در رفتار  طیب دیده می‌شود. در گزارشهای ساواک هم به این مسئله اشاره شده است. به عنون مثال در آن زمان که آیت‌الله کاشانی تا حدودی محدود شده بود طیب به منزل ایشان رفت و آمد داشت و در گزارش ساواک هم آمده است که وی با نزدیکان آیت الله کاشانی رفاقت و دوستی نزدیک برقرار کرده است. 
 
این دگرگونی رفتاری همراه شد با آشنایی با حاج مهدی عراقی در محرم ۱۳۴۲، در آن سال طرفداران امام نگران استفاده رژیم شاه از افرادی مانند طیب برای سرکوب جنبش بودند اما برخلاف انتظار بنا به خاطرات و گفت‌وگوی طیب با مهدی عراقی، وی پیشنهاد ساواک در جریان حمله به مدرسه فیضیه قم را رد کرد و در موارد دیگری نیز حاضر به همکاری با رژیم شاه برای سرکوب نهضت امام نشده است. 
 پیام امام خمینی به طیب در مورد خصوصیات روحی و دینی او، طیب را آن چنان از لحاظ روحی و فکری منقلب کرد که در روز ۱۳ خرداد ۱۳۴۲ و در عزاداری محرم در شرایطی که امام  در زندان بود،  عکس امام خمینی در دسته‌ها و علمهای عزاداری طیب نصب شد. ۲ روز بعد هم یعنی در واقعه  روزچهارشنبه۱۵ خرداد۱۳۴۲(۱۲ محرم ۱۳۸۳) طیب نقشی اساسی ایفا کرد و با بستن بازار میوه، تظاهراتی در حمایت از امام به راه انداخت و برخلاف تصور رژیم که انتظار داشت تا طیب حداقل از برپایی تظاهرات در میدان جلوگیری کند، خود سردسته تظاهرکنندگان بر علیه رژیم شاه شد. 
پس از ۱۵ خرداد و در اوج دستگیریها طیب حاج رضایی نیز دستگیر می‌شود و بنا به اعتراف اغلب دستگیرشدگان در بازار میوه همگی طیب را عامل اصلی شکل‌گیری تظاهرات دانستند. پس از این ماجرا وی ۵ ماه در زندان بود و هرچه رژیم تلاش کرد از راههای مختلف از جمله شکنجه وی را مجبور کنند که اعتراف نماید از امام پول گرفته است، زیر بار این موضوع نرفت و بنا به روایتی خود او گفته است:«من در زندگی خلافهای زیادی کرده‌ام ولی هرگز حاضر نیستم به خاطر چند صباحی بیشتر زیستن دامان مرجع تقلیدی را لکه‌دار سازم. من در ۲۸ مرداد پول گرفتم و کودتا راه انداختم، نه در ۱۵ خرداد.» 
با توجه به محاکمه طیب حاج رضایی و عدم همکاری وی با رژیم شاه، به حکم دادگاه به جرم فعالیت مجرمانه و خیانتکارانه به منظور برهم‌زدن نظم و امنیت عمومی در روز ۱۵ خرداد ماه به اعدام محکوم شد و در ۱۱ آبان۱۳۴۲ در میدان تیر حشمتیه به همراه اسماعیل رضایی تیرباران شد.

سخن پایانی این که دو روی  سکه زندگی طیب حاج رضایی با تمام فراز و نشیبهایی که داشت به دلیل شخصیت و علاقه‌مندی به اسلام، پایان متفاوتی با هم مسلک او شعبان جعفری داشت. همین مسلک جوانمردی، شجاعت و ارادت داشتن به اهل بیت سبب شد تا کسی که زمانی برای ماندگاری رژیم شاه تلاش می‌کرد با تحولی درونی در پایان برای نهضت امام خمینی از جان خود بگذرد. 

طیب که تو یک سلول دیگه زندانی بود، بلند گفت: این حرفها رو برای ننه‌ات بزن! یک بار گفتم، باز هم می‌گم، من با بچه حضرت زهرا در نمی افتم.

فردا شب، صدایی از سلول طیب آمد. فهمیدم دارن می برندشان برای اعدام.

آخرین پیام «طیب»

وقتی مأموران داشتند زیب رابرای جوخه اعدام می بردند، طیب زد به میله سلول من و گفت:« محمد آقا! اگه یک روز خمینی رو دیدی، سلام منو بهش برسون و بگو خیلی‌ها شما رو دیدند و خریدند ، ما ندیده شما رو خریدیم

۱۱ آبان ۱۳۴۲، طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی به جوخه اعدام رژیم پهلوی سپرده شدند. طیب حاج رضایی که روزگاری از بزن بهادرهای تهران بود، شب هنگام در معرض تیر سربازان قرار می گیرد تا به خاطر حمایت از امام خمینی (ع) که آن سالها آرام آرام نهضت انقلابی خویش را گسترده می نمود، تیرباران شود. اما چه می شود که چنین شخصیتی به گفته خودش، ندیده، خریدار امام  می شود؟! 
در ادامه دو روایت درباره او را می خوانیم تا بیشتر با جزئیات این رویداد و حواشی زندگی وی آشنا شویم.
* روایت اول از خاطرات سید ابوالفضل کاظمی: 
محمد آقا [محمد باقری معروف به «محمد عروس»] درباره آن روز [قیام ۱۵خرداد ۱۳۴۲ در تهران] گفت:
«بعد از اینکه شهربانی و ساواک ریختن و ما رو کت بسته بردن به شهربانی، حاج اسماعیل رضایی، حاج حسین شمشاد، حسین کاردی، عباس کاردی، حاج آقا توسلی، حاج علی نوری، حاج علی حیدری و مرتضی طاری هم قاتی ما بودن و دستگیر شدن.

همه آنها، بارفروشهای میدان بودن و به خاطر آقای خمینی ریختن تو خیابون و به نفع او شعار دادند؛ اما سردمدار همه اینها، «طیب» بود.

چند ساعت بعد از دستگیری ما، طیب حاج رضایی رو کت بسته آوردند و تو بند ما انداختن. وقتی ما رو به زندان باغشاه بردند، طیب هم همراهمون بود. من باهاش کاری نداشتم؛ چون همیشه دور و برش یک مشت چاقوکش بود. خودش هم از بزن بهادرها و لات‌های تهران بود و طرفدار شاه؛ جوری که وقتی فرح پهلوی بچه دار شد و پسر اولش ، رضا پهلوی را به دنیا آورد، طیب کوچه و محل را چراغونی کرد. رو همین حساب، تا طیب را دیدم، محلش نگذاشتم و پشتم را طرفش کردم. دستبند به دستش بود. سلام کرد و گفت: محمد آقا ! ما رفیق نامرد نیستیم.

جوابش را ندادم؛ اما می دونستم که ساواک از علاقه طیب به آقای خمینی سوء استفاده می کند. آنزمان، طیب با شعبان [ شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ ] سرشاخ شده بود . هر دو ، یکه بزن جنوب شهر بودند و حرفشان خریدار داشت. شعبان، ورزشکار بود و طرفدار شاه؛ طیب میدان‌دار و بارفروش و دست و دلباز و خیر و یتیم نواز. در حالی که همیشه شنیده بودیم او طرفدار و فدایی شاهه، یهو ورق برگشت و طیب شد بر ضد شاه. حالا تو دل طیب چه حال و احوال و انقلابی پیدا شده بود، خدا می‌دونه. سران مملکت جلسه گذاشتند که با طیب زد و بند کنند و وادارش کنند که بگه خمینی به من پول داده تا بارفروشها رو تیر کنم .

آن روز در دادگاه، طیب رو به سرهنگ نصیری گفت: حرفهای شما درست؛ اما ما تو قانون مشتی‌گری، با بچه های حضرت زهرا در نمی‌افتیم. من این سید رو نمی شناسم؛ اما با او در نمی افتم.

عاقبت دادگاه شاه به اسماعیل حاج رضایی، طیب حاج رضایی، من و حاج علی نوری حکم اعدام داد و به برادران کاردی و شمشاد و بقیه، ده تا پانزده سال زندان دادند.

بعد از اعلام حکم، ما را به بندهامون منتقل کردند. نصف شب، مأمور شهربانی آمد و زد به در زندان و گفت: محمد باقری! حاج علی نوری! اعلاحضرت با یک درجه تخفیف، عفو ملوکانه به شما داده.

اینها را گفتند تا طیب تو بزنه و از ترس اعدام، حرفش رو پس بگیره و بگه آقای خمینی منو تحریک کرد؛ اما طیب که تو یک سلول دیگه زندانی بود، بلند گفت: این حرفها رو برای ننه‌ات بزن! یک بار گفتم، باز هم می‌گم، من با بچه حضرت زهرا در نمی افتم.

فردا شب، صدایی از سلول طیب آمد. فهمیدم دارن می برندشان برای اعدام. وقتی می‌رفتن، طیب زد به میله سلول من و گفت: محمد آقا! اگه یک روز خمینی رو دیدی، سلام منو بهش برسون و بگو خیلی‌ها شما رو دیدند و خریدند ، ما ندیده شما رو خریدیم.

نیم ساعت بعد، صدای رگبار اومد و معلوم شد که تیربارونشون کردن. طیب، رسم مردانگی رو به جا آورد و عاقبت به خیر شد. هنوز هم حیرون کار طیب هستم.»

محمد آقا هر وقت این قصه را برایم می گفت، به پهنای صورت اشک می ریخت و می گفت: هر وقت یاد آن شب می افتم، قلبم می گیره. خیلی طیب رو اذیت کردن تا از شاه طلب بخشش کنه؛ اما خدا اگر بخواد کسی رو بخره، می خره. اسم طیب و حاج اسماعیل رضایی تا قیامت موندگاره.

بعد از پیروزی انقلاب، محمد آقا با جمعی از مردان انقلابی خدمت امام خمینی رسیدند و با ایشان عکس یادگاری انداختند. وقتی محمد آقا پیام طیب را به امام گفت، امام فرمود: طیب، حُر دیگری بود. 

خاطرات سيد ابوالفضل كاظمی(کوچه نقاشان):

سال ۱۳۶۳، وقتي مجروح شدم محمد آقا به عيادتم آمد و خيلي به حقير لطف و محبت كرد. ايشان بسيار قانع بود و هرگز به رنج‌ها و سختي‌هايي كه كشيد و به زندان‌هايي كه رفت، ننازيد و سر كسي منت نگذاشت و نگفت كه همه‌ي اين انقلاب مال من است؛ چون چند سال زندان رفته‌ام. بسيار كم‌توقع و سر به زير و پاك سيرت بود.

سال ۱۳۷۲ آقاي رضا طلا از طرف آقاي رفسنجاني پيغام آورد كه آقاي رفسنجاني مي‌خواهد محمد عروس را ببيند. حقير روزي را براي اين ديدار با كمك رضا طلا هماهنگ كردم و محمد آقا را پيش آقاي رفسنجاني بردم. آقاي رفسنجاني وقتي محمد عروس را ديد، اشك در چشمانش حلقه زد و او را در آغوش گرفت و بسيار از ديدنش خوشحال شد. آن روز آقاي رفسنجاني گفت: «اين محمد آقا رو دست كم نگيريد. او مرد بزرگي است. در آن سال كه من و آقاي ناطق نوري و چند روحاني ديگر در زندان شاه اسير بوديم، شاه براي آزار و اذيت ما چندين چاقوكش و قداره‌بند رو به بند ما آورد تا باعث آزار اذيت ما بشن. آنجا محمد آقا مردانگي كرد و همه جا با ابهت و قواره و نفوذي كه داشت، جلوي قداره‌بندها ايستاد و نگذاشت مزاحمتي براي ما درست كنند. او به گردن ما حق داره»

محمدآقا درسال۱۳۷۶ سكته كرد و يك سال زمين‌گير بودوبعدفوت کرد./منبع:۱۶ بهمن ۱۳۸۹ تابناک

نظرات مشاور احمدی نژاد درباره شبکه تلویزیونی اختصاصی دولت

مدیریت سایت-پیراسته فر:آیت الله میرزاعبدالعلی ازعلمای تهران بود وبهمراه امام خمینی سالهاشاگردی آیت الله شاه آبادی بود- ایشان حدود سال ۱۳۳۰ به مدت چهار سال مقیم مشهدبودند که درهمین زمان ، امامت  مسجد بالاسر حرم مطهر راعهده داربودندوبعداً  امام جماعت مسجد"بزازها"تهران شد،میرزاعبدالعلی در جوانی نقاشی را آموخته بود و فرزندانش را به این هنر تشویق می کرد وبه شعر و صدای خوش علاقه مند بود. مثنوی را شرح می کرد. اهل طبیعت بود.احتمالاًآفای کلهرهنرراازپدربه ارث برده است.آیت الله مجتهدی تهرانی نقل می کردند : روزی نزد آیت الله حاج میرزا عبدالعلی تهرانی بودم ایشان با مزاح گفتند: می دانی این مردم و این مریدها از ما چه می خواهند؟ گفتم خیر،گفتند: می خواهند ما را جلو بفرستند جهنم؛ و خودشان هم سینه زنان، پشت سر ما بیایند. لذا مواظب باش این مرید بازی را باید کنار گذاشت. از مریدان باید دل برید. مواظب باش مرید پیدا نکنی و دنبال مرید نباشی


* روایت دوم از زبان امیر حاج رضایی (برادر زاده طیب حاج رضایی)  
میر حاج رضايي در گفتگو با اعتماد با بیان اینکه هميشه سعي کرده ام درباره طيب حاج رضايي صحبت نکنم و کنار اين جريان باشم گفت: تعريف از طيب اين شائبه را ايجاد مي کند که به دنبال بهره برداري از آنچه بر او گذشته هستم و اظهارنظرهاي منفي هم قطعاً مرا آزار مي دهد.

وی در ادامه افزود : ابتدا بايد اين قشر را بشناسيم. زمان ما مي گفتند «جاهل ها» که لفظ خوبي نبود. توي آن قشر آدم هايي بودند که ناجوانمرد بودند و آدم هايي هم بودند که جوانمرد بودند و از مال و ناموس مردم هم امانتداري مي کردند. همه اينها را به يک چوب راندن، کار اشتباهي است. طيب در زمان جواني که من به دنيا نيامده بودم يا سن خيلي کمي داشتم، آدم شري بود و زياد دعوا مي کرد اما وقتي به بندرعباس تبعيد شد...

طيب يک مقطعي به ميدان انبار گندم آمد و صاحب حجره شد و روابط عمومي اش هم خيلي خوب بود و به او اجازه واردات موز را دادند.

حاج رضايي ادامه داد : در واقع طيب يک دوره جواني داشت که شرور بود و نوخاسته بود و مي خواست در آن عصر اسمي به هم بزند. در آن بخش، حبسي به حبس ديگر و کلي دعوا و ماجرا داشت. در بخش دوم که بخش نمونه زندگي اش بود، به رفاه در زندگي اش رسيد و در آن دوره ساعت يک بعد از نيمه شب مي رفت ميدان، برايش بار مي آوردند، ساعت ۹ صبح صبحانه مي خورد و يک ساعت بعد خانه بود. اين سيستم و ساعت کاري اش بود. بعد زماني که وليعهد به دنيا آمد، در پايين شهر چراغاني کرد و محله را آذين بندي کرد و با شاه سلام و عليک داشت.
 در پاسخ به اعتماد مبنی بر اینکه آدمي که تازه از تبعيد برگشته، چطور يکدفعه به لايه هاي بالاي جامعه مي رسد؟ گفت : به لايه هاي بالا نرسيده. اين حاصل يک اتفاق است که وليعهد در بيمارستان مادر چهارراه مولوي به دنيا مي آيد. نمي دانم شايد مي خواستند طبقه پايين جامعه را جذب کنند. طيب هم محله را چراغاني مي کند و اتفاقي چند بار با شاه روبه رو مي شود. اين اتفاق که تکرار نمي شود؛ که طيب را بخواهند که به دربار برود يا جاهاي ديگر. پس او به لايه هاي بالا نرسيده بود. گذشته از اين مسائل، طيب حاج رضايي ديدگاه مذهبي داشت. اينجا يک تضاد بزرگ وجود دارد. در واقع اين آدم پر از پارادوکس و تضاد است. تمام دهه اول محرم را تکيه داشت و شب هاي تاسوعا و عاشورا هم خرج مي داد و به اين کارها اعتقاد داشت. آن پيراهن مشکي که تنش مي کرد، به خاطر اعتقادش بود يا در عاشورا پابرهنه راه مي رفت يا فرض کنيد 3 روز آخر را آب نمي خورد و نذر داشت که در اوج عزاداري تشنه باشد. خب شهرت زيادي پيدا کرد. اين شهرت حاصل اين بود که خيلي سخاوتمند بود، خانواده هاي زيادي را تحت پوشش خودش قرار داده بود و در جامعه خودش که حالا يا مي گويند جاهلان يا لوطي ها يا عيارها - هرکسي هر اسمي مي خواهد رويش بگذارد - با معيارهاي آنها، به طيب نمره بالا مي دادند. مثلاً مي گفتند بين اينها چه کسي از همه بهتر بوده؟ يکي مي گفت ناصر فرهاد، چون دعوايي بوده و خوب داد مي زده. يکي مي گفت حسين رمضان يخي. بعد يکي آمد يک مانيفست داد که چرا طيب از همه اينها بهتر و بالاتر است و در اين جماعت، قهرمان المپيک است،آمد گفت؛ طيب تنها کسي است که لقب ندارد؛ طيب حاج رضايي از همه بيشتر حبس رفته... از همه بيشتر دعوا کرده... از همه بيشتر سفره انداخته... از همه بيشتر دست توي جيبش کرده... از همه بيشتر پول ميز حساب کرده. حالا اين وسط خاطراتي هم تعريف مي کردند؛ کافه يي در بهارستان بوده به نام فيض که جاهل ها آنجا مي نشستند و آخر شب طيب ميز همه را حساب مي کرد. يک بار يک بنده خدايي مي رود پول ميزش را حساب کند. صاحب آنجا بهش مي گويد؛ «اگر در دکان من را مي خواهي ببندي، پول ميزت را بده، آنوقت خودت هم زنده بيرون نمي روي...» به هرحال از جهت مالي و اسم و رسم و شهرت هم شرايطش خوب بود و يک پايگاه در جنوب شهر ميان مردم پيدا کرده بود؛ دوستش داشتند و اسمش را با احترام مي آوردند. البته مخالفاني هم داشت تا اينکه رسيد به ۱۵ خرداد ۱۳۴۲  خرداد و بخش پاياني زندگي اش.
حاج رضايي درباره منشاء این مخالفت ها اظهار داشت: يک چيزي مي گفتند که من صحت آن را هنوز نمي دانم. مي گفتند يک بار که در چهارراه مولوي اين مراسم بوده، مشاجره يي بين عموي من و سپهبد نصيري ايجاد مي شود. بعضي ها مي گويند يکي از عوامل کشتن طيب، همين نصيري بوده که من هنوز مطمئن نيستم. به هرحال بعد از ماجراي ۱۵ خرداد دستگير شد، ۶ ماه هم حبس شد و دو تا دادگاه تشکيل دادند؛ بدوي و تجديدنظر و در هر دو حکم اعدام صادر شد. در دادگاه اول، ۷ نفر يا بيشتر به اعدام محکوم شدند و در دادگاه دوم ۲ نفر، عموي من و اسماعيل رضايي که هر وقت در دادگاه صدايش مي زنند «حاج اسماعيل حاج رضايي»، اعتراض مي کرد که من حاج رضايي نيستم و واقعاً هم نسبتي با عموي من نداشت. خيلي ها اميدوار بودند شاه با توجه به شناختي که از طيب دارد، حداقل يک درجه به او تخفيف بدهد و حکم اعدام تبديل به حبس ابد شود اما...
وی در رابطه با نگاه طیب به علما گفت : ببينيد در دادگاه مي گفتند شما دسته راه مي انداختيد و روي علم ها عکس آيت الله خميني را مي گذاشتيد. طيب هم گفت؛ «من هميشه به مراجع تقليد اعتقاد داشتم و احترام مي گذاشتم. قبلاً هم عکس آيت الله بروجردي را مي گذاشتم و حالا هم عکس آيت الله خميني را مي گذارم و باز هم اگر باشم از عکس آنها استفاده مي کنم.» اين چيزهايي بود که من خودم در دادگاه شنيدم. به هرحال شنبه ۱۱ آبان، ساعت ۵ صبح اين اتفاق افتاد و اعدام شد.
امیر حاج رضايي درباره اعدام طیب حاج رضایی نیز گفت : صحنه خيلي بدي بود. ما که در مراسم نبوديم اما آنها جسد را تحويل دادند. وقتي تحويل دادند و جسد را ديدم، بعد متوجه نشدم، چطور من را بلند کردند. چيزي حدود ۱۷، ۱۸ تا گلوله خورده بود و تمام رگ و پي اش زده بود بيرون. يعني بدن تمامش شکافته شده بود و هنوز چشم هايش بسته بود. آن بنده خدا اسماعيل رضايي، افتاده بود و تير خلاص را توي دهانش زده بودند اما عموي من با صورت خورده بود زمين و صورتش هم خون آلود بود که آن تير را به شقيقه اش زدند و گفتند؛ تير خلاص... من خودم آن صحنه را ديدم تا جايي هم که يادم مي آيد، غسال مدام پنبه توي اين سوراخ ها مي کرد. يعني همه جاي بدن سوراخ سوراخ شده بود. يک شمايل شهيد گونه يي داشت. به هر حال من را بيرون آوردند و نفهميدم چه کسي من را بيرون برد.نشسته بودم و مي ديدم که دارند طبق وصيتش در شاه عبدالعظيم کنار مادرش، خاکش مي کنند.
خب اين هم قسمت هايي از زندگي طيب که در حافظه من بود. شايد اگر پدرم بود، کامل درباره همه چيز اطلاعات داشتم و حرف مي زدم. اينها پدرشان چند تا زن داشت. فقط پدر من و عموي من، تني بودند و از يک مادر، اسم هاي شان هم «طيب» و «طاهر» بود.
حاج رضایی درباره سرنوشت حسين رمضان يخي گفت: حاج رضايي؛ اول انقلاب يک گوشه مرد. اينها يکي يکي در انزوا و بي خبري و تنگدستي کارشان تمام شد چون دوره شان تمام شده بود. دوره يي شده بود که وقتي يکي از اينها حرف مي زد، بهش مي گفتند؛ «گنده شما که طيب بود، آن بلا سرش آمد، شما حرف حساب تان چيه؟»
با کشتن طيب، عصر اينها به پايان رسيد. /منبع: کوچه نقاش‌ها، خاطرات سید ابوالفضل کاظمی

تصاویری از دادگاه، بازداشت و اعدام طیب حاج رضایی: 


دادگاه طیب

بارها به جرم چاقوکشی به زندان افتاده بود و یک بار هم به بندرعباس تبعید شده بود. در مراسم جشن تولد پسر محمدرضا پهلوی، «تمام چهار راه مولوی تا شوش را فرش پوش کرد و طاق نصرت بست». به دلیل اقداماتی که در ۲۸ مرداد به نفع تاج و تخت انجام داده بود، همواره مورد توجه محمدرضا پهلوی بود و حتی یک طپانچه از شاه هدیه گرفته بود. شهید طیب حاج رضایی را حر انقلاب لقب دادند. زیرا از لشکر یزید به زیر بیرق امام حسین پناه برد. او در دل عشق حسین را داشت. در اواخر سال ۱۳۴۱ و اوایل ۴۲، طیب دچار تحول درونی شد و بارها دوستان و آشنایان از دهانش شنیده بودند که گفته بود: «خدایا پاکم کن، خاکم کن» و سرانجام در ۱۱ آبان ۴۲ اینگونه شد.

«حاج اسماعیل رضایی» و «طیب حاج رضایی» در دادگاه بر خلاف آنچه غالبا تصور میکنند ، این دو برادر نیستند وفقط دوستی بیست ساله ای با هم داشتند. شباهت نام خانوادگی آنها (حاج رضایی و رضایی)‌موجب شده برخی به غلط آنها را برادر بدانند.

امام صادق (ع): الحر، حر علی جمیع احواله… حر (آزاده) در همه حال حر(آزاده) است. هرگاه پتک ایام بر او ضربه‌ای فرود آرد، سر را سندان صبوری کند و اگر در سر هر ضربه‌ای انبوه مصائب نیز هجوم آرند، هرگزش نشکنند، هر چند به بندش کشند، به بیچارگیش کشانند و راحت از او رخت بندد و روزگار بر او سخت گیرد.

«طیب مانند جوانان دیگر این مرز و بوم، در دوران شاهنشاهی می‌زیست، و دوران شاهنشاهی یعنی تباهی و ظلمات و سیاهی و طبعا چشمان انسان‌ها در چنین شرایطی حقایق عالم را آنگونه که هست نمی‌بیند، وی نیز چنین بود، دعوا و نزاع، اخلاق ناهمگون با تعالیم اسلامی، مشخصه اصلی جوانان و مردم آن زمان بود.

و طیب نیز استثنایی بر کل نبود. او نیز بارها سابقه نزاع و درگیری دارد. و برای آن نیز به زندان رفته و یا تبعید شده است. او از کسانی است که در جریان ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ از فعالترین افراد برای اجرای کودتایی بود که سازمان سیا طراحی کرده بود و به وسیله‌ی ارتش و افرادی چون شعبان بی‌مخ و قلدران شاهدوست و اشخاصی دیگر و مرحوم طیب اجرا شد و این افراد توانستند دولت مصدق را سرنگون و تاج و تخت از دست رفته شاهی را به وی اهدا کنند.

شهید طیب حاج رضایی را حر انقلاب لقب دادند. زیرا از لشکر یزید به زیر بیرق امام حسین پناه برد. او از لاتها و بزن بهادرهای پهلوی بود، اما در دل عشق حسین را داشت.

در اواخر سال ۱۳۴۱ و اوایل ۴۲، طیب دچار تحول درونی شد و بارها دوستان و آشنایان از دهانش شنیده بودند که گفته بود: «خدایا پاکم کن، خاکم کن» اما قبل از این تحول روحی، بارها به جرم چاقوکشی به زندان افتاده بود و یک بار هم به بندرعباس تبعید شده بود. در مراسم جشن تولد پسر محمدرضا پهلوی، «تمام چهار راه مولوی تا شوش را فرش پوش کرد و طاق نصرت بست». به دلیل اقداماتی که در ۲۸ مرداد به نفع تاج و تخت انجام داده بود، همواره مورد توجه محمدرضا پهلوی بود و حتی یک طپانچه از شاه هدیه گرفته بود. اما ویژگی‌هایی داشت که در نهایت موجب عاقبت به خیری او شد. مهم‌ترین ویژگی مرحوم طیب، عشق و علاقه‌ی وی به سالار و سرور شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین بود. او از کسانی بود که محبت امام حسین (علیه‌السلام) موجب نجاتش شد و روحش را طیب و طاهر گردانید.

چرا شعبان جعفری در ذلت و غربت در آمریکا از دنیا می‌رود و طیب حاج رضایی، با افتخار شهادت رخت از این دنیا بر می‌بندد؟ اختلاف این دو در ادب و وفاداری به اهل بیت بود. اگر طیب، تهمت دریافت پول از امام خمینی را می‌پذیرفت، نه تنها سر خود را از دست نمی‌داد، بلکه نزد شاه اعتبار هم کسب می کرد. اما او فقط به یک دلیل این دروغ را نگفت: «من حاضر نیستم به پسر حسین (علیه‌السلام) تهمت بزنم».

ویژگی خاص مرحوم طیب که همه‌ی دوستانش بر آن متفق بودند، انسانیت و لوطی‌گری او بود. زمانی که او به شهادت رسید، خانواده‌های بسیاری که تحت سرپرستی او بودند، دچار مشکل شدند.

«دسته‌ی طیب بزرگترین دسته‌ی عزاداری در تهران بود». او علاوه بر عزاداری درماه محرم در هیأت خود از یک معلم برای آموزش احکام و زبان عربی استفاده می‌کرد. دسته‌ی سینه‌زنی طیب در شوش و خراسان حرکت می‌کرد و مرحوم طیب خود با گل‌مال کردن سر، و با پوشیدن لباس مشکی در میان مردم به راه می‌افتاد و اطعام می‌نمود.

طیب در این دوران اگرچه با روحانیت ارتباط چندانی نداشت اما به روحانیت احترام می‌گذاشت. به عنوان نمونه، ساواک در سال ۱۳۳۶ که آیت‌الله کاشانی در انزوا به سر می‌برد، از رفت و آمد طیب با ایشان گزارشی می‌دهد: «طیب حاج رضایی ۴ صندوق میوه به منزل آیت‌الله کاشانی برد». (گزارش ساواک در ۷/۱/۱۳۳۷) و یا «چندی است که طیب حاج رضایی تغییر لحن داده و با طرفداران آیت‌الله کاشانی طرح دوستی ریخته…» (گزارش ساواک در ۸/۶/۱۳۳۷)

بنابراین رفتار و شخصیت مرحوم طیب به کلی با افراد لاتی مانند شعبان جعفری که برای جلب نظر شاه هر کاری می‌کردند، تفاوت داشت. او به اسلام علاقه داشت و جوانمردی و شجاعت را از سردار کربلا آموخته بود. اما در ضمن عرق ایرانی نیز داشت و به اشتباه ایران‌دوستی را با شاهدوستی همراه می‌دید. اقداماتی که طیب در جهت تقویت سلطنت می‌نمود، بر مبنای همین تصور بوده است.

تحول روحی طیب

شهید عراقی خاطره‌ی جالبی در مورد علت دگرگونی طیب دارد. این خاطره نشان می‌دهد که طیب به دلیل ارادت به امام خمینی و روحانیون اقدام به نصب عکس امام بر روی علم خود نمود. پیام امام خمینی که از طریق حاج مهدی عراقی به گوش طیب رسید، طیب را دچار چنان تحول روحی نمود که دست از جان شسته، برای دفاع از امام و اسلام به میدان آمد. شهید عراقی می‌گوید: «برای دیدن مرحوم طیب، رفتیم و گفتیم که ما منزل آقا (امام خمینی) بودیم. آنجا به مناسبتی صحبت شد و اسم طیب وسط آمد. بچه‌ها گفتند که این دسته‌ای که روز عاشورا ما می‌خواهیم راه بیندازیم، ممکن است این‌ها بیایند و نگذارند و به هم بزنند. آقا (امام خمینی) گفت: “نه، اینها علاقه‌مند به اسلام هستند و این‌ها هم اگر یک روزی یک کارهایی کرده‌اند، آن عرق دینیش بوده، روی به حساب توده‌ای‌ها و کمونیست‌ها و این‌ها آمده‌اند یک کارهایی کرده‌اند [اشاره‌ی امام خمینی به دخالت مرحوم طیب در کودتای ۲۸ مرداد است.

در حکومت دکتر مصدق توده‌ای‌ها به قدرت سیاسی بسیار نزدیک شدند و بیم آن می‌رفت که حکومت کمونیستی در ایران تشکیل شود. این موضوع علما و مردم را به دکتر مصدق بدبین ساخته بود] این‌ها کسانی هستند که نوکر امام حسین علیه السلام هستند، در عرض سال همه فکرشان این است که محرمی بشود، عاشورایی بشود به عشق امام حسین سینه بزنند، خرج بکنند، چه بکنند و از این حرف‌ها، خاطر جمع باشید.”

مرحوم طیب جواب داد اینها عید هم از ما می‌خواستند استفاده بکنند (جریان مدرسه‌ی فیضیه). شما خاطره جمع باشید که اینها تا حالا چندین بار سراغ ما آمده‌اند و ما جواب رد به آنها داده‌ایم، حالا هم همینجوره. همان جا دست کرد یک صد تومانی داد به اصغر ـ پسرش گفت می‌روی عکس حاج آقا را می‌خری می‌بری تو تکیه به علامت‌ها می‌زنی».

طیب در شب عاشورا

خرداد سال ۱۳۴۲ شمسی با محرم ۱۳۸۳ قمری مطابق شده بود. امام خمینی به دلیل اعتراض به کاپیتولاسیون درزندان بودند. در نوروز همان سال فاجعه فیضیه و کشتار طلاب اتفاق افتاده بود و فضای جامعه آماده‌ انفجار بود. طیب نیز مانند هر سال دسته عزاداری خود را در خیابان حرکت داد و خود پیشاپیش آن به سر و سینه‌ی خود می‌زد. اما ظاهر علم دسته با هر سال تفاوت داشت. بر روی علم، عکس‌های امام خمینی نصب شده بود.

در زمانی که بردن نام امام، مجازات سختی در پی داشت، مشخص است که بالا بردن تمثال ایشان در بین جمعیت، چه عواقبی در پی دارد. اما طیب به این موضوع توجه نداشت و خود را آماده‌ی فداکاری کرده بود. مرحوم حاج رضا حدادعادل در این رابطه می‌گوید: «دسته‌ی طیب، شب عاشورا ـ۱۲ خرداد-، طبق معمول همه ساله از تکیه بیرون آمد. طیب در جلوی علامت تکیه در حرکت بود و سینه‌زن‌ها پشت سرش آرام آرام حرکت می‌کردند. آن شب بر خلاف سال‌های قبل، عکس‌های امام به سینه‌ی علامت نصب بود. اتومبیل دربار کنار خیابان ایستاد. رسول پرویزی معاون علم پیاده شد و سریعاً جلوی طیب آمد و پس از سلام گفت طیب خان این کاری که کرده‌ای کار درستی نیست. آن عکس‌ها را بردار.

طیب گفت من عکس‌ها را بر نمی‌دارم.

پرویزی گفت طیب خان بدجوری می‌شود.

طیب با متانت و وقاری که مخصوص خودش بود، خیلی صریح گفت بشود.

پرویزی به اتومبیل که علم داخل آن بود، برگشت. علم مجدداً پیغام دیگری به پرویزی داد. او دوباره پیاده شد و با طیب صحبت کرد و گفت عکس‌های امام را بردارد.

همه‌ی اینها در حالی اتفاق افتاد که سینه‌زن‌ها پشت سر علامت جلو می‌آمدند و جمع می‌شدند. طیب مقاومت می‌کرد.

پرویزی گفت: طیب خان دارم به تو می‌گویم بد می‌شودها.

طیب گفت می‌خواهم بد شود، عکس‌ها را بر نمی‌دارم.

پرویزی با عصبانیت رفت و سوار اتومبیل شد. اتومبیل با یک چرخش سریع از راهی که آمده بود، برگشت. دسته با علامتی که عکس‌های حضرت امام به آن نصب بود حرکت کرد».

رژیم از طیب به علل دیگری هم کینه به دل داشت. یکی از این موارد مربوط به دو ماه و نیم قبل بود. طیب برای همکاری در ضرب و شتم طلاب مدرسه‌ی فیضیه فراخوانده شده بود، اما قبول نکرد. به گفته‌ی یک فرد مطلع، دستگاه، «ایجاد آشوب و حمله به طلاب در فیضیه را، نخست از طیب خواسته بود و چون طیب زیر بار این ننگ نرفت، انجام این جنایت به دار و دسته‌ی شعبان بی‌مخ واگذار شد. فرد مزبور مدعی بود که آن روز در مدرسه‌ی فیضیه، نوچه‌های شعبان، لابه لای مأموران رژیم شناخته شده بودند.»

طیب علی رغم کارهای خلافی که می‌کرد، در عمق وجودش به روحانیت احترام می‌گذاشت. او به خود اجازه نمی‌داد روحانیون و طلاب را مورد بی‌احترامی و آزار قرار دهد.

 طیب در ۱۵خرداد

در روز ۱۵ خرداد، طیب با تعطیل کردن میدان بارفروش‌ها، موجب شد که تظاهرات با شور بیشتری صورت گیرد و تأثیر بیشتری داشته باشد. به گفته‌ی شهید عراقی، رژیم «از طیب توقع داشت که حداقل مثلاً جلوی این تظاهرات را در داخل میدان بگیرد. ولی خوب طیب این کار را نمی‌کند. وقتی او را می‌گیرند و می‌برند. از او می‌خواهند یک فرم را امضا کند و آزاد شود. تقریباً مسئله این بوده که یک پولی آقای خمینی به من داده که بیایم همچنین حادثه‌‌ای را خلق بکنم و من هم آمده‌ام مثلاً یک ۲۵ زار (ریال) داده‌ام و مردم این کارها را کرده‌اند. وقتی می‌گذارند و می‌گویند این حرف را بزن، قبول نمی‌کند. نصیری تهدیدش می‌کند و این هم به نصیری فحش می‌دهد!».

سید تقی درچه‌ای می‌گوید: «او را شکنجه کردند و گفتند بگو از خمینی پول گرفته‌ام و این غایله را راه انداخته‌ام. گفته بود من عمر خودم را کرده‌ام. بنابراین حاضر نیستم در پایان عمر خود به کسی که جانشین ولی عصر (عج) است و مرجع تقلید هم هست تهمت بزنم.

من به امام حسین علیه‌السلام و دستگاه او خیانت نمی‌کنم یکی از دوستان به نام آقای ملکی که از اهالی شهرری و پدر دو شهید است همزمان با مرحوم طیب زندانی بود و می‌گفت زندانی‌ها را به صف کرده بودند و به مرحوم طیب دست‌بند قپونی زده بودند. به این ترتیب که یک دست از عقب و یک دست هم از روی شانه می‌اید و دو تا مچ را از پشت سر با چیزی به هم می‌بندند و مثل ساعت کوک می‌کنند و دو دست تحت فشار قرار می‌گیرد و استخوان سینه بیرون می‌زند. او می‌گفت عرق از بدن مرحوم طیب می‌ریخت و او را از جلوی ما عبور می‌دادند تا ما عبرت بگیریم. مرحوم طیب تمام این سختی‌ها را به جان خرید ولی حاضر نشد بگوید از امام خمینی پول گرفته.»

شهادت طیب

طیب به دلیل طرفداری از امام خمینی به زندان افتاده بود. به همین دلیل مورد توجه محافل مذهبی و روحانیون قرار گرفته بود. حتی امام خمینی نیز به مرحوم طیب توجه داشت است. شهید عراقی در خاطرات خود می‌گوید: «روز قبل از اینکه می‌خواستند حکم اعدام را درباره طیب صادر بکنند،

آقای خمینی از زندان عشرت‌آباد به خانه‌ی روغنی منتقل و در آنجا تحت نظر بود. دور و برش ساواکی و از این چیزها بودند خانواده‌ی طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی با ترفندی خود را به منزل امام می‌رسانند. یک بچه کوچک، حاج اسماعیل داشت و یک بچه کوچک طیب.

آقا این دو بچه را بلند می‌کند روی دو تا پایش می‌نشاند و یک دستی روی سر و روی این‌ها می‌کشد و دعایشان می‌کند. بعد می‌گوید که من تا حالا از این‌ها چیزی نخواسته‌ام اما برای دفاع از جان این دو نفر می‌فرستم، عقبشان بیایند. می‌خواهم از آنها که این‌ها را نکشند.

خوب اینها خوشحال می‌شوند و از خانه آمدند بیرون. اینها از این ور می‌آیند بیرون. به فاصله یک ربع و بیست دقیقه‌ای، آقا می‌گوید به پاکروان بگویید بیاید،‌ من کارش دارم. (پاکروان رئیس ساواک وقت بود.)

تیرباران شهید طیب حاج رضایی

پاکروان (که علت احضار خود را می دانست)، آن روز خودش را نشان نمی‌دهد، هر چی آقا داد و بی‌داد می‌کند و این حرف‌ها می‌گویند ما فرستادیم، نبوده. خوب فردا صبح هم طیب را اعدام کردند. صبح اول وقت که طیب تیرباران می‌شود، برای ساعت ۵/۷ الی ۸ هم پاکروان می‌آید پهلوی آقا. آقا(باعصبانیت) می‌گوید پاشو برو.»/رجانیوز

فوت همسرطیب۱۶ فروردين ۱۳۹۴ 

فخرالملوک مهاجر زنجانی همسر شهید طیب حاج رضایی (حر انقلاب) صبح امروز در یکی از بیمارستان‌های تهران درگذشت. 

برای آشنایی بیشتر اززندگی طیب به این لینک مراجعه کنید:

زندگینامه"طیب"گنده لاتی که"شهید"شد/طیب حاج رضایی