اهل حق چه کسانی هستند؟
طریقت چیست؟شریعت چیست،حقیقت چیست اهل تصوف وعرفان چه می گویند،دیدگاه شیوخ اهل طریقت چیست؟نمازشان چگونه است،علمای اهل سنت وشیعه نظرشان چیست؟چه کسانی باعث تعطیلی" تفسیرسوره حمد"امام خمینی شدند!؟فرق اهل"حق"کدامند؟
بسیاری از اهل تصوّف و عرفان، واژة «شریعت» را در برابر «طریقت» و «حقیقت» نهاده و تفاسیر گوناگونی از آنها بهدست دادهاند. برخی این سه تعبیر را نامهای گوناگون یا مراتب طولی یک واقعیت شمرده، بر جداییناپذیری آنها تأکید میورزند؛ اما دیدگاه دیگر ـ که بسیاری از صوفیان پرآوازه از آن جانبداری نمودهاند ـ هر کدام، شریعت و طریقت را نردبانی بیش نمیدانند؛ بهگونهای که پس از رسیدن به بام حقیقت، نیازی به نردبان شریعت و طریقت باقی نمیماند.
در میان منابع معرفت آدمی، کشف و شهود ـ که از شاخصههای اصلی مکتبهای عرفانی است ـ منزلتی بس والا دارد و میتواند انسان را به شناختی بسیار عمیقتر از آگاهیهای حسی و عقلی رهنمون شود. معارف اصیل اسلامی، هر کدام از این منابع را در جایگاه حقیقی خود نشاندهاند و داد هیچکدام را از راه بیحرمتی به دیگری نستاندهاند.
عرفان نابی که از دعاها، مناجات و سخنان پیشوایان معصوم به دست میآید، از هرگونه افراط و تفریط به دور بوده، سالکان بسیاری را به سرمنزل مقصود رسانده است. با این همه، در میان مسلمانان ـ همچون پیروان دیگر ادیان ـ مدعیان دروغین عرفان و داعیهداران بیبهره و ناآگاه نیز فراوان بودهاند و کجاندیشیها و کجرویهایی جبرانناپذیر پدید آوردهاند. سؤال اصلی بر این بحث متمرکز است که عرفان واقعی و حقیقی چیست و چه لوازمی دارد؟ بیتردید اسلام دارای آدابی ظاهری و احوالی باطنی است. گروهی از اهل دیانت، بر آداب ظاهری تأکید ورزیده و احوال و ملکات باطنی را نادیده گرفتهاند و برخی از جویندگان معنویت، عبادت را جز خدمت خلق ندانسته و بر هر آنچه ظاهری و قشری مینماید، پشتپا زدهاند. در این میان، کم نبودهاند کسانی که ظاهر و باطن را کنار هم نشانده و عرفان حقیقی را با دین اصیل آسمانی سازگار یافتهاند.
بر این اساس در جهان اسلام به عارفان مسلمانی برمیخوریم که سیر و سلوک معنوی خود را بر پایه کتاب و سنّت استوار میکردند و بدون وابستگی به خرقه و خانقاه، راه زهد و ریاضت را در پیش میگرفتند. اینان ـ که بسیاری از ایشان فقیهانی بودند که بیاعتنایی به حلال و حرام فقهی را برنمیتابیدند ـ عقل و کشف و شهود را همنشین شایستة وحی میساختند و جز در چارچوب شریعت، نغمهای نمینواختند.
در عصر حاضر، همگان تبلور این عرفان ناب را در وجود بنیانگذار جمهوری اسلامی، حضرت امام خمینی+ دیده و او را عارفی شریعتمدار و فقیهی پرهیزگار یافتهاند. این عارف بزرگ الاهی، برخلاف برخی صوفیان خانقاهی که حقیقتیافتگان را بینیاز از عبادت میشمارند، بر این نکته پای میفشارد که جز از راه شریعت، به طریقت و حقیقتی دست نتوان یافت، و بینیازی از اعمال ظاهری، خیال خامی بیش نیست. (موسوی خمینی(امام)، 1406ق: 201) شریعت و واژههای مقابل آن شریعت در لغت بهمعنای راهی است در کناره رودخانه که دستیابی به آب را آسان میسازد و در اصطلاحِ رایج اسلامی، تقریباً با واژة دین یکسان قلمداد میگردد. (ر.ک: تهانوی، 1967: 1/ 761 ـ 759؛ ابنمنظور، 1416 ق: 7/ 86؛ دهخدا، 1373: 9/ 12568)
گویی هر کدام از ادیان آسمانی راهی است که تشنگان حقیقت و معنویت را به سرچشمه هدایت میرساند. در قرآن کریم میخوانیم: «لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً (مائده(5): 48، ترجمه خرمشاهی)؛ برای هر یک از شما راه و روشی معین داشتهایم». در جای دیگر آمده است: «ثُمَّ جَعَلْناکَ عَلی شَرِیعَةٍ مِنَ الْأمْرِ؛ (جاثیه(45): 18) سپس تو را برخوردار از آبشخوری از امر [دین] ساختیم».
درنگ بیشتر در این آیات و آیههایی که واژه دین را بهکار میگیرند، روشن میسازد که دین در اصطلاح قرآن، گستردهتر از شریعت است و به منزله نهر آبی است که هر کدام از شرایع آسمانی آبشخوری از آن بهشمار میروند. بسیاری از اهل تصوّف و عرفان در کاربردی دیگر، واژه شریعت را در برابر طریقت و حقیقت نهاده و تفاسیر گوناگونی از آنها بهدست دادهاند. برخی این سه تعبیر را نامهای گوناگون یا مراتب طولی یک واقعیت شمرده، بر جداییناپذیری آنها تأکید میورزند؛ (ر.ک: آملی، 1362: 7 ـ 5؛ شیرازی، بیتا: 1/ 56)
اما دیدگاه دیگر ـ که بسیاری از صوفیان پرآوازه از آن جانبداری نمودهاند ـ هر کدام از شریعت و طریقت را نردبانی بیش نمیدانند؛ بهگونهای که پس از رسیدن به بام حقیقت، نیازی به نردبان شریعت و طریقت باقی نمیماند. مولوی در این باره میگوید: چون تجلّی کرد اوصاف قدیم / پس بسوزد وصفِ حادث را گلیم در چنین مستی مراعات ادب / خود نباشد، ور بُود، باشد عجب اندر استغنا مراعات نیاز / جمع ضدّین است چون گِرد و دراز حاصل اندر وصل چون افتاد مرد / گشت دلّاله به پیش مرد، سرد چون به مطلوبت رسیدی ای ملیح / شد طلبکاری علم اکنون قبیح چون شدی بر بامهای آسمان / سرد باشد جستجوی نردبان جز برای یاری و تعلیم غیر / سرد باشد راه خیر از بعد خیر آن یکی را یار پیش خود نشاند / نامه بیرون کرد و پیش یار خواند بیتها در نامه و مدح و ثنا / زاری و مسکینی و بس لابهها گفت معشوق این اگر بهر من است / گاه وصل این عمر ضایع کردن است من به پیشت حاضر و تو نامهخوان / نیست این باری نشان عاشقان (1375: دفتر سوم، ابیات 1401 ـ 1391)
پیش از آنکه به تعریف این سه واژه بپردازیم، بیان نکاتی را سودمند میدانیم: نکته اول: چندان روشن نیست که اولینبار چه کسی این اصطلاحات را به کار گرفته است؛ هر چند برخی صوفیان از احادیثی سخن میگویند که بر پایة آنها پیامبر اکرم(ص) به تعریف این سه واژه پرداخته، یا دستکم نامی از آنها به میان آورده است؛ چنانکه در حکایتی آمده است: رسول(ص) کفی نمک برداشت و گفت: هذه الشریعة، و در قدح افکند. و کفی دیگر برداشت و گفت: هذه الطریقة، و در وِی افکند، و کفی دیگر برداشت و گفت: هذه الحقیقة، و دَرو انداخت و به علی داد تا قدری باز خورد. (کاشانی، 1370: 12)
نکته دوم: شمار مراحل یادشده، گاه در کلام صوفیان افزوده یا کاسته میشود؛ برای مثال، برخی تنها شریعت و حقیقت را برابر یکدیگر مینهند و از طریقت سخنی نمیگویند (ر.ک: هجویری، 1336: 449) و گروهی نیز اصطلاح «معرفت» را افزوده (ر.ک: شیمل، 1374: 540) یا آن را جانشین «حقیقت» میسازند؛ (هجویری: 449) چنانکه گفتهاند: در شریعت، مال تو متعلق به تو و مال من... متعلق به من است. در طریقت، مال تو متعلق به تو و مال من هم متعلق به توست. در معرفت، من و تویی وجود ندارد. (شیمل: 183)
نکته سوم: برخی از خاورشناسان، این سه اصطلاح را با آنچه در مسیحیت به نام راه تزکیه، راه تدبّر و راه تنویر خوانده میشود، همانند میدانند. (همان: 181) با این حال به نظر میآید که سه اصطلاح «تخلیه»، «تحلیه» و «تجلیه» در عرف اخلاقدانان مسلمان، با این سه واژه لاتین همخوانی بیشتری دارد.
تعریف اصطلاحات سهگانه تنوع تعاریفی که عارفان و صوفیان از سه اصطلاح شریعت، طریقت و حقیقت بهدست دادهاند، بهگونهای است که به سختی میتوان اختلاف میان آنها را نادیده گرفت.
در اینجا، برخی از این تعاریف را از نظر میگذرانیم:
1. از سخنان هُجویری (متوفی پس از 465 ق) چنین بر میآید که گویا شریعت به معنای گفتار زبانی است و حقیقت به معنای تصدیق قلبی؛ یا دست کم، شریعت با گفتار زبانی پیوند میخورد و حقیقت با پذیرش درونی؛ چنانکه در ردّ کلام کسانی که هیچگونه تفاوتی را میان این دو نمیپذیرند، میگوید: دلیل بر آنکه شریعت اندر حکم، از حقیقت جداست، آن است که تصدیق از قول جداست. (هجویری: 499)
2. همین نویسندة نامآور در ادامه تعابیری بهکار میگیرد که به تعریفی نوین میماند، نه تفسیر معنای پیشین. براساس این تعریف، آنچه گوهر ادیان آسمانی است و نسخ آن روا نیست، حقیقت نام میگیرد و آنچه از زمانی تا زمانی دیگر تفاوت مییابد، شریعت خوانده میشود: حقیقت عبارتی است از معنا که نسخ بر آن روا نباشد و از عهد آدم تا فنای عالَم، حکم آن متساوی است؛ چون معرفت حق... و شریعت عبارتی است از معنا که نسخ و تبدیل بر آن روا بود. (همان)
3. عبدالکریم قشیری (465 ـ 376 ق) بیآنکه نامی از طریقت بیاورد، شریعت را با بندگی و پرستش خداوند پیوند میزند و حقیقت را با کشف و شهود عرفانی. او میگوید: شریعت امر بود به التزام بندگی، و حقیقت مشاهدت ربوبیت بود.... شریعت به تکلیف خلق آمدست و حقیقت خبر دادن است از تصریف حق. شریعت پرستیدن حق و حقیقت دیدن حق است. شریعت قیام کردن است به آنچه فرمود، و حقیقت دیدن است آن را که قضا و تقدیر کردست. (بیتا: 43 و 127) از شبلی (334 ـ 247 ق) نیز سخنی آوردهاند که در آن، میان پرستیدن (شریعت) و دیدن (حقیقت)، حلقه «طلبیدن» را میافزاید و آن را طریقت نام مینهد: شریعت آن است که او را پرستی و طریقت آن است که او را طلبی و حقیقت آن است که او را بینی. (عطار نیشابوری، 1366: 633)
4. نجمالدین رازی (654 ـ 573 ق) شریعت و طریقت را به ترتیب به معنای اَعمال ظاهری و باطنی میداند. وی به «حقیقت» همچون هدف نهایی این دو گونه اعمال مینگرد و صدرالمتالهین شیرازی (1050 ـ 979 ق) در رویکردی مشابه، چنین تفسیری از آن بهدست میدهد: پاکسازی جهتِ والای نفس و قوه عقلی از باورداشتهای فاسد و نادانی. (1371: 128 و 129)
5. شیخ محمد لاهیجی (قرن نهم هجری)، شارح معروف منظومة گلشن راز، شریعت را با احکامی برابر میداند که «شامل احوال خواص و عوام بوده، جمیع امّت در آن شریک باشند»؛ اما طریقت «سیری است مخصوص سالکان راه اله» که در پایان به ظهور ذات حق میانجامد. (بیتا: 290 و 291)
6. سید حیدر آملی (متوفی پس از 782 ق) از میان تعاریف گوناگونِ این سه اصطلاح، بر تعریفی تأکید میورزد که بر پایه آن، شریعت بهمعنای آن است که آدمی به سخنان انبیا دل بندد و آن را در عمل خویش بهکار گیرد.
طریقت آن است که رفتار و خلقوخوی آنان را الگوی خویش سازد، و حقیقت بهمعنای اینکه با کشف و شهود درونی به مشاهده حالات و مقامات آنان بپردازد. (آملی: 1/ 57) شیخ عزیز نسفی (متوفای پس از 680 ق) نیز با استناد به حدیث «الشریعةُ اَقوالی و الطریقة افعالی و الحقیقة احوالی» که به پیامبر نسبت داده شده است، میگوید:
ای درویش! هر که قبول میکند آنچه پیغمبر گفته است از اهل شریعت است.
و هر که میکند آنچه پیغمبر کرده است، از اهل طریقت است
و هر که میبیند آنچه پیغمبر دیده است، از اهلحقیقت است.
(بیتا: 214؛ نیز ر.ک: Chittick, 1994:10) 7. در دیباچه دفتر پنجم مثنوی، این سه واژه به ترتیب با علم و عمل و رسیدن به مقصد، همانند گشتهاند. مولوی (672 ـ 604 ق) در این باره از مثالهای گوناگونی بهره میگیرد و برای نمونه، شریعت را همچون آموختن علم کیمیا میداند و طریقت را با کاربرد این شیوه و مِس را به کیمیا مالیدن همسان میکند. در نظر وی، حقیقت همچون تبدیل شدن به طلا است. (1375: دفتر پنجم، دیباچه)
با این همه، میتوان گفت که در سخنان صوفیان، اصطلاح شریعت دارای دو کاربرد اصلی است که بر اساس هر یک از آنها، طریقت و حقیقت نیز معنای خاصی مییابند. در کاربرد اول، شریعت به معنای مجموعة قوانین مربوط به اعمال ظاهری است که علم فقه بدان میپردازد؛ چنانکه نجمالدین رازی مینویسد: شریعت [به معنای عام] را ظاهری است و باطنی. ظاهر آن اعمال بدنی است که کلید طلسمگشای صورت قالب آمد و آن کلید را پنج دندانه است؛ چون نماز و روزه و زکات و حج و گفتِ کلمة شهادت و باطن شریعت اعمال قلبی و سرّی و روحی است و آن را طریقت خوانند... و طریقت کلید طلسمگشای باطن انسان است تا به عالم حقیقت راه یابد.
(نجمالدین رازی، 1373: 162) بر پایه این اصطلاح، اخلاق و عقاید، بیرون از قلمرو شریعت جای میگیرند و شریعتگریزی رویکردی است که هرچند به حلال و حرام فقهی بیاعتناست؛ اما بر امور اخلاقی تأکید میورزد و عبادت را جز خدمت خلق نمیداند. شریعت در کاربرد دوم، به معنای جنبة ظاهری همة آن چیزی است که بر پیامبر(ص) وحی گردیده است. (Chittick, 1983: 170 – 171 & 260) بر این اساس، همة آموزههای اسلامی، از حرکات بدنی تا اعتقادات، پوستی دارند و مغزی.
پوست را شریعت میخوانند و مغز (و مغزِ مغز) را طریقت و حقیقت.
این تفسیر به خوبی از سخنان ابنعربی قابل استفاده است. (ر.ک: 1296: 4/ 743 ـ 741) سید حیدر آملی، عارف پرآوازة شیعی نیز با چنین رویکردی هر کدام از اصول پنجگانه توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد و عباداتی همچون نماز، روزه، زکات و حج را در مراتب سهگانه بررسی میکند؛
برای مثال، از نمازِ اهل شریعت، نمازِ اهل طریقت و نمازِ اهل حقیقت سخن میگوید. وی بر این نکته تأکید دارد که اهل طریقت و حقیقت، مرتبة شریعت را فرو نمیگذارند؛ بلکه با پایبندی به آن، قدم در مرحلهای بالاتر مینهند. اما همة کسانی که عارف یا صوفی خوانده میشوند، چنین نبودهاند.
بسا صوفیانی که برای دستیابی به حقیقت بر منبع کشف و شهود تکیه میزنند و دستکم در برخی از مراحل سیر و سلوک، آن را در جایگاهی بالاتر از وحی مینشانند و به تعبیر نیکلسن (1945 ـ 1868 م) «کلام مکتوب خداوند را در برابر کشف و شهودی بلاواسطه و درونی، منسوخ میشمارند». (1372: 169) حقیقت، بینیازکننده از شریعت بسیاری از مشایخ تصوّف، با اشاره یا تصریح، چنین مینمایانند که گویا حقیقتیافتگان بینیاز از شریعت میگردند و پس از دستیابی به گوهر حقیقت، صدف شریعت را وامینهند؛
چنانکه مولوی، به دنبال مثالی که پیشتر گذشت، میافزاید: کیمیادانان به علم کیمیا شادند که ما علم این میدانیم و عملکنندگان به عمل کیمیا شادند که ما چنین کارها میکنیم و حقیقتیافتگان به حقیقت شادند که ما زر شدیم و از علم و عمل کیمیا آزاد شدیم؛ عُتقاءاللهایم». (1375: دفتر پنجم، دیباچه)
در مثالی دیگر، شریعت به دانستنِ علم طب و طریقت به استفاده از داروها همانند میگردد: اما «حقیقت» همچون شفا یافتن است که آدمی را از دانستن و به کار بستن بینیاز میسازد. مولوی با استفاده از این مثالها، بر این جمله مشهور مهر تأیید میزند: «لو ظهرتِ الحقائقُ بطلتِ الشرائع؛ حقیقت پدیدار گردد، شریعت رخت بربندد». (همان) هر که محراب نمازش گشته عین /سوی ایمان رفتنش میدان تو شین (همان: دفتر اول، بیت 1765) شمس تبریزی (متوفی حدود 645 ق)،
استاد و مراد مولوی نیز هر چند ورود به بارگاه ربوبی را جز از درِ شریعت ناشدنی میشمارد؛ ولی به دنبال آن میگوید: اینکه لابد باید که از در درآید، این کسی را باشد که او بیرون در باشد؛ اما آن خاصان که به خدمت پادشاهند، ایشان در اندرون باشند. (1369: 2/ 144) سلطان ولد (712 ـ 623 ق) فرزند مولوی نیز از مثال حضور در خدمت پادشاه بهره برده، خطاب به کسانی که از درویشان شریعتگریز خرده میگیرند، میگوید:
یکی به پادشاه رسیده است و در حضور او نشسته، مطالعه جمال پادشاه میکند... . تو آمدهای و میگویی که این پادشاه را نمیجوید؛ زیرا در راه نیست و چون ما منزلها را نمیبرد. [در حالی که] خودْ راه او بریده است که پادشاه را یافته است.... پس به نتیجه و به مقصود رسیده.
تو که در راهی، شاید که به پادشاه نرسی. (1367: 303) برخی دیگر، شریعت را همچون پوست بادام دانستهاند که وجود آن برای رسیدهشدن مغز لازم و ضروری است؛ اما پس از آنکه مغز به رشد نهایی خود رسید، نه تنها نیازی به پوست نمیماند؛ بلکه دستیابی به مغز جز از راه کنار افکندن پوست ممکن نیست.
شیخ محمود شبستری (720 ـ 687 ق) در منظومة گلشن راز ـ که از شاهکارهای ادبیات عرفانی است ـ در این باره چنین میسراید: تبه گردد سراسر مغز بادام / گرش از پوست بخراشی گه خام ولی چون پخته شد بیپوست نیکوست / اگر مغزش بر آری برکنی پوست شریعت پوست، مغز آمد حقیقت / میان این و آن باشد طریقت خلل در راه سالک نقص مغز است / چو مغزش پخته شد بیپوست نغز است چو عارف با یقین خویش پیوست / رسیده گشت مغز و پوست بشکست (1361: 40 و 41)
شیخ محمد لاهیجی به صورتی گسترده به شرح این ابیات پرداخته و به صراحت میگوید: چون سالک واصل از باده توحید حقیقی که از جام مشاهده جمال ذوالجلال نوش کرده، مست و لایعقل گردد و قلم تکالیف شرعیه به اجماع همه در حال مستی بر او نیست... فلهذا انکار ایشان نشاید نمود. (بیتا: 297)دیگر شارحان گلشن راز نیز از لاهیجی پیروی کرده، عباراتی کم و بیش مشابه به نگارش در آوردهاند. (ر.ک: الهی اردبیلی، 1376: 183)
با این همه، کلام صوفیان در اینجا خالی از تناقض نیست؛ چنانکه شمس تبریزی از یک سو خاصان درگاه الاهی را بینیاز از شریعت میشمارد و از دیگر سو در کنار ستایش از محیالدین بن عربی (638 ـ 560 ق) اینگونه از او خرده میگیرد: نیکو همدرد بود، نیکو مونس بود، شگرف مردی بود شیخ محمّد؛ اما در متابعت نبود.
یکی گفت: عین متابعت خود آن بود. گفتم: نی متابعت نمیکرد. (1369: 1 / 299) یکی از نویسندگان معاصر، دوگانگی در سخنان شمس را ناشی از مصلحتسنجی و ترس از ظاهرگرایان و قشریان دانسته، تحلیل نهایی خود را چنین ابراز میدارد: شمس از روی مصلحت در میان جمع گفتگو میکند؛ لیکن در محفلی خصوصیتر، به هنگام یادکرد خاطرات شیرین مصاحبتهای گذشته، خود را لو میدهد که بزرگترینان عرفان... غالباً ترک متابعت کرده بودهاند. (صاحبالزمانی، 1351: 464) رجحان شریعتمداری مرشدان از دیدگاه برخی بزرگان اهل تصوف، هر چند وانهادن شریعت برای پیران طریقت رواست، بهتر است تا آنجا که میتوانند پایبند شریعت بمانند و بندگی خدای را بهجا آرند. (ابنعربی، 1392 ق: 3/ 412 و 413).
بر این اساس، شریعتگریزی نشان ضعف و ناپختگی است و مردان کامل آناناند که به گِرد معصیتی نمیگردند. (باخرزی، 1358: 2/ 88) به نظر میرسد که شریعتگریزان صوفی، جز آنانکه عاقلان دیوانهنما (عقلاء المجانین) خوانده میشوند، یکباره شریعت را ترک نمیگفتند؛ هرچند تقید بهآن را نیز نمیپسندیدند؛
چنانکه شمستبریزی میگوید: وقتها شیخ محمّد [محیالدین ابنعربی] سجود و رکوع کردی و گفتی: بنده اهل شرعم؛ اما متابعت نداشت. مرا از او فایده بسیار بود؛ اما نه چنانکه از شما. (1369: 1/ 304) ابنحزم اندلسی (456 ـ 384 ق) نیز ـ که معاصر ابوسعید ابوالخیر (440 ـ 375 ق) و از دشمنان صوفیان است ـ ابوسعید را متهم میسازد که گاه در روز هزار رکعت نماز میخوانَد و گاه به کلی از گزاردن هر گونه نمازی (واجب یا مستحب) سر باز میزند.(بیتا: 4/ 188)
لزوم شریعتمداری مریدان از دیدگاه صوفیان، رهروانی که مراحل آغازین سیر و سلوک را میگذرانند و قدم در وادی حقیقت نگذاشتهاند، باید سر مویی از احکام شریعت فرو نگذارند و خود را بینیاز از آنها نپندارند. (نیکلسن، 1372: 174) چیزها باشد در طریقت که با ظاهر شریعت راست ننماید... و هر که بدین مقام نارسیده قدم آنجا نهد، زندیق و مباحی بود؛ مگر هر چه کند به فرمان شرع کند. (عطار، 1366: 146) این دلیل راه رهرو را بود کو به هر دَم در بیابان گم شود واصلان را نیست جز چشم و چراغ از دلیل راهشان باشد فراغ (مولوی، 1375: دفتر دوم، ابیات 3312 و 3313)
صائنالدین علی بن محمد ترکه (م. 835 ق) در شرح بیتی از گلشن راز که پیش از این گذشت (خلل در راه سالک نقص مغز است / چو مغزش پخته شد بیپوست نغز است) بر این نکته تأکید ورزیده، میگوید: سالک پیش از رسیدن به مقام و مرتبة مشاهده، که اقصای مرتبه یقین است، اگر پوست بشکند، حقیقت شخصیه او فاسد شده باشد... اگر پیش از ایقان یقین که مقام مشاهده است، سلب قیود کند، نشان فساد حقیقت سالک باشد. (ابنترکه، 1375: 132)
شمس تبریزی نیز که برای خود روا میدارد که منع خداوند را نادیده بگیرد، (1369: 2/ 141) مریدان را بیم میدهد که مبادا مشایخ را در این زمینه الگوی خویش سازند و از الحاد سر درآورند: کسی که ما را دید، یا مسلمانِ مسلمان شود یا مُلحدِ ملحد؛ زیرا چون بر معنای ما وقوف نیابد، همین ظاهر ما بیند و در این عبادات ظاهر تقصیری بیند و همّت او بلند شده باشد و پندارد که او را به این عبادات حاجت نمانده است. (همان) منبع این مقاله:92/06/02خبرگزاری فارس
***
تفاوت صوفي و عارف چيست؟
الف) «عرفان» در لغت به معناى شناخت و شناسايى است و در اصطلاح روش و طريقه ويژهاى است كه براى شناسايى و دستيابى به حقايق هستى و پيوند ارتباط انسان با حقيقت، بر شهود، اشراق و وصول و اتحاد با حقيقت تكيه مىكند و نيل به اين مرتبه را نه از طريق استدلال و برهان و فكر؛ بلكه از راه تهذيب نفس و قطع علاقه از دنيا و تعلق به امور دنيوى و توجّه تام به امور روحانى و معنوى و در رأس همه به مبدأ و حقيقت هستى، مىداند. به بيان ديگر، تكيهگاه عرفان «علم حضورى» است؛ از اين رو از دانش شهودى، مدد مىجويد و بر آن اعتماد و به آن استناد مىكند. اگر گاهى پس از اثبات شهودى و احراز حضورىِ مطلب، از برهان عقلى يا دليل نقلىِ معتبر سخن به ميان مىآورد فقط براى تأييد و تقويت و ايجاد انس است و نه براى اثبات اصل مطلب. هدف غايى عرفان حقيقي، وصول به مرتبه «توانايى نفس به معرفت حق» است و اين معرفت برآمده از «عمل» است، نه برگرفته از درس و بحث و مبتنى بر «مجاهده و رياضت» است، نه نتيجه استدلال و چون و چرا كردن! چنين عرفانى، مورد تأييد اسلام و آموزههاى قرآنى و روايى آن است؛ اين طريقى است كه ابراهيم خليل آن را طى نمود: «وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»( انعام/75). درك ابراهيم جنبه مفهومى نداشت؛ بلكه شهودى بود و اين شهود غير از شهادتى است كه آدمى در عالم ماده، نسبت به اجسام دارد. چنين معرفت و علمى، خواسته امامان معصوم عليهم السلام نيز بود؛ چنان كه در دعاهاى معروف و مشهور به اين عبارتها بر مىخوريم: «وانر ابصار قلوبنا بضياء نظر ها اليك»؛«و ارزقنى النظر الى وجهك الكريم»؛ «لاتحرمنى النظر الى وجهك»( مناجات شعبانيه) و... «عرفان» خود دو گونه است: 1. عرفان عملى؛ يعنى سير و سلوك و وصول و فنا 2. عرفان نظرى؛ يعنى ضوابط و روشهاى كشف شهود. و اما، «تصوف» در اصطلاح؛ يعنى، صافى شدن از تعلق به ما سوى اللَّه و رذايل نفسانى. در وجه تسميه واژه «صوفي» گفته اند: به كسانى اطلاق مىشود كه پشمينه پوش باشند، يا منسوب به اصحاب صفه باشند، يا برخوردار از صفاى باطنى باشند، يا منسوب به حكمت «سوف» باشند و يا ... (رك: جامعه شناسى نظرى اسلام، ابوالحسن تنهايي، صص149 و 150 و نيز نگا: عرفان نظرى، يحيي يثربي، صص64 - 59).
ب) تفاوت تصوف و عرفان با توجه به پيشينه تاريخي مسئله: در بسيارى از اوقات به ويژه در متون ادبي، از روي تسامح و يا غرض ورزي و يا مصالح ديگر، دو واژه و مسلك «تصوف» و «عرفان»، مترادف يكديگر به كار رفته اند؛ ولى حقيقت آن است كه تفاوتهايى بنيادين با يكديگر دارند. البته در متون عرفاني و نيز ادبي ما گاه تصوف ناظر به فرقهاى است كه خود را به عنوان يك گروهى از طبقات و اصناف متفاوت جامعه مطرح كرده است؛ از اين رو «عرفان» به جنبه فرهنگى و علمى اهل شهود و كشف اطلاق مىگردد و تصوف به جنبه اجتماعى آنان.( آشنايى با علوم اسلامى؛ كلام و عرفان، مرتضي مطهري، ص186)
اما غالباً تصوف به گروهى اطلاق مىشود كه عرفان و آموزه هاى آن را همچون ابزارى براى مطامع دنيوى و اين سويى قلمداد مىكنند و با اين كار خود، معنا و وجهه اي ناخوشايند به آن مىبخشند؛ كه وجود گروه ها و فرقه هاي بي شمار و انشعابات متعدد متصوفه با آموزه هاي متعارض، بهترين شاهد و گواه اين مدعاست.«عرفان» و «تصوف» با وجود شباهت هاي ظاهري در برخي از آداب، اساساً متمايز با يكديگر و مجزاي از هم هستند؛ چراكه عرفان شيعه ريشه در آموزه هاي ثقلين دارد؛ يعني منشأ آن قرآن و سنت (قولي، فعلي و تقريري) چهارده معصومين (ع) است، اما تصوف ريشه اي التقاطي داشته كه هم از آموزه هاي نوافلاطونيان و هم نحله هاي معنوي مسيحي و حتي شبه عرفان هاي هندي و شرقي وام گرفته است. درباره تاريخچه تصوف بايد دانست كه در زمان پيامبر اكرم (ص ) پيروان آن حضرت را «مسلم» و «مؤمن» مي ناميدند و آنانكه محضر پيامبر را درك كرده بودند، «صحابه» ناميده مي شدند و نسل بعد را كه با صحابه پيامبر محشور بودند «تابعين» خوانده اند. سپس عناوين زاهد و عابد به ميان آمد و به عده اي اطلاق گشت كه از دنيا كناره جسته و خود را وقف عبادت و رياضت نموده بودند.
در حدود اوائل قرن دوم هجري كم كم كلمه «صوفي» و طريقه تصوف شنيده شد كه خود را سالكان طريق حق و عارفان الهي مي دانستند؛ اما عرفان آنها با مباني طريقه ائمه هدي سازگاري و مطابقت نداشت. اولين چهره معروف متصوفه، ابوهاشم صوفي كوفي بود كه او، مرام و عقيده اش مورد نكوهش شديد امام صادق(ع) قرار گرفت؛
چنانكه از امام حسن عسكري (ع ) نقل است كه از امام صادق (ع ) پرسيدند ابو هاشم كوفي چگونه آدمي است؟ فرمود: «انّه فاسد العقيده جدّاً؛ واقعاً او شخص فاسدالعقيده اي است» و در ادامه فرمود: «و او همان كسي است كه مذهبي را بدعت گذارد كه آن را تصوف مي نامند و وي اين مذهب را پناهگاهي براي عقيده زشت و ناپسند خود قرار داد» (سفينه البحار، ج 2، ص 57). رويارويي ائمه بعد از امام صادق(ع) با آنها به ويژه امام رضا(ع) كه مي فرمود: «كسي دم از صوفيه نمي زند مگر از روي خدعه يا گمراهي و يا از روي حماقت».(الاثني عشريه، شيخ حر عاملي) و
نيز امام هادي (ع) كه همه فرقه هاي صوفيه را بي استثناء از مخالفين اهل بيت(ع) مي دانست و مي فرمود «الصوفيه كلهم من مخالفينا؛ همه طريقه ها و گروه هاي صوفيه از مخالفين ما اهل بيت هستند» قابل توجه و تأمل است. ولي از قرن سوم به بعد دامنه تصوف وسعت يافت و مايه هاي ذوقي و شعري در آن پيدا شد. اوج تعليمات نظري صوفيه به قرن ششم و به دست محي الدين ابن عربي مشهور به شيخ اكبر متوفاي سال 560 صورت پذيرفت.
بر اثر انشعابات متعدد مشرب تصوف، فرقه هاي مختلفي بوجود آمد كه هر دسته و فرقه در صدد حفظ موقعيت خود در برابر فرقه هاي ديگر و علماي مكتب اهل بيت (ع) برمي آمد. بر اين اساس هر كدام سعي كردند براي جبران مافات و جلوگيري از زوال، به ظاهر سلسله مشايخ خود را به نحوي به ائمه اهلبيت (ع ) و يا به يكي از اصحاب پيامبر(ص ) و يا معصومين برسانند! چنانكه اشاره شد، حقيقت آن است كه تصوف از ابتدا جرياني بدلي به موازات حركت مكتب اهل بيت(ع) بوده است (ر ك: شناخت قرآن، سيد علي كمالي دزفولي، بخش مكتب تفسيري متصوفه) كه معصومين(ع) بارها به صراحت خطر آنها را گوشزد كرده و طريقه آنها را مخالف راه و روش حقه خود دانسته اند. پس بديهي است كه متصوفه در برهه هايي از تاريخ خود (مانند اين زمان)، شرط ادامه حيات خود را در خلط حدود و مرزهاي معرفتي عرفان و تصوف تشخيص دادند! در اين باره مطالعه كتاب «در كوي صوفيان»، نوشته سيد تقي واحدي صالح عليشاه و نيز مقاله «برخي از مولفه هاي عرفان ناب اسلامي» در سايت «پرسمان» به آدرس: http://porseman.org/showarticle.aspx?id=482 مفيد خواهد بود.
تصوف از تشيع كاملا جدا و بيگانه استهمچنين تصوف از تشيع كاملا جدا و بيگانه است زيرا اصول و قواعد تصوف با تشيع در تضاد آشكار مي باشد. مطالعات و تحقيقات در احوال و تراجم و مشايخ صوفيه روشن مي نمايد كه اقطاب و مشايخ اوليه و سرسلسله هاي بزرگ آنها همگي از اهل سنت بوده اند و تاريخ گزارش مي دهد كه تا قبل از روي كار آمدن دولت صفويه هيچ قطب صوفي را نمي توان پيدا كرد كه شيعه و پيرو اهل بيت بوده باشد (عرفان و تصوف، داود الهامي، ص 316).
با توجه به اين توضيح، در طول تاريخ اسلام، نگاه علماء و فقهاي شيعي به صوفيه كه برگرفته از نگرش قرآن و مكتب اهل بيت به اين گروه هاست، معلوم مي شود؛ گروه ها و جرياناتي كه برخي از آنها را با تسامح و اغماض نيز نمي توان در دايره وسيع اسلام جاي داد.
فقهاي شيعه به صراحت نظر خود را درباره انحراف و بلكه بطلان طريقه صوفيه اعلام كرده اند كه تنها براي نمونه در ذيل چند مورد از استفتائات فقهاي معاصر را با هم مي خوانيم:
آيت الله صافي گلپايگاني: بسمه تعالي ـ صوفيه با فرقه ها و انشعابات بسياري كه دارند اگر چه در انحراف در يك سطح نيستند و چه بسا كه برخي از آنان از ربقه اسلام شمرده نشوند، در مجموع منحرف اند و عقايد خاصه اي كه دارند غير اسلامي است، بنابر اين مشاركت در ايجاد بناها و مراكز تبليغي آنان و شركت در محافل آنها خلاف شرع و حرام است. چون روش گروه مذكور برخلاف روش رسول اكرم (ص ) و ائمه هدي (ع ) است و در اسلام محلي بنام خانقاه وجود ندارد و بالاخره اين روش انحراف از طريقه متشرعه كه متلقاه از ائمه هدي (ع ) است و موجب اضلال مي باشد.مباشرت در ساختن خانقاه و كمك مالي براي ساختن آن و همكاري با اين گروه و موافقت با ساختن آن به هر شكلي حرام است. خداوند مومنين را از فتن مضله محفوظ بدارد. والله العالم، لطف الله صافي، 19 محرم الحرام 1420
حضرت آيت الله مكارم شيرازي: بسمه تعالي ـ تمام فرق صوفيه داراي انحرافاتي هستند و شركت در فعاليت هاي آنان و كمك به اهدافشان جايز نيست ... 29/2/78. آيت الله بهجت(2 استفتاء): بسمه تعالي ـ هر چه سبب تفرقه در بين مسلمانها باشد جايز نيست و آنچه در اسلام معروف است همان مساجد و حسينيه ها و امثال آنهاست و هر عنواني كه سبب تشكيل حزب و گروهي شود كه مولد فرقه اي از 72 فرقه شود، باطل است و تاسيس و ترويج آن جايز نيست. والله العالم 26/10/83.
بسمه تعالي ـ تاسيس و ترويج اين قبيل اماكن و مجالس كلاً جايز نيست و نهي از منكر و جلوگيري از آنها با احراز شرايط امر به معروف، بر همگان واجب است 5/12/83. ج) مكتب تصوف داراي انحرافات بسياري است كه در اين مجال تنها به ذكر مواردي از آنها اكتفا مي كنيم:
تفاوت "قطب"با امام چیست؟
1. ولايت گريزي و پيروي از مكتب خلفاء؛ همه بزرگان و سلسله داران متقدم صوفيه به گواهي تاريخ، از پيروان مكتب فقهي، اعتقادي و سياسي اهل تسنن بوده اند. تأسي از مكتب خلفاء (در مقابل مكتب اهل بيت) نه تنها آنان را از عرفان حقيقي و اسلامي ـ شيعي كه اولين مولّفه آن «ولايت پذيري» است، دور كرد بلكه زمينه ساز انحرافات بزرگ ديگري نيز گرديد كه به آنها اشاره خواهد شد.
اشخاصي چون مولوي و منصور حلاج به گواهي اسناد غير قابل خدشه تاريخي، از پيروان مكتب خلفاء (مذهب اهل سنت) مي باشند؛ پس اگر خود و يا كساني آنان را عارف بنامند، بديهي است كه منظور آنها نمي تواند عرفان شيعي و مولفه هاي عرفان ناب چهارده معصوم باشد. بايد دانست كه يكي از اساسي ترين اركان عرفان شيعه، «ولايت گرايي» و پذيرش كامل ولايت ائمه هدي(ع) است؛ پس چگونه ممكن است كسي هم عارف باشد و هم از پذيرش ولايت معصومين(ع) سر باز زند؟!
2.جعل عنوان «قطب» در مقابل «امام معصوم»؛ در اين زمينه بازخواني نوشتههاي صوفيه در شأن رهبران خود، موجب اعجاب و شايان تأمل است؛ مانند نوشته يكي از دراويش ذهبي در وصف سركرده فراماسونر فرقه ذهبيه اغتشاشيه احمديه، آنجا كه مينگارد: «ركن ركين و بلد امين، وارث اقطاب الولايه و الهدايه مروج الشريعه الغراء المصطفوي و قائد الطريقه البيضاء المرتضوي، كهف الابدال و الاوتاد الزمان، قطب الاوليا الكاملين، ابوالوقت مولانا الاعظم، استاد دكتر حاج عبدالحميد گنجويان متعناالله بطول بقائه و ارواحنا فداه و افاض الله علينا و علي جميع المسلمين انوار هدايته و ولايته...»! (مقدمه كتاب «مكاتيب عبدالله قطب»، انتشارات خانقاه احمدي) القابي كه در جهان هستي، برازنده كسي جز امام معصوم (ع) نيست.
3. عدم تقيّد به شريعت و آداب ديني و بى توجهى و يا كم مهرى نسبت به احكام و تكاليف الهي. مي توان گفت كه دو ملاك سنجه عمده صحت ادعاهاي اهل عرفان عبارتند از: الف)تقيد به شريعت اسلام و انجام مو به موى قوانين مطهر شرع ب) داشتن اذن و اجازه راهنمايى و ارشاد از بزرگان اسلامي ـ به عنوان تأييديه ـ تا آنكه رشته هر سلسله به معصوم (ع) برسد، يعنى، تقيد به همان اصل ولايت منصوص اهل بيت (ع)؛ اما مدعيان متصوفه از هر دو عاري هستند
4. تقيد به آداب و رسوم خرافى و اختراعات غير ديني و ذكرها و وردهايى كه نه تنها فاقد اسناد معتبرند بلكه يا بدعت بزرگان هر فرقه اند و يا برداشت هاي التقاطي از سنّت هاي غير اسلامي مي باشند
5. جعل «خانقاه» در مقابل «مسجد»؛ بنا بر گزارش عبدالرحمن جامي در «نفحات الانس»، اولين خانقاه توسط اميري ترسايي (مسيحي) در منطقه شامات (مركز فرماندهي دشمنان اهل بيت) ساخته و تقديم دراويش شد! به ويژه از قرن هفتم به بعد «خانقاه سازى» و فاصله گرفتن از مسجد رواج يافت (مقالات تاريخى، رسول جعفريان، ج 7، صص 272)
6. اعتقاد به سه ركن: شريعت و طريقت و حقيقت در طول هم؛ به گونه اي كه برخي از فرقه هاي آنها معتقدند كه اگر سالكي به حقيقت و يقين رسيد ديگر نيازي به شريعت ندارد و مي تواند اعمال عبادي و وظايف شرعي خود را انجام ندهد! در صورتي كه بناي اهلبيت (ع) تأكيد بر حفظ شعائر و ظواهر شريعت محمدي (ص) در همه احوال بوده است
7. اعتقاد به مهدويت نوعيه قطب فرقه در تقابل با مهدويت شخصيه امام زمان(ع)؛ آنها به نوع كلي موعود معتقدند نه شخصي مشخص به نام «حجت ابن الحسن العسكري(ع)»؛ پس در هر زمان اقطاب صوفيه مي توانند موعود و نجات دهنده آنها باشند! در تاريخ تصوف كم نبوده اند كساني كه ادعاي «مهدويت نوعيه» كرده و با توّهم امام زمان بودن خروج كرده اند! به عنوان مثال، در قرن هشتم درويش محمد نوربخش ـ سر سلسله نوربخشيه و ذهبيه از سلاسل معرفيه ـ به نام مهدي موعود خروج كرد اما به دست امير تيمور گوركاني گرفتار و تأديب گرديد!
8. اعتقاد به عشق مجازي(عشق زميني) به عنوان پل عبور به عشق حقيقي(محبت خدا)!
9. ابراز شطح يا همان كلمات متناقض نمايي كه گاه به كفرگويي و يا خلاف منطق شريعت و عقل كشانده مي شود
10. انجام سماع يا همان رقص و حركات موزوني كه نه تنها مستندي در دين ندارد بلكه در تقابل با احكام شرعي مي باشد
11. عزلت گزيني و جامعه گريزي و دوري از وظايف اجتماعي، انقلابى و سياسى به بهانه مذمت دنيا. صوفيه در طول تاريخ با برداشت افراطى از آيات مذمت دنيا و نيز آياتى كه در تشويق بر زهد و تقوا است، بخش عمدهاى از فقه را كه دانش اجتماعى زيستن اسلام مي باشد، بى اعتبار ساختند. بريدن از خلق خدا، گريز از مسؤوليتهاى اجتماعى، فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف، كمترين آموزههايى بود كه اين طيف بر آن پاى مىفشرند.
12. نزديكي به حكومت هاي استكباري و همپيالگي با قدرت هاي استعماري؛ مانند سرسپردگي فرقه هاي صوفيه به رژيم پهلوي و يا تحت الحمايه بودن بيشتر اقطاب و بزرگان آنها از جانب دولت هاي انگليس و آمريكا؛ كساني چون قطب نعمت اللهيه (جواد نوربخش كه مدتي پيش در انگلستان مرد)، قطب ذهبيه احمديه(عبدالحميد گنجويان در انگلستان)، قطب اويسيه (نادر عنقا در آمريكا)، قطب ذهبيه گمناميه(منشي زادگان در آمريكاا)؛آري: عالم و عابد و صوفى همه طفلان رهند/ مرد اگر هست به جز عارف ربانى نيست (سعدي) منبع:پرسمان
***
ماجرای سکته و کرامت آیتالله میرزا مهدی اصفهانی
/طی الارض کرامت آیتالله میرزا مهدی اصفهانی از کتاب «نامداران مکاشفه و کرامت» نوشته حجتالاسلام حمیداحمدی جلفایی اشاره میشود:
از حجتالاسلام عباسعلی جوادی نقل شده است: در اوایل تحصیلم در مشهد مقدس، میرزای اصفهانی در حمام سکته کردند، جنازه ایشان را به منزل منتقل کردند و به دستور پزشک، تشییع جناره را یک روز به تأخیر انداختند. روز بعد، عدهای از طلاب حوزه علمیه مشهد، به محل جنازه آمدند و تختی را گذاشته و بدن ایشان را غسل دادند، برخی از علما و مدرسان حوزه علمیه مشهد از قبیل آیتالله نهاوندی، حاج شیخ مجتبی قزوینی، میرزا جواد آقا تهرانی و آقای صدرزاده نیز حضور داشتند. بعد از آماده شدن جنازه، آیتالله حاج سید یونس اردبیلی - از مراجع تقلید خراسان، که در بالا سر حضرت رضا (ع) نماز جماعت میخواند - آمد و بر بالای چهار پایهای ایستاد و سخنرانی کرد و گفت:
آقایان طلاب! توجه کنید من یک خاطرهای دارم از مرحوم میرزا که تا به حال، حق ابراز و اظهار آن را نداشتم، اما الان آن را برای شما میگویم
: در یکی از شبهای سرد زمستان، از منزل بیرون آمدم تا طبق معمول هر شب، به حرم حضرت رضا(ع) بروم. از طرف بالا خیابان - خیابان شیرازی فعلی - میرفتم، چون ساعت نداشتم، احساس کردم که خیابان خلوت است و هنوز اذان صبح نشده است مردد بودم که به منزل برگردم یا به طرف حرم بروم تا این که دیدم آقایی عبا به سر کشیده به طرف حرم میرود با خودم گفتم: این آقا میداند که ساعت چند است و به حرم میرود،
من هم پشت سر آن آقا رفتم. وقتی ایشان به در بستِ بالا رسید، درب باز شد و من هم رفتم. به در صحن کهنه رسید و آن درب نیز باز شد و من هم پشت سر ایشان رفتم، به در حرم رسید و درب باز شد و من هم پشت سر ایشان رفتم، وقتی ایشان وارد حرم شد و عبا را از سر برداشت و به دوش کشید و کفشها را برداشت،
همین که صورت را برگرداند، مرا دید و گفت:
سید یونس! تو این جا چه میکنی؟
گفتم: آقا! من از بالا خیابان، پشت سر شما بودم.
فرمود: تا من زندهام، راضی نیستم این راز را فاش کنید. حالا دلت میخواهد به مزارهای دیگر ائمه(ع) بروی و زیارت کنی؟
گفتم: بله. آنگاه او مرا با قدرت طی الارض خودش، به مدینه، نجف، کاظمین، سامرا و کربلا برد و در حرم سیدالشهدا(ع) بودیم که نزدیک اذان صبح بود و مرحوم میرزا رو کرد به من و گفت: برگردیم که شما به نماز صبح برسید. یک وقت نگاه کردم، دیدم در بالای سر حضرت رضا(ع) قرار داریم و من نماز صبح را با جماعت خواندم. منبع:۱۴ آبان ۱۳۹۱سایت مشرق
*** مدیریت وبلاگ-پیراسته فر:یکی ازکاربران ،ایشان را"حجتیه"واهل طریقت معرفی کرده میرزا مهدی اصفهانی سرسلسله ی مکتب تفکیک است که البته مطالب خود را در پوشش ولایت اهل بیت به خورد مردم می دهد.انجمن حجتیه مولود این طرز تفکر است. حتما میزان زاویه ای که انجمن حجتیه و همگی شاگردان میرزا با مرحوم حضرت امام خمینی و نظام جمهوری اسلامی دارند را آگاهید؟؟؟یک سوالدرس تفسیر سوره حمد امام خمینی مگر جز با فشاری که همین شاگردان وی .. داشتند تعطیل شد؟به این لینک مراجعه کنیدhttp://www.pirastefar.ir/?p=2353
اثری از میرزا مهدی اصفهانی از سوی انتشارات ... یکی از ارگانهای انجمن... به نام ابواب الهدی منتشر شده است و خوب است که پژوهشگران ملاحظه کنند طرز فکر اخباری میرزا مهدی اصفهانی را در این کتاب. البته برای "نکارنده"(مدیریت سایت-پیراسته فر)هم این سئوال پیش آمده که چرااین بزرگوار به سیدیونس میگه:در حرم سیدالشهدا(ع) بودیم که نزدیک اذان صبح بود و مرحوم میرزا رو کرد به من و گفت: برگردیم که شما به نماز صبح برسید.
*مگرخودش اهل "شریعت"نبوده!نمازنمی خوانده؟
***
کتابهاي معتبر اهل حق:
- شاهنامه حقيقت: تاليف مرحوم حاجي نعمت الله جيحون آبادي مکري متخلص به مجرم در سال 1345 به چاپ رسيد اين فرد متولد 1288 هجري قمري ساکن ديه جيحون آباد در بخش دينور بوده است وي در اين کتاب شرح حال بزرگان اهل حق و آداب و رسوم و عقايد آئين حقيقت را با کمال صراحت در يازده هزارو يکصدو شانزده بيت بيان کرده است و مطالب اين کتاب شامل عقائد عمومي اهل حق و مورد تاييد آقاي نورعلي – الهي بوده است. - مجموعه رسائل اهل حق : مجموعه ايست از کتب "تذکره ي اعلي" که مشتمل بر عقايد و آداب و رسوم و حکايات و کرامات مربوط به بزرگان و پيشوايان اهل حق مي باشد که با انشاء سست و عاميانه نوشته شده و شامل نظم و نثر است. - سرودهاي ديني يارسان: از کتب معتبر اهل حق است مطالب آن گفته ائمه دين حقيقت است . آداب و رسوم علي اللهي ها خيلي شبيه اين مسلک است از زمان پيدايش آن اثري نيست خود اهل حق پيدايششان را از عالم الست ميدانند که تا زمان حضرت علي جزء اسرار انبيا بوده است. و ميگويند اسرار حق را علي (ع) به حسن بصري بيان فرموده است.و سپس د رزمانهاي مختلف اين اسرار به کميل و مقداد و اباذز منتقل شده است و سينه به سينه به خواص ياران رسيده است. پيدايش اين مسلک: شايد در قرن چهارم مردي بنام "مبارک شاه" ملقب به "شاه خوشين" که او را مظهراله ومتولد از مادري بکر بنام "ماماجلاله" ميدانند در ميان ايلات لر ظهور و آئين حقيقت را در ميان قسمتي از مردم لرستان شايع کرده است ايلات لرستان در قرن چهارم هجري مرکز مذهبي اين فرقه بشمار ميرفته است. در قرن هشتم "سلطان اسحق" يا "سلطان سحاک" "صحاک" (نسبش به امام هفتم ميرسد متولد حلبچه در استان کرکوک از طايفه اکراد بدنيا آمده ) گفته ميشود وي اشخاص حق جو را با کشش و الهام باطني به حضور طلبيده کما اينکه خيلي از يارانش اهل چين و هند و بخارا و ساير بلاد دور دست از ايران بوده اند مسلک اهل حق در زمان ايشان رواج يافت و رسميت پيدا کرد و چون اسرار کذائي اهل حق بصورت قانون و ارکان اهل حق و بنام حق و حقيقت به ياران ابلاغ شد روي همين اصل مؤسس مسلک اهل حق محسوب ميگردد. (برهان ص 32) وي مکتب واحدي ما بين عموم اهل حق تشکيل داده همه آنها را به هم نزديک ميکرد. و اصول و آداب و رسوم و قوانين لازم را وضع مي نمود و بناي خاندانها را ميگذارد بعدا ساير پيشوايان اهل حق از او پيروي کرده به توسعه آئين مزبور پرداختند.
گوران کجاست؟
گوران محل زندگي اهل حق بود که در کرمانشاه واقع است افرادي که از اين محل به تبريز يا جاهاي ديگر کوچ کرده اند گوران گفته شده است. کلمه گوران به سه معني آمده است. 1- نام يکي از ايلات کرد ساکن کرمانشاه است. 2- نام زبانيست که تا اين اواخر در مرکز غربي و جنوبي کردستان با آن تکلم و دفاتر و کلامهاي مذهبي نوشته ميشد بعدا بر اثر انتشار زبان کردي و فارسي ادبي بتدريج متروک گرديده است. گويش گوران ترکيبي است از لهجه هاي کردي اوراماني – کرمانج – لکي و کردي کرمانشاهي 3- نام يکي از بخشهاي مهم شهرستان شاه آباد ميباشد که در شمال باختري شهرستان مزبور و شمال بخش "کرند" واقع است . شايان ذکر است که خيلي از اهل حق ها از اينکه به آنها گوران کفته ميشود ناراحتند. "چهل تنان" و "هفتنان"ظاهرا اين جماعت به دو دسته "چهل تنان" و "هفتنان" تقسيم ميشوند. علاوه بر اين دو فقره، تيره هاي ديگري از قبيل تيره "آتش بيگي" و "شاه حياسي" که اختلاف جزئي در اجراي آداب و رسوم مذهبي با هم دارند در ميان اين جماعت ديده ميشود. بعقيده آنان: «"چهل تنان" و "هفتنان" از جمله موجودات پاک نوراني و از ياران خدا مي باشند که در عالم الست پيش از خلقت "آدم ابوالبشر" و ساير موجودات خلق شده اند. و پس از آنکه با خدا عهد و پيمان بسته اند که بشر در دنيا از راه حق منحرف نشود بنا به استدعا و خواهش آنان خداوند حضرت آدم را خلق کرده است.» در مجموعه رسائل اهل حق ص141 – 143 در حق چهل تنان آمده است: «قصه اي از عالم راز است ، نور حق هرجائي که بروز و ظهور نمود او را حق خوانند . وحضرت خاتم موافق احاديث شريعت و رموز طريقت از نور حق تعالي بود اين است که اين دوره را اولش حقاني مي خوانند و چهل تن نور که از نور مولي علي بودند و سر حلقه آنها سلطان محمود بود ختم بر "جاني" شد. دليل همين است و چندين جا اين چهل تن پاک بروز و ظهور نموده و مينمايد و همان نور ولايت مولاست. در شب معراج حضرت رسول بجائي رسيد گنبدي ديد از دانه زمرد دري ديد از يک دانه ياقوت سرخ ... جبرائيل نازل شد عرض کرد يا رسول الله اين منزل "چلتنان" ميباشد و اين گنبد خضرا مي باشد. حضرت فرمود گنبد چيست. عجب سبز و چرخ است و مراد از گنبد چيست. .. مراد از گنبد ده ده "روشنعلي" ميباشد .. مراد از در لعل "شهباز قلندر" است ... مراد از حلقه "جاني" و مراد از شحنه دربان حضرت "نور نهال" است و صاحب خانه "ميرشير شاه سيد جلال" است بخارائي...{در اينجا صحبت از دريافت يک طاقه پارچه از آسمان ميشود که پيامبر آنها را به شکل لنگ درآورد} اول لنگ را به سلطان محمود پاطلي داد و اخرين را به جاني»
علي اللهيان چه کسانی هستند؟در لغت نامه دهخدا مينويسد علي اللهيان (منظور همان اهل حق) به هفت فرقه تقسيم مي شوند: ابراهيمي – خانتاشي- خموشي – داوودي – سلطان ببري – شاه ايازي و ميري و نيز مي نويسد که آنها مدعيند که بابا طاهر عريان و خواهرش بي بي فاطمه و سيدالحميري بر مذهب آنان بوده اند. پيشوايان سلسله چهل تنان تا "سلطان نهاني" عنوان قطب داشته اند ولي از "باباسلمان" به بعد با اجازه "سلطان نهاني" به آنها "چراغ" گفته ميشود و به همين مناسبت در جمخانه ها در بالاي مسند هميشه چراغي روشن است. پس از بابا سلمان پيشوائي سلسله چهل تن به اولاد ذکور و کبير او مخصوص گرديد . علي اللهي ها به دو دسته تقسيم ميشوند: دسته اي از آنها فقط به الوهيت حضرت علي (ع) معتقد هستند ولي فرقه ديگر علاوه بر اينکه به الوهيت علي (ع) اعتقاد دارند معتقدند که خدا در کسان ديگري نيز حلول کرده است. مشعشيان از اين فرقه محسوب ميشوند که به اعتقاد آنها خداوند در زمانهاي مختلف در کالبدهاي گوناگون داخل ميشود. باني اين فرقه سيد محمد فرزند سيد فلاح است. اعتقاد به حلول و تناسخ حلول و تناسخ از اصول مهم عقايد اهل حق مي باشدو در واقع پايه و اساس آئين مزبور را تشکيل ميدهد و ميتوان گفت اين دو قسمت از عقايد آنهاست که اهل حق را از اسلام جدا مينمايد چرا که حلول و تناسخ نه تنها از نظر اسلام مطرود است بلکه کفر محسوب ميگردد و شايد حلول و تناسخ از اديان هندي و زردشتي داخل آئين حقيقت گشته است.
حلول: حلول عبارت از فرود آمدن چيزيست در غير خود و در اصطلاح به معني حلول ذات خداست در اشياء و کسانيکه بدين عقيده اند که خدا در اشياء و در مرشد حلول کرده است حلوليه گويند. بنا به عقيده اهل حق خدا در هفت جامه يا هفت تن پاک حلول کرده است علاوه بر اين ممکن است در هر تن پاک ديگري جلوه کند و هر بار الوهيت بهمراهي چهار يا پنج ملک که آنها را ياران چارملک گويند ظهور ميکند. (اين چهار ملک همواره همراه با يک زن بوده اند) – عدد هفت هميشه ارزشي مهم در "فرقان الاخبار" از امهات کتب اين فرقه دارد، بدين وجه چهار فرشته بمنزله افراد "هفت تن" بشمار ميروند و آن هفت تن از اين قرارند: 1- بن يامين "پير دو عالم" 2- داود کبود سوار "سوار باد" تعبير ميشود. وي "دليل" (راهنماي) همه مؤمنان فرقه است، و آنان هر يک بايد چهار شاهي بدو هديه دهند 3- پير موسي کاتب و وزير سلطان صهاک 4- پير رذبار"فرشته و رمز حقيقت" 5- مصطفي داودان دژخيم ، سپاهسالار و فرشته مرگ 6- شاه ابراهيم بوزه سوار ، وارث و نايب سلطان صهاک تناسخ: عبارت از داخل شدن روح است از بدني به بدن ديگر بلافاصله پس از مرگ. بنابه عقيده اهل حق روح انسان هزار و يک دون (جامه) عوض ميکند و با گردش در جامه هاي مختلف جزاي اعمال گذشته خود را مي بيند و به اين ترتيب جامه هاي بعدي آن متناسب با اعمالي خواهد بود که انجام داده است، در صورتيکه کارهاي نيک و اعمال خوب از او سر زند بجامه ثروتمندان و اشخاص مرفه خواهد رفت و اگر مرتکب اعمال زشت و ناپسند شود بجامه فقرا آمده دچار مصائب و نا ملايمات خواهد شد. تا از اين راه جزاي کردار خود را ببيند، پس از عوض کردن "هزار جامه" "هزارو يکمين" جامه خود را که عبارت از بقا و ابديت است خواهد پوشيد. مثلا به عقيده اهل حق حضرت شيث، نوح، صالح ، يعقوب ، ايوب، شعيب، يونس، و مسيح عبارت از همان "بنيامين" بوده اند و همين بنيامين است که در جامه هاي گوناگون در ميان مردم ظاهر گشته است. حلولي بودن اهل حق: از نظر اهل حق خداوند در جامه هاي مختلف به ميان مردم آمده است: در وهله اول در جامه ي "خاوندگار" در مرتبه دوم در جامه ي "علي(ع)" در مرحله سوم در جامه "شاه خوشين" در مرتبه چهارم در جامه "سلطان سحاک" (سلطان اسحاق) در مرتبه پنجم در جامه "قرمزي" (شاه ويس قلي) در مرتبه ششم در جامه "محمد بيک" در مرتبه هفتم در جامه "خان آتش" ظاهر شده است. به اين ترتيب اهل حق بالاترين غلو را در حق پيشوايان خود قائل هستند و آنها را به تمام معني بدرجه الوهيت مي رسانند. در واقع اهل حق اين شش تن را جزو جامه هاي خدا دانسته به تجسم و تجسد خدا در لباس آنها معتقد ميباشند. از نظر آنان چهار تجلي نخستين مربوط و مطلق است با مراحل چهارگانه معرفت يعني ، مرحله شريعت ، مرحله طريقت، مرحله معرفت ، مرحله حقيقت «و آنکه مظهر حقيقت است سلطان اسحاق است که او را صاحب کرم و سلطان مطلق نيز مي گويند»
هفت تنان"هفت تنان": اهل حق، هفت تنان را از مقربين خدا دانسته معتقدند که آنان قبل از خلقت عالم الست با خدا بوده اند و بنا به خواهش آنها خداوند آدم ابوالبشر را آفريده است. هفت تنان گاها چنين معرفي شده اند: بنيامين – داودشهسوار- موسي وزير- مصطفي داودان- رمزبار- شاه ابراهيم- بابايادگار. · گر چه به عقيده مينورسکي "اهل حق" غير از "علي اللهي" و "چراغ سوندورن" و "خروس کشان" و "اهل الحقيقه" و "متصوفه" است. ولي خود او ميگويد: "مذهب اهل الحق روي عقيده غلات شيعه بنا شده و با مذهب تناسخ و تصوف آميخته و بشکل آئين مخصوص ظهور کرده است. اين فرقه معتقدند خدا در هفت تن که يکي از آنها علي (ع) ميباشد حلول کرده است،. · شاهنامه حقيقت علي (ع) را اينگونه به مقام الوهيت رسانده است: بدور محمد همان کردگار شد از جامه مرتضي آشکار ص12 و يا: پس از رحلت احمد مصطفي بر او جانشين گشت آن مرتضي که آن مرتضي بود ذات خدا بتخت بقا گشت فرمانروا ص 23 · اهل حق خود را چنين معرفي ميکنند: دين ما اسلام، مذهب ما شيعه اثني عشري، مسلک ما اهل حق است. · تاريخ مسلک اهل حق به زعم آنان به دوره خود حضرت امير مي رسد و از اهل حق آن روز قنبر، سلمان فارسي، مادر حضرت علي و نصير را محترم مي دانند و آنها را مرشد مي خوانند. · "کنت دوگوبنيو" دانشمند فرانسوي در کتاب سه سال در ايران مي نويسد: «ديگر از مذاهبي که در ايران وجود دارد مذهب "اهل حق" است که ترکها و اعراب بنام نصاري ميخوانند و ايرانيان "علي اللهي" مينامند.» وجه تسميه متصوفه با علي اللهي ها متصوفه بيشتر معتقد به وصولند ليکن "علي اللهيان" (همان اهل حق و يا به اشتباه نُصَيريه نيز گفته ميشوند) معتقد به سلوک هستند. وجه تسميه نُصَيريه با علي اللهي ها نصيريه از نظر اهل حق علي (ع) را مظهر تام و تمام حق "لذاته" ميدانند ولي علي اللهي ها آن حضرت را مظهر تام و تمام حق "لصفاته" ميدانند. ائمه اهل حق : پيشوايان اهل حق به هشت انجمن و يا طبقه بشرح ذيل تقسيم ميشوند: 1- هفتن – 2- هفتوان 3- هفت هفتوان 4- چهلتن 5- هفتاد و دو تن پير 6- شصت و شش تن غلامان 7- هزار و يک تن شه صفت 8- غلامان بي حدو حصر – از ميان اين هشت طبقه، طبقه "هفتن" و "هفتوان" به ترتيب از سايرين مقرب و مقدم مي باشند. چرا که گفته ميشود: «آسمانها به هفتن و زمينها به هفتوان سپرده شده و به تعداد آنها خلق گرديده اند،» بطور کلي اهل حق به بيست و هشت تن از پيشوايان خود احترام و مقامي شامخ قايلند که سايرين را داراي چنين مقامي نمي دانند و در واقع آنها را اشرف مخلوقات ميدانند و آنها عبارتند از "هفتنان" و "هفتوان" و "هفت سردار" و "قولطاسيان" البته اين موضوع هم مربوط به اعتقاد اهل حق به تناسخ است که بعقيده آنها هر يک از اين بيست و هشت تن از عالم الست تا زمان زندگي خودشان در جامه هاي گوناگون گرديده و باسامي مختلف ناميده شده اند. مثلا نام بنيامين در عالم الست جبرائيل و در دوره شريعت سلمان و بالاخره در دوره زندگانيش (آخرالزمان) بنيامين بوده است سه مقام: اهل حق از روز ازل (عالم الست) تا روز آخر را به سه مقام تقسيم مي کنند: 1- مقام اول روز ازل يا "عالم الست" 2- مقام دوم يا "شريعت" همان دوره ايست که حضرت محمد (ص) شريعت اسلام را تبليغ کرده است. 3- مقام آخر عبارت از دوره ايست که پس از آمدن اسلام آئين حقيقت ظاهر شده است و بنابه عقيده اهل حق از زمان حضرت علي (ع) به بعد گفته مي شود. چهار قاپي (باب) اهل حق همان : 1- معرفت 2- شريعت 3- طريقت 4- حقيقت مي باشد. جمخانه هر هفته و ده روز اهل حق در محلي جمع و با تشريفات خاصي مشغول عبادت و خواندن اوراد و اذکار مخصوص بخود مي شوند عده حاضر را "جم" و آن مجمع را "جمخانه" مي گويند. (در اصطلاح دراويش به چنين محلي خانقاه گفته ميشود) از نفرات مهم اين جمخانه " سيد" "نايب سيد" "کلام خوان" "خليفه" را ميشود نام برد که هر کدام جاي مخصوصي براي نشستن دارند. "سيد" کسي است که از اولاد يکي از خاندانهاي يازده گانه حقيقت باشد و وظيفه اش خواندن دعاي نذرها است. (مادامي که به نذرهاي اهل حق دعا خوانده نشود خوردن آنها جايز نيست) – "نايب سيد" کسي است که از اولاد "دليلهاي" اهل حق باشد و وظيفه اش در غياب سيد، خواندن دعاهاي نذور مي باشد. "خليفه" کسي است که نذرها را بين حاضرين بطور مساوي قسمت نمايد. "کلام خوان" کسي است که به علم کلام بزرگان اهل حق اطلاع داشته، اذکار جلي را در جمخانه مي خواند تا جم نيز به تبعيت از او اذکار را بخوانند. "خادم" حفظ انتظامات داخلي و خارجي انجام دستورات ،اعلام شروع و ختم وساير مراسم جمع ، گفتن تکبير مخصوص نذور و بالاخره تقسيم قسمتهاي نذر در بين جم کلا به عهده خادم مي باشد. خادم بايد بدون جوراب وظايف خود را انجام دهد در مراسم، سيد يا نايب سيد در مقابل آستانه جمخانه و کلام خوان در طرف راست و خليفه در طرف چپ سيد مي نشيند و خادم نيز بايد در آستانه جمخانه سرپا به ايستد و تا ختم مراسم جم حق نشستن ندارد. · از يک مصاحبه چنين بر مي آيد که هيچ کس را غير از صوفيهائي که به مرحله حقيقت رسيده اند درجمخانه راه نمي دهند ولي به خانقاه ميبرند. در خانقاه به او اول از قرآن ميگويند تا جائي که طي 2 الي 12 سال ياد گيرد. و روزه را 30 روز ميگيرد و نماز را بايد پنج وقت در روز بخواند تا جائيکه آماده شود به جمخانه وارد شود. هر خانقاه يک پيري دارد و او اجازه ورود به جمخانه را مي دهد. در اينصورت فرد "سرسپرده" شده و به جمخانه مي رود. با دادن نذر طي مراسمي بخصوص سر مي سپارد و درويش مي شود اهل حق واقعي بايد از ماديات ببرد و به معنويات روي آورد و کثافت کاري نکند. سرسپردگي: سرسپردگي يکي از ضروريات آئين اهل حق است. طبق احکام و دستورات آئين حقيقت هر يک از پيروان اين آئين موظف به سرسپردن در يکي از خاندانها مي باشد و بايد پير و دليلي هم داشته باشد و اين امر به حدي مهم و ضروري است که گفته ميشود: «حتي خود سلطان صحاک (سلطان اسحاق) براي انجام تشريفات مذهبي "بنيامين" را به پيري (رياست شورا) و "داود" را به دليلي (رهبري) خود انتخاب و مراسم سرسپردن را انجام داد و براي آينده نيز "هفت خاندان" تعيين کرد که براي جماعت اهل حق نسلا بعد نسل انجام وظيفه نمايند.» طبق دستور سلطان صحاک "دليل" از دو طبقه انتخاب مي شود يکي از اولاد "هفتاد و دو پير" و طبقه ديگر از طرف "خاندانهاي مذکور" تعيين مي شود. شرايط اهل حق شدن: اهل حق بودن شرايط خاصي دارد که مهمترين آنها عبارت از اينست که: اولا اهل حق بايد که از نسل اهل حق بوده و پس از تولد در خانواده پيروان آئين حقيقت تحت سرپرستي و مراقبت کامل قرار گيرد. ثانيا کليه دستورات و تکاليف آئين مزبور را بموقع اجرا گذاشته و عمل نمايد. ثالثا بعد از تولد به خانداني که اولياء طفل به آن خاندان سر سپرده اند سرش سپرده شود. بنابر اين موضوع سرسپردن يکي از شرايط اصلي و مهم اهل حق بودن است و بايد پس از تولد طفل اعم از دختر و پسر در اولين فرصت بعد از نام گذاري (که از هفت روز پس از روز تولد تجاوز ننمايد) به وسيله ولي يا وکيل قانوني او مراسم سر سپردن بعمل آيد. هر يک از اهل حق به خانداني که سرسپرده است حق ازدواج با افراد آن خاندان را ندارد. نماز اهل حق نماز در ميان اهل حق جنبه وجوب ندارد و خواندن آن استحبابي است. و اغلب به جاي نماز در جمخانه نياز (کردار) ميدهند. ميگويند چون نماز بايد با حضور قلب باشد و حضور قلب کمتر حاصل ميشود بنابر اين نماز خواندن بي فايده است ليکن نهي از نماز خواندن هم ندارند. اگر نياز نباشد نماز بي سود است اگر نياز دهي پس نماز بيهوده است نيت وضو ي اهل حق «وضوي حقيقت مي سازم از چشمه تشار به آب تشار بجام شاه ابراهيم، پيرم بنيامين رهبر، داود دليل، دستگيرم سيد محمد گوره سوار، اول و آخر خاوندگار.» روزه اهل حق سه روز در سال روزه ميگيرند و موقع آن از دوازدهم "چله بزرگ" لغايت چهاردهم زمستان است و روز پانزدهم روز عيد سلطان و جشن حقيقت است، علاوه بر اين، روزه پيوستي بعنوان گذشت از تقصير "قوالطاسيان" از طرف "سلطان صحاک" بر اهل حق برقرار گرديده است. که موعد آن نيز از پانزدهم زمستان لغايت هفدهم آن است لذا نيت روزه دو نوع است "قوالطاسي": که به مناسبت مورد عفو قرار گرفتن قواالطاسيان مي باشد. و نيز نيت "مرنوي" به معني غار نو، و اين روزه به اين مناسبت مي باشد که سلطان صحاک وقتي ميخواهد بعلت اختلاف با برادرانش از "برزنجه" مهاجرت کند برادرانش او را تعقيب مي نمايند، در بين راه در کوه (شندر واقع در مرز ايران و عراق) غاري که تا آن تاريخ کسي از آن خبر دار نبود پديدار مي شود و سلطان صحاک و يارانش سه شبانه روز در آنجا در حال روزه ميمانند و بر اثر طوفاني همه قشون برادرش بهلاکت رسيده و سلطان و يارانش نجات مي يابند. يک عده از جماعت اهل حق منکر روزه با آب و نان هستند و آن را حرام ميدانند. ميخوارگي در کتاب ايلخچي از کتاب کشف الاسرار نقل شده است خوردن مي از هر نوع که باشد براي اهل حق حرمت ندارد. اسلام و اهل حق اين فرقه دو دسته اند 1- دسته اي که علنا خود را علي اللهي قلمداد ميکنند و اغلب در غرب ايران و کرمانشاهان زندگي ميکنند 2- دسته ديگر که خود را شيعه اثني عشري و عامل به تمام دستورات و احکام شرع اسلام معرفي ميکنند. چنانکه آقاي نورعلي – الهي در "برهان الحق" اهل حق را مسلمان دوازده امامي و معتقد به تمام احکام اسلام معرفي ميکند. .. اهل حق علاوه بر شريعت پيرو طريقت نيز مي باشند. ولي بايد دانست که اسلامي که اينها به آن اعتقاد دارند با اسلام حقيقي فرق کلي و فاحش دارد. اهل حق اسلام را چون پوست بادام و آئين حقيقت را مغز آن ميدانند.
جمخانه بجای مسجد اهل حق نماز را در مسجد نمي خوانند بلکه در جمخانه ميخوانند- بعد از نماز هزاربار يا بيشتر سبحان الله يا لااله الاالله ميگويند- اهل حق رساله عمليه مخصوص بخود دارند که اغلب بزبان ترکي است. اما کمياب بوده و در دسترس نيست. منظور از "هو" در صفحه 60 کتاب چهل تنان (اسامي اقطاب سلسله چهل تنان) حضرت مولا علي است. مذهب اهل حق آئين خاصي است که اصول و مبادي آن از اديان مختلف علي الخصوص از مهرپرستي و زردشتي گرفته شده است. حلول از اصول عقايد هندوئيزم و تناسخ از مبادي آئين زردشت و يا هندوئيزم است. اصولا کليه مذاهبي که در ايران وضع شده اند و ظاهرا شيعي هم هستند (غلات شيعه) مذاهبي مي باشند که با احکام و دستورات اسلام مطابقت ندارند و هدف از آن ايجاد اختلاف وتشتت در ميان مسلمين و از ميان بردن وحدت کلمه و اتحاد اسلامي و برپا کردن آداب و رسوم مذهبي خود بوده است. قسمت آخر از اشعار شاهنامه حقيقت که مربوط به بازگشت پيامبر از معراج ميشود: ص204 محمد از آن گشت حاجت قبول که بسپرد سر را به زوج بتول گرفتي چنان دامن او بصدق به اوصاف او اول آمد به نطق بگفتا علي اول و آخر است خداوند در باطن و ظاهر است جز حيدر نباشد بمن کس خدا که ديدم همه اوست در دوسرا علي گفت با احمد اي نيکرو نکن کشف بر کس تو سر مگو نهان کن تو اسرار حق زين سکون که تا در حقيقت شوي رهنمون اصطلاحات فرقه اهل حق دفتر: فرقه اهل حق گفتارهاي بزرگان و سرودهاي ديني خود را کلام و کلامهاي مدون را دفتر ميگويند .از دفترهاي معروف "سرانجام" يا "پرديوري" است که به لهجه ي گوراني و کلام خود سلطان سحاک مي باشد. يارسان: يارسان در اصطلاح گوراني بمعني جماعت اهل حق است. نام اصلي اين جماعت يارسان و "طايفه سان" است که يارسان مخفف "يارستان" و بنا به تعبير خود آنها به معني ياران حق است. پرديور: قبله اهل حق (به زبان کردي يعني اين طرف رودخانه) براي اهل حق مناطق کرند و گوران واقع در کنار پل رودخانه سيروان در شمال شرقي ناحيه گوران منزل سلطان سحاک که اصول و قوانين دين حقيقت را جمع و تدوين کرد. ايام هفته اهل حق: جمعه سيد محمد- شنبه سيد بوالوفا- يکشنبه مير- دوشنبه مصطفي- سه شنبه سيد شهاب الدين شاه – چهارشنبه سلطان بادوسي- پنجشنبه سيد حبيب شاه. داد زد به زیر دار منصور/به خدا قسم! خدایم پس چرا که من نگویم/مرتضی علیست خدایم خلاصه کتاب سرسپردگان تاليف: سيد محمد علي – خواجه الدين منبع این مقاله:ازوبلاگ احمدیغما ***
مصاحبه با یکی ازپیروان یارسان نویسنده کتاب "سرسپردگان" مصاحبه ای با یکی از پیروان مسلک یاری انجام داده است که آن مصاحبه بدین قرار است.
ممکن است سوالاتی راجع به اهل حق از جنابعالی بکنم ؟
ج: بلی با کمال میل حاضرم هر چه بپرسند پاسخ بدهم
این که می گویند اهل حق علی اللهی هستند صحیح است؟
ج: بلی اهل حق علی اللهی هستند و خودم هم علی اللهی می باشم این دیگر مذهب و اعتقاد من است و نمی توانم و نمی خواهم از کسی مخفی بدارم در کرمانشاه یک مرکز تبلیغاتی داریم که با بلندگو علنا معتقدات خود را می گوییم .
آیا خدا همان علی است؟
بلی خدا همان علی است شما معتقدید که خدا دیده نمی شود و نخواهد شد ما معتقدیم که خدا دیده شده است و شاید در آینده هم دیده شود.
شما نماز هم می خوانید؟
نه خیر ما نماز نمی خوانیم به جای آن در جم خانه در هر هفته و در هر پانزده روز نیاز می دهیم.
روزه شما چقدر است؟
روزه ما سه روز است که روز سوم نان و روغنی مخصوص می پزیم و روز چهارم را عید سلطانی می گوییم و هر یک از ما مقداری برنج و روغن و یک خروس یک ساله به جم خانه برده و مشغول نیاز می شویم.
به قرآن واسلام اعتقاد دارید؟
بلی ما به قرآن و اسلام احترام می گذاریم.
اگر به قرآن اعتقاد دارید و در قرآن روزه یک ماه است پس چرا شما سه روز روزه می گیرید ؟
آقای نورعلی الهی هم در برهان اهل حق را مسلمان دوازده امامی معرفی می کنند.ما به قرآن طور دیگر اعتقاد داریم و در برهان الحق می نویسد شیعه اثنی عشری حقیقی اهل حق است بنابراین اعتقاد ما در این مورد غیر از شما است.شما از متصوفه محسوب می شوید ؟نه ما از متصوفه نیستیم بلکه متصوفه می خواهند خود را به ما برسانند .البته آنها متصوفه نیستند ولی بسیاری از مراسم آنها را دارند به شریعت طریقت و حقیقت معتقدند.
مصاحبه ای دیگر
- تاریخ این مسلک به دوره خود حضرت امیر می رسد و از اهل حق آن روز "قنبر" "سلمان فارسی" ما در حضرت علی (فاطمه بنت اسد) و ... را محترم می دانند و آنان را مرشد می خوانند.- دین شما چیست؟
ج: دین ما اسلام مذهب شیعه ثنی عشری مسلک اهل حق است ولی برای رسیدن به مسلک اهل حق باید از مراحلی گذشت به اسامی شریعت طریقت معرفت و حقیقت که هر کس به حقیقت برسد اهل حق می شود اهل حق آنهایی هستند که همیشه با خدای خویش هستند هیچ کس را غیر از صوفی هایی که به مرحله حقیقت رسیده اند در جم خانه راه نمی دهند ولی به خانقاه می برند در خانقاه به او اول از قرآن می گویند تا جایی که کاملاً آن را یاد بگیرند و روزه را سی روز می گیرند و نماز را باید پنج وقت در روز بخواند تا جاییکه آماده شود که به جم خانه وارد شود.البته این دوره برای هر کس فرق می کند و ممکن است دو تا سه حتی دوازده سال طول بکشد و آن که استعداد خوبی دارد زودتر می رود و هر خانقاه یک پیری دارد که به او اجازه ورود به جم خانه را می دهد./منبع:یارسان *** عرفان یا علم باطن از نظر قدر و منزلت علمی از مهم ترین دانش های اسلامی است و خداوند نیز کسانی را که وارد طریقت و عرفان می شود پس از پیامبران بر تمام مخلوق و بندگان برتری داده است همچنین خداوند قلب اهل عرفان را به معدن و سر چشمه اسرار خویش تبدیل می کند. طیبی فرموده است برای همه مسلما نان چه انان که عالم و اگاهند و چه انان که علم ندارند ضروری و واجب است با اهل عرفان و طریقت مراودت و همنشینی نمایند تا از افات درونی و مشکلات و گرفتاری های مادی پرستی و دنیا دوستی پاک و منزه گردند و قلب و درونشان به محک علم لدنی پاک و اراسته گردد
نیز فرموده است و علمناه من لدنا علما.یعنی از طرف خودمان علم خاصی را که جز از طریق وحی نمی توان به هیچ طریقی دیگر فهمید بدون استفاده از معلم ویا راهنمایی مرشد به خضر اموزش دادیم این علم خلاصه تمام علوم و دانش هایی است که نزد خداوند می باشد این دانسته ها از نظر سطح علمی و درجه اهمیت با هم متفاوتند و معلومات هر کس به اندازه مشیت و تقدیر خداوند است بعضی از علما فرموده اند عالم ان نیست که برخی کتب و منابع را حفظ کند و هر انچه را از بر نموده فراموش کند جاهل و نادئان شود بلکه عالم واقعی ان است که هر گاه بخواهد بدون از بر نمودن و فرا گرفتن ان را از خداوند بگیرد این است علم ربانی و اشاره خداوند در ایه 118سوره حج موید همین موضوع است. برخی دیگر از علما فرموده اند خداوند متعال افراد و انسان هایی ترس او را در دل دارند از برخی اسرار خود اگاه می کند و شایسته است که بپذیریم تمام علوم از جانب خداست اما برخی از علوم به شیوه تعلیم و فراگیری اموخته می شود و دسته علم دیگر لدنی است و ان راز ی از اسرار خداوند است که پروردگار در دل و درون و احباب و دوستان خود قرار می دهد و ملایک و انسان های عادی به ان تصرف و اگاهی ندارند . ابی سعید خراز فرموده است :وارد مسجد الحرام شدم فقیری را دیدم که دو خرقه جامهی وصله و پینه زده بر تن داشت با خود گفتم این چنین افراد فقیری سر بار جامعه هستند از دور مرا صدا زد و گفت خداوند متعال از انچه در درون و نفس شما می گذرد اگاه است بنابر این از فساد و غیبت و نسبت نا روا بپرهیزید.فاستغفرت الله فی سری فنادانی و هو الله یقبل التوبه عن عباده (شوری ایه 25)ثم غاب عنی و لم اره(احیا علوم الدین جلد سوم ص27)
ابی سعید می گوید در جا از نیت نادرست ذهنی ام که نسبت به ان در ویش روا داشته بودم پشیمان شدم و از خداوند طلب امرزش کردم ان مرد دوباره مرا خواند و گفت خداوند توبه ی واقعی اهل ایمان است را می پذیرد انگاه از دیده ام نهان شد و دیگر او را ندیدم .
حیات و جهان هر دو بی وفاست،فنا را طلب کن که اخر فناست.شیخ سعدی . طیبی فرموده است :اگر مومنی انسان اهل عرفان و طریقت نیافت و در میهن و دیار خویش با چنین انسانی بر خورد نکرد ضروری است برای یافتن اهل عرفان و طریقت به دیگر ممالک و کشورها برود تا امراض و افات درونیش را به واسطه طریقت و عرفان انان علاج نماید پیداست که علاج بیماری های درون هر انسان مومنی واجب و ضروری است (و ما لا یتم الواجب الا به فهو واجب ) امام احمد (رح )خطاب به پسرش فرمود از همنشینی با اهل عرفان و طریقت چون ایشان جاهل و به احکام دینشان نا اگاهند اما هنگامی که با ابا حمزه بغدادی دیدار نمود امام احمد از فرموده خود پشیمان شد و به پسرش فرمود با اهل طریقت و عرفان همنشینی کن چون ایشان نسبت به ما در علم من لدنی که از درونشان بر خواسته برتری دارند و شب بیداری می کنند و سجده و قیام می نمایند و بسیار در مسجد و خا نقاه ها و احیای سنت های ارزشمند پیامبر اسلام ص مشغول هستند . ان النبی بینما هو جالس فی المسجد و الناس معه ای حوله فی طاعه الله من ذکر و قران .حضرت رسول در مسجد نشسته بود اصحاب و یارانش همراه او در طرف ایشان جمع شده و به ذکر خدا و تلاوت قران مشغول بودند که این امر گویای ضرورت و اهمیت و ذکر و یاد خدا برای ما مسلما نان است .
کتانی فرموده : فراست کنجکاوی و پزوهش اهل عرفان یکی از نشانه های ایمان است نقل است که امام احمد حنبل به نزد بشر حافی می رفت و برای وی اکرام و احترام فراوان قایل می شد دوستان و شاگردان امام به ایشان گفتند شما با این همه علم و دانش که در باب حدیث و فقه و تفسیر دارید برای بشر حافی احترام می گذارید که سزاوار ان نیست امام احمد در پاسخ فرمود خداوند بزرگ مرا راهنمایی فرموده به نزد بشر حافی بروم و به او بگویم حدثنی عن ربی در باره وحدانیت و یگانگی خداوند برایم سخن بگو .
حضرت امام شافعی و محمد فرزند حسن شیبانی در مکه بودند مردی به مکه امد امام شافعی فرمود اهنگر است و محمد شیبانی فرمود به نظر من وی درودگر است برای صحت فرموده هایشان از ان مرد در مورد شغلش سوال کردند در پاسخ عرض کرد قبلا اهنگر بودم اما اینک به حرفه درود گری مشغو لم. پزوهش امامان اهل سنت.[باطن اهل طریقت] باطن و نهاد اهل طریقت همچون یک دستگاه صوتی و تصویری است
که ادمی می تواند با استفاده از قسمت صوتی ان با مردم ارتباط برقرار کند و از مکالمه و گفتگو هایشان اگاه گردد درون و نهاد انسان مومن نیز اگر خالی از ریا و حیله و حسادت بوده و به ذکر و یاد خدا اراسته گردد به صورت اینه پاک و بی غل و غشی در می اید که در ان می توان نور تجلی خدا را دید و از تمام زشتی های مادی پرستی و بی تقوایی دور شد. {خواهر بشر حافی}روزی خواهر بشر حافی بهنزد امام احمد بن حنبل رفت و عرض کرد ما زنان شب ها در بامهای بلندی که با نور چراغهای اماکن دو لتی نزدیک ان روشن شده است به کار دوک ریسی مشغو لیم ایا این امر برای دین زیانی در بر دارد یا خیر امام در پاسخ فرمود برای اینکه ورع و تقوی از میان خانواده های شما خارج نشود در روشنایی این چراغها دوک نرسید . بنا بر این با بررسی مسائل دینی و جستجو در لابه لای تاریخ زندگی علما و اندیشمندان اهل طریقت می توان به این نتیجه اخلاقی مهم دست یافت که مردان و زنان حق پرستی که سکانداران کشتی عرفان و طریقت بو ده اند هیچ گاه فریفته زرق و برق و تجملات این دنیا نشده اند و همواره در گفتار و کردار خداوند را حی و ناظر دانسته و با یاد و ذکر خداوند و اظطراب و هراس از عذاب قبر و عقاب الهی زندگی دنیوی را سپری نموده اند اهل طریقت همواره به دین و زوایای گوناگون ان با دیده دقت و کنجکاوی نگریسته و در پی یافتن خداوند یگانه و درک عظمت واقعی ان بوده اند از این رو همواره گام در جاده کمال و نزدیکی به خدا می نهادند و در اثر این طی طریق روز به روز و لحظه به لحظه بر ترس و بیمشان افزوده می شد و ورع و تقوا و و تواضعشان در مقابل خداوند حد و اندازه نداشت اری زندگی بزرگان و عرفا این گونه بوده است
وظیفه ما در مقابل افرادی که این کونه بندگی می کنند و خدا را بدین سان درک نموده اند چیست ؟ اگر به سرشت خود رجوع کنیم و پاسخ این سوال را از خود بخواهیم وجدان بیدار ادمی در پاسخ به ان احترام و اعتماد و همنشینی با اهل عرفان و طریقت راپیش قرار می دهد و احترام واقعی و ارزش نهادن به تلاش معنوی و زهد ان بزرگواران در پیروی از راه انان است در نتیجه انجام این کار علاوه بر این که خود به رستگاری می رسیم می توان با زهد و تقوا و تزکیه سر چشمه خیر و برکت برای اطرافیان و جامعه نیز باشیم . حضرت امام شافعی (رح)بسیار با عرفا و اهل طریقت مراودت و همنشینی داشت و در حلقه ذکر انان حضور می یافت عرض کردند چرا تا این اندازه با این جماعت می نشینی و رفت و امد می کنی در پاسخ فرمود بر علما و فقها لازم است که برای شناخت و اشنایی به شیوه عبادت و بندگی اهل عرفان و طریقت با انان در ارتباط باشند تا هر انچهئ را از عرفان و طریقت نمی دانند از عارفان بیاموزند .تنویر القلوب ص 405 عرفان و طریقت دانشی است که با استفاده از ان احوال و چگونگی نفس از نیک و بد به خوبی اشکار می شود ارکان و ریشه های طریقت و عرفا ن عبارتند از
1-تزکیه نفس و پالایش روح و پاکی کردار و صداقت در گفتار و عاری نمودن ضمیر و باطن از لوث و گناه و شرک و نافرمانی خدا
2-ثمره عرفان شناخت ذات خداوند و ایمان عملی و علمی به ئصفات اوست.
3- رسیدن به سعادت و نیک بختی در اخرت
4-روشنایی درون ادمی با انوار معرفت الهی
5-شیوه های کشف و اگاهی اعمال و کردار عجیب و خارق العاده است که عارف قادر به انجام ان می شود همچنان که حضرت عمر (رض)از مدینه خطاب به اطراف همدان فرمود (یا ساریه الجبل الجبل )و یا در هنگام فتح مصر به خدمت وی رسیدند و عرض کردند همه ساله رود نیل طغیان می کند و باعث ضرر وزیان فراوان برای مردم مصر می شود ،حضرت عمر نامه ای نوشت و فرمود ان را در رود نیل اندازند که در ان نوشته بود (بسم الله الر حمن الر حیم)ای رود نیل اگر رفت و امد طغیان و جزر و مد تو در اختیار خودت است ما در مقابلت عاجزیم و اما اگر به اذن و خواست خدا است به یاری خدا برو و پس از این فرموده حضرت عمر رود نیل هرگز نایستاد و طغیان نکرد.الصواعق الالهیه امام ابن حجر هیتمی ص63. قال النبی (ص)لو کان محدثون من بعدی لکان عمر بن خطاب .اگر پس از من کسی بتواند از غیب و هر انچه نهان است خبر دهد همانا ان کس عمر بن خطاب است . بدین ترتیب اشکار است که طریقت و عرفان بر تمام علوم و دانش های اسلامی بر تری دارد از ان رو که طریقت ارتباط مستقیم با شناخت خداوند و دوستی ذات او دارد و به راستی هیچ علم و عمل و کرداری در روز قیامت پذیرفته نیست مگر علم و رفتاری که به خداوند باز گردد و بنیانگذار اصلی عرفان و تصوف ذات پاک باری تعالی است. و اوحاه الی رسول الله و الانبیا قبله فانه روح الشرائع و الادیان منزله کلها.یعنی خداوند بر پیامبر خدا که اخرین پیامبر است و نیز با پیامبران بزرگوار قبل از وی وحی نازل فرموده است و وحی روح تمام شریعت ها و ادیانی است که نازل شده اند عرفان و طریقت مضامین زیاد و وسیعی دارد.
این مفاهیم در سه کلمه جمع شده اند :
1-شریعت2- طریقت3- حقیقت
شریعت: عبارت است از احکام و دستوراتی که در قالب وحی توسط حضرت جبرئیل امین بر سینه پیامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد مصطفی نازل شده است و شامل علوم توحید فقه و تصوف است.
طریقت :طریقت عمل کردن به شریعت و احکام و دستوراتی است که برای سعادت دنیا و اخرت انسان بر پیامبر نازل شده است در واقع طریقت انجام اموری است که شرع انها را نیک و پسندیده دانسته و پرهیز و دوری از کرداری است که از نظر شرع زشت و ناپسند است طریقت انجام فرائض واجبات و سنت هایی است که پیامبر اسلام در زندگی پر برکتشان بدان ها عمل فرموده اند و دوری از گفتار و کردار نهی شده به طور اشکار است خلاصه شریعت و طریقت لازم و ملزوم یکدیگر هستند.
حقیقت:یعنی ایمان و باور ادمی به گونه ای باشد که میان خود و خالق هیچ مانع و مشکلی احساس نکند و در همه او ضاع و احوال ذات و صفات و جلال و جمال خداوند را در خود پرورش داده و متجلی سازد و انچه را که حضرت محمد صاز نعمت یا عذاب قبر و روز قیامت و نعمت های بهشت و عذاب جهنم و اتش دوزخ خبر داده با چشم بصیرت ببیند و ایمان و یقین به امها چنان باشد که گویی با چشم سر می بیند و شبهه ای در ان نیست.اللهم انی اسالک رضاک و الجنه و اعوذ بک من سخطک و النار و ما قرب الیها من قول او فعل او عمل. روایت شده است که
حارث پسر مالک انصاری هنگامی که پیامبر از او پرسید چگونه روز را به شب می رسانی؟
فرمود شب را با ایمانی واقعی به روز می رسانم پیامبر دو باره پرسید همچنان برای هر گفته و سخنی حقیقتی و جود دارد حقیقت و زیر بنای ایمان تو چیست عرض کرد از این جهان و هر انچه در ان است دوری کردم و از نظر من سنگ و کلوخ با زر و سیم یکسان و همانند بوده و هیچ کدام از دیگری با اهمیت تر نیست دشب ها بیداری می کشم و روزها تشنگی را تحمل می کنم توان و قدرت بی پایان خداوند نزد من اشکار و بی پرده است و مومنان را می بینم وکه در بهشت در حال رفت و امد هستند و در جوار رحمت الهی شاد و خرم هستند و ناله ها و فریاد های اندوه بار اهل جهنم را می شنوم
پیامبر پس از این گفتگو فرمود:
اگر می خواهید کسی را که خداوند درونش را به نور یقین روشن و نورانی نموده است ببینید به حارث پسر مالک بنگرید.رواه الطبرانی و این هم عین فرموده پیامبر (ص)قال النبی لحارثه ابن مالک الانصاری کیف اصبحت ؟قال اصبحت مومنا حقا فقال له ان لکل قوم حقیقه فما حقیقه ایمانک قال عرفت نفسی عن الدنیا فاستوی عندی حجرها و ذهبها فاسهرت لیلی و اظمات نهاری و کانی اری عرش ربی بازارا و کانی انظر الی اهل الجنه یتزاورون فیها و کانی اسمع عواءاهل النار فقال له من سره ان ینظر الی من نور الله قلبه فلینظر الی حارثه بن مالک .این هم کرامت حضرت حارثه(رض)صحابی جلیل القدر حضرت رسول اکرم (ص).
این گفتگوی صمیمانه پیامبر ص با حارث نشان از عظمت روح و شیرینی یقین و ایمان قلبی اصحاب پیامبر ص به حقیقت دین اسلام دارد کسی که ادعای ایمان و زندگی اسلامی دارد و بر این باور است که ذره ذره وجودش از ان خداست و لحظه به لحظه زندگی اش باید در راه خدا و تحصیل رضایت او صرف گردد به جهان و هر چه در ان است می نگرد فطرت پاک خود را نیالوده و هر انچه را که از شریعت بر پیامبر نازل شده و به وی و دیگر انسان ها رسیده با گوش جان شنیده و از زرفای وجود بدان اویخته است طریقت را پیشه خود ساخته و از دستورات دین برای پرورش و تعالی روح استفاده نموده و در نهایت به حقیقتی دست یافته است که پیامبر ص او را به عنوان الگوی ایمان و حقیقت واقعی به مسلمانان معرفی می نماید بنابراین اگر می خواهیم در جهان پر از تلاطم امروزی کشتی عمر به سلامت به ساحل مقصود بر سانیم ما نیز باید این گونه باشیم. هزار خویش که بیگانه باشد .فدای یک تن بیگانه که اشنا باشد . اللهم انی اسالک من خیر ما تعلم و استغفر لک من کل ما تعلم انک انت علام الغیوب لا اله الا الله الملک الحق المبین محمد رسول الله الصادق الوعد الامین .اللهم انی اسالک کما هدیتنی للا سلام ان تنزعه منی حتی تتو فانی علیه و انا مسلم. امام مالک فرموده است :کسی که شرع را بپذیرد اما در ان پزوهش و تفحص ننماید فاسق به حساب می اید و کسی که حقیقت را قبول کند اما در کردار و رفتارش شریعت به چشم نخورد زندیق و کافر تلقی می گردد (تنویر القلوب).بر اساس فرموده امام مالک شریعت و حقیقت از هم جدا نیستند و از هم جدا نمی شوند شریعت همچون کشتی ای هست که وسیله انسان به هدف و ارزوهایش می باشد و به انسان کمک می کند تا به یاری خدا بیم و خطرات ناشی از حرکت کشتی و جزر و مدهای دریای پر خاطره این جهان را به سلامت پشت سر بگذارد طریقت نیز همچون در یاست یعنی برنامه و نقشه اجرای شریعت است که انسان مومن به ان معتمد است و بر این باور است که حقیقت بدون شریعت و طریقت ممکن نیست در واقع شریعت به منزله درخت است و طریقت شاخ و برگ ان درخت و حقیقت ثمره و میوخ ان می باشد (همچون جسم و روح که هر دو با هم یک انسان کامل را تشکیل می دهد و بدون وجود هر کدام از انها ادمی شکل نمی گیرد)
گروهی از غلما فرموده اند از ان بیم داریم کسی که به راستی به عرفان و طریقت باور و ایمان نداشته باشد دروازه دلش حقایق بر روی حقایق بسته شده و پرده سیاهی ان را بپوشاند و از هیچ سو روشنایی دین بر ان نتابد و دین را نپذیرد. اسامی و زیر بنای طریقت بر مبنای سه اصل مهم و ضروری پایه گذاری شده است
اول بندگی و عبادت خالصانه خداوند در اشکار و نهان
.دوم پیروی و انجام سنت های ارزشمند حضرت رسول(ص).
سوم پرهیز ار افراد و محالفی که انسان را از یاد و بندگی او غافل کند.
{قال النبی ان من عباد الله عبادا یغبطهم الانبیا و الشهداءقیل من هم یا رسول الله لعنا نحبهم قال هم قوم تحابوا بنور الله علی غیر اموال و انساب وجوهم نور و هم علی منابر من نور لا یخافون اذا خاف الناس و لا یحزنون اذا حزن الناس}(رواه النسائی) پیامبر فرموده است کسانی که پیامبران و شهیدان اطراف انان را می گیرد و با انان همنشین و هم مجلسند از بندگان محبوب خداوند هستند عرض کردند یا رسول الله اینان که شما می فرمایید چه کسانی هستند حق ان است که ما نیز انان را بشناسیم و دو ست بداریم؟
حضرت ص فرمود گروهی هستند که به واسطه ای نور و روشنایی ایمان به خدا که در دلشان جای گرفته به همدیگر دوستی و محبت می ورزند بدون اینکه مال دنیا و خویشاوندی و نسبت یکدیگر را در این دوستی پاک و بی الایش دخیل کنند یعنی به ثروت و نسبتشان به یکدیگر فخر نمی کنند رخسارشان نور و روشنی است و بر منبر و بلندای از نور قرار دارند ایشان از پیزی که دیگران بیم و ترس دارند نمی ترسند و هراسی در دل ندارند و از مسائلی که دیگران را ناراحت و اندوهگین می کند مضطرب و نگران نمی شود.[اثبات کرامت اولیا با دلیل عقلی و نقلی] به دلیل عقلی یعنی رجوع به ذهن کاوشگر و تحلیل مقام و منزلت اولیا و عارفان و همچنین به دلیل نقلی یعنی با توجه به قران و سنت که در مورد اولیا اشاره هایی داشته اند این نتیجه مهم به دست می اید که اولیا دارای کرامت بوده و این کرامت و منزلت رفیع انان اثبات است که در ادئامه بع بررسی دلایلی بر وجود و ثبات کرامت اولیا می پردازیم.با توجه به دلایلی که ذکر شد کرامت اولیا قابل انکار نیست و ایشان کارها و افعال عجیب و مهمی را که در جهان امروزی انجام داده اند که دیگران قادر به انجام انها نبوده اند و همگی را به شگفتگی و تامل در مقام و مرتبه معنوی انان واداشته است از این رو همچنان که باور به مفاهیم و معنویات اسلامی پسندیده تر از نداشتن ایمان به این معنویات است کرامت اولیا نیز چون حد تواتر یعنی تایید علمای اسلامی رسیده و تواتر هم در احکام شرعی و حکم معینی دارد سزاوار و تامل و داشتن ایمان قلبی محکم به ان است.
پیامبر ص این ایه را قرائت فرمود که (الا ان اولیا الله لا خوف علیهم و لا یحزنون)سوره یونس ایه 62.اگاه باشید که دوستان خدا درروز قیامت هیچ ترس و بیمی و ناراحتی ندارند و اگاه باشید اولیا کسانی هستند که همواره خداوند بزرگ را ناظر بر اعمال و کردار خود بدانند در عبادت و بندگی خدا پایدار و پابت باشند از گناه و خطا بپرهیزند و از هوای نفس پیروی ننمایند. امام فخر رازی در تفسیر کبیر سوره یونس ایه 62جلد 17-18صفحه 120می فرماید اولیا به کسی گفته می شود که بسیار به خدا نزدیک باشند به نحوی که ذهن و درون خود را با دوستی و حب باریتعالی پرورش دهد چشم گوش و دست و زبان و تمامن اندامش تابع فرمان خدا و تسلیم اراده او باشد و لجام هوش خود را مهار کند تا به هیچ سویی نلغزد اشکار است که نزدیکی به خدا ادمی را به مدارج والای انسانی و تکامل می رساند به درجه که انسان با توکل به خدا خود را پشت گرم و در امان می یابد و از هر گناهی پرهیز می کند. استاد عبد الکریم مدرس رحمه الله تعالی علیه در کتاب یاد مردان چنین فرموده است ولی به کسانی گفته می شود که به اداب دین و احکام شریعت اسلام اگاه باشند و از اطاعت و فرمانبرداری از قوانین شریعت غافل نشوند چنین انسان هایی در هر مکان و زمانی به باور ما اولیای الهی هستند و صاحب کرامت و فضیلتند . غالب علمای اهل سنت بر این باورند که کرامت اولیا باید چه در زمان حیات دنیوی و چه حیات اخروی باشد و هیچ کدام از مذاهب چهارگانه این امر را رد نکرده اند و فرموده اند کسی که بعد از مردن و خروج از این دنیا کرامتی از وی سر نزده باشد کرامت دوران حیاتش نیز حقیقت نداشته است. کرامت از کسانی ظاهر می شود که عبادت و بندگی خدا را به جای اورند و به تبعیت و پیروی از پیامبر بزرگوار (ص)اخلاق و منش زیبا و پسندیده داشته باشد.همچنان که شاعر می گوید .و اثبتن للاولیا الکرامه .و من نفاها فانبذن کلامه یعنی برای اولیا کرامت مقرر و ثابت گردیده است کسی که این امر را نفی کند سخنش مورد قبول نیست و ان را نپذیرند.اگر هر موی من گردد زبانی .شود هر یک از ان تسبیح خوانی .هنوز از بی زبان خفته باشم.زصد شکرش یکی نا گفته باشم.شیخ مولانا خالد.(رح).{کرامت اولیا از دیدگاه قران) در قران کریم نمونه هایی از کرامت بزرگان نقل شده است در داستان حضرت مریم و تولد حضرت عیسی امده است حضرت عیسی بدون وجود پدر و تنها از مادرش متولد گردیده و مطابق شرح ایه 22 سوره مریم در تفسیر جلالین و الحمل و التصویر فی ساعه واحده (بار دار شدن حضرت مریم و دوران حاملگی و تکامل جنین در رحم مادر و تولد حضرت عیسی یک ساعت به طول انجامید که این خود گویای کرامت بانوی جون حضرت مریم است. سر پرستی حضرت عیسی نیز بر عهده حضرت زکریا بوده است و هر گاه حضرت زکریا به دیده حضرت مریم می رفت در زمستان میوه های فصول گرم سال و در تابستان میوه های فصول سرد سال را می دید و
چون از حضرت مریم می پرسید که این میوه ها از کجا به دست شما می رسد؟
ان بانوی مکرمه می فرمود این میوه ها از سوی خداوند برای ما فرستاده می شود و یا سرگذشت یاران غار (اصحاب الکهف)که دلیل و برهان مهمی است بر قدرت و اراده بی پایان خداوند به مدت سیصد سال خورشید با گرمای سوزان و حیوانات وحشی و درنده گزندی به انها نرسانده اند.خداوند می فرمایند (و تری الشمس اذا طلعت تزاور عن کهفهم ذات الیمین و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال )سوره کهف ایه17.و ای محمد اگر در نزدیکی غار انها بودی خورشید را هنگام طلوع می دیدی که مایل شده و از سمت راست غار انها می گذرد و هنگام غروب از سمت چپ انها را دور می گردد (و نقلبهم ذات الیمین و ذات الشمال)سوره کهف ایه 18.و ما انها را از راست به چپ و از چپ به راست می گردانیم تا رطوبت زمین به بدنشان اسیب نرساند . خداوند بزرگ با سرگذشت اصحاب کهف چگونگی زنده شدن دوباره انسان را پس از مرگ و خروج از این دنیا را به مردم می اموزد و زنده شدن یاران غار را پس ار پپز سیصد و نه سال گویای این اصل اساسی اسلام است .(و تحسبهم ایقاظا و هم رقود)کهف ایه18.
ای محمد اگر شما به حال انها مطلع شده و در حال خواب انها را می دیدی از حالاتشان انها را بیدار می پنداشتی ولی خوابیده بودند از طرز خوابیدن و این دست و ان دست حرکت گردنشان چنان معلوم می شد که انها در بیداری دراز کشیده اند . خداوند بزرگ از اجسام و بدنهای اصحاب کهف نگهداری و مراقبت نمود و با قدرت و توان سرشار خود پس از سیصد و نه سال انها را دو باره زنده گرداند و مرگ و زندگی هر دو نزد خداوند بی ارزش است از این رو ادمی نباید خود و خدا را فراموش کند و مغرور شده کبر و بزرگی او را احاطه کند چون زندگی دنیا گذرا و فانی است و مرگ به دنبال او می اید اما پس از مرگ نیز همچنان که بار اول نعمت زندگی یافتیم زنده شدنی در راه است ما باید به گونه ای باشیم که سزاوار روبه رو شدن با حیات دو باره باشیم و بتوانیم به حضرت رسول (ص)بگوئیم که ما را شفاعت کند و از زیر بار ذره بین دقیق و حساس عدل الهی به سلامت بیرون اییم. ((ولبثوا فی کهفهم ثلث مائه سنین وازدادوا تسعا))سوره کهف ایه 25.و یاران غار سیصد سال در غار ماندند لازم به ذکر است و نه سال بدان افزودند و اصحاب رسول الله ص به قدرت و مشیت الهی سیصد سال شمسی معادل سیصد و نه سال قمری در خواب بوده اند . هنگامی که حضرت ابوبکر صدیق فوت فرمود و جنازه مطهرش را به قصد خاک سپاری به نزدیکی مزار پیامبر اسلام ص بردند صدایی بر خاست که السلام علیک یا رسول الله این جسد مبارک حضرت ابوبکر است که این جاست ناگهان قبر پیامبر همچون دروازه ای گشوده شد و صدایی از مزار مبارک بر خاست که فرمود دوست و یار صمیمی ام را به نزد من بیاورید.
معجزات عمر!و یا هنگامی که در مدینه زلزله ای به وقوع پیوست حضرت عمر رض با دستان مبارکش بر زمین کوفت و فرمود ارام بگیر و زمین ارام گرفت و از ان پس مشاهده نشد که در مدینه منوره زلزله ای رخ دهد
همچنین در چند خانه از خانه های مدینه اتش سوزی روی داد حضرت عمر با روی دادن اتش و خطرات و زیان هایی که خا نه ها را تهدید می کرد بر روی تکه ای سفال چنین مرقوم فرمود یا نار اسکنی باذن الله و ان را به درون اتش انداخت بلا فاصله اتش خاموش شد و از ان پس اتش سوزی مشاهده نگردید.
معجزات غثمان
انس فرموده است در راهی می رفتم و زنی بیگانه و نامحرم را دیدم سپس به نزد حضرت عثمان رض رفتم حضرت عثمان فرمود شگفتا شما به نزد ما می ایید اما اثار و نشانه های زنا در شما موجود است
عرض کردم ایا پس از پیامبر وحی نازل شده است که ایت گونه از وضع من اگاه شده اید؟
فرمود خیر اما به وسیله فراست و معنویاتی که از جانب خداوند به من رسیدهخ است واقعیت رفتار تو را درک کردم.تفسیر کبیر ص88سوره کهف.امام فخر رازی.این هم اقوال از طریقت از اقوال علما و اندیشمندان که تقدیم شما عزیزان شدامید است که موجب هدایت *** تفاوت "اهل طریقت" با"اهل شریعت"چیست؟عارفان چی می گویند ۱-از سخنان هجویری چنین بر می آید که گویا شریعت به معنای گفتار زبانی است و حقیقت به معنای تصدیق قلبی، یا دست کم، شریعت با گفتار زیانی پیوند می خورد و حقیقت با پذیرش درونی؛ چنان که در رد کلام کسانی که هیچ گونه تفاوتی را میان این دو نمی پذیرند، می گوید:دلیل بر آنکه شریعت اندر حکم از حقیقت جداست، آن است که تصدیق از قول جدا است.[۱]
۲-همین نویسنده نام آور در ادامه تعبیری به کار می گیرد که به تعریفی نوین می ماند، به تفسیر معنای پیشین. بر اساس این تعریف، آنچه گوهر ادیان آسمانی است و نسخ آن روا نیست، حقیقت نام می گیرد و آنچه از زمانی تا زمانی دیگر تفاوت می یابد، شریعت خوانده می شود:حقیقت عبارتی است از معنا که نسخ برآن روا نباشد و از عهد آدم تا فنای عالم حکم آن متساوی است، چون معرفت حق… و شریعت عبارتی است از معنا که نسخ و تبدیل بر آن روا بود.[۲]
۳-عبد الکریم قشیری بی آنکه نامی از طریقت بیاورد، شریعت را با بندگی و پرستش خداوند پیوند می زند و حقیقت را با کشف و شهود عرفانی؛ چنانکه می گوید:شریعت امر بود به التزام بندگی و حقیقت مشاهدت ربوبیت بود. … شریعت به تکلیف خلق آمدست و حقیقت خبر دادن است از تصریف حق. شریعت پرستیدن حق است و حقیقت دیدن حق. شریعت قیام کردن است به آنچه فرمود و حقیقت دیدن است آن را که قضا و تقدیر کردست.[۳]از شبلی نیز سخنی آورده اند که در آن، میان پرستیدن(شریعت) و دیدن(حقیقت)، حلقه(طلبیدن) را می افزاید و آن را طریقت نام می نهد. «شریعت آن است که او را پرستی و طریقت آن است که او را طلبی و حقیقت آن است که او را بینی[۴]
۴-نجم الدین رازی شریعت و طریقت را به تربیب به معنای اعمال ظاهری و باطنی می داند. وی به "حقیقت" همچون هدف نهایی این دو گونه اعمال می نگرد و صدر المتالهین شیرازی در رویکردی مشابه، چنین تفسیری از آن به دست می دهد:پاکسازی جهت والای نفس و قوه عقلی از باورداشت های فاسد و نادانی[۵]
۵-شیخ محمد لاهیجی شارح معروف منظومه گلشن راز، شریعت را با احکامی برابر می داند که «شامل احوال خواص و عوام بوده، جمیع امت در آن شریک باشند»؛ اما طریقت «سیری است مخصوص به سالکان راه اله» که در پایان به ظهور در ذات حق می انجامد.[۶]
۶-سید حیدر آملی از میان تعاریف گوناگون این سه اصطلاح، بر تعریفی تاکید می ورزد که بر پایه آن، شریعت به معنای آن است که آدمی به سخنان انبیاء دل ببندد و آن را در عمل خویش به کار گیرد. طریقت آن است که رفتار و خلق و خوی آنان را الگوی خویش سازد و حقیقت به معنای اینکه با کشف و شهود درونی به مشاهده حالات و مقامات آنان بپردازد.[۷]شیخ عزیز نفیسی نیز با استناد به حدیث -الشریعه اقوالی و الطریقه افعالی و الحقیقه احوالی[۸] که به پیامبر (ص) نسبت داده شده است، گفته:ای درویش! هر که قبول می کند آنچه پیغمبر گفته است، از اهل شریعت است و هر که می کند آنچه پیغمبر کرده است، از اهل طریقت است و هر که می بیند آنچه پیغمبر دیده است، از اهل حقیقت است.[۹]
۷-در دیباچه دفتر پنجم مثنوی، این سه واژه به ترتیب با علم و عمل و رسیدن به مقصد همانند گشته اند. مولوی در این باره از مثالهایی گوناگون بهره می گیرد و برای نمونه، شریعت را همچون آموختن علم کیمیا می داند و طریقت را با کاربرد این شیوه و مس را به کیمیا مالیدن همسان می کند. در نظر وی حقیقت همچون تبدیل شدن به طلاست.[۱۰]
در نتیجه کسانی که قرار است در مورد شریعت، طریقت و حقیقت صوفیانه سخن به میان بیاورند، باید دقت نظر به معانی مختلفی که از سوی بزرگان صوفیه در این باره بیان شده، داشته باشند. منابع:۱-کشف المحجوب، ص ۴۴۹۲-همان، ص ۴۹۹۳-ترجمه رساله قشیریه، ص ۱۲۷۴-تذکره الاولیاء، ص ۶۳۳۵-عرفان و عارف نمایان، صص ۱۲۸ و ۱۲۹۶-مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، صص ۲۹۰ و ۲۹۱۷-اسرار الشریعه، ص ۹؛ طرائق الحقایق، ج ۱، ص ۵۷۸-عوالی اللئالی، ج ۴، ص ۱۲۴ و ۱۲۵۹-مقصد الاقصی(ضمیمه کتاب اشعه اللمعات)، ص ۲۱۴۱۰-مثنوی معنوی، دفتر پنجم، دیباچه منبع:پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب
مشاوره-روانشناسی