فرق "امی" با "عامی" چیست؟ پیامبرامی بودیاعامی
تفاوت امی با عامی چیست؟
امی به کسی گفته می شود که خواندن و نوشتن را نیاموخته باشد.
به پیامبر اکرم (ص) نیز از آن جهت امی می گویند که خواندن و نوشتن را از کسی نیاموخته بود. این مسأله از نظر تاریخی مسئله ای روشن و قطعی است و برای پیامبر اسلام (ص) کمال محسوب شده، مدح و ستایش ایشان محسوب می گردد و دلیل رسالت و اعجاز آن حضرت است. زیرا اهمیت و ارزش خواندن و نوشتن به عنوان یک هنر برای آن است که انسان بتواند با استفاده از این ابزار از آراء و اندیشه های دیگران که در آثارشان بر جای مانده بهره جسته، تا بر معلومات خویش بیافزاید. کسی که خداوند علوم اولین و آخرین را یک جا به او آموخته است که تمام مردم از رسیدن به آن عاجزند چه نیازی به خواندن و نوشتن دارد؟
صفت امّی در میان صفات پیامبر (ص) از نشانه های نبوت و دلیل رسالت آن حضرت است که با این صفت دارای علم اولین و آخرین است، از غیب آسمانی و زمین خبر می داد و مردم را به راه حق و صراط مستقیم دعوت می کرد.
معنای "امی" بودن پیامبر (ص) چیست؟
اگر أمی بودن به معنای کسی است که سواد خواندن و نوشتن ندارد، این چگونه با پیامبری که جهان هستی را می خواند و به رموز جهان آگاه بود سازگار است؟
در پاسخ بخش اول باید بگوئیم امی به کسی گفته می شود که خواندن و نوشتن را نیاموخته باشد[۱]. به پیامبر اکرم (ص) نیز از آن جهت امی می گویند که خواندن و نوشتن را از کسی نیاموخته بود.[۲] نه اینکه خواندن و نوشتن نمیدانست.
امی بودن پیامبر اسلام (ص) از نظر تاریخی مسئله ای روشن و قطعی است، چرا که تاریخ گواه است بر این که آن حضرت چه قبل و چه بعد از مبعوث شدن به رسالت، نزد هیچ معلم و استادی خواندن و نوشتن را نیاموخته بود، زیرا از یک سو
بیشتر مردم سرزمین حجاز در زمان پیامبر (ص) مردمی عامی بوده و خواندن و نوشتن را نمی دانستند
و از سوی دیگر تعلیم و تعلم به عنوان یک صنعت و حرفه در میان آنان جایگاهی نداشت. از این رو تنها تعداد اندکی در میان آنها از این هنر برخوردار بوده، به طوری که تعداد آنان تنها هفده نفر ثبت شده است. بنابراین،
اگر پیامبر اسلام (ص) در آن جامعه خواندن و نوشتن را پیش کسی آموخته بود، یقیناً این مسئله در میان مردم شهرت پیدا می کرد.[۳]
افزون بر آن با توجه به وجود مخالفانی که در صدد بودند تا هرگونه اتهامی را به آن حضرت وارد نموده و هر نسبت ناروایی را به وی بدهند، اگر چنین مسئله ای وجود داشت طبیعی است که مخالفان از آن غافل نمی ماندند و این ادعا را می کردند که پیامبر (ص) به جهت داشتن سواد خواندن و نوشتن، این آموزه ها را از دیگران گرفته است و منشاء وحیانی ندارد.[۴]
حوادث تاریخی بیانگر آن است که پیامبر اکرم (ص) حتی در مدینه بعد از مبعوث شدن به رسالت نیز نه نوشته ای را می خواند و نه با دست خویش چیزی می نوشت و جریان صلح حدیبیۀ یکی از معروف ترین این حوادث است.[۵]
قرآن کریم برای این حقیقت علاوه بر واژۀ «امی» از عبارات دیگری نیز استفاده کرده است؛
مانند: تو هرگز پیش از این کتابى نمى خواندى، و با دست خود چیزى نمى نوشتى،
مبادا کسانى که در صدد (تکذیب و) ابطال سخنان تو هستند، شک و تردید کنند[۶] یا در آیه دیگر می فرماید: "تو پیش از این نمىدانستى کتاب و ایمان چیست...[۷]،[۸].
اما این که أمی بودن چگونه با پیامبری که به همۀ رموز جهان هستی آگاه بود سازگار است؟
گرچه در آیات مربوط به بحث، امّی بودن وصف مشترک پیامبر (ص) و دیگران ذکر شده است[۹]
بیسوادی نقض است یاکمال؟
. اما أمّی بودن پیامبر (ص) با أمّی بودن دیگران تفاوت زیادی دارد.
آن چه مسلم است این است که امّی در همۀ این موارد به یک منوال نیست، چرا که در مورد قوم یهود به عنوان سرزنش و مذمت آمده و می فرماید:
و پارهاى از آنان عوامانى هستند که کتاب خدا را جز یک مشت خیالات و آرزوها نمىدانند و تنها به پندارهایشان دل بسته اند.[۱۰]
و در مورد مردم عرب که می فرماید: "و به آنها که اهل کتاب هستند [یهود و نصارى] و بى سوادان [مشرکان] بگو:آیا شما هم تسلیم شده اید؟[۱۱]
نیز به عنوان یک نقص به حساب می آید،
ولی برای پیامبر اسلام (ص) کمال محسوب شده،
مدح و ستایش ایشان محسوب گردیده و دلیل رسالت و اعجاز آن حضرت است. مثل صفت تکبر که برای پروردگار عالم صفت مدح است و برای غیر خداوند مذمت و قبح است؛[۱۲] زیرا اهمیت و ارزش خواندن و نوشتن به عنوان یک هنر برای آن است که انسان بتواند با استفاده از این ابزار از آراء و اندیشه های دیگران که در آثارشان بر جای مانده بهره جسته، تا بر معلومات خویش بیافزاید. پیامبر (ص) که عاقل ترین و عالم ترین مردم و شریف ترین موجودات است، نیازی به معلومات بشری ندارد تا خواندن و نوشتن را فراگیرد. کسی که خداوند علوم اولین و آخرین را یک جا به او آموخته است که تمام مردم از رسیدن به آن عاجزند چه نیازی به خواندن و نوشتن دارد؟
بر این اساس برخی از مفسران گفته اند: صفت امّی در میان صفات پیامبر (ص) از نشانه های نبوت و دلیل رسالت آن حضرت است که با این صفت دارای علم اولین و آخرین است، از غیب آسمانی و زمین خبر می داد و مردم را به راه حق و صراط مستقیم دعوت می کرد.[۱۳]
آوردن صفت "امی "برای پیامبر (ص) و "امیین" برای مردم عرب برای توجه دادن مردم به قدرت بی منتهای الاهی است که از میان مردمی جاهل و بی سواد،
مردی درس نخوانده و مکتب نرفته را برانگیخت تا آیات خدا را بر آنان بخواند، از عقاید باطل پاکشان سازد
و کتاب و علم و حکمت به آنها بیاموزد.[۱۴]
بنابراین، با توجه به آن که قرآن مشتمل بر علوم فراوان است، آوردن آن از سوی کسی که نوشتن و خواندن را فرا نگرفته است از معجزات الاهی به حساب می آید.[۱۵]
پاورقی
[۱] لغت نامه، دهخدا، ج ۲، ص ۱۹۰۱.
[۲] فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، ص ۱۳۵؛ لغت نامه دهخدا، ج ۲، ص ۲۹۰۲.
[۳] فتوح البلدان، بلاذری، ص ۴۵۹.
[۴] برای آگاهی بیشتر، نک: مجموعه آثار، مرتضی مطهری، ج ۳، ص ۲۰۵ و ۲۰۶.
[۵] مجموعه آثار، ج ۳، ص ۲۱۹.
[۶] عنکبوت، ۴۸. وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُون.
[۷] شوری، ۵۲. ما کُنْتَ تَدْری مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإیمان.
[۸] مجموعه آثار، ج ۳، ص ۲۲۸.
[۹] قرآن امی بودن دیگران را به صورت جمع «أُمِّيُّونَ» در یک آیه (بقره، ۷۸) و «امیّین» در سه آیه مطرح کرده است (آل عمران، ۲۰ و ۷۵؛ جمعه، ۲).
[۱۰] بقره، ۷۸. وَ مِنهُْمْ أُمِّیُّونَ لَا یَعْلَمُونَ الْکِتَابَ إِلَّا أَمَانىَِّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّون.
[۱۱] آل عمران، ۲۰، وَ قُل لِّلَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ وَ الْأُمِّیِّنَ ءَ أَسْلَمْتُمْ.
[۱۲] التفسیر الکبیر، ج ۵، ص ۳۱۰.
[۱۳] کشف الاسرار، ج ۱، ص ۲۴۴.
[۱۴] تفسیر نوین، ص ۷.
[۱۵] التفسیر الکبیر، ج ۵، ص ۳۸۰.
اسلام کوئیست
***
چرا به پيامبر ـ اُُمي مي گفتند؟
واژة امي يكي از القاب رسول اكرم (ص) است كه در قرآن سورة اعراف دوبار ذكر شده است.[۱]
كلمة امي از مادة «ام» است. به معناي مادر و «امّي» در لغت به معني، «درس نخواندن و ننوشتن»[۲] است و «ي» در اين كلمه به معناي نسبت است مانند ايراني.
دانشمندان اسلامي معاني مختلفي را براي اين واژه ارائه داده اند.[۳] كه به نحو زير مي توان به آنها اشاره كرد:
* امّي يعني كسي كه از نظر خواندن و نوشتن به همان حالتي است كه از مادر متولد شده .
*امي به معناي - ام القري - يعني كسي كه وطن او ام القري است (مكه)
* امي به معناي امت باشد،يعني كسي كه از ميان امت برخاسته نه از ميان يك طبقة خاص.
آيا امي به معناي بي سوادي است؟
درست است كه امي بودن به معناي درس نخواندن است، ولي ميان درس نخواندن و بي سواد بودن با جاهل بودن ملازمه اي نمي باشد
درست است كه راه متعارف براي كسب دانش درس خواندن است ولي علم پيامبر- از اين روش متعارف و معمول به دست نيامده است، بلكه علم و دانش پيامبر(ص)از طريق وحي الهي بوده كه كامل ترين و عالي ترين روش هاست.
به قول حافظ نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزة مسئله آموز صد مدرس شد.
نظرشهیدمطهری
در اين باره شهيد مطهري (ره) مي نويسد يكي از نكات روشن زندگي رسول اكرم (ص) اين است كه درس نخوانده و مكتب نديده است،
نزد هيچ معلمي نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و كتابي آشنا نبوده است، احدي از مورخان، مسلمان و يا غير مسلمان مدعي نشده است كه آن حضرت در دوران كودكي يا جواني چه رسد به دوران كهولت و پيري كه دوران رسالت است، نزد كسي خواندن يا نوشتن آموخته است.
مردم عرب بالاخص عرب حجاز در آن عصر به طور كلي مردمي بي سواد بودند افرادي از آنها كه مي توانستند بخوانند و بنويسند انگشت شمار بودند، امكان نداشت كسي كه در آن زمان و محيط اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صنعت معروف نشود.[۴]
و از طرفي خاورشناسان كه به اين امر اعتراف كرده اند چنانكه كارلايل در كتاب معروف الابطال مي گويد:
«يك چيزي را نبايد فراموش كنيم و آن اينكه محمد هيچ درسي از هيچ استادي نياموخته است، صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود.»[۵]
بلاذري در آخر فتوح البلدان،آغاز پيدايش خط را در ميان اعراب حجاز چنين ذكر مي كند «اولين بار سه نفر از قبيلة «طي» كه در مجاورت شام بودند. «خط عربي» را وضع كردند،
و هجاء عربي را به هجاء سرياني قياس كردند بعد عده اي از اهل انبار اين خط را از آن سه نفر آموختند و اهل حيره از اهل انبار فرا گرفتند.»
بلاذري با سند روايت مي كند كه هنگام ظهور اسلام در همة مكه چند نفر باسواد بودند مي گويد
اسامی۱۷نفری که درعربستان خواندن ونوشتن بلدبودند
اسلام ظهور كرد و در قريش فقط هفده نفر صنعت نوشتن را مي دانستند، علي بن ابيطاب ـ عليه السّلام ـ ، عثمان بن عفان، ابوعبيدة جراح، طلحه، يزيد بن ابي سفيان، ابوحذيفه بن ربيعه، حاطب بن عمروعامري، ابوسلمه، ايان بن سعيد اموي، خالد بن سعيد اموي عبدا لله بن سعيد بن ابي سرح، حويطب بن عبدالعزّي، ابوسفيان بن حرب، معاويه بن ابوسفيان، جهيم بن الصلت، علاء بن الحضرمي كه از هم پيمانان قريش بود نه از خود قريش، يك زن را نيز نام مي برد به نام شغاء دختر عبدالله عدوي بود و اين زن مسلمان شد و از مهاجران اوليه به شمار مي رفت.»[۶]
با اين پيشينة تاريخي ورود صنعت خط به حجاز معلوم مي شود كه هر كسي در آن زمان و مكان به اين صنعت مسلط بوده در بين مردم انگشت نما مي شده.
فلسفه درس نخواندن پيامبر
همانطوري كه قرآن، به آن در سورة عنكبوت[۷] اشاره كرده است كه اگر پيامبر مي توانست بخواند و بنويسد مورد تهمت قرار مي گرفت و مي گفتند كه اين آياتي كه براي مردم مي خواند وحي الهي نيست بلكه يا آنها را از خود مي گويد يا كسي به او آموخته است،
كه اين خود مي توانست در اذهان مردم شك و ترديد ايجاد كند، كه قرآن اين را از زبان مخالفان بيان كرده است «و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر»[۸] ولي نخواندن و ننوشتن پيامبر ـ اين تهمت را خنثي كرد، چنانچه امام رضا (ع)ـ در مناظره با علماي اديان مختلف خطاب به رأس الجالوس (عالم يهودي) فرمودند:
از جمله دلايل صدق پيغمبر ما آن است كه او شخصيتي يتيم، تهيدست و چوپان بود هيچ كتابي نخوانده و نزد هيچ استادي نرفته با اين حال كتابي آورد كه حكايت پيامبران و خبر گذشتگان و آيندگان در آن آمده بود.[۹]
بنابر اين امي بودن پيامبر به اين معناست كه آنحضرت قبل از وحي خواندن و نوشتن بلد نبود و جز افراد با سواد مكه نبود ولي پس از وحي به سبب وحي به سر چشمه ي علوم متصل شد.
پاورقی
[۱] . الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنجِيلِ ... ۖ فَآمِنُوا بِاللَّـهِ وَرَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللَّـهِ وَكَلِمَاتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ﴿١٥٨-١٥۷﴾
[۲] . فرهنگ الرائد، واژة «ام».
[۳] . تفسير نمونه، ج ۶، ص ۳۹۷، ۳۹۶.
[۴] . مطهري، مرتضي، پيامبر امّي،
[۵] .مطهري، مرتضي، پيامبر امّي، ص۱۰.
[۶] . همان، ص ۱۵، به نقل از فتوح البلدان بلاذري.
[۷] .وَمَا كُنتَ تَتْلُو مِن قَبْلِهِ مِن كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ ۖ إِذًا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ ﴿٤٨عنکبوت﴾ .
[۸] . نحل/۱۰۳.
[۹] . طبرسي، الاحتجاج
http://www.askquran.ir/
***
رسول درس ناخوانده
يكي از نكات روشن زندگي رسول اكرم ( ص ) اين است كه درس ناخوانده و مكتب ناديده بوده است نزد هيچ معلمي نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و كتابي آشنا نبوده است . احدي از مورخان ، مسلمان يا غير مسلمان ، مدعي نشده است كه آن حضرت در دوران كودكي يا جواني ، چه رسد به دوران كهولت و پيري كه دوره رسالت است ، نزد كسي خواندن يا نوشتن آموخته است ، و همچنين احدي ادعا نكرده و موردي را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت يك سطر خوانده و يا يك كلمه نوشته است . مردم عرب ، بالاخص عرب حجاز ، در آن عصر و عهد به طور كلي مردمي بي سواد بودند . افرادي از آنها كه ميتوانستند بخوانند و بنويسند انگشت شمار و انگشت نما بودند . عادتا ممكن نيست كه شخصي در آن محيط ، اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صفت معروف نشود . چنانكه ميدانيم - و بعدا درباره اين مطلب بحث خواهيم كرد - مخالفان پيغمبر اكرم در آن تاريخ او را به اخذ مطالب از افواه ديگران متهم كردند ، ولي به اين جهت متهم نكردند كه چون با سواد است و خواندن و نوشتن ميداند كتابهايي نزد خود دارد و مطالبي كه ميآورد از آن كتابها استفاده كرده است . اگر پيغمبر كوچكترين آشنايي با خواندن و نوشتن ميداشت قطعا مورد اين اتهام واقع ميشد .
۱۷باسواد
خاور شناسان نيز كه با ديده انتقاد به تاريخ اسلامي مينگرند كوچكترين نشانهاي بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نيافته ، اعتراف كردهاند كه او مردي درس ناخوانده بود و از ميان ملتي درس ناخوانده برخاست . كارلايل در كتاب معروف الابطال ميگويد : يك چيز را نبايد فراموش كنيم و آن اينكه محمد هيچ درسي از هيچ استادي نياموخته است ، صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود . به عقيده من حقيقت اين است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود ، جز زندگي صحرا چيزي نياموخته بود .
ويل دورانت در تاريخ تمدن ميگويد : ظاهرا هيچ كس در اين فكر نبود كه وي ( رسول اكرم ) را نوشتن و خواندن آموزد . در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهميتي نداشتء به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نميدانستند . معلوم نيست كه محمد شخصا چيزي نوشته باشد . از پس پيمبري كاتب مخصوص داشت . معذلك معروفترين و بليغ ترين كتاب زبان عربي به زبان وي جاري شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم داده شناخت (ترجمه فارسيج / ۱۱ ص . ۱۴) .
جان ديون پورت در كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن ميگويد : درباره تحصيل و آموزش ، آنطوري كه در جهان معمول است ، همه معتقدند كه محمد تحصيل نكرده و جز آنچه در ميان قبيله اش رايج و معمول بوده چيزي نياموخته است (چاپ سوم ، ص ۱۷ و . ۱۸).
كونستان ورژيل گيورگيو در كتاب محمد پيغمبري كه از نو بايد شناخت ميگويد : با اينكه امي بود ، در اولين آيات كه بر وي نازل شده صحبت از قلم و علم ، يعني نوشتن و نويسانيدن و فرا گرفتن و تعليم دادن است . در هيچيك از اديان بزرگ اين اندازه براي معرفت قائل به اهميت نشدهاند و هيچ ديني را نميتوان يافت كه در مبدا آن ، علم و معرفت اينقدر ارزش و اهميت داشته باشد . اگر محمد يك دانشمند بود ، نزول اين آيات در غار ( حرا ) توليد حيرت نميكرد ، چون دانشمند قدر علم را ميداند ، ولي او سواد نداشت و نزد هيچ آموزگاري درس نخوانده بود . من به مسلمانها تهنيت ميگويم كه در مبدا دين آنها كسب معرفت اينقدر با اهميت تلقي شده( چاپ اول ، ص . ۴۵).
گوستاو لوبون در كتاب معروف خود تمدن اسلام و عرب ميگويد : اين طور معروف است كه پيغمبر امي بوده است ، و آن مقرون به قياس هم هست ، زيرا اولا اگر از اهل علم بود ارتباط مطالب و فقرات قرآن به هم بهتر ميشد ، بعلاوه آن هم قرين قياس است كه اگر پيغمبر امي نبود نميتوانست مذهب جديدي شايع و منتشر سازد ، براي اينكه شخص امي به احتياجات اشخاص جاهل بيشتر آشناست و بهتر ميتواند آنها را به راه راست بياورد . به هر حال ، پيغمبر امي باشد يا غير امي ، جاي هيچ ترديدي نيست كه او آخرين درجه عقل و فراست و هوش را دارا بوده است .
گوستاو لوبون به علت آشنا نبودن با مفاهيم قرآني ، و هم به خاطر افكار مادي كه داشته است سخن ياوهاي درباره ارتباط آيات قرآن و درباره عاجز بودن عالم از درك احتياجات جاهل مي بافد و به قرآن و پيغمبر اهانت ميكند ، در عين حال اعتراف دارد كه هيچ گونه سندي و نشانهاي بر سابقه آشنايي پيغمبر اسلام با خواندن و نوشتن وجود ندارد . غرض از نقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست .
براي اظهار نظر در تاريخ اسلام و مشرق ، خود مسلمانان و مشرق زمينيها شايسته ترند . نقل سخن اينان براي اين است كه كساني كه خود شخصا مطالعه ا ي ندارند بدانند كه اگر كوچكترين نشانهاي در اين زمينه وجود ميداشت از نظر مورخان كنجكاو و منتقد غير مسلمان پنهان نميماند . رسول اكرم در خلال سفري كه همراه ابو طالب به شام رفت ، ضمن استراحت در يكي از منازل بين راه ، برخورد كوتاهي با يك راهب به نام بحيرا (پروفسور ماسينيون ، اسلام شناس و خاورشناس معروف ، در كتاب سلمان پاك ، در اصل وجود چنين شخصي ، تا چه رسد به برخورد پيغمبر با او ، تشكيك ميكند و او را شخصيت افسانه اي تلقي مينمايد ، ميگويد : بحيرا سرجيوس و تميم داري و ديگران كه رواه در پيرامون پيغمبر جمع كرده اند اشباحي مشكوك و نايافتني اند، داشته است .
اين برخورد ، توجه خاورشناسان را جلب كرده است كه آيا پيغمبر اسلام از همين برخورد كوتاه چيزي آموخته است ؟ وقتي كه چنين حادثه كوچكي توجه مخالفان را در قديم و جديد برانگيزد ، به طريق اولي اگر كوچكترين سندي براي سابقه آشنايي رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود ميداشت ، از نظر آنان مخفي نميماند و در زير ذرهبينهاي قوي اين گروه چندين بار بزرگتر نمايش داده ميشد . براي اينكه مطلب روشن شود لازم است در دو قسمت بحث شود : . ۱ دوره قبل از رسالت . . ۲ دوره رسالت .
در دوره رسالت نيز از دو نظر بايد مطلب مورد مطالعه قرار گيرد : . ۱ نوشتن . . ۲ خواندن . بعدا خواهيم گفت آنچه قطعي و مسلم است و مورد اتفاق علماي مسلمين و غير آنهاست اين است كه ايشان قبل از رسالت كوچكترين آشنايي با خواندن و نوشتن نداشتهاند . اما دوره رسالت آن اندازه قطعي نيست . در دوره رسالت نيز آنچه مسلمتر است ننوشتن ايشان است ، ولي نخواندنشان آن اندازه مسلم نيست . از برخي روايات شيعه ظاهر ميشود كه ايشان در دوره رسالت ميخوانده اند ولي نمينوشته اند ، هر چند روايات شيعه نيز در اين جهت وحدت و تطابق ندارند .
آنچه از مجموع قراين و دلايل استفاده ميشود اين است كه در دوره رسالت نيز نه خواندهاند و نه نوشتهاند . براي اينكه دوره ما قبل رسالت را رسيدگي كنيم لازم است درباره وضع عمومي عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنيم . از تواريخ چنين استفاده ميشود كه مقارن ظهور اسلام ، افرادي در آن محيط كه خواندن و نوشتن ميدانسته اند بسيار معدود بوده اند .
اسامی باسوادهای حجاز
بلاذري در آخر فتوح البلدان آغاز پيدايش خط را در ميان اعراب حجاز چنين ذكر ميكند : اولين بار سه نفر از قبيله طي " ( كه در مجاورت شام بودند ) خط ( خط عربي ) را وضع كردند و هجاء عربي را به هجاء سرياني قياس كردند . بعد عدهاي از اهل انبار اين خط را از آن سه نفر آموختند و اهل حيره از اهل انبار فرا گرفتند .
بشر بن عبدالملك كندي برادر اكيدر بن عبدالملك كندي امير دومه الجندل كه نصراني بود ، در رفت و آمدهاي خود به حيره خط عربي را از اهل حيره ياد گرفت . همين بشر براي كاري به مكه رفت و سفيان بن اميه ( عموي ابو سفيان ) و ابوقيس بن عبدمناف بن زهره او را ديدند كه مينوشت ، از او خواستند كه نوشتن را به آنها تعليم كند و او به آنها تعليم كرد . بعد خود بشر با اين دو نفر در يك سفر تجارتي به طائف رفتند ، غيلان بن سلمه ثقفي در طائف خط نوشتن را از آنها آموخت . بعد بشر از آن دو نفر جدا شد و به ديار مصر رفت .
عمرو بن زراره كه بعد به عمرو كاتب معروف شد نوشتن را از او آموخت . سپس بشر به شام رفت و در آنجا عده زيادي از او فرا گرفتند " . ابن النديم در الفهرست ، فن اول از مقاله اولي ، به قسمتي از گفته هاي بلاذري اشاره ميكند (الفهرست ( چاپ مطبعة الاستقامة قاهره ) ، ص . ۱۳) . ابن النديم از ابن عباس روايت ميكند كه اول كسي كه خط عربي نوشت سه نفر از مردان قبيله بولان بودند كه قبيله اي است در انبار ، و اهل حيره از مردم انبار فرا گرفتند . ابن خلدون نيز در مقدمه خويش فصل « في ان الخط والكتابه من عداد الصنائع الانسانيه» قسمتي از گفته هاي بلاذري را ذكر و تاييد ميكند (مقدمه ابن خلدون ( چاپ ابراهيم حلمي ) ، ص . ۴۹۲).
بلاذري با سند روايت ميكند كه هنگام ظهور اسلام در همه مكه چند نفر با سواد بودند . ميگويد : اسلام ظهور كرد و در قريش فقط هفده نفر صنعت نوشتن را مي دانستند :
عمر بن الخطاب ، علي بن ابي طالب ( ع ) ، عثمان بن عفان ، ابو عبيده جراح ، طلحه ، يزيد بن ابي سفيان ، ابو حذيفه بن ربيعه ، حاطب بن عمرو عامري ، ابوسلمه مخزومي ، ابان بن سعيد اموي ، خالد بن سعيد اموي ، عبدالله بن سعد بن ابي سرح ، حويطب بن عبدالعزي ، ابوسفيان بن حرب ، معاوية بن ابي سفيان ، جهيم بن الصلت ، علاء بن الحضرمي كه از هم پيمانان قريش بودند نه از خود قريش .
بلاذري فقط يك زن قریشي را نام ميبرد كه در دوره جاهليت مقارن ظهور اسلام ، خواندن و نوشتن ميدانست و او شفاء دختر عبدالله عدوي بود .
اين زن مسلمان شد و از مهاجران اوليه به شمار ميرود . بلاذري ميگويد : اين زن همان است كه حفصه همسر پيغمبر را نوشتن آموخت و روزي پيغمبر اكرم به او فرمود : أَلا تُعَلِّمِينَ هَذِهِ رُقْيَةَ النَّمْلَةِ كَمَا عَلَّمْتِيهَا الْكِتَابَةَ.
يعني همچنانكه نوشتن را به حفصه آموزانيدي خوب است -رُقْيَةَ النَّمْلَةِ (در فتوح البلدان) اين كلمه را « رقنه النملة » ضبط كرده كه البته اشتباه نسخه است و صحيح آن همان طور كه در النهاية ابن اثير ماده « نمل » ضبط شده است « رُقْيَةَ النَّمْلَةِ» است .
« رُقْيَةَ » جمله هايي بوده ورد مانند كه ميخوانده اند و آن را براي دفع بلا يا بيماري مفيد ميدانسته اند.
ابن اثير در ماده « رقي » ميگويد بعضي از اخبار منقول از پيغمبر اكرم « رقي » را منع و بعضي تجويز كرده است ، و خود مدعي ميشود كه احاديث منع، ناظر است به تعويذ به غير نام خدا و به اينكه انسان توكلش را از خدا بر گيرد و به اين تعويذها اعتماد كند ، و احاديث تجويز ناظر به اين است كه كسي متوسل به اسماء الهي شود و از خداوند اثر بخواهد .
ابن اثير در ماده « نمل » ميگويد : آنچه به نام« رقية النملة » معروف است ، در واقع از نوع « رقي » نبوده است ، جمله هايي بوده معروف و همه ميدانستند نفع و ضرري نميرساند . رسول خدا به صورت شوخي و ضمنا نوعي كنايه به همسرش حفصه آن سخن را به شفاء فرمود . جملهها اين بوده است :
«العروس تحتفل، و تختضب، و تكتحل، و كلّ شيء تفتعل غير ان لا تعصى الرّجل»
يعني عروس در ميان جمع مينشستند ، رنگ ميبندد ، سرمه ميكشد ، عروس همه كار ميكند جز اينكه شوهرش را نافرماني نميكند . اين جمله ها را « رقية النملة » ميناميدند و ظاهرا در اين نامگذاري نيز نوعي شوخي و طنز به كار رفته است . ابن اثير ميگويد : رسول اكرم از روي شوخي و طنز به شفاء فرمود همان طوري كه نوشتن را به حفصه ياد دادي خوب بود « رقية النملة » را نيز ياد ميدادي . اشاره به اينكه اين خانم فرمان مرا اطاعت نكرد و رازي كه به او گفته بودم ( در تاريخ معروف است و آيه اول سوره تحريم ناظر به آن است ) را افشا نمود.) را نيز به وي بياموزاني .
حفصه همسر پيغمبر مينوشت . ام كلثوم دختر عقبة بن ابي معيط ( از زنان مهاجر اوليه ) نيز مينوشت . عايشه دختر سعد گفت پدرم به من نوشتن آموخت .
كريمه دختر مقداد نيز مينوشت . عايشه ( همسر پيغمبر ) ميخواند ولي نمينوشت ، همچنين ام سلمه .
بلاذري سپس نام كساني را كه در مدينه سمت دبيري رسول خدا را داشتند ذكر ميكند ،
آنگاه ميگويد مقارن ظهور اسلام فقط يازده نفر از مردم اوس و خزرج ( دو قبيله معروف ساكن مدينه ) صنعت خط را ميدانستند ، و نام آنها را هم ذكر ميكند . معلوم ميشود صنعت خط ، تازه وارد محيط حجاز شده بوده است و اوضاع و احوال محيط آن روز حجاز چنان بوده كه اگر كسي خواندن يا نوشتن ميدانست معروف خاص و عام ميشد . افرادي كه مقارن ظهور اسلام اين صنعت را ميدانستند ، چه در مكه و چه در مدينه ، معروف و انگشت نما ، و معدود و انگشت شمار بودند ، لهذا نامشان در تاريخ ثبت شد ، و اگر رسول خدا در زمره آنان ميبود قطعا به اين صنعت شناخته ميشد و نامش در زمره آنان برده ميشد ، و چون اسمي از آن حضرت در زمره آنان نيست معلوم ميشود به طور قطع او با خواندن و نوشتن سر و كار نداشته است .
آیاپیامبر درطول رسالتش نه خوانده ونه نوشته؟
از مجموع قرائن به دست مي آيد كه رسول اكرم در دوره رسالت نيز نه خواند و نه نوشت ، ولي علماي اسلامي چه شيعه و چه سني در اين جهت وحدت نظر ندارند ، بعضي استبعاد كرده اند كه
چگونه ممكن است وحي - كه همه چيز را مي آموخته است - خواندن و نوشتن را به او نياموخته باشد؟
(بحار، ج / ۱۶ ص . ۱۳۴)؟ در چندين روايت از روايات شيعه وارد شده كه
آن حضرت در دوران رسالت ميخوانده ولي نمي نوشته است (بحار ، ج / ۱۶ ص . ۱۳۲) از آن جمله روايتي است كه صدوق در علل الشرايع آورده است :
" از منتهاي خدا بر پيامبرش اين بود كه ميخواند ولي نمينوشت .
هنگامي كه ابوسفيان متوجه احد شد ، عباس عموي پيغمبر نامه اي به آن حضرت نوشت .
وقتي نامه رسيد كه او در يكي از باغ هاي اطراف مدينه بود . پيغمبر نامه را خواند ولي اصحابش را به مضمون نامه آگاه نكرد ، امر كرد همه به شهر بروند . همينكه به شهر رفتند موضوع را به اطلاع آنها رسانيد (بحار، ج / ۱۶ ص .۱۳۳) .
ولي در سيره زيني دحلان جريان نامه عباس را بر خلاف روايت علل الشرايع نقل ميكند ، ميگويد : همين كه نامه عباس به رسول خدا رسيد ، مهرش را باز كرد ، به ابي بن كعب داد بخواند ، كعب خواند و پيغمبر دستور داد كتمان كند . پس از آن رسول خدا بر سعد بن الربيع صحابي معروف وارد شد و موضوع نامه عباس را با او در ميان گذاشت و از او نيز خواست فعلا موضوع را پنهان نگهدارد (سيره زيني دحلان ، در حاشيه سيره حلبيه ، ج / ۲ ص . ۲۴).
بعضي معتقدند كه آن حضرت در دوره رسالت ، هم ميخوانده و هم مينوشته است . سيد مرتضي - به نقل بحار الانوار - ميگويد :
عقيده شعبي و جماعتي از اهل علم اين است كه رسول اكرم از دنيا نرفت مگر اينكه هم خواند و هم نوشت (بحار ج / ۱۶ ص . ۱۳۵ ايضا مجمع البيان ذيل آيه ۴۸ از سوره عنكبوت).
سيد مرتضي خود به حديث معروف دوات و قلم ( يا دوات و شانه ) استناد ميكند ، ميگويد : در اخبار معتبر و در تواريخ وارد شده كه آن حضرت در حين وفات فرمود دوات و شانه بياوريد تا براي شما دستوري بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد (بحار ج / ۱۶ ص ۱۳۵) . استناد به حديث دوات و قلم استناد صحيحي نيست . اين حديث صراحت ندارد كه رسول خدا ميخواسته است با دست خود بنويسد . اگر فرض كنيم ميخواسته است در حضور جمع فرمان بدهد بنويسند و آنها را شاهد بگيرد و به عنوان شهادت از آنها امضاء بگيرد باز تعبير اينكه « ميخواهم براي شما چيزي بنويسم كه گمراه نشويد » صحيح است . به اصطلاح ادبي ، اين گونه تعبيرات « اسناد مجازي » است . اسناد مجازي از وجوه فصاحت است و در زبان عربي و غير عربي شايع است .
دبيران(کاتبان) پيغمبراسلام
از نصوص تواريخ معتبر و قديمي اسلامي به دست ميآيد كه رسول خدا در مدينه گروهي «دبير » داشته است . اين دبيران وحي خدا ، سخنان پيغمبر ، عقود و معاملات مردم ، عهدها و پيمان نامه هاي رسول خدا با مشركين و اهل كتاب ، دفاتر صدقات و مالياتها ، دفاتر غنائم و اخماس و نامه هاي فراوان آن حضرت را به اطراف و اكناف مينوشته اند . علاوه بر وحي خدا و سخنان شفاهي آن حضرت كه نوشته شده و باقي است ، عهدنامه ها و بسياري از نامه هاي رسول خدا نيز در متن تاريخ ثبت شده است . محمد بن سعد در الطبقات الكبير (ج / ۲ ص ۱۰ - . ۳۸) در حدود صد نامه از آن حضرت كه متن اكثر آنها را آورده است نقل ميكند .
برخي از اين نامه ها به سلاطين و حكمرانان جهان و رؤساي قبايل و حكام دست نشانده رومي يا ايراني خليج فارس و ساير شخصيتهاست و مشتمل بر دعوت به اسلام است ، برخي ديگر حكم بخشنامه و دستورالعمل دارد و جزء مدارك فقهي اسلام به شمار ميرود ، برخي ديگر به منظور كارهاي ديگر است . بسياري از آن نامه ها معلوم است كه به خط چه كسي است ، كاتب نام خود را در آخر نامه قيد كرده است . گويند اول كسي كه اين سنت را در آنجا رايج كرد كه نام كاتب در آخر نامه قيد شود ، ابي بن كعب صحابي معروف است . هيچيك از اين نامه ها و پيماننامه ها و دفاتر را رسول خدا به خط خود ننوشته است ، يعني يك جا نميبينيم كه گفته باشند فلان نامه را رسول خدا به خط خود نوشت .
بالاتر اينكه هيچ جا ديده نميشود كه رسول خدا يك آيه قرآن را به خط خود نوشته باشد ، در صورتي كه كتاب وحي هر كدام به خط خود قرآني نوشته اند .
آيا ممكن است رسول اكرم خط بنويسد و آنگاه به خط خود قرآني يا سورهاي از قرآن و لااقل آيهاي از قرآن ننويسد ؟ ! در كتب تواريخ نام دبيران رسول خدا آمده است . يعقوبي در جلد دوم تاريخ خويش ميگويد:
دبيران رسول خدا كه وحي ، نامه ها و پيمان نامه ها را مينوشتند ايناناند : علي بن ابي طالب ( ع ) ، عثمان بن عفان ، عمرو بن العاص ، معاوية بن ابي سفيان ، شرحبيل بن حسنه ، عبدالله بن سعد بن ابي سرح ، مغيره بن شعبه ، معاذ بن جبل ، زيد بن ثابت ، حنظلة بن الربيع ، ابي بن كعب ، جهيم بن الصلت ،حصين النميري(تاريخ يعقوبي ، ج / ۲ ص . ۶۹ )
مسعودي در التنبيه والاشراف تا اندازه اي تفصيل ميدهد كه اين دبيران ، هر كدام چه نوع كاري را به عهده داشته اند
و نشان ميدهد كه اين دبيران بيش از اين توسعه كار داشته و نوعي نظم و تشكيلات و تقسيم كار در ميان بوده است . ميگويد : " خالد ابن سعيد بن العاص پيش دست رسول خدا بود ، حاجت هاي متفرقه اي كه پيش ميآمد مينوشت ، همچنين مغيرش بن شعبه و حصين بن نمير . عبدالله بن ارقم و علاء بن عقبه سندهاي مردم و عقود و معاملات آنها را مينوشتند . زبير بن العوام و جهيم بن الصلت صورت ماليات و صدقات را ضبط ميكردند . حذيفة بن اليمان عهده دار نوشتن « حرازي » حجاز بود . معيقيب بن ابي فاطمه دوسي غنائم را وارد ميكرد
. زيد بن ثابت انصاري نامه به حكام و پادشاهان مينوشت و ضمنا سمت مترجمي رسول خدا را داشت . او زبانهاي فارسي و رومي و قبطي و حبشي را ترجمه ميكرد و همه اينها را در مدينه از اهل اين زبانها آموخته بود (در جامع ترمذي از زيد بن ثابت نقل ميكند :
" پيغمبر اكرم مرا فرمان داد كه زبان سرياني را ياد بگيرم " . و هم جامع ترمذي از زيد بن ثابت نقل ميكند :
رسول خدا به من فرمود لغت يهود را ياد بگير
و گفت به خدا قسم كه نميتوانم در نامه هاي خود به يهود اعتماد كنم . من در حدود نصف يك ماه ياد گرفتم . بعد از آن هر وقت ميخواست به يهود نامه بنويسد من مينوشتم و هر گاه نامهاي از يهود برايش ميرسيد من برايش ميخواندم .
. در فتوح البلدان بلاذري صفحه 460 ميگويد : زيد بن ثابت گفت رسول خدا مرا فرمان داد كه كتاب يهود را ( به زبان سرياني ) ياد بگيرم ، و به من فرمود كه من از يهود بر كتاب خود نگرانم ، نيمي ( از ماه يا سال ) نگذشت كه فرا گرفتم . از آن پس من نامه هاي او را به يهود مينوشتم و نامه هايي كه يهود به پيغمبر مينوشتند من برايش قرائت ميكردم ).
حنظلة بن الربيع ذخيره بود و هر وقت يكي از آنها كه نام برديم نبود او كارش را انجام ميداد و به «حنظله كاتب » معروف شده بود . حنظله در زمان خلافت عمر كه فتوحات اسلامي رخ داد به منطقه« رها » رفت و در همانجا فوت كرد .
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:منظورازیادگیری «لغت یهود»زبان قوم یهوداست ویادگیری علوم وفنونی که داشتند وازدیگرقبائل برتری داشتند،هماکنون هم درخیلی علوم پیشروهستند(باهمه مظالمی که دارند)که دراین قوم رایج بوده است.مطلبی از استادشهیدمطهری در ذیل تفسیر آیه(لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ۖ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ﴿٢٥٦بقره) وثقافت تمدن یهود مطالبی داردرادراین رابطه درادامه خواهم آورد/پایان توضیح.
عبدالله بن سعد بن ابي سرح مدتي سمت نويسندگي داشت ولي بعد مرتد شد و به مشركان پيوست .
شرحبيل بن حسنه طابخي نيز برايش نوشته است . ابان بن سعيد و علاء بن الحضرمي نيز گاهي برايش مينوشتند . معاويه فقط چند ماهي قبل از وفات رسول خدا برايش نويسندگي كرد . اينها كساني هستند كه رسما مدتي عهده دار سمت « دبيري» بودند . و اما افرادي كه احيانا يك يا دو نامه برايش نوشته اند و جزء دبيران پيغمبر به شمار نميروند ما از آنها ياد نميكنيم (التنبيه والاشراف ، ص ۲۴۵ و . ۲۴۶) .
مسعودي در اينجا از كتاب وحي و همچنين نويسندگان پيمان نامه هاي رسمي مانند علي و عبدالله بن مسعود و ابي بن كعب و غير اينها نام نبرده است ، مثل اينكه خواسته است كساني را نام ببرد كه سمت ديگري غير از سمت كتابت وحي عهده دار بوده اند . در تواريخ و احاديث اسلامي به قضاياي زيادي برميخوريم مبني بر اينكه متقاضياني از دور يا نزديك به حضور رسول اكرم مي آمده اند و از ايشان تقاضاي نصيحت و موعظه اي ميكرده اند و آن حضرت با سخنان حكيمانه و پر مغز خود به پرسش آنها با پاسخ داده است . اين سخنان في المجلس يا بعدها نوشته شده است .
باز هم در يك جا نميبينيم كه رسول خدا خودش در جواب متقاضيان يك سطر نوشته باشد .
قطعا اگر يك سطر نوشته از پيغمبر اكرم باقي ميماند ، مسلمانان به عنوان تيمن و تبرك و بزرگترين افتخار براي خود و خاندان خود آن را نگهداري ميكردند ،
همچنانكه درباره حضرت امير و ساير ائمه چنين جريانها زياد ميبينيم ، كه قسمتي از خطوط آن بزرگواران سالها بلكه قرنها در خاندان خودشان يا در خاندان شيعيان محفوظ مانده است .
همين الان قرآنهايي موجود است كه منسوب به آن بزرگواران است .
جريان معروف زيد بن علي بن الحسين ( ع ) و يحيي بن زيد و كيفيت نگهداري آنها از صحيفه سجاديه شاهد اين مدعاست . ابن النديم در فن اول از مقاله دوم الفهرست جريان جالبي نقل ميكند ، ميگويد : با يكي از شيعيان كوفي كه نامش محمد بن الحسين و معروف به ابن ابي بعره بود آشنا شدم . كتابخانه اي داشت كه مثل آن را نديده ام . او آن كتابخانه را از يك مرد شيعي كوفي دريافت كرده بود و عجيب اين است كه در هر كتاب يا ورقه اي ثبت بود كه به خط كي است ؟
جماعتي از علما شهادت خود را بر اينكه خط ، خط كي است نوشته بودند . در آن كتابخانه خطوطي از امامين همامين حسن بن علي و حسين بن علي (ع) موجود بود و نگهداري ميشد ، و همچنين اسناد و عهدنامه هايي به خط علي و ساير دبيران رسول خدا موجود بود و از آنها مراقبت ميشد (الفهرست ( چاپ مطبعة الاستقامة قاهره ) ، ص . ۶۷)
تا اين حد اين آثار متبركه كه حفظ و نگهداري ميشده است . چگونه ممكن است كه رسول خدا حداقل يك سطر نوشته باشد و با آن عنايت عجيب مسلمين به حفظ آثار خصوصا آثار متبركه - باقي نمانده باشد ؟
مسأله نوشتن آن حضرت حتي در دوره رسالت ، طبق قرائن و امارات منتفي است ، اما مسأله خواندن آن حضرت را در دوره رسالت نميتوان به طور قطع منتفي دانست ، هر چند دليل كافي بر خواندن آن حضرت حتي در اين دوره نداريم بلكه بيشتر قرائن از نخواندن آن حضرت حتي در اين دوره حكايت ميكند .
جريان حُديبيه وعدم توانایی پیامبر درخواندن ونوشتن
در تاريخ زندگي رسول اكرم جريانهايي پيش آمده كه روشن ميكند آن حضرت حتي در دوره مدينه نه ميخوانده و نه مينوشته است .
در ميان همه آنها حادثه حديبيه به علت حساسيت خاص تاريخي از همه معروفتر است و با آنكه نقل هاي تاريخي و حديثي اختلافاتي با يكديگر دارند ، باز هم تا حدود زيادي به روشن شدن مطلب كمك ميكند . در ماه ذي القعده سال ششم هجري ، رسول خدا ( ص ) به قصد انجام عمره و حج ، مدينه را به سوي مكه ترك كرد ، دستور داد شترهاي قرباني را با علائم قرباني همراهشان سوق دهند . اما همينكه به حديبيه - تقريبا در دو فرسخي مكه - رسيدند قريش جبهه گرفتند و مانع ورود مسلمين شدند . با اينكه ماه حرام بود و طبق قانون جاهليت نيز قريش حق نداشتند مانع شوند و رسول اكرم توضيح داد جز زيارت كعبه قصدي ندارم و پس از انجام اعمال برميگردم ، قريش موافقت نكردند .
مسلمانان اصرار داشتند كه به عنف وارد مكه شوند ولي رسول اكرم حاضر نشد و نخواست احترام كعبه بريزد .
موافقت شد پيمان صلحي ميان قريش و مسلمانان منعقد گردد . صورت پيمان صلح را پيغمبر اكرم املا ميكرد و علي ( ع ) مينوشت .
پيغمبر فرمود بنويس : بسم الله الرحمن الرحيم
سهيل بن عمرو نماينده قريش اعتراض كرد و گفت اين شعار شماست و ما با آن آشنايي نداريم ، بنويسيد : بسمك اللهم
رسول اكرم موافقت كرد و به علي فرمود اين طور بنويس .
بعد فرمود بنويس اين قراردادي است كه ميان محمد رسول الله و قريش منعقد ميگردد .
نماينده قريش اعتراض كرد و گفت ما تو را رسول الله نميدانيم ، فقط پيروان تو تو را رسول الله ميدانند.
ما اگر تو را رسول الله ميدانستيم با تو نميجنگيديم و مانع ورود تو به مكه هم نميشديم ،
اسم خود و اسم پدرت را بنويس .
به علي فرمان داد كه بنويس : اين پيماني است كه ميان محمد بن عبدالله و مردم قريش منعقد ميشود.
اينجا بود كه مسلمانان سخت برآشفتند ، و هم از اين به بعد است كه نقل هاي تاريخي در بعضي خصوصيات با هم اختلاف دارد . از سيره ابن هشام و صحيح بخاري " باب الشروط في الجهاد والمصالحة مع اهل الحرب " (ج / ۳ ص . ۲۴۲) برميآيد كه اين اعتراض قبل از نوشتن كلمه «رسول الله » صورت گرفت و همان وقت رسول اكرم موافقت فرمود كه به جاي« محمد رسول الله »، «محمد بن عبدالله »نوشته شود
. ولي از بيشتر نقلها برمي آيد كه
اين اعتراض وقتي صورت گرفت كه علي اين كلمه را نوشته بود و پيغمبر از علي خواست كه اين كلمه را محو كند و علي از اينكه با دست خود آن كلمه
مبارك را محو كند معذرت خواست .
پیامبربه علی گفت :آن کلمه رابمن نشان بده!وپیامبر با دست خود اين كلمه را محو کرد و سپس علي نوشت " محمد بن عبدالله "
طبق اين نقل ها كه هم از طريق شيعه است و هم از طريق اهل سنت ، پيغمبر نه ميخوانده و نه مينوشته است.
در كتاب قصص قرآن ابوبكر عتيق نيشابوري سورآبادي كه برگرفته اي است از تفسير وي بر قرآن و در قرن پنجم تأليف يافته و به زبان پارسي است ، جريان حديبيه را نقل ميكند تا آنجا كه سهيل بن عمرو نماينده قريش به كلمه « رسول الله »اعتراض كرد . ميگويد :
گفت ( سهيل بن عمرو ) چنين بنويس : هذا ما صالح عليه محمد بن عبدالله سهيل بن عمرو.
رسول صلي الله عليه گفت مر علي را كه رسول الله بمحاي . علي را از دل بر نيامد كه رسول الله بمحودي .
هر چند كه رسول ميگفت ، علي مي پيچيد .پیامبر گفت : انگشت من بر آن نه تا من بمحايم ، زانكه رسول صلي الله عليه امي بود نبشته ندانستي . علي انگشت رسول بر آن نهاد . رسول الله عليه بمحود ، تا چنانكه مراد سهيل بود نبشت.
يعقوبي نيز در تاريخ خود مينويسد : پيغمبر به علي امر كرد كه به جاي «رسول الله» محمدبن عبدالله بنويسد .
در صحيح مسلم نيز پس از آنكه مينويسد علي از محو كردن امتناع كرد ، مينويسد : يغمبر اكرم فرمود «فارني مكانها » فاراه مكانها فمحاها و كتب ابن عبدالله .
به علي گفت جاي كلمه را به من نشان بده ، علي نشان داد . پيامبر محو كرد و نوشت « محمد بن عبدالله » (صحيح مسلم ، ج / 5 ص . 174) .
در اين روايت از طرفي مينويسد پيغمبر در محو كردن از علي كمك خواست ، از طرف ديگر مينويسد پيغمبر محو كرد و نوشت.
ممكن است در ابتدا به نظر برسد كه پس از محو ، خود پيغمبر اكرم نوشت ، ولي مسلما مقصود ناقل حديث اين است كه علي نوشت ، زيرا در متن خود حديث آمده است كه پيغمبر براي محو از علي كمك خواست . از تاريخ طبري و كامل ابن اثير و از روايت ديگر بخاري در باب الشروط تقريبا به صراحت استفاده ميشود كه كلمه دوم را خود پيغمبر به خط خود نوشت ، زيرا نوشته اند « فاخذه رسول الله و كتب » يعني پيغمبر از علي گرفت و خود نوشت.
در عبارت طبري و ابن اثير يك جمله اضافه دارد به اين ترتيب : فأخذه رسول الله و ليس يحسن ان يكتب فكتب. /رسول خدا از علي گرفت و در حالي كه نوشتن را نمي دانست ، نوشت.
روايت طبري و ابن اثير تأييد ميكند كه رسول خدا نمي نوشته است و در حديبيه به طور استثنائي نوشته است . اين روايت شايد نظر كساني را تأييد كند كه ميگويند پيغمبر به تعليم الهي اگر ميخواست بنويسد ميتوانست بنويسد ولي نمينوشت ، همچنانكه پيغمبر هرگز شعر نسرود و حتي شعر ديگري را نيز قرائت نكرد . احيانا اگر تك بيتي از ديگري ميخواست بخواند ، آن را " حل " ميكرد ، يعني كلمات را مقدم و مؤخر و يا در الفاظ شعر كم و زياد ميكرد كه از صورت شعري خارج شود ، زيرا خداوند شعر را شايسته مقام او نميدانست : وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنبَغِي لَهُ ۚ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ ﴿٦٩يس).
به طوري كه ملاحظه ميشود نقل ها در جريان حديبيه يكنواخت نيست ، و هر چند از بعضي نقلها استفاده ميشود كه در آن جريان ، كلمه «بن عبدالله » را كه به منزله جزئي از امضاي آن حضرت شمرده ميشود به دست خود نوشته است ، ولي همان نقل ها تأييد ميكند كه جنبه استثنائي داشته است . در اسد الغابه ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفي داستاني از او نقل ميكند كه به صراحت مي فهماند پيغمبر اكرم حتي در دوره رسالت نه ميخوانده و نه مينوشته است ، ميگويد :
من و گروهي از ثقيف بر پيغمبر وارد شديم و اسلام اختيار كرديم . از او خواستيم قراردادي با ما امضا كند و شروط ما را بپذيرد . پيغمبر اكرم فرمود هر چه ميخواهيد بنويسيد ، بياوريد ببينم . ما ميخواستيم شرط كنيم كه ربا و زنا را به ما اجازه دهد . چون خودمان نميتوانستيم بنويسيم به علي بن ابي طالب مراجعه كرديم .
علي چون ديد ما چنين شرطي داريم از نوشتن امتناع كرد . از خالد بن سعيد بن العاص تقاضا كرديم . علي به او گفت ميداني از تو ميخواهند كه چه بنويسي ؟
او گفت من چكار دارم ؟ هر چه آنها گفتند من مينويسم ، بعد كه نزد پيغمبر بردند خودش ميداند چه كند . خالد آن را نوشت و نزد پيغمبر برديم . پيغمبر به يك نفر دستور داد آن را بخواند .
همينكه به «ربا » رسيد گفت دست مرا روي كلمه ربا بگذار . او دست پيغمبر را روي آن كلمه گذاشت و پيغمبر با دست خود آن را محو كرد و اين آيه قرآن را خواند : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّـهَ وَذَرُوا مَا بَقِيَ مِنَ الرِّبَا إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ﴿٢٧٨بقره ) .
شنيدن اين آيه به روح ما ايمان و اطمينان بخشيد . قبول كرديم ربا نخوريم . آن شخص كه نامه را ميخواند ادامه داد ، به موضوع " زنا " رسيد . باز پيغمبر دست خويش را روي آن كلمه گذاشت و خواند:وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَىٰ ۖ إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلًا ﴿٣٢﴾ /اسد الغابة ، ج / ۱ ص . ٢۱۶ .
مفهوم كلمه امي
مفسران اسلامي كلمه امي را سه جور تفسير كردهاند :
۱- درس ناخوانده و ناآشنا به خط و نوشته اكثريت طرفدار اين نظرند و يا لااقل اين نظر را ترجيح ميدهند . طرفداران اين نظر گفتهاند اين كلمه منسوب به « ام » است كه به معني مادر است . امي يعني كسي كه به حالت مادرزادي از لحاظ اطلاع بر خطوط و نوشته ها و معلومات بشري باقي مانده است ، و يا منسوب به " امت " است ، يعني كسي كه به عادت اكثريت مردم است ، زيرا اكثريت توده ، خط و نوشتن نميدانستند و عده كمي ميدانستند ، همچنانكه « عامي » نيز يعني كسي كه مانند عامه مردم است و جاهل است (مفردات راغب ، ذيل كلمه - ام - و مجمع البيان ، ذيل آيه ۷۸ بقره .) . بعضي گفتهاند يكي از معاني كلمه - امت- خلقت است و « امي » يعني كسي كه بر خلقت و حالت اوليه كه بيسوادي است باقي است و به شعري از «اعشي » استناد شده است (مجمع البيان ، ذيل آيه ۷۸ بقره) ، و به هر حال ، چه مشتق از - ام - باشد و چه از ( امت ، و امت ) به هر معني باشد ، معني اين كلمه درس ناخوانده است .
۲- اهل ام القري طرفداران اين نظر اين كلمه را منسوب به « ام القري » يعني مكه دانسته اند . در سوره انعام آيه ۹۳ از مكه به «ام القري » تعبير شده است : وَلِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَىٰ وَمَنْ حَوْلَهَا ۚ وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ ۖ وَهُمْ عَلَىٰ صَلَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ ﴿٩٢) .
براي اينكه تو به مكه و آنان كه در اطراف مكه هستند اعلام خطر كني . اين احتمال نيز از قديم الايام در كتب تفسير آمده است (مجمع البيان ، ذيل آيه ۷۵ آل عمران و آيه ۱۵۶ اعراف ، و تفسير امام فخر رازي ، ذيل آيه ۷۵ از سوره اعراف) و در چندين حديث از احاديث شيعه اين احتمال تأييد شده است ، هر چند خود اين احادیث معتبر شناخته نشده است و گفته شده و ريشه اسرائيلي دارد (مجله آستان قدس ، شماره ٢) .
اين احتمال به ادله اي رد شده است (مجله آستان قدس ، شماره . ٢) :
يكي اينكه كلمه « ام القري »اسم خاص نيست و بر مكه به عنوان يك صفت عام نه يك اسم خاص اطلاق شده است . ام القري يعني مركز قريه ها . هر نقطه اي كه مركز قريه هايي باشد ام القري خوانده ميشود . از آيه ديگر از قرآن كه در سوره قصص آيه ۵۹ آمده است معلوم ميشود كه اين كلمه عنوان وصفي دارد نه اسمي : و ما كان ربك مهلك القري حتي يبعث في امها رسولا .
پروردگار تو چنين نيست كه مردم قريه هايي را هلاك كند مگر آنكه قبلا پيامبري در مركز آن قريه ها بفرستد و حجت را بر آنها تمام كند . معلوم ميشود در زبان قرآن هر نقطه اي كه مركز يك منطقه باشد ام القراي آن منطقه است (در يكي از رواياتي كه وارد شده كلمه « امي » منسوب به ام القري يعني مكه است تأييد شده كه اين كلمه وصف عام است نه اسم خاص ، زيرا ميگويد : و انما سمي الامي لانه كان من اهل مكة و مكة من امهات القري يعني پيغمبر از آن جهت امي خوانده شده است كه از اهل مكه است و مكه يكي از ام القريهاست .) . ديگر اينكه اين كلمه در قرآن به كساني اطلاق شده است كه مكي نبودهاند . در سوره آل عمران آيه ٢٠ ميفرمايد : وَقُل لِّلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَالْأُمِّيِّينَ أَأَسْلَمْتُمْ ﴿٢٠﴾ .
بگو به اهل كتاب و به اميين ( اعراب غير يهودي و نصراني ) آيا تسليم خدا شديد ؟ پس معلوم ميشود در عرف آن روز و در زمان قرآن به همه اعرابي كه پيرو يك كتاب آسماني نبودند « أُمِّيِّينَ » گفته ميشده است . بالاتر اينكه اين كلمه حتي به عوام يهود كه سواد و معلوماتي نداشتند با اينكه اهل كتاب شمرده ميشدند نيز اطلاق شده است ، چنانكه در سوره بقره آيه۷۸ ميفرمايد : وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لَا يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلَّا أَمَانِيّ.
بعضي از فرزندان اسرائيل امي هستند ، از كتاب خود اطلاعي ندارند مگر يك سلسله خيالات و اوهام . بديهي است يهودياني كه قرآن آنان را « امي » خوانده است ، اهل مكه نبوده اند ، غالبا ساكن مدينه و اطراف مدينه بوده اند . سوم اينكه اگر كلمه اي منسوب به ام القري باشد طبق قاعده ادبي بايد به جاي«اُمي »،« قروي » گفته شود ، زيرا طبق قاعده باب نسبت در علم صرف ، در نسبت به مضاف و مضاف اليه ، خاصه آنجا كه مضاف ، كلمه « اب » يا - ام- يا -ابن -يا « بنت » باشد به مضاف اليه نسبت داده ميشود نه به مضاف . چنانكه در نسبت به ابوطالب ، ابوحنيفه ، بني تميم طالبي ، حنفي ، تميمي گفته ميشود .
۳- مشركين عرب كه تابع كتاب آسماني نبودند اين نظريه نيز از قديم الايام ميان مفسران وجود داشته است . در مجمع البيان ذيل آيه ٢۱ سوره آل عمران كه « اُميين » در مقابل اهل كتاب قرار گرفته است (وَقُل لِّلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَالْأُمِّيِّينَ ﴿٢٠﴾ ، اين نظر را به صحابي و مفسر بزرگ عبدالله بن عباس نسبت ميدهد و در ذيل آيه ۷۸ از سوره بقره از ابوعبيده نقل ميكند ، و از ذيل آيه ۷۵ آل عمران بر ميآيد كه خود طبرسي همين معني را در مفهوم آن آيه انتخاب كرده است .
زمخشري در كشاف نيز اين آيه و آيه ۷۵ آل عمران را همين طور تفسير كرده است . فخر رازي اين احتمال را در ذيل آيه ۷۸ بقره و آيه ٢٠ آل عمران نقل ميكند . ولي حقيقت اين است كه اين معني ، يك معني جداگانه غير از معني اول نيست ، يعني چنين نيست كه هر مردمي كه پيرو يك كتاب آسماني نباشند به آنها « امي »گفته شود هر چند آن مردم تحصيل كرده و با سواد باشند . اين كلمه به مشركين عرب از آن جهت اطلاق شده است كه مردمي بي سواد بودهاند . آنچه مناط استعمال اين كلمه درباره مشركين عرب است نا آشنايي آنها به خواندن و نوشتن بوده نه پيروي نكردن آنها از يكي از كتب آسماني . لهذا آنجا كه اين كلمه به صورت جمع آمده و به مشركين عرب اطلاق شده است اين احتمال ذكر شده ، اما آنجا كه مفرد آمده است و بر رسول اكرم اطلاق شده است احدي از مفسران نگفته كه مقصود اين است كه آن حضرت پيرو يكي از كتابهاي آسماني نبوده است . در آنجا بيش از دو احتمال به ميان نيامده است : يكي نا آشنا بودن آن حضرت با خط ، ديگر اهل مكه بودن و چون احتمال دوم به ادله قاطعي كه گفتيم مردود است، پس قطعا آن حضرت از آن جهت امي خوانده شده است كه درس ناخوانده و خط نانوشته بوده است
در اينجا احتمال چهارم در مفهوم اين كلمه داده ميشود و آن اين است كه اين كلمه به معني ناآشنايي با متون كتابهاي مقدس باشد . اين احتمال به معني ناآشنايي با متون كتابهاي مقدس باشد . اين احتمال همان است كه آقاي دكتر سيد عبداللطيف از پيش خود اختراع كرده و احيانا آن را با معني سومي كه ذكر كرديم و از مفسران قديم نقل كرديم ، خلط كرده است . مشاراليه ميگويد : كلمات امي و « أُمِّيُّونَ » در قرآن در چند جاي مختلف به كار رفته است ، اما هميشه و همه جا فقط يكي معني از آن مستفاد ميشود . كلمه امي در لغت اصلا به معني كودك نوزادي است كه از بطن مادر متولد ميشود و با اشاره به همين حالت حيات و زندگي است كه كلمه امي را با معني ضمن آن به معني كسي كه نميتواند بخواند و بنويسد تعبير كردهاند . كلمه امي همچنين به معني كسي است كه در « ام القري » زندگي ميكرده است .
ام القري يعني مادر شهرها ، شهر پايتخت و عمده ، و اين صفتي بود كه اعراب زمان پيغمبر براي شهر مكه قائل بودند . بنابراين كسي كه اهل مكه بود امي نيز ناميده ميشد . يك مورد استعمال ديگر كلمه امي براي كسي است كه با متن هاي قديم سامي آشنايي نداشته است . و از پيروان ديانت يهود يا دين مسيح كه در قرآن به عنوان « اهل الكتاب » ناميده شده اند ، نبوده است .
در قرآن كلمه « أُمِّيُّونَ» براي اعراب پيش از اسلام كه كتاب مقدسي نداشتهاند و پيرو تورات و انجيل هم نبوده اند ، به كار رفته است و در مقابل كلمه «اهل الكتاب » قرار ميگرفته است . در حالي كه براي كلمه امي اينهمه معاني مختلف وجود دارد معلوم نيست چرا مفسران و مترجمان قرآن ، چه مسلمان و چه غير مسلمان ، فقط معني ابتدايي يعني نوزاد چشم و گوش بسته را گرفتهاند و آن را به بي سواد و جاهل تعبير كردهاند و در نتيجه اهل مكه پيش از اسلام را نيز اميون يا گروهي بي سواد معرفي كردهاند ؟ ! " (نشريه كانون سر دفتران ، شماره آبان ماه ۱۳۴۴ ، نقل از نشريه آموزش و پرورش شماره شهريور . ۱۳۴۴)
اولا ، از قديمترين ايام ، مفسران اسلامي كلمه امي و اميون را سه جور تفسير كرده اند و لااقل احتمالات سه گانهاي درباره آن ذكر كردهاند . مفسران اسلامي بر خلاف ادعاي آقاي دكتر سيد عبداللطيف فقط به يك معني نچسبيدهاند . ثانيا ، هيچ كس نگفته است كه كلمه امي به معني نوزاد چشم و گوش بسته است كه معني ضمني آن كسي باشد كه نميتواند بخواند و بنويسد .
اين كلمه اساسا در مورد نوزاد به كار نميرود ، در مورد بزرگسالي به كار ميرود كه از لحاظ فن خواندن و نوشتن به حالتي است كه از مادر زاده شده است ، به اصطلاح علماي منطق مفهوم « عدم و ملكه » دارد . منطقيين اسلامي همواره اين كلمه را به عنوان يكي از مثالهاي عدم و ملكه در كتب منطق ذكر ميكردهاند .
ثالثا ، اينكه ميگويد يكي از معاني اين كلمه اين بوده كه با متنهاي قديم سامي آشنايي نداشته باشد ، صحيح نيست . آنچه از اقوال قدماي مفسرين و اهل لغت استفاده ميشود اين است كه اين كلمه در حالت جمع ( اميين ) به مشركين عرب گفته ميشده است در مقابل اهل كتاب ، به اين علت كه غالبا مشركين عرب بي سواد بودند ، و ظاهرا اين عنوان تحقير آميز را يهوديان و مسيحيان به آنها داده بودند .
ممكن نيست مردمي فقط به خاطر اينكه با زبان و كتاب مخصوصي آشنايي ندارند ولي به زبان خودشان بخوانند و بنويسند به آنها « اميين » گفته شود ، زيرا به هر حال ريشه اين كلمه بنابراين تفسير نيز كلمه « ام »يا « امت »است و مفهوم باقي بودن به حالت اولي و مادرزادي را ميرساند.
و اما علت اينكه اين كلمه از ريشه ام القري شناخته نشده است با اينكه به صورت احتمال همواره آن را ذكر ميكردهاند ، اشكالات فراواني است كه در اين معني وجود داشته است و قبلا بيان شد . پس تعجب اين دانشمند هندي بيجاست . مؤيد اين مدعا اين است كه در برخي استعمالات ديگر اين كلمه كه در روايات يا تواريخ ضبط شده است مفهومي جز « درس ناخوانده» ندارد .
در بحار الانوار جلد ۱۶ چاپ جديد صفحه ۱۱۹ مينويسد از خود پيغمبر اكرم روايت شده است :
نحن امة امية لا نقرء و لا نكتب .
ما قومي امي هستيم كه نه ميخوانيم و نه مينويسيم .
ابن خلكان در جلد ۴ تاريخ خود ذيل احوال محمد بن عبدالملك معروف به « ابن الزيات » وزير معتصم و متوكل مينويسد :
وي قبلا جزء دبيران معتصم خليفه عباسي بود و وزارت را احمد بن شاذي بصري به عهده داشت .
روزي نامه اي براي معتصم رسيد و وزير آن نامه را براي خليفه قرائت كرد .
در آن نامه كلمه « كلاء » آمده بود .
معتصم كه از معلومات بهره اي نداشت از وزير پرسيد : كلاء چيست ؟
وزير هم نميدانست .
معتصم گفت : «خليفة امي و وزير عامي »
يعني خليفه اي درس نخوانده و وزيري جاهل .
آنگاه گفت بگوييد يكي از دبيران بيايد . ابن الزيات حاضر بود و آمد . اين كلمه را با چند كلمه ديگر كه قريب المعني بودند معني كرد و تفاوت آنها را گفت . همين امر مقدمه وزارت ابن الزيات شد.
معتصم كه به لغت عامه سخن ميگفته است ، از كلمه « امي » ، درس ناخوانده قصد كرده است
منبع:كتاب « محمد خاتم پيامبران »شهیدمطهری
درس نخواندن غیر از بی سوادی است
اشتباه بزرگی که باید در این جا از آن اجتناب کرد این است که درس نخواندن غیر از بی سواد بودن است و کسانی که کلمه «امی» را به معنی «بی سواد» تفسیر می کنند، گویا توجه به این تفاوت ندارند. هیچ مانعی ندارد که پیامبر(ص) به تعلیم الهی «خواندن» یا «خواندن و نوشتن» را بداند بی آن که نزد انسانی فرا گرفته باشد، زیرا چنین اطلاعی بدون تردید از کمالات انسانی است و مکمل مقام نبوت است. شاهد این سخن آن است که در روایاتی که از امامان اهل بیت(ع) نقل شده می خوانیم پیامبر(ص) می توانست بخواند و هم توانایی خواندن داشت و هم توانایی نوشتن. (تفسیر برهان، ج ۴/۲۳۲ ذیل آیات اول سوره جمعه)
اما برای این که جایی برای کوچک ترین تردید برای دعوت او نماند از این توانایی استفاده نمی کرد.و اما در پاسخ به دو حدیثی که مرحوم فیض نقل کرده و به استناد آن ها نسبت خواندن و نوشتن را به پیامبر (ص ) قطعی دانسته است ، می گوییم یکی از این دو روایت به اصطلاح «مرفوعه» است و سند آن فاقد ارزش و روایت دوم از «جعفربن محمد صوفی» نقل شده که از نظر علم رجال شخصی مجهول و ناشناخته است و اما این که بعضی تصور کرده اند که آیه دوم سوره جمعه: « یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة» و آیات دیگری که به این مضمون است، دلیل بر آن است که پیامبر(ص) قرآن را از روی نوشته بر مردم می خواند کاملا اشتباه است، زیرا تلاوت هم به خواندن از روی نوشته گفته می شود و هم به خواندن از حفظ، کسانی که قرآن یا اشعار یا ادعیه را از حفظ می خوانند، تعبیر به تلاوت در مورد آن ها بسیار فراوان است.
دیگر این که کلمه «ام القری» اسم خاص نیست و بر مکه به عنوان یک صفت عام نه یک اسم خاص اطلاق شده است. «ام القری» یعنی مرکز قریه ها. هر نقطه ای که مرکز قریه هایی باشد، «ام القری» خوانده می شود. از آیه دیگر از قرآن که در سوره قصص آیه ۵۹ آمده است معلوم می شود که این کلمه عنوان وصفی دارد نه اسمی: « ما کان ربک مهلک القری حتی یبعث فی امة رسولا».
پروردگار تو چنین نیست که مردم قریه هایی را هلاک کنند مگر آن که قبلا پیامبری در مرکز آن قریه ها بفرستد و حجت را بر آن ها تمام کند. معلوم می شود در زبان قرآن هر نقطه ای که مرکز یک منطقه باشد ام القرای آن منطقه است. ( مجله مشکوة، ش ۲، ص ۴۵)دیگر این که این کلمه در قرآن به کسانی اطلاق شده است که مکی نبوده اند. در سوره آل عمران آیه ۲۰ می فرماید: « و قل للذین اوتوا الکتاب و الامیین ءاسلمتم »؛ بگو به اهل کتاب و به امیین (اعراب غیر یهودی و نصرانی ) آیا تسلیم خدا شدید؟ پس معلوم می شود در عرف آن روز و در زمان نزول قرآن به همه اعرابی که پیرو یک کتاب آسمانی نبودند «امیین» گفته می شده است.بالاتر این که این کلمه حتی به عوام یهود که سواد و معلوماتی نداشتند با این که اهل کتاب شمرده می شدند نیز اطلاق شده است، چنان که در سوره بقره آیه ۷۸ می فرماید: « و منهم امیون لا یعلمون الکتاب الا امانی»؛ بعضی از فرزندان اسرائیل امی هستند، از کتاب خود اطلاعی ندارند مگر یک سلسله خیالات و اوهام. بدیهی است یهودیانی که قرآن آنان را «امی» خوانده است، اهل مکه نبوده اند، غالبا ساکن مدینه و اطراف مدینه بوده اند.
و برخی دیگر از بزرگان به حدیث معروف دوات و قلم ( یا دوات و شانه) استناد می کنند، می گویند: « در اخبار معتبر و در تواریخ وارد شده که آن حضرت در هنگام وفات فرمود دوات و شانه بیاورید تا برای شما دستوری بنویسم که بعد از من گمراه نشوید» (بحارالانوار، ج ۱۶ / ص ۱۳۵)استناد به حدیث دوات و قلم استناد صحیحی نیست. این حدیث صراحت ندارد که رسول خدا(ص) می خواسته است با دست خود بنویسد. اگر فرض کنیم می خواسته است در حضور جمع فرمان بدهد بنویسند و آن ها را شاهد بگیرد و به عنوان شهادت از آن ها امضا بگیرد باز تعبیر این که « می خواهم برای شما چیزی بنویسم که گمراه نشوید» صحیح است. به اصطلاح ادبی، این گونه تعبیرات « اسناد مجازی» است و اسناد مجازی از وجوه فصاحت است و در زبان عربی و غیرعربی شایع است.
نقد نظریه
سپس ملامحسن فیض، سخن مشهور را که پیامبر(ص) خواندن و نوشتن نمی دانست رد می کند و می گوید: در حالی که از اهل بیت (ع) خلاف آن روایت شده است:
۱) در کتاب بصائر الدرجات از محمدبن حسن صفار به اسناد وی از عبدالرحمن بن حجاج نقل شده که می گوید: امام صادق(ع) فرمود: « همانا پیامبر(ص) می خواند و می نوشت و هر نانوشته ای را نیز می خواند.» (بصائرالدرجات، ص ۶۲).
۲) و به اسناد خود از جعفربن محمد صوفی نقل می کند و می گوید: از ابوجعفرمحمدبن علی الرضا(ع) (امام جواد(ع)) پرسیدم:« یابن رسول ا...! چرا پیامبر را امی می گفته اند؟ فرمود: مردم چه می گویند؟عرض کردم: مردم گمان می کنند که پیامبر را از این جهت امی گفته اند که چیزی ننوشت. فرمود: دروغ گفته اند، لعنت خدا بر ایشان باد! کجا چنین چیزی ممکن است در حالی که خدای تبارک و تعالی در کتاب استوارش می فرماید: « هوالذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة» (جمعه/۲) چگونه ممکن است چیزی را که خوب نمی دانست به مردم تعلیم دهد؟ به خدا سوگند که رسول خدا(ص) به ۷۲ یا ۷۳ زبان می خواند و می نوشت و به این جهت او را امی گفته اند که از مردم مکه از مراکز بزرگ اجتماع بوده است و این همان فرموده خدا در قرآن است: « لتنذر ام القری و من حولها» (انعام/۹۲)» (بصائرالدرجات، ص ۶۲ و صدوق در علل الشرایع، ج۱، ص ۱۱۸)
یکی از مسائلی که در بحث اعجاز قرآن مطرح می شود، «امی» بودن پیامبر اعظم(ص) است. البته موضوع «امی» بودن پیامبر به طور مستقل نیز مطرح و در تفسیر و تبیین آن دیدگاه های متعددی ابراز می شود، به ویژه آن که در قرآن کریم از «امی» بودن پیامبر اکرم(ص) سخن به میان آمده و فرموده است: « هوالذی بعث فی الامیین رسولا منهم»؛ «اوست که در میان درس ناخواندگان پیامبری از خودشان برانگیخت» و در آیات دیگر قرآن نیز از ننوشتن و نخواندن پیامبر(ص) پیش از بعثت سخن گفته است.
این اشارات قرآنی سبب شده تا «امی» بودن پیامبر(ص) به عنوان یک ویژگی از سوی اندیشمندان و مفسران مسلمان مورد بررسی قرار گیرد و آرای مختلفی در این باره ابراز شود. علاوه بر این که «امی» بودن پیامبر(ص) در بحث اعجاز قرآن نیز مورد بررسی قرار می گیرد و با توجه به آن الهی بودن قرآن تایید و لدنی بودن علم و دانش آن حضرت اثبات می شود.به هر حال، این نکته مسلم است که پیامبر (ص) درس نخوانده و مکتب ندیده بود و نزد هیچ معلمی نیاموخته و با هیچ نوشته و کتابی آشنا نبوده و هیچ یک از مورخان مسلمان یا غیرمسلمان مدعی نشده است که آن حضرت در دوران کودکی یا جوانی، چه رسد به دوران کهولت و پیری که دوره رسالت است، نزد کسی خواندن یا نوشتن آموخته است و همچنین احدی ادعا نکرده و موردی را نشان نداده است که آن حضرت قبل از دوران رسالت یک سطر خوانده و یا یک کلمه نوشته است.
نظریه فیض کاشانی درباره «امی» بودن پیامبر
اما برخی دیگر از بزرگان از جمله مرحوم فیض کاشانی نظریه دیگری دارد و می گوید: هر کس شاهد احوال پیامبر(ص) بوده و یا به اخباری درباره اخلاق، سجایا، رسیدگی به امور توده های خلق و حفظ و انسجام آنان و نزدیک کردنشان به یکدیگر و رهبری ایشان به فرمانبری خود، به دقت گوش فرا داده و پاسخ های شگفت آور آن بزرگوار را به مسائل دشوار و تدبیرات جالبش را در زمینه مصالح خلق و اشارات زیبایش را درباره تفصیل شریعت که فقیهان و خردمندان از دریافت نخستین مراتب از دقایق آن ها در طول عمرشان عاجزند شنیده باشد، هیچ شک و تردیدی به خود راه نخواهد داد که هیچ کدام از این ها با نیروی بشری حاصل نشده است زیرا تحقق چنین اموری جز به استمداد از تاییدات آسمانی و نیروی الهی قابل تصور نیست و این همه از فردی دروغگو و دغل باز نمی تواند سر بزند بلکه شمایل و حالات آن حضرت گواهی قطعی بر راست گویی اوست، تا آن جا که هر گاه عربی آن حضرت را می دید می گفت: به خدا سوگند که این سیمای شخص دروغگو نیست و به صرف دیدن شمایل آن حضرت به راست گویی او گواهی می داد تا چه رسد به کسی که شاهد اخلاق آن بزرگوار بوده و در همه جا و با هر شرایطی سر و کار با احوال او داشته است.
ما برخی از اخلاقیات او را نقل کردیم تا اخلاق نیکوی آن حضرت را بشناسند و به صداقت و ارج و عظمت مقام والایش در پیشگاه خدا توجه پیدا کنند. همه این ها را خداوند به او داده در حالی که او مردی امی بوده و سر و کاری با علم و دانش نداشته و هیچ کتابی را نخوانده و هرگز در طلب علم و دانش مسافرت نکرده است و همواره در چشم نادانان عرب، به عنوان فردی یتیم، ناتوان و ضعیف جلوه می کرد. این همه اخلاق و آداب نیکو به طور مثال، گذشته از علوم دیگر، آگاهی به مصالح فقهی تا چه رسد به شناخت خدا، فرشتگان، کتاب های آسمانی و فرستادگان خدا و دیگر چیزهایی که از ویژگی های نبوت هستند، اگر صریح وحی نبود، از کجا برای او میسر می شد؟ و از کجا بشری از پیش خود به این همه کمالات می رسید؟
اقوال سه گانه درباره معنای « امی»
اما بسیاری از مفسران و اندیشمندان اسلامی و شیعی با نظریه مرحوم فیض مخالفت ورزیده اند، به ویژه دانشمندان متاخر با رد این ۲ حدیث که مرحوم فیض و همفکرانش به استناد آن خواندن و نوشتن پیامبر(ص) را قطعی دانسته، به رد این نظریه پرداخته اند.
بنابراین شاید بی جا نباشد که برای روشن شدن مطلب به بررسی این ۲ حدیث و نظرات مختلف درباره آن ها دست بزنیم اما چون در کتب مختلف امروز این بحث مطرح شده و در کتاب مختصر استاد مطهری به نام «پیامبر امی» به مقدار کفایت آمده و در دسترس نسل جوان است، به طور خلاصه می توان گفت: درباره مفهوم امی، ۳ احتمال معروف وجود دارد؛ نخست این که به معنی درس نخوانده است. بیشتر طرفدار این نظرند و یا لااقل این نظر را ترجیح می دهند. طرفداران این نظر گفته اند این کلمه منسوب به «ام» است که به معنی مادر است.
عامی کیست
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر: عامی مفردعوام است ، عوام درلغتنامه ها عامی رااینگونه معنی کرده اند:مردم بیسواد یا کم سواد است وعوام درمقال خواص است .
امی یعنی کسی که به حالت مادرزادی از لحاظ اطلاع بر خطوط و نوشته ها و معلومات بشری باقی مانده است و یا منسوب به «امت» است، یعنی کسی که به عادت اکثریت مردم است، زیرا اکثریت توده، خط و نوشتن نمی دانستند و عده کمی می دانستند، همچنان که «عامی» نیز یعنی کسی که مانند عامه مردم است و جاهل است (مفردات راغب، ذیل کلمه «ام» ). بعضی گفته اند یکی از معانی کلمه «امت» خلقت است و «امی» یعنی کسی که بر خلقت و حالت اولیه که بی سوادی است باقی است. به هر حال، چه مشتق از «ام» باشد و چه از «امت» و «امت» به هر معنی باشد، معنی این کلمه درس ناخوانده است. ( مجمع البیان، ذیل آیه ۷۸ بقره)دوم این که، به معنی کسی است که در سرزمین مکه تولد یافته و از مکه برخاسته است. سوم به معنی کسی است که از میان امت و توده مردم قیام کرده است.
ولی معروف تر از همه تفسیر اول است که با موارد استعمال این کلمه نیز سازگارتر می باشد و همان گونه که گفتیم ممکن است هر سه معنی با هم مراد باشد. در این که پیامبراسلام (ص) «به مکتب نرفت و خط ننوشت» در میان مورخان بحثی نیست و قرآن نیز صریحا در آیه ۴۸ سوره عنکبوت درباره وضع پیامبر(ص) قبل از بعثت می گوید: « و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون؛ پیش از این نه کتابی می خواندی و نه با دست خود چیزی می نوشتی تا موجب تردید دشمنانی شود که می خواهند سخنان تو را ابطال کنند.»اصولا در محیط حجاز به اندازه ای با سواد کم بود که افراد باسواد کاملا معروف و شناخته شده بودند، در مکه که مرکز حجاز محسوب می شد تعداد کسانی که از مردان می توانستند بخوانند و بنویسند از ۱۷ نفر تجاوز نمی کرد و از زنان تنها یک زن بود که سواد خواندن و نوشتن داشت. ( فتوح البلدان بلاذری، مصر، ص ۴۵۹). مسلما در چنین محیطی اگر پیامبر (ص) نزد معلمی خواندن و نوشتن را آموخته بود کاملا معروف و مشهور می شد. در چنین شرایطی پیامبر(ص) چگونه می توانست با صراحت در کتاب خویش این موضوع را نفی کند؟ آیا مردم به او اعتراض نمی کردند که درس خواندن تو مسلم است، این قرینه روشنی بر امی بودن اوست.
در هر حال وجود این صفت در پیامبر(ص) تاکیدی در مورد نبوت او بود تا هر گونه احتمالی جز ارتباط با خداوند و جهان ماوراء طبیعت در زمینه دعوت او منتفی شود. پس از بعثت نیز در هیچ یک از تواریخ نقل نشده است که او خواندن و نوشتن را از کسی فرا گرفته باشد، بنابراین به همان حال امی بودن تا پایان عمر باقی ماند.
کونستان ورژیل گیورگیو، در کتاب «محمد پیغمبری که از نو باید شناخت» می گوید: « با این که امی بود، در اولین آیات که بر وی نازل شده صحبت از قلم و علم، یعنی نوشتن و نویساندن و فرا گرفتن و تعلیم دادن است. در هیچ یک از ادیان بزرگ این اندازه برای معرفت قائل به اهمیت نشده اند و هیچ دینی را نمی توان یافت که در مبداء آن، علم و معرفت این قدر ارزش و اهمیت داشته باشد. اگر محمد یک دانشمند بود، نزول این آیات در غار (حرا) تولید حیرت نمی کرد، چون دانشمند قدر علم را می داند، ولی او سواد نداشت و نزد هیچ آموزگاری درس نخوانده بود. من به مسلمان ها تهنیت می گویم که در مبداء دین آن ها کسب معرفت این قدر با اهمیت تلقی شده است.» (چاپ اول، ص ۴۵)
![]()
مقاله ای ازشهیدمطهری :آزادی فکروعقیده دراسلام
لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ ۖ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ ۚ فَمَن یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللَّـهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّـهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ﴿٢٥٦بقره)دین و ایمان اجباری نیست.راه واضح است، من فقط از شما تفکر می خواهم، دقت می خواهم.اساسا ایمانی که اسلام می خواهد، قابل اجبار کردن نیست، امکان اجبار ندارد.مگر می شود کسی را آن طوری که اسلام از او ایمان می خواهد، مجبور کرد؟ اگر ممکن باشد که بچه ای را به فلک ببندند، اینقدر چوب به او بزنند تا یک مسئله را حل بکند، چنین چیزی نیز ممکن است.زیر چون کسی نمی تواند مسئله حل بکند.او را باید آزاد گذاشت، فکرش را باید آزاد گذاشت تا مسئله را حل بکند .عقیده اسلامی یک چنین چیزی است.
در شأن نزول آیه لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی نوشته اند عده ای از انصار یعنی مردم مدینه از اوس و خزرج قبل از اینکه پیغمبر اسلام تشریف بیاورند به مدینه، بچه هایشان را می فرستادند نزد یهودیها چون آنها نسبت به بت پرستهای مدینه متمدنتر بودند و بعضی از ایشان (ده بیست نفر) سواد خواندن و نوشتن هم داشتند بر عکس اعراب بت پرست که سواد خواندن و نوشتن نداشتند.اینها بچه هایشان را اغلب می فرستادند پیش آنها که تربیت شوند و چیزهایی یاد بگیرند.این بچه ها که می رفتند پیش یهودیها می دیدند که ثقافت و فرهنگآنها نسبت به پدر و مادر و قبیله خودشان خیلی بالاتر است، به آنها علاقمند می شدند و احیانا به دین ایشان در می آمدند.وقتی که اسلام آمد به مدینه، بت پرستها مسلمان شدند ولی اکثر یهودیها به دین خودشان باقی ماندند الا عده کمی که آنها هم مسلمان شدند.در میان بچه هایی که تحت تربیت یهودیها بودند، عده ای به همان دین یهود باقی ماندند تا قضیه بنی النضیر پیش آمد.قرار شد که بنی النضیر در اثر خیانتی که کرده بودند، نقض عهد و پیمانی که کرده بودند، مهاجرت کنند، جلای وطن کنند و از آنجا بروند.بچه های انصار که به اینها علاقمند بودند و با اینها محشور بودند و حتی دینشان را هم انتخاب کرده بودند، گفتند اگر بناست اینها بروند، ما هم با اینها می رویم.پدرها خواستند مانع آنها شوند، گفتند شما حق ندارید بروید، شما باید بمانید و باید هم مسلمان شوید.آمدند پیش پیغمبر اکرم، فرمود نه، باید ندارد، شما باید اسلام را بر آنها عرضه کنید، اگر پذیرفتند، پذیرفتند و اگر نپذیرفتند ما اسلام اجباری هرگز نمی خواهیم: لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی، دیگر اکنون حقیقت آشکار شده است، راه هدایت از راه ضلالت آشکار است، اگر کسی راه هدایت را نگیرد جز بیماری چیز دیگری نیست.
اسلام با آن عقیده هایی که غالبا تکیه گاه یک رژیمهای ظالمانه است مبارزه کرده.اسلام در همین ایران خودمان آمد چه کرد؟ تا آنجا که می خواست تکیه گاه یک رژیم فاسد را از بین ببرد مبارزه کرد، بعد خود اسلام را عرضه کرد گفت اختیار با خودتان، می خواهید اسلام را بپذیرید می خواهید نپذیرید.این تاریخ اسلام است، شما آن تهمت را نپذیرید، این متن تاریخ است.شرقی و غربی این تاریخ را پذیرفته است.هیچ دینی آزادی عقیده به معنایی که عرض می کنم، آزادی عقیده واقعی را به اندازه اسلام رعایت نکرده است.این مورخین غربی هستند که به این مطلب اعتراف دارند.و لهذا در صدر اسلام اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران، زردشتی بودند.ایرانیها در زمانی مسلمان شدند که اتفاقا حکومتشان حکومت عرب نبود، حکومت ایرانی بود.ایرانیان در زمانی که حکومتشان حکومت ایرانی شد تدریجا مسلمان شدند و الا در زمان حکومت عرب مسلمان نبودند و مسلمان هم نشدند و اعراب هم آنها را مجبور به اسلام نکردند./منبع پیرامون جمهوری اسلامی، مطهری، مرتضی
مشاوره-روانشناسی