زندگی خصوصی آیت الله خامنه ای /زندگینامه
همه خانواده آیت الله سیدعلی خامنه ای/رهبری معظم انقلاب
آیت الله خامنه ای اکنون دارای 6 فرزند هستند. نام خانوادگیهمسر ایشان«خجسته» است. نام دخترانشان بشری و هدی، و نام فرندان پسرشان سید مصطفی، سیدمجتبی، سیدمسعود و سیدمیثم است. دو تن از فرزندان پسر ایشان 8 سال در جبهههای جنگ ایران و عراق حضور داشتند.در این تصویر قدیمی فرزندان رهبر به ترتیب از بزرگ به کوچک سید مصطفی، سید مجتبی، سید محسن(مسعود) و سید میثم میباشندیکی از دختران ایشان همسر فرزند آیت الله محمدی گلپایگانی است که ضمن آراستگی به لباس شریف روحانیت و علم دین در دانشگاههای کشور نیز به تدریس متون حقوقی به زبان فرانسه اشتغال دارند و دختر دیگر ایشان همسر فرزند آیت الله باقری کنی از علمای تهران است.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:برای اطلاعات کامل اززندگی آیت الله خامنه ای+عکسهای دیدنی به این لینک مراجعه کند:
زندگی خصوصی رهبرانقلاب"ناگفته های زندگی آیت الله خامنه ای"همه اعضای خانواده رهبری
سید مصطفی فرزند بزرگ ایشان با دختر آیتالله خوشوقت ازدواج کرده است.
سید مجتبی داماد دکتر غلامعلی حداد عادل است.
سید مسعود"محسن" نیز با فرزند آیتالله خرازی و خواهر صادق خرازی ازدواج کرده است.
سید میثم کوچکترین فرزند ایشان نیز به ازدواج دختر آقای لولاچیان از بازاریان متدین در آمده است.
مقام معظم رهبری همچون امام راحل فرزندان خود را از فعالیت های سیاسی و اقتصادی مبرا داشته و به ایشان توصیه کرده اند که در کارهای اقتصادی وارد نشوند. حضرت حجتالاسلام و المسلمین احمد مروی "دامت برکاته" در این رابطه چنین بیان داشتند:" چهار فرزند پسر دارند كه هر چهار نفر، طلبه و معمم هستند
قطعاً خود حضرت آقا دوست ندارند كه بستگانشان و مخصوصاً آقازادههایشان در كارهای اقتصادی باشند، قطعاً این را آقا نمیپسندند. خود اینها هم، هیچ رغبتی و هیچ اقبالی ندارند. حالا به هر صورت این جور تربیت شدهاند كه هیچ اقبالی به این چیزها ندارند. فرزندانشان بیشتر همین مسائل درس و بحث برایشان مطرح است و نگرانیهایی كه نسبت به مردم و نسبت به زندگی طلاب و نسبت به قضایای دیگر دارند، همان دغدغههایی است كه خود آقا دارند. این كه آنها برای خودشان دنبال آیندهای باشند زندگی، مال، منال، پول، پسانداز اصلاً وجود ندارد. اگر بود، من مطلع میشدم. چون خیلی با اینها مأنوسم. من چنین چیزی واقعاً در اینها ندیدهام.از سمت راست : حجج السلام سید میثم و سید مصطفی، آیت الله مجتهدی و حجج السلام سید مجتبی و سید مسعودسید مصطفی آقازاده بزرگ آقا همان سال اول ازدواجشان كه طلبه قم بودند، الان هم قم هستند خانهای اجاره كرده بودند و مستأجر بودند - الان هم مستأجرند - ما را یك روز برای ناهار دعوت كردند. ما رفتیم منزل ایشان. یك سال از ازدواج ایشان نگذشته بود، ماههای اول ازدواج ایشان بود. ما هم یك گلدان معمولی خریدیم و رفتیم كه دست خالی نرویم. من واقعاً تعجب كردم كه آیا این خانه، خانه یك تازهداماد است؟ حالا نه خانه فرزند رهبر انقلاب و مقام اول كشور، حتّی خانه یك تازهداماد هم این نیست. یعنی یك خانه تازهداماد، بالاخره یك زرق و برقی دارد؛ تا مدتها این زرق و برق خانه تازهداماد و خانه تازه عروس، هست. من توی خانه اینها، واقعاً همان زرق و برق معمولی یك تازهداماد و یك تازه عروس را ندیدم. بسیار زندگی معمولی، دوتا فرش ماشینی، آن هم نه سه در چهار چون من دقت داشتم به این چیزها. دور و بر خودم را نگاه میكردم. حواسم بود و تا آنجا كه میتوانستم، رصد میكردم اوضاع و احوال خانه را. دو تا فرش شش متری انداخته بودند، دور خانه هم موكت بود و دو سه تا پشتی ابری معمولی، نه مبلمانی، نه زرق و برقی. زندگی ساده و خوبی در آقازادههای ایشان سراغ داریم. آقازادهها در دفتر مسئولیتی ندارند. فقط در نشر آثار همكاری دارند والان هیچ كدام از آقازادهها مسئولیتی ندارند. جایی هم مشغول نیستند. ممحّض در درس و كار طلبگی هستند. درس میخوانند و انصافاً هم درسشان خیلی خوب است. خیلی خوب پیشرفت كردهاند. خود آقا مصطفی كه الان سطوح عالیه را در قم تدریس میكنند. ایشان مكاسب و كفایه در قم تدریس میكنند."حجت الاسلام سید مصطفی خامنه ایحجت الاسلام سید میثم خامنه ای در کنار پدر همسرش آقای لولاچیانحجت الاسلام سید مسعود خامنه ای در کنار پدر همسرش حضرت آیت الله خرازیکوه آبیدر ـ سید مسعود و سید میثم در کنار پدر در سفر مقام معظم رهبری به استان کردستان
منبع:مشرق به نقل از تبیان
ثوضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:باقری کنی(برادرمرحوم آیت الله مهدوی کنی)است که آن مرحوم اسمش را به مهدوی کنی تغییرداد زندگی خصوصی مجتبی خامنه ای به روایت فرید حداد رابطه شما با دامادتان، حاج آقا مجتبی [خامنهای] چگونه است؟ایشان اخلاقیترین فردی است که من در طول عمرم دیدهام. در این۱۳ـ۱۲ سالی که با ایشان هستم هیچ وقت صدای بلند یا کلمهای خلاف ادب از وی نشنیدهام. هیچ وقت نشد که خواهرم از ایشان نزد ما گله کنند. هیچ زمان هم منزل آنها خشک، تلخ و بیروح نبوده است. همانطور که میگوید و میخندد و با بچهها و جوانان معاشرت میکند به همان اندازه جدی، پرکار و پرتلاش و درسخوان است. معمولا تا دو سه نیمه شب مطالعه میکند. بسیار اهل مطالعات مذهبی و اخلاقی است. در به کار بردن الفاظ و اظهارنظر در مورد اقوال و اعمال افراد بسیار دقیق است. در مورد بدترین دشمنانش هم منصفانه حرف میزند.ایشان چند فرزند دارد؟یک پسر دارد.تقریبا همسن هستید؟خیر. ایشان ۳ـ۲ سال از من بزرگتر است.با یکدیگر رابطه خانوادگی تنگاتنگی دارید؟بعد از برادرانشان فکر میکنم رابطه ما به خاطر نسبت فامیلیمان زیاد است و اخیرا هم با هم در سفر خانوادگی دلچسبی بودیم.رفت و آمد نزدیک با خانواده مقام معظم رهبری هم دارید؟نه به آن معنی ولی در حد مناسبات فامیلی بی رابطه نیستیم اما رابطه عمیق و گسترده نداریم. مادرٰها با هم سلام و علیک خوبی دارند.اولین بار که خبر خواستگاری فرزند مقام معظم رهبری را از خواهرتان شنیدید چه احساسی داشتید؟من و خواهرهایم خیلی متعجب شده بودیم.خانم آقا به طور ناشناس آمده بودند از خواهرم خواستگاری کرده بودند. مادرم گفته بود ایشان درس دارد. گفتند حالا صحبت کنیم. پدر و مادرم رفتند یک گوشه و با هم صحبت کردند. ما هم علت طولانی شدن صحبت آنها را از هم پرسیدیم. من رفتم گفتم چه خبر است؟ مادرم گفت میدانی برای خواهرت خواستگار آمده؟ گفتم اینکه طبیعی است. وی جواب داد نه، این بار برای پسر مقام معظم رهبری آمدند. من گفتم یعنی چه میشود؟ بالاخره هر برادری نسبت به آینده خواهرش حساسیتهایی دارد چه رسد به آنکه شوهر آینده وی بخواهد پسر مقام اول نظام باشد. از این بابت خیلی ذهنم مشغول شد.بعد که ماجرا جلو رفت چه شد؟اولین دیدار ما خیلی خوب بود، چون وقتی حاج آقا مجتبی آمدند با خواهرم صحبت کردند من اتاق دیگر بودم. ایشان از اتاق آمد بیرون. مادر گفت بنده خدا آقای مجتبی خامنهای تنهاست، برو با ایشان صحبت کن. دیدم حاج آقا مجتبی کت و شلوار به تن دارد – آن وقتا ایشان هنوز معمم نشده بود- بعد از احوالپرسی، دیدم چیزی که در ایشان نیست روحیه آقازادگی و تکبر و غرور است. لذا خیلی زود با هم صمیمی شدیم. همان روز هم یک بحث داغ و سنگین در مورد شخصیتهای معروف اصلاحطلبان انجام دادیم.چه سالی بود؟۷۶ بود.تا پیش از این وصلت حضرت آقا را از نزدیک دیده بودید؟یکی، دو مورد پیش آمده بود. عموی من در کرمانشاه معاون سیاسی استاندار بود و بعدها سرپرست استانداری شد. در این مدت به خاطرِ غائله کردستان و بعد جنگ، حضرت آقا زیاد به آنجا سفر کرده بودند و با هم خیلی آشنا بودند. ارادت فامیلی ما به مقام معظم رهبری از همان جا شروع شد. یک بار در باغ پدربزرگ مرحومم دور هم جمع بودیم، ایشان گفت آیتالله خامنه ای بادیگران فرق میکنند. اصلا یک خصلت اضافه دارد. همان موقع به عمو هم گفت ایشان را دعوت کند. یک بار بیاید منزل ما که در همان ایام ایشان دعوترا قبول کردند. بعد هم که این لطف شامل حال ما شد. روزی که عروسی خواهرم بود به من گفتند آقا میخواهند عروس را ببینند.تا آن موقع خواهر شما را ندیده بودند؟نه. در مراسم عروسی رسم است که داماد همراه یک نفر سر سفره عقد برود و گفتند کسی باشد که به عروس و مادر عروس محرم باشد. من به مدت پنج دقیقه در کنار حضرت آقا تنها بودم بدون انکه محافظی باشد. پدرم آن موقع نبود. ما رفتیم به منزل مقام معظم رهبری. خانه ایشان را دیدم. کف اتاق فرش ماشینی بود. ظاهرش خیلی ساده بود و یک گوشه ایستادیم و ایشان خوشامدی گفتند و به اقوام وی تبریک گفتند. یک نکته جالب اینجاست که وقتی رهبری آمدند خیلی از خانم ها آمدند جلو. خیلی التماس دعا گفتند و خیلی عرض ارادت کردند. چند نفر از خانمها با دیدن ایشان منقلب شدند و گریه کردند. شما تصور کنید خانمی که آمده عروسی و بعد اشک بریزد چه وضع بدی در چهره او پیدا میشود. بعد از عروسی به یکی از محارم گفتم چرا چهرهات اینطور شده است؟ گفت آقا را دیدیم گریه کردیم. آن روز کف خانه فرش ماشینی بود. روز بعد که خانم من هم حضور داشت گفتم چطور بود؟ گفت موکت بود. یعنی همان یک شب خانه رهبری مملکت فرش ماشینی پهن بود.از آن سال تا به حال حاج آقا مجتبی در آپارتمانی زندگی میکنند. ایشان سه بار در طول زندگیشان اسبابکشی کردهاند. همیشه یک کامیون وسایل منزل را جابهجا میکند.منزل مقام معظم رهبری از آن تاریخ نرفتید؟تنها باری که رفتم روز عروسی خواهرم بود. بعدها به اتفاق پدرم به کتابخانه شخصی ایشان رفتم. فقط میتوان بگویم ما نمیتوانیم اینطور زندگی کنیم. یعنی خواهید دید خدا چگونه با آقای مخملباف رفتار خواهد کرد. چون دروغهایی را نسبت میدهد که هیچ کدام آنها صحت ندارد. ای کاش یک دانه از حرفهای وی در یک سال اخیر درست بود.آقا خیلی کتاب دارند، خیلی کتاب به ایشان هدیه میشود و خیلی کتاب هم میخرند و خیلی کتاب هم میخوانند. اما این محیط کاملا ساده است. کف آنجا موکت است. هیچ تجملات خاصی در آن نیست. نه اینکه امکان آن نباشد بلکه رهبری اجازه ورود تجملات به زندگی خودشان را نمیدهند. یک وقت هم به مناسبت تولد پسرم، آقا را دیدم و ایشان در گوش یحیی ما ( محیالدین) اذان گفتند. حاج آقا مجتبی به ایشان گفتند آقا فرید دوست دارند از شما یک چیزی به یادگار داشته باشند. مقام معظم رهبری گفتند یادگاری چه باشد؟ حاج آقا مجتبی چون می دانست من دوست دارم یک انگشتری از آقا بگیرم توصیفاتی کرد. ایشان فرمودند: فهمیدم و انگشترشان را دادند.من خیلی از گرفتن این انگشتر خوشحال شده بوده و هستم. به خواهرم گفتم عجب انگشتری! همشیرهام گفت میدانی قصهاش چیست؟ یکی از شیعیان یمن یک شیشه بلورین بزرگ عقیق درجه یک یمنی برای آقا فرستاد. اول که آمده بود کسی از قیمت آن خبر نداشت و به مناسبت یکی از اعیاد مقدس ایشان به عروسها و پسران خود یک نگین هم داده بودند. بعد به طریقی کسی توانسته بود قیمت عقیق را بفهمد و از گران قیمت بودند آن آگاهی پیدا کند. بعد که آقا این قضیه را فهمید برای آنکه نرم زندگی تغییر نکند بقیه آن عقیقها را دیگر وارده زندگی نکرده بودند و گذاشته بودند تا به خانواده شهدا بدهند. حالا انگشتر عقیق چیست که بخواهد نگین آن ارزش داشته باشد، بعد شیعهای از یمن به مرجع تقلید خود آن را هدیه داده بود ولی مقام معظم رهبری اینقدر تحفظ دارند.البته خاطرههای مفصل دیگری دارم، ولی چون میدانم ایشان از بازگویی این مطلب مکدر میشوند نمیگویم. دقتهای زیادی در این زندگی انجام میشود. مثلا در سفری همشیرهام با مقام معظم رهبری به سفر استانی رفته بود. بعد که آمد گفتم نکته جالب چه داری؟ وی گفت: آقا چندین جا را به صورت سرزده و به دور از چشم دیگران برای بازدید رفتند اما نکته عجیب این است که بعد از سفرآقا گفتند همه هزینههای سفر شما را از جیب خودم پرداخت کردم اگر جایی با وسیله نقلیه دولتی برای کار خودت رفتی یا خریدی کردی که کسی حساب کرده یا جایی مورد پذیرایی ویژهای قرار گرفتی بگو تا هزینه ان را بپردازم.یا اینها یک جایی رفته بودند تا آثار تاریخی آن منطقه را بازدید کنند و متوجه شده بودند که مسئولان امنیتی و انتظامی آمدند یکسری بازدیدکنندهها را زودتر خارج کردند و جلوی ورود بقیه را نیز گرفتهاند تا خانواده رهبری راحت بتوانند محوطه را بازدید کنند. رئیس دفتر آقا و خانواده مقام معظم رهبری از شنیدن این خبر آنقدر ناراحت شده بودند که هم از محافظین خود گله کرده و هم با مسئولان انتظامی برخورد کردند وبعد به خاطر خاصه خرجی آنها زودتر برگشتند. اینها تصویری کوچک از این زندگی است.از لحاظ تفکر و دید سیاسی با حاج آقا مجتبی چقدر نزدیک هستید؟خیلی دید سیاسی ما نزدیک است. چون ایشان نگاه و بینشش کاملا با رهبری همگون و همسو است و ما ازاین حیث احساس آسودگی خاطر و اطمینان صددرصد داریم. هر جا تکلیف باشد و دستور رهبری، ایشان به وظیفه خود عمل میکنند.ایشان به این شکل فعالیت سیاسی ندارند. ایشان خیلی درس میخوانند و خارج فقه تدریس میکنند و در کار خود نیز موفق هستند و خیلی پیچیدهتر از دروس متداول درس خارج طرح مطلب میکنند. الف ۲۴ اسفند ۱۳۸۹بخشی از گفتگوی «فریدالدین حداد عادل» با «سالنامه مثلث» *** خاطرات اززندگی خصوصی مقام معظم رهبری اززبان خودش ودیگران
حضرت آیتالله خامنهای در تمام طول زندگی، مشی سادهزیستی و مردمی بودن را حفظ کرده و تمام اطرافیان و مسوولان کشور را نیز به این امر دعوت میکنند.رهبرمعظم انقلاب در ضمن بیان نخستین خاطرههاى زندگى خود از وضع و حال زندگىخانوادهشان میگویند: «پدرم روحانى معروفى بود اما خیلى پارسا و گوشه گیر… زندگى ما به سختى مىگذشت. من یادم هست شبهایى اتفاق میافتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهیه میکرد و… آن شام هم نان و کشمش بود.»حضرت علامه استاد آیت الله العظمی حسن حسن زاده آملی: گوشهایتان تنها به کلام رهبری باشد چون گوش ایشان به کلام حجه ابن الحسن(عج) استحجتالاسلام والمسلمین حاج سیداحمد خمینی «ره» : بر خود واجب میدانم که شهادت دهم زندگی داخلی آیتالله خامنهای نه از باب اینکه رهبر عزیز انقلاب ما به این حرفها نیاز داشته باشند، بلکه وظیفه خود میدانم تا این مهم را به مردم مسلمان وانقلابی ایران بگویم. من از داخل منزل ایشان مطلع هستم. مقام معظم رهبری در خانه، بیش از یک نوع غذا بر سفره ندارند. خانوادهی معظملَه روی موکت زندگی میکنند. روزی به منزل ایشان رفتم، یک فرش مندرس آن جا بود. من از زبری آن فرش به موکت پناه بردم.
حضرت آیتالله جوادی آملی: یک روز مهمان مقام معظم رهبری بودم. فرزند ایشان آقا مصطفی نیز نشسته بود که سفره گسترده شد، آیتالله خامنهای به وی نگاهی کرد و فرمود: شما به منزل بروید. من خدمت ایشان عرض کردم: اجازه بفرمایید آقازاده هم باشند، من از وی درخواست کردهام که باهم باشیم. آقا فرمودند: این غذا از بیتالمال است، شما هم مهمان بیتالمال هستید. برای بچهها جایز نیست که بر سر این سفره بنشینند. ایشان به منزل بروند و از غذای خانه میل کنند. من در آن لحظه فهمیدم که خداوند چرا این همه عزت به حضرت آقا عطا فرموده است.
حجتالاسلام و المسلمین محمدی گلپایگانی: با اینکه مقام معظم رهبری میتوانند از همهی امکانات مادی بهرهمند شوند، سطح زندگی خصوصی ایشان از سطح زندگی یک شهروند معمولی پایینتر است. معظملَه علاوه بر این که از یک زندگی معمولی سطح پایین بهره میبرند، دائماً به مسوولان سفارش میکنند: «مواظب زندگی خود باشید. اسراف نکنید.»
حجتالاسلام سیدعلی اکبری در بیان خاطراتی در وبلاگ شخصی خود میگوید: «ما زمانی خدمت ایشان رفتیم و از آقا درخواست نمودیم تا اجازه بفرمایند از داخل منزلشان و وضیعت زندگیشان فیلمبرداری کنیم، تا مردم وضیعت زندگی رهبر خود را ببینند و بفهمند که ایشان چگونه زندگی میکنند. آقا فرمودند: «اگر شما بخواهید زندگی مرا نشان بدهید میترسم خیلیها باور نکنند.»(۱)مهندس حمید میرزاده : در زمان ریاست جمهوری ، حضرت آیت الله خامنه ای یک چک پنجاه هزار تومانی برای نخست وزیر وقت – مهندس میر حسین موسوی – ارسال مینماید و میفرمایند: این حداکثر پولی است که ممکن است از بیتالمال در هزینههای شخصی بنده جابجا شده باشد ، کمتر از این است ، ولی شما این مبلغ را به حساب خزانه دولت واریز کنید تا من مدیون بیت المال نباشم.
سرلشکر دکتر سیدرحیم صفوی: روزی که در منزل مقام رهبری، در خدمت ایشان بودم، بحث قدری به طول انجامید و نزدیک مغرب شد. پس از نماز، معظمله با مهربانی به من فرمودند: «آقا رحیم! شام را مهمان ما باشید». بنده در عین حال که این را توفیقی میدانستم، خدمتشان عرض کردم: «اسباب زحمت میشود.» مقام معظم رهبری فرمودند:«نه، بمانید؛ هرچه هست با هم میخوریم.» وقتیکه سفره را گشودند و شام را آوردند، دیدم شام چیزی جز املت ساده نیست.
دکتر غلامعلی حداد عادل : در اوایل ریاست جمهوری آیتالله خامنهای، یک شب دیداری با ایشان داشتم. صحبت به درازا کشید، معظم لَه فرمودند: «شام پیش ما بمان.» من از این دعوت خوشحال شدم؛ زیرا میتوانستم مدتی بیشتر در خدمت ایشان باشم. آقا فرمودند: «من نمیدانم شام چی داریم یا اصلاً به اندازه ما دونفر شام هست یا نه؟ به هر حال، هرچه باشد با هم میخوریم.» از همان دفتر کار به منزل تلفن زدند و با خانواده صحبت کردند و گفتند: «خانم، شام چی داریم؟ فلانی پیش ماست و من گفتهام که هر چه باشد با هم میخوریم.» از جوابهای آیتالله خامنهای، احساس کردم که در منزل به اندازه یک نفر شام کنار گذاشتهاند. آقا فرمودند: «عیبی نداره! هر چه هست برای ما بفرستید، قدری هم پنیر و ماست همراهش کنید.» پس از گذشت حدود یک ربع، یک بشقاب برنج ساده با یک کاسه کوچک خورشت معمولی خیلی متوسط و مختصر آوردند .قدری هم شاید نان و پنیر و ماست همراه آن بود. آنها را نصف کردیم و با هم خوردیم. من در دلم و بعدها به زبانم، هزار مرتبه خداوند را به سبب نعمت انقلاب اسلامی شکر کردم که چنین تحولی در کشور ایجاد کرد. در دستگاه طاغوت – در قبل از انقلاب – چه جاه و جلال و تجمل و اصراف و تبذیری وجود داشت و امروز رییسجمهور چه ساده زندگی میکند.
حجت الاسلام و المسلمین مسیح مهاجری :در زمان ریاستجمهوری آیتالله خامنهای، ایشان ماجرایی را برای من تعریف کردند که بسیار شنیدنی و جالب است. معظم لَه فرمودند روزی در دفتر کارم نشسته بودم، تلفن زنگ زد. مادرم پشت خط بود، گوشی را که برداشتم با صدای خنده ایشان روبه رو شدم. علت را پرسیدم؛ مادرم گفت: «چند روزی است در خانه هیچ نداریم، پدرت هم پولی ندارد». این داستان برای من بسیار مهم بود. پدر و مادر رییسجمهور کشور، پول و غذا ندارند. ماجرای مذکور نشان از سادهزیستی در خانه مقام ولایت دارد. ایشان در خانه بسیار ساده زندگی میکنند و هیچ فردی تا به حال نتوانسته از موقعیت معظم لَه سوءاستفاده کند. چه افتخاری برای ملت مهمتر از این که چنین شخصیت ارزشمندی رهبری آنان را بر عهده دارد؟!
آیتالله سیدمحمودهاشمی شاهرودی: زندگی شخصی آقا از سادگی و سلامت خاصی برخوردار است. این سادگی به زندگی نزدیکان ایشان نیز سرایت کرده است. آقا و فرزندانش اهل تجملات نیستند. همین اعتقاد آنان را از سوءاستفاده از مقام و موقعیت بازداشته است. من این سادگی را در منزل ایشان به تماشا نشستم. روزی معظم لَه مرا به کتابخانه خود دعوت کردند، من در آن جا یک میز ساده و قدیمی دیدم. در کنار میز نیز یک صندلی کهنه بود. آن میز و صندلی مربوط به قبل از انقلاب بود. مقام معظم رهبری در کتابخانهی سادهی خود هنوز از همان میز و صندلی استفاده میکنند.
آیتالله مصباح یزدی : مصرف گوشت خانهی آیتالله خامنهای در زمان ریاستجمهوری تنها از طریق کوپن بود. ایشان در آن زمان به من فرمودند: «من تاکنون غیر از همان گوشت کوپنی که به همه مردم داده میشود گوشت دیگری از بازار نخریدهام.» امروز هم زندگی ایشان مثل زندگی مردم محروم و مستضعف است.
سید علی اکبر طاهایی: «من در آن زمان نمایندهی مجلس شورای اسلامی بودم. همسرم یکی از بچهها را نزد پزشک برد و در مطب دکتر، همسر مقام معظم رهبری را ملاقات کرد. ایشان نیز یکی از فرزندان خود را برای مداوا به آنجا آورده بودند. کسی نمیدانست که ایشان کیست! چون نوبت به همسر آقا رسید؛ به اتاق پزشک مراجعه کردند. دکتر پس از معالجه فرزند مقام معظم رهبری گفت: برای مداوای فرزندتان روزی یک لیوان لعاب برنج به او بدهید. همسر مقام معظم رهبری گفت: «ما چنین امکاناتی را نداریم» پزشک که ایشان را نمیشناخت عصبانی شد و گفت: «مگر امکان دارد درخانهای برنج نباشد؟» همسر مقام معظم رهبری فرمود: «آقای ما اجازه نمیدهد که در خانه، غیر از برنج کوپنی استفاده کنیم و آن هم کفاف خوراک ما را بیش از یک بار در هفته نمیدهد.»
دکتر سید علی میر اسماعیلی :بنده طلبه مدرسه آیت الله مجتهدی بودم و در زمانی که به حوزه میرفتم شاهد بودم که فرزندان مقام معظم رهبری همچون باقی طلبه ها بدونه هیچ تشریفاتی پای درس حضور داشتند و به زیبای به یاد دارم که روزی استادمان حضرت آیت الله مجتهدی رضوان الله فرمودند : انسان به خود می بالدوقتی می بیند فرزندان رهبری این چنین ساده زیست و بی الایش هستندو باید خدا را شکر کرد
شهید سردار سرتیپ شوشتری نیز در با اشاره به توجه رهبری به سادهزیستی و پرهیز از تجملگرایی میگوید: مقداری زیلو در خانه مقام معظم رهبری بود. آنها را جمع کردیم و فروختیم و یک مقدار هم پول از مال شخصی خودم روی آنها گذاشتم. تا به جای آن زیلوها، برای منزل آقا فرشی تهیه کنیم. وقتی زیلوها را عوض کردیم و فرشها را پهن نمودیم، آقا تشریف آوردند و فرمودند: «اینها دیگر چیست؟» گفتم: «زیلوها را عوض کردیم». فرمودند: «اشتباه کردید که عوض نمودید. بروید همان زیلوها را بیاورید». اصرار را بیفایده دیدم و با هزار مکافات رفتم و زیلوها را پیدا کردم و توی خانه انداختم. زیلوهایی که واقعاً به آنها نگاه میکردی، میدیدی که نخشان درآمده و ساییده شدهاند.
حجت الاسلام علی ابوترابی : مقام معظم رهبری -در زمان ریاست جمهوری- سفرهای خارجی زیادی داشتند و در این سفرها هدایای زیادی به شخص ایشان میدادند .حتی در سفری که به یوگسلاوی داشتند ،کلید طلایی کشور را به آقا دادند ولی مقام معظم رهبری در هیچ یک از این هدایا تصرف نکردند و بعد از پایان دوره ریاست جمهوری ، دستور فرمودند هدایا را در موزه نگهداری کنند و همه آنها را متعلق به کشور بدانند.
دکتر غلامعلی حدادعادل به نقل خاطرهای پرداخته است: چند روز پس از خواستگاری خانواده بزرگوار حضرت آیتالله خامنهای از دختر بنده، خدمت مقام معظم رهبری رسیدم. ایشان فرمودند: «آقای دکتر! اگر خدا بخواهد با هم خویشاوند میشویم.» عرض کردم چطور؟ فرمودند: «آقا مجتبی و دختر خانم شما ظاهراً یکدیگر را پسندیدهاند و در گفتگو به نتیجه رسیدهاند. حالا نظر شما چیست؟» عرض کردم: آقا اختیار ما هم دست شماست! آقا فرمودند: «شما و همسرتان استاد دانشگاه هستید و زندگی شما با زندگی ما متفاوت است. تمام زندگی ما غیر از کتابهایم، یک وانت لوازم کهنه است. خانه ما هم دو اتاق اندرونی دارد و یک اتاق بیرونی که مسئولان میآیند و با من دیدار میکنند. من پولی برای خرید خانه ندارم. خانهای اجاره کردهایم که قرار است، در یک طبقهی آن آقا مصطفی و در طبقهی دیگر آقا مجتبی زندگی کنند. ما زندگی معمولی داریم و شما زندگی خوبی دارید، مثل ما زندگی نکردهاید. آیا دختر شما حاضر است با این وجود زندگی کند؟!» زیبایی و دقت سخن رهبر معظم انقلاب برای من بسیار جالب بود. موضوع را به دخترم گفتم و او با روی باز استقبال کرد.
حجت الاسلام و المسلمین نیازی نیز درباره تاکید رهبری بر عدم تبعیض در برخورد فرمودهاند: یکی از مسئولان نظامی دستور تصرف مکانی را صادر کرده بود. گرچه حق با او بود، اما شیوه اقدام قانونی نبود. سازمان قضایی نیروهای مسلح گزارش حادثه را تنظیم و خدمت مقام معظم رهبری ارسال کرد. ایشان در زیر آن گزارش، مرقوم فرمودند: «با متخلف برخورد کنید ولو پسر من باشد.»
استاد آیت الله فاطمی نیا:هر کس کوچکترین حرف در تضعیف مقام رهبری بزند ، هر کس اندیشه ای داشته باشد که ضد مقام رهبری باشد ، خدا او را نخواهد بخشید ! ناگفتههای زندگی شخصی رهبر معظم انقلاب
«سردار محمدحسین نجات» شاید مهمترین مسئولیت خود را در سال ۷۹ بر عهده گرفت: «فرماندهی سپاه ولی امر» که مسئولیت آن، حفاظت از بیت رهبری است و به مدت ۱۰ سال در این مسئولیت ماند.
آنچه در زیر میخوانید، خاطراتی است شنیدنی که فرمانده سابق سپاه ولی امر با لهجه شیرین شیرازی در حالی که در برخی دقایق با بغض همراه بود، با حضور در خبرگزاری فارس تعریف کرد.
سردار محمدحسین نجات ردیف اول"سمت چپ"بی سیم بدست،کاپشن احمدی نژادی
* وقتی پنیر کوپنی تمام شد
یکی از برادرها که محافظ ایشان بود، تعریف میکرد در زمانی که اجناس کوپنی بود، هیچ وقت در منزل ایشان ما مثلا پنیر غیر از کوپنی ندیدیم.یک مرتبه یکی از آقازادهها که فکر میکنم آقا میثم بود، آمدند تا با محافظها صبحانه بخورد. وقتی آمدند دنبال ایشان، «آقا» فرمودند ایشان (فرزندشان) به نان و پنیر علاقه دارند و چون پنیر کوپنی منزل ما هم تمام شده، آمده است با شما نان و پنیر بخورد.
* نان سنگک برای محافظها
یکی دیگر از محافظها تعریف میکرد که روال کار ما اینطور بود که صبحها ۲ عدد نان سنگگ میخریدیم و به منزل ایشان میآوردیم. بعد از چنددقیقه ایشان بخشی از نان را به یکی از آقازادهها میدادند تا برای خوردن ما بیاورند.
این برادر محافظ تعریف میکرد ما نشسته بودیم و دیدیم که در اتاق دائم باز و بسته میشود. وقتی مراجعه کردیم دیدیم خود حضرت آقا پشت در هستند و یک سینی چای در دست دارند و چون با دست دیگرشان نمیتوانستند در را باز کنند (به دلیل مجروحیت در انفجار) با پای خودشان این کار را میکردند اما در بسته میشد.این نشان میدهد که رهبر انقلاب در برخورد با افراد دیگر حتی محافظها چه رفتاری دارد.
* گلیم کهنهای که روی دیوار ریاستجمهوری پهن شد
یکی دیگر از برادران تیم حفاظت تعریف میکرد در اوایل دوره ریاست جمهوری ایشان، ساختمان ریاست جمهوری ۳ طبقه داشت که طبقه بالای آن خانواده آقا زندگی میکردند، طبقه وسط دفتر کار و طبقه پایین هم محل استقرار محافظها بود.
یک روز آقای محمدخان که معاون اجرایی ریاست جمهوری بود آمد و با داد و بیداد به ما گفت خجالت نمیکشید؟ اینجا ساختمان ریاستجمهوری است. این چه گلیمی است که اینجا آویزان کردید؟ این گلیم اصلا ارزش نگاهکردن دارد؟
ما هم گفتیم این گلیم مال ما نیست بلکه خانم ایشان آن را شستهاند و پهن کردهاند تا خشک شود.
این برادر میگفت اشک در چشم آقای محمدخان جمع شد و گفت آیا واقعا در منزل رئیسجمهور چنین گلیمی استفاده میکنند؟
* اگر پیکان «ضدگلوله» میشد…
یک مرتبه حضرت آقا من را صدا کردند و گفتند آقای نجات! هر چه ماشین شیک و خارجی در تیم حفاظت بنده وجود دارد، همه را خارج کنید و هیچ کدام دیگر نباشد.
بعد به من گفتند اگر «پیکان» قابلیت ضدگلوله شدن را داشت، من میگفتم سوار آن شوم اما اگر پیکان نمیشود، یک ماشینی باشد که مدل آن کمی بالاتر است. چیزی بیشتر از حد ضروری نباشد. در غیر این صورت خود شما باید فردای قیامت پاسخگو باشید و من مسئولیت آن را بر عهده نمیگیرم.
بعد از اتمام حجت «آقا» بود که بنده حدود ۲۰ خودرو را جمع کردم و دادم رفت.
* پذیرایی تنها با یک خورشت
نوع میهمانیهای ایشان که اقوام یا آشنایانشان میآیند، طوری است که فقط یک نوع غذا بر سر سفره قرار میدهند.
خود ایشان میگفتند پدر و مادر بنده این قرار را گذاشته بودند که اگر میهمان برایشان آمد، یک نوع پلو و دو نوع خورشت بر سر سفره بگذارند اما بنده و خانم قرارمان این است که فقط یک نوع پلو و یک نوع خورشت باشد.
* فرزندان «آقا» سوار چه ماشینی میشوند؟
هیچ کدام از فرزندان «آقا» شغل اقتصادی ندارند و از مشاغل اقتصادی منع شدهاند.
منزل آنها استیجاری و حداکثر یک آپارتمان ۲ خوابه با متراژ ۷۰ تا ۱۰۰متر است و حتی خود آقازادهها هم در گذشته اصرار داشتند که با پیکان تردد کنند و امروز هم همه آنها فقط با ماشین پراید رفت و آمد دارند.
* گشتزنی ۲ساعته در «بم» با لباس مبدل
روزی که بم زلزله آمد، صبح جمعه بود. فردای آن روز یعنی شنبه قبل از ظهر، «آقا» بنده را صدا کردند و گفتند من میخواهم امروز به بم بروم.
ما گفتیم امروز امکانش نیست ، ایشان فرمودند حداکثر تا فردا وقت دارید تا مقدمات کار را فراهم کنید.
ما هم آماده شدیم و فردای آن روز یعنی یکشنبه ایشان با لباس مبدل و یک کلاه پشمی که بر سرشان بود، با یک وانت ۲کابین حدود ۲ ساعت در شهر چرخیدند و هیچ کس ایشان را نشناخت و حتی فرماندار هم که به فرودگاه آمده بود، خبر نداشت.
یک ماه از این ماجرا گذشت و آقا مجددا به بم سفر کردند. چند ماه بعد هم که ایشان به کرمان رفتند، مجددا از بم بازدید کردند.
* گزارشی که «رهبر» را ناراحت کرد
مثلا وقتی آقای احمدینژاد موضوع یارانهها را عملی کردند، ایشان فرمودند یک مرتبه در اواخر دولت آقای خاتمی گزارشی برای من آوردند و یک رقمی را گفتند که اینها در کشور به نان شب محتاجند و شبها گرسنه میخوابند.
«آقا» فرمود آن شب من تا صبح خوابم نبُرد. بعدها وقتی آقای احمدینژاد این اقدام را انجام دادند، من حساب کردم که به این ترتیب، لااقل عدهای که آقای خاتمی گفتند، دیگر شبها گرسنه نمیخوابند.این نوع اخبار و اقدامات که تسهیلاتی برای مردم فراهم میکند، موجب خوشحالی ایشان میشود.
مصاحبه با"حاجیه خانم خجسته"همسر مقام معظم رهبری
شما چطور باهمسرتان آشنا شدید؟ من در سال 1343با ایشان ازدواج کردم، البته این ازواج همانطور که در خانواده مذهبی آن زمان مرسوم بود، صورت گرفت به این ترتیب که مادر ایشان برای خواستگاری به منزل ما آمدند و بعد از مباحثات معمول مراسم ازدواج انجام شد.شما چند فرزند دارید؟ما چهار پسر و دو دختر داریم.همه پسرانمان قبل از انقلاب و دختران مان بعد از انقلاب(انقلاب اسلامی ایران) به دنیا آمدند.لطفا کمی در مورد زندگیتان، طی دوران قیام اسلامی علیه شاه صحبت بفرمایید:آن زمان دوران مشقت باری بود و امتحان الهی بود و من خودم را برای تمام مشکلات ممکن آماده کرده بودم و هرگز درباره هیچ چیز لب به شکوه نگشودم. یادم می آید که طی اولین ماههای بعد از ازدواجمان،یک روز همسرم از من پرسید:اگر من دستگیر شوم تو چه احساسی خواهی داشت؟این سوال غیر منتظره ای بود و من ابتدا خیلی ناراحت و آزرده خاطر شدم،اما ایشان آنقدر درباره درگیری،خطرات و مشکلاتش و وظیفه همه افراد در این رابطه صحبت فرمودند که کاملا مرا قانع کردند.ایشان این مطلب را درست همان روزی که امام خمینی(ره) دوباره بازداشت شدند و ایشان را از قم به تهران آورده و سپس به ترکیه تبعید کردند،مطرح نمود.درآن روز آقای خامنه ای و دیگران در مشهد برای نشان دادن مخالفتشان با این امر آماده شده بودند و در همین زمان بود که از من دربرخورد با مساله دستگیریشان سوال کردند.از همان روز من خودم را از لحاظ فکری آماده رویارویی با خطراتی که در راه مبارزات همسرم پیش خواهد آمد،نمودم.بنابراین،هر وقت ایشان زندانی یا تبعید میشدند یا هنگامی که مجبور بودند پنهانی و مخفی فعالیت نمایند،تمامی مشکلات را با راحتی تحمل میکردم.بعد ها که ما فرزندان بیشتری داشتیم و زندگی گاهی اوقات مشکل تر می شد که البته خداوند همیشه ما را یاری می نمود و هرگز نا امید نشدم.شما چگونه همسرتان را در مبارزاتشان یاری نمودید؟ فکر می کنم بزرگترین نقش من حفظ جو آرامش خانه بود.طوری که ایشان بتوانند با خیال راحت به کارشان ادامه دهند.من سعی داشتم تا ایشان را از نگرانی در مورد خو و فرزندانم دور نگهدارم.گاهی اوقات که برای ملاقات ایشان به زندان می رفتم از مشکلاتی که داشتیم چیزی به ایشان نمی گفتم و در پاسخ به سوالاتشان درباره وضعیت خودم و فرزندان صرفا خبرهای خوب می دادم.برای مثال،طی ملاقاتهایی که با ایشان در زندان داشتم یا در نامه هایی که در دوران تبعید برای ایشان می نوشتم هرگز چیزی در مورد بیماری فرزندان نمی گفتم و نمی نوشتم.البته من نیز در زمینه های مختلف نظیر پخش اعلامیه ها،حمل پیام ها،اختفای اسناد و نظیر آن فعالیت داشتم.ولی فکر میکنم اصلا قابل ذکر نیستند.در آخرین ماههای مبارزه در رابطه با پیام های تلفنی امام خمینی(ره) از پاریس کار میکرد من آنها را برای تکثیر و توزیع به مراکزی در مشهد و دیگر شهر ها ارسال می نمودم و اخبار را از مشهد و دیگر شهرهای خراسان جمع آوری نموده و به پاریس مخابره می کردم.اما فکر می کنم مهمترین کار زنان مبارز و آزاده آن زمان ،پشتیبانی معنوی،همدردی و راز داری و تحمل مشقات بود.آیا همسرتان در خانه به شما کمک میکنند؟در حال حاظر نه ایشان چنین فرصتی دارند و نه از ایشان چنین انتظاری داریم.اما یک خصیصه بسیار پسندیده ای که ایشان دارند و می تواند نمونه و سر مشقی برای دیگران باشد این است که زمانی که ایشان در منزل هستند، اگرچه معمولا خسته از کار روزانه می باشند اما سعی دارند تا جو خانه را از مشکلات محیط کارشان به دور نگهدارند.آیا شما کارمند دولت هستید؟به عنوان یک زن مسلمان در جمهوری اسلامی ایران، نظیر تمامی خواهران مسلمان دیگر، وظایفی بر عهده دارم و با تمام توانم آنها را انجام می دهم، اما هیچ مسوولیت رسمی بخصوصی ندارم.همسر شما چه انتظاری از شما دارند؟ایشان بیش از هر چیزی دیگری انتظار دارند که محیط خانوادگی آرام و شاد و سالم باشد.لطفا نظراتتان را در مورد حجاب اسلامی برای خوانندگان ما بفرمایید:به نظر من"بهترین پوشش برای خارج از منزل،چادر،میباشد"البته شرعا پوشیدن انواع دیگر پوشش در صورتی که بدن را کامل بپوشاند و جذب و تنگ نباشد اشکالی ندارد.اما به طور کلی چادر ترجیح دارد.برای درون خانه کاملا متفاوت است.البته پوشش در هر شرایطی باید مطابق عفت اسلامی باشد.سیره زندگانی شما چگونه است؟ سالهاست که ما اشیای تجملاتی را به خانه مان راه نداده ایم.زیبایی خوب است اما نباید خودمان را درگیرزندگی تجملاتی بکنیم.ما در خانه مان دکوراسیون به معنای متداول آن،فرشها و پرده های قیمتی،مبلمان و غیره نداریم. سالها پیش خودمان را از این چیزها رها کرده ایم،والدین آقای خامنه ای در این رابطه سر مشق ما بوده اند و مادر ایشان چنین تجملاتی را مورد انتقاد قرار میدادند و من نیز همین عقیده را دارم. همیشه به فرزندانمان توصیه میکنم که آنها هم باید در رفتار شخصی شان این
گونهباشند./این مصاحبه در سال 1372چاپ و منتشر شده
*** ناگفتههای زندگی خانوادگی رهبر انقلاب اززبان برادرکوچک وگمنام سیدمحمدحسن
از سیدمحمدحسن خامنهای (متولد۱۳۳۰)برادر کوچکتر رهبر معظم انقلاب تا کنون چندان مصاحبه یا اظهارنظر رسانهای دیده یا شنیده نشده بود. گفتند ایشان همزمان با رهبر انقلاب و دیگر برادرشان در زندان کمیته مشترک بودهاند. گفتند ایشان به دلیل مانوس بودن با برادر شریفشان ناگفتههای زیادی دارد از سبک زندگی و اندیشه سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایشان. همه اینها موجب شد تا راهی مشهد مقدس شوم و با او در یک گفتوگوی طولانی از ناشنیدههای زندگی رهبر انقلاب بپرسم.
مانند همه اعضای بیت شریف رهبری، ایشان نیز ابا داشتند از اینکه برخی مسائل را مطرح کنند. آنچه از این مصاحبه منتشر شده ماحصل بخشهایی از این گفتوگوست.
* بنای ما این است که گفتوگویی با حضرتعالی در مورد برادر بزرگوارتان داشته باشیم. شما خیلی کم تا به حال سخن گفتهاید. قطعا ناگفتههایی دارید که دانستنش جذاب و خواندنی است.
اگر شما دقت کرده باشید در احوالات اخوی بزرگ(محمد)، هادی آقا و من هیچ وقت نگفتیم برادرمان اینطوری گفتهاند، برادرمان آنطور میگوید. برادران آقای هاشمی گفتند، بچههای آقای هاشمی گفتند، ایشان بچههایشان هم نگفتهاند. بنابراین این مشی ما نیست. ما خانه و بیرونمان تقریبا یکی است، یعنی خیلی تفاوتی بین اخلاق داخلی و اخلاق بیرونیمان برخلاف خیلیها نیست. یعنی اندرونی و بیرونیمان یکی است، واقعا هم یکی بوده، ما همیشه بیرونیمان جلوهاش بیشتر از اندرونیمان بوده است. اینها یک چیزهای قدیمی است که میگفتند فلانی در اندرونیاش فرش دستی دارد، در بیرونیاش گلیم میاندازد. من یادم هست ما در اندرونیمان فرش دستی بود، در بیرونیمان هم فرش دستی بود، منتها هر دو از این فرشهای خیلی ارزانقیمت، متری، زرعی، نه مقاتی و گرهای.
* بله، همینطور بوده و ما هم این حس را همیشه داشتهایم در مورد حضرت آقا. اگر اجازه دهید گفتوگو را از خانواده شروع کنیم.
پدر ما داماد مرحوم سیدهاشم نجفآبادی بود. مادر ما چهار پسر داشت و یک دختر. دو تا پسر بزرگ،
اخوان بزرگوار آقای سیدمحمدآقا، سیدعلی آقا، بین این دو خواهرمان که همسر شیخ علی تهرانی بود، بعد هادی آقا و بعد من. اخوی بزرگ متولد ۱۳۱۵ هستند، آقا متولد۱۳۱۸ هستند، خواهرمان ۱۳۲۱ است، هادی آقا ۱۳۲۶ است و من ۱۳۳۰ هستم. من بچه ۵۸ سالگی پدرم هستم یعنی در واقع رو به پیری بوده است. من از آنها که یادم نمیآید چون از کوچکترینشان شش سال فاصله داشتم، بنابراین خیلی نمیتوانم خاطرات گذشته آنها را بگویم اما میدانم که مکتبی که اینها رفتند، همان مدرسهای که رفتند، مدرسه دارالتعلیم دیانتی بود که من هم یکی دو سه سال آنجا رفتم که آقای تدین نامی مدیرش بود. آقا آنجا رفتند، اخوان دیگر آنجا رفتند و بعد دبستان رفتند. احتمالا یا از همان سنین طلبه شدند که من آن سنین را یادم نیست.
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:آیتالله سیدهاشم میردامادی نجف آبادی(تولد۱۲۶۵-وفات۱۳۳۹شمسی) پدر بزرگ مادری برادران خامنهای(رهبر انقلاب) است کهاصالتاً اهل نجف آباد اصفهان بود،وی مدتی، امام جماعت مسجد گوهرشاد بود؛ که بعلت مخالفت وقیام علیه کشف حجاب، دستگیر وبه همراه ۲۴ نفر دیگر از علمای مبارز به سمنان و ری تبعید شدند.
سید هاشم چهار پسر داشت: سید حسن به اجتهاد رسید. سید حسین نیز استاد دانشگاه الهیات مشهد بود.سید جواد(پدربرادران خامنه ای)
ازچپ-نفردوم ایستاد(آیت الله سیدهاشم میردامادی) به همراه برخی از علمای تبعیدی از مشهد پس از واقعه مسجد گوهرشاد
پایان توضیحات
* با کدام یک از این اخوان بزرگوار شما بیشتر اخت بودید؟
من بهلحاظ تهتغاری بودن، عزیزدردانه همهشان بودم. الان هم احساس میکنم آقایان عنایت ویژه به من دارند. این اعتقاد من است، حس من این است که هم اخوی بزرگ و هم آقا، هادی آقا یک جور، حالا آقا هادی شاید کمتر، خواهرمان یک جور و دیگران. این یک مساله، مساله دیگری که هست، فاصله سنی ما، رعایت کوچکتر و بزرگتر؛ مثلا من با هادی آقا در واقع یک حالت همبازی یا شبه همبازی داشتیم گرچه چند سال فاصله سنی با هم داشتیم اما یک جاهایی مشترک بودیم و بازیهای خانه و بحثهایخانگی، بچگی، ۱۲ – ۱۰ سالگی و مثلا ایشان بزرگتر بود، مثلا ۱۴ سالش بود و من ۱۰ سالم بود. اما آقا و اخوی بزرگ به لحاظ فاصله سنی، یک حالت بزرگتری هم بر من داشتند. مثلا من را زیر بالشان بگیرند، یک وقت من را جایی ببرند، محبتی کنند، مسافرتی بروند و سوغاتی برای من بیاورند. مثلا میگویم، این حالت محبتگونه آنها به من بود. چون فاصله سنیمان با پدرمان هم بیشتر بود، اینها حکم پدر نداشتند. هیچ کدام از برادران بزرگتر ما جای پدر را نداشتند. بعضیها میگویند فلانی جای پدرت، نه. هم فاصله سنی آنقدر نبود، هم من تا ۳۶ – ۳۵ سالگی که دو تا بچه داشتم، پدر داشتم. مادرم تا وقتی سه تا بچه داشتم در قید حیات بودند، یعنی مردی بودم که پدر و مادرم فوت کردند، نه بچه که نیازی به مراقبت داشته باشم. اما آقایان خیلی محبت داشتند. مثلا اخوی بزرگ زمانی که سه تا برادر ایشان یعنی آقا، بنده و هادی آقا زندان کمیته مشترک با هم بودیم یا قصر بودیم، ایشان بیرون واقعا در جهت مثلا رفت و آمد پدر و مادر ما که میآمدند تهران ملاقات هر کدام از ما – که یک بار هادی آقا بود، دو بار من بودم و ملاقات میآمدند – همه زحمات گردن ایشان بود؛ پذیرایی، بردن، آوردن و … این یک. یا مثلا فرض کنید برای بعد از زندان که من آمدم بیرون،
آقا محبت زیاد میکردند چون مشهد تشریف داشتند، ایشان هر روز دیدن پدر ما میآمدند؛ قبل از درس یا بعد از درسی که داشتند، وقتی خانه میآمدند، من هم خانه بودم و مأنوس میشدیم.
رهبری درکنارپدر
یادم نمیرود ایشان(آقا) برای دامادی من با آن فولکسشان شب تا ساعت ۱۲ – ۱۱ برای آنهایی که جهاز را آورده بودند دنبال شام بودند. یعنی دنبال این کارها در مراسم باشند، در رفت و آمدها باشند، برای کارها، صحبتها، دخالت کنند،
در واقع یک جورهایی میشود گفت ایشان (آقا)من را داماد کرد.
البته پدر و مادر داشتم ولی تمام زحماتش چون آن اخوی بزرگ تهران بودند، هادی آقا هم که زندان بود، خودم هم جوان بودم، تجربه این کارها را نداشتم، ایشان تمام زحماتی که معمول است را کشید. مثل امروز نبود و طوری دیگر بود ولی متقبل شدند. حتی صحبتکردن با خانواده پدر خانم ما و رفت و آمدهایی که بود. حتی یادم هست در مجلس ما یک معدهدردی داشتند که بعدها معلوم شد کیسه صفرا بوده است. از معدهدرد افتاده بودند آنجا و استراحت میکردند. خلاصه محبتهایی که ایشان نسبت به ما داشتند. مثلا یک وقتهایی که باشگاه (باستانی)میرفتند، مثلا آن وقتهایی که باشگاه جوان دو تا اخویهای بزرگ ما میرفتند، من بچه بودم و من را هم میبردند.
رهبری درکنارمادر
من از وقتی که یادم میآید. من همهجا گفتم، برای پدرم مبارزه علنی نبود اما بالاخره با رژیم گذشته و زمان پهلوی، هیچ همخوانی و همراهی نداشت.
ابوی، پدربزرگ ما، شوهر عمه که شیخمحمد خیابانی شوهرعمه ما بوده
بالاخره در آن خانواده خواهر ایشان، پدر ما، عمه ما و شوهرش انقلابی بوده و اعدام شده است.
پدر بزرگ ما سیدهاشم نجفآبادی مثلا در ۱۰۰ سال پیش و شاید هم بیشتر، زمان پهلوی تبعید میشود سمنان و تبعید میشود همدان. یعنی مبارز بوده که تبعید میشود.
نمیدانم حالا به چه مناسبتی تبعید کردند. من نه تاریخش را میدانم دقیقا و نه مشخصاتش را میدانم. شاید بزرگترهای من بدانند ولی اینطوری بوده است. از اول تکیهکلام مثلا مادر ما پهلوی گور به گور شده بود، یعنی اینطوری نبود که در خانه، عکس شاه باشد یا اعلیحضرت باشد. اعلامیه امام بود، کتاب امام بود.
پدر ما شاگرد مرحوم میرزا حسین نائینی است، صاحب الملل و النهل همان حکومت اسلامی امام به یک نوعی دیگرش، یعنی استاد ایشان جزو مبارزان و انقلابیون زمان خودش بوده است. این شاگرد هم قطعا همینطوری میتواند باشد.
* مبارزات سیاسی اخویهای محترم و خودتان را بفرمایید که از چه موقع شروع شد، از چه سالی بود؟
مبارزه که از اول اینها مبارز بودند.
* در چه قالبی بود؟
در قالب سخنرانی. اینها در گروهها که نمیگنجیدند. حالا اخوی بزرگ را من خیلی نمیدانم، چون تهران بودند ولی آقا در گروه خودشان لیدر بودند، چون هم مدرس بودند، هم عالم بودند، هم جزو افراد مشخص بودند، از سالهای بعد از ۴۲ در مشهد ایشان شاخص بودند، طلبه فعال، جوان و سرحال و انقلابی بودند. منبر میرفتند، سخنرانی میکردند؛ حالا نه منبرهای حرفهای، همین منبرهای فصلی که طلبهها میروند. چون منبریها بعضیها شغلشان منبر است، بعضیها نه، برای تبلیغ میروند منبر. یعنی ایام محرم و صفر یا ماه رمضان، بخش تبلیغی، البته درآمد هم داشت، ولی بخش تبلیغیاش سنگینتر است و هدفهای مشخصتری در داخلش است.
* در مورد بازداشت هم میفرمایید؟
ما از وقتی یادمان میآید، ایشان یا فراری بوده یا زندان بوده است. میرفت مثلا زاهدان منبر، بعد میدیدیم او را گرفتند، خبرش از تهران میآمد. میرفت سبزوار منبر یا کاشمر بعد خبرش میآمد که گرفتند و بردند تهران. دائما، حالا کوتاه و زمانها متفاوت بود، زمانها معمولا سه ماه، دو ماه و ۴۰ روز متفاوت بود. ایشان خودشان بهتر میدانند که چقدر بودند و من هم از آن موقع خیلی یادم نیست و اگر هم بگویم، خاطرات ایشان را خواندم و زندگینامهها را دیدم، میگویم، ولی خودم را هم که دیدم، اینطوری بود. دائما ایشان را در خانه میگرفتند، میآمدند و از خانه پدری میگرفتند، بعد که ازدواج کردند، از خانه خودشان میگرفتند یا سردست یا از روی منبر میگرفتند. در اسفند ۵۲ اول من گرفتار شدم، برای من پخش اعلامیه بود و خیلی مهم نبود. اعلامیه پخش کرده بودیم، پیدا کرده بودند و درآورده بودند، کسی را گرفته بودند، به مناسبتی اسم ما آمده بود و ما را گرفتند. من را که گرفتند و بردند از اینجا، یک هفته مشهد نگه داشتند، بعد بردند تهران. با پرونده خودم، با آنکه قبل از من گرفته بودند. آقای رضا توکلی که الان هم ادویهفروش و عطار است پایین همین خیابان او هم بود.
من را گرفتند و بردند و چند شلاق زدند و یک چیزهایی پرسیدند و بازجویی کردند؛ همان یک شب، ولی بعدش خبر خاصی دیگر نبود. یک هفته هم نگه داشتند، یکی دو بار بازجویی کردند و با ایشان بردند تهران؛ با قطار رفتیم تهران. ما را یکسره بردند کمیته مشترک که عکس ما الان در کمیته مشترک، وجود دارد، آن عکسی که با ریش است. آن عکس برای کمیته مشترک است که بلوز یقه بستهای دارم چون زمستان بود. من آنجا بودم و اواخر اسفند یا اوایل فروردین بود که دیدم یک برگه آوردند در سلول، برگه قرار بازداشت بود. من یادم نمیآید خودم برای خودم امضا کرده باشم. آوردند و نگاه کردم، دیدم هادی آقاست.
نگهبان آورد دم در و در را باز کرد و گفت امضا کن. گفتم این من نیستم، اشتباه آوردید. نگاه کردم و دیدم هادی آقاست. هادی حسینی خامنهای.
گفتم این من نیستم، برد. فهمیدیم حاج آقا را هم گرفتهاند. حاج آقا بند یک و دو بودند، من را از اول آوردند بند پنج، طبقه سوم، بند پنج، سلول پنج که الان هم هست. گذشت تقریبا هفت، هشت، ده ماهی گذشت.
یکی از بچهها میگفت دیروز، پریروز آقای غفاری را بردند آنجا، مریض شده بود، شکنجه شده بود، بردند بیمارستان که مداوا شود. بعد آنجا گذشت، من را بردند قصر.
* شما اصلا آقا هادی را آنجا ندیدید؟
نه، امکانش نبود. البته خبرش را داشتم. یک بار دیگر من را اشتباهی بردند به جای او بازجویی کنند که شانس آوردم، چون او را میزدند، من را نزده بودند. او را میزدند و خیلی هم شکنجه کرده بودند، خبر داشتم. یک همسلولی مارکسیست داشت ایشان، مهندس بود، دانشجو بود، فنی بود. این را آورده بودند پیش ما، من را شناخت، گفت تو فلانی هستی، گفتم بله. گفت حاج آقا را خیلی زدند. ما هم چون آنجا به همه مشکوک بودیم، خیلی مجال نمیدادم. گفتم زدند که زدند، میخواست اعتراض کند، به ما چه. من آنجا به سه نفر اعتماد داشتم. یکی همین همپروندهام بود که رفیق مشهدی بودیم،
یکی همین آقای مرتضی نبوی(مدیرمسئول روزنامه رسالت ، وزیر پست، تلگراف و تلفن) که یک مدت کوتاهی در سلول ما آمد در کمیته مشترک، یکی هم شهید ذوالانوار که جزو آن ۹ نفری بود که تهرانی ترورشان کرده بود. با شهید ذوالانوار مرتبط نبودم اما اطمینان داشتم، چون میدانستم چریک مسلمان است و رفتارهایش را هم میدانستم.
آقای نبوی را هم که نمیشناختم اما منش او را، قرآنی بودنش را و اینها را یادم هست. یک آیه هم ما یاد گرفتیم و حفظ هستیم، آن را هم ایشان به من یاد داد. بهرغم اینکه اصلا به او نمیآومد به تیپش، ولی خیلی داغ، خیلی انقلابی، خیلی پرحرارت و هنوز هم الحمدلله آن روحیه را ایشان حفظ کرده و خیلی هم خاکی، الان هم باتوجه به اینکه خیلی مقامات عالیهای هم دارد در مملکت و از قبل داشته، خیلی خاکی است. ما اگر یک وقتی راننده استاندار بشویم، تا ۵۰ سال خودمان را میگیریم برای مردم، ولی او نه، وزیر بوده، الان عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام است و خیلی آدم معتبر و متقی است.
منظورم این است که حاج آقا ما را یک بار بردند اشتباهی و دیدم اتاقم عوض میشود و جایی که دارند میبرند با چشم بسته، دیدم آنجای قبلی نیست. بعد که ایستادم، گفت: آخوندی؟ گفتم نه. به آن نگهبان گفت مرتیکه، قدش را نمیفهمی؟ او قدش از این بلندتر است.
راست هم میگفت. ایشان ما را برگرداند و به خیر گذشت، یعنی کتک مفتی نخوردیم. حالا خودمان برای خودمان میخوردیم، اقلا یک اجری داشت، ولی به جای ایشان هیچ اجری نداشت (خنده).
بیژن آژنگ خامنهای کیست؟
یک بیژن آژنگ خامنهای اعدام شده بود. او کمونیست بود. آن خامنهای او را به من چسبانده بودند. بیرون بعدا شایع شده بود که حسن را اعدام کردهاند. اصلا ما اعدامی که هیچی، کشیدهبخور هم نبودیم. یک عدد در تهران کشیده به من نزدند، چون کاری با ما داشتند، ولی بیخودی نگه داشته بودند. البته خوب نیست میگویم نزدند، ما میگوییم نزدند، شما یک وقتی چیزی شد، بگویید زدهاند. چون من از این آپولو خیلی تعریف میکردم، یک وقت همه فکر میکردند من را آپولو بردن. گفتم نه بابا، آنقدر آن کسانی که بردند آپولو تعریف درست کردند که من این آپولو را وقتی بعد از انقلاب همین چند سال پیش رفتم بازدید کمیته مشترک و دیدم، گفتم همین است. فقط به این بزرگی نمیدانستم، فکر میکردم کوچکتر باشد. بردند قصر، ما را در قصر هفتهای یک بار میبردند حمام. در راه حمام که میبردند، هادی آقا ایستاده بود. فکر کنم من عینک نداشتم. خیلی دقیق تشخیص نمیدادم که ایشان هادی آقاست. از داخل بند اینها رد میشدیم و ما را میبردند حمام. ما بند یک و هفت بودیم، آنها بند چهار و شش بودند. از وسط بند چهار ما را میبردند. یک حمام بیشتر نبود. حاجآقا ایستاده بود. چون من از کمیته خبرش را داشتم که هست، اینجا میدانستم قصر است. نگاه کردم و دیدم، آمدم که حرف بزنم، نمیشد. با حرکات دهان گفت فلانی را گرفتهاند. اسم کوچک آقا را گفت و با لبخوانی، من فهمیدم گرفتند. بعد هم که یک ماه تا ۲۰ روز بعد فهمیدند که من قصر هستم و اخوی بزرگ آمدند ملاقات من، فهمیدند که او هم اینجاست. کمیته مشترک هم بودیم، گفتند به من. حالا یادم نیست، به نظرم اخوی بزرگ آمده بود ملاقات من یک بار، ایشان گفت فلانی هم اینجاست.
* یعنی حضرت آقا هم آنجا بودند؟کمیته مشترک
بله. منتها حاج آقا بند یک یا دو بود، بعد آوردند بند پنج و بعد بند شش که من ایشان را ندیده بودم. اصلا بند پنج احتمالا نبود ولی بند شش بود. بند شش که یک بار رفته بودیم آنجا چای بدهیم، چون سابقهمان زیاد بود در کمیته مشترک،
یک مقدار نگهبانان اطمینان داشتند. چای را دادند که ببریم، من چای را که بردم، مرحوم (دکترعلی)شریعتی سلول ۹ یا ۶ بود. یک سلولی بود که درش باز بود. فلاکس را گذاشت بیرون، من پر کردم.
همینطوری که داشتم پر میکردم، گفتم دکتر سلام، من حسن خامنهای هستم.
گفت عجب، حالتان چطور است، همینطور نگهبان هم داشت نگاه میکرد. بعد چای سلول سه را که میریختم، گفتم که حاج آقا اینجاست؟ گفتند نه، بردند قصر. نمیشد خیلی بلند حرف زد.
* بعد رفتید قصر؟
بردنمان قصر.
* تا چه سالی؟
سال نه، به ماه بگویید. من تمام محکومیتم یک سال شد.
* آن تاریخ را بفرمایید.
اسفند ۵۳ تمام شد. یک سال زندان رفتیم.
* بعد تشریف بردید مشهد؟
بله؛ آمدم مشهد.
* حضرت آقا؟
آقا هم آزاد شدند و بعد یادم نیست.
* بعد از انقلاب همچنان مشهد تشریف داشتید؟
سال ۵۶ معلم مدرسه راهنمایی شدم تا ۵۷.
فروردین ۵۷ من را به دلیل همان سابقهای که داشتم، اخراج کردند. قانونی نه، یعنی جلوی من را گرفتند، پولم را دادند و گفتند خوش آمدی. آمدم بیرون،
دوم اسفند ۵۷ رفتم آموزش و پرورش ابلاغ گرفتم، استخدام نشدم، ابلاغم را گرفتم، مثل معلمی که معلق بوده، ابلاغم را گرفتم و رفتم در مدرسه خدمت کردم.
انقلاب که پیروز شد، من معلم(مربی پرورشی)، یعنی بلافاصله معلم شدم
* همچنان روابط با حضرت آقا برقرار بود؟ یعنی رفت و آمد داشتید؟
ایشان تهران بودند. میرفتیم و میآمدیم. رابطهها رابطه برادری است، الان هم هست. منتها الان ایشان گرفتار هستند، من مشهد هستم، هر چند ماه یک بار ممکن است همدیگر را ببینیم.
یا روزی که من فرصت دارم، تهران هستم و بروم، ایشان خسته است، گرفتار است؛
نه اینکه وقت نمیدهند، میگوییم، میگویند اگر میشود پسفردا بیایید.
خب من پسفردا میروم مشهد و نمیروم. اینطوری است. قرار میگذاریم. مشهد هم همینطوری است.
* محدودتر شد به جهت فاصلهای که وجود داشت؟رابطه باآقا
بله، هم فاصله مکانی و هم اینکه ایشان بیکار که نبود. اولش که شورای انقلاب بود، حالا آن وقتها بیشتر تهران که میرفتم، میرفتم منزل ایشان، ولی بعدها محدودتر شدیم. ایشان ریاستجمهوری بود، نمیتوانستیم برویم، گیر و دارش بیشتر بود؛ البته میرفتیم، نه اینکه نمیرفتیم. ولی اینطوری نبود که برویم در خانه زنگ بزنیم. معطلی داشت و شاید معطلیاش برای ما سخت بود.
من هر وقت تهران میرفتم، سه تا برادر هستند، خانه هرکدامشان یک شب میرفتیم. از برادر بزرگ میگرفتم تا هادی آقا هر شب میرفتم خانه یکی از آنها؛ تا این اواخر. بعد هم که خودم تهران زندگی کردم، تهران خانه داشتیم، زندگی داشتیم، مثل میهمانی؛ آنها میآمدند، ما میرفتیم، بچههایشان، خانواده، مجالسی که داشتیم، در مجموع با هم رفت و آمد داشتیم.
* حضرت آقا در این روابط فامیلی چطور هستند؟
بسیار صمیمی.
* الان این مشغله بزرگی که ایشان دارند، باعث شده که نباشند؟
دور نیستند. ایشان مقید هستند و هر وقت مشهد تشریف میآورند، فامیل مادری یا پدری یا خانوادهشان را میبینند. حالا بستگی دارد، یک وقت فرصتشان بیشتر است، در دو نوبت، یعنی یک مقدار مفصلتر، یک وقت ادغام میشود. همه با هم، فامیل، همه میروند. اسم میدهند و میروند در باغ ملکآباد و مینشینیم و یک ناهار میدهند. ما را تکتک با اسم کوچک، با مشخصات، میبرند. خانمها هم میروند، البته خانمهای محرمشان، مثلا خواهرزادهها، خالهها یا مثلا فرض کنید نوههای برادر، برادر زنها، بچههای برادر زن، با همه اینها همان انسی که قدیم داشتند را دارند. یعنی همه با ایشان، با وجود آن فاصلهای که هست – میدانید که فاصلهها بیشتر شده - اما این فاصله با رفتار و منش ایشان به صفر میرسد. ایشان خیلی صمیمی با حافظه خوب به یادآوری گذشته مینشینند، صحبت میکنند، دل میدهند، صمیمیت به خرج میدهند. اینها نکاتی است که کمتر کسی ممکن است در این مقامات انجام دهد.
* الان روابط بین اخویها چطور است؟
خوب است.
* همان روابط گذشته را دارند؟
بله، روابط برادرانه است. میروند، دعوت میکنند، ماه رمضانها یک افطاری ایشان خودشان را موظف کردهاند که حتما افطاری دهند. کسی هم توقعی ندارد ولی حتما این افطاری را میدهند. مردانه یا یک وقتی امکانش را داشته باشند زنانه هم هست، اما اگر نباشد مردانه است. فامیلها؛ برادرزادهها، برادرها. حالا بعضی مواقع اخوان میروند، بعضی موقعها اخوان نمیروند که آنها هم گرفتاریهای خودشان را دارند. بچهها، جوانها، داماد خواهر، داماد برادر، داماد این برادر، عروس آن برادر، همه میروند.
* روابطشان با آقازادهها هم خیلی جالب است.
من از نزدیک زیاد ندیدم. همین چیزی که بیرون میآید و ما میبینیم، به نظرم خیلی تفاوت دارد با آقازادههای مثلا دیگر مسئولان و شخصیتها و این نظر من است.
* شما خودتان خیلی اهل فیلم و هنر هستید؟
بله.
* سینما را دوست دارید؟
سینما را دوست ندارم ولی بدم نمیآید، یعنی مخالفتی ندارم.
* فیلم زیاد میبینید؟
الان نه.
* قبلا زیاد میدیدید؟
تقریبا.
* از چه سالی علاقه داشتید که فیلم ببینید؟
از سال ۱۳۴۶.
* چه فیلمهایی بیشتر دوست داشتید ببینید؟
همهچیز. قبل از انقلاب که همه چیز میدیدم؛ البته تا سال ۵۲ – ۵۱ بود که یک مقدار کمتر شد و تقریبا نرفتم دیگر. بعد از زندانم هم که خیلی زاهد شده بودم، نمیرفتم. بد هم بود،
آن وقتها گناه داشت سینما رفتن. من گناه میکردم، یعنی کار بدی میکردم اگر میرفتم، اما این کار بد زمینه علایق من را فراهم کرد برای اینکه مثلا سری داشته باشم، آشناییای داشته باشم در هنر.
* این خانواده محترم همانقدر که سیاسی بوده، به نظرم خیلی هم اهل فرهنگ است. یعنی حضرت آقا که خودشان هم خیلی فیلم میبینند، هم رمان میخوانند، هم خیلی کتاب میخوانند.
همه همینطور هستند.
* پیش هم مینشینید، صحبت فیلم یا کتاب هم میکنید؟
بگذارید من موضعم را نسبت به آقا بگویم. من وقتی خدمت آقا میرسم، تا ایشان سوال نکنند، من جواب نمیدهم. من شروعکننده و حرفزننده نیستم.
اگر به صورت استثنا یک مطلبی را در ذهنم پرورانده باشم، آن هم موقعیت دارد. حالا احساسم چیست، یک احساس درونی است که از بچگی اینگونه بودم.
من با اخوانم(برادرانم) که همهشان محترم هستند و همهشان برای من عزیز هستند، رفاقت نتوانستم بکنم هیچ وقت.
آقا و اخوی بزرگ(محمد) با هم رفیق هستند، غیر از برادری، همحجره هستند، طلبه بودهاند، با هم بودند، میرفتند، میآمدند، گعدههایشان با آنها بود.
هادی آقا با آنها رفاقت ندارد، یعنی همنشین نبوده، نشست و برخاست نداشته، به دلایل خودش. من به دلیل فاصله سنیام. بعضی از رفقای من با هادیآقا رفیق هستند.
من لطیفه تعریف کنم، هادی آقا نمیخندد، ولی همان لطیفه را من برای رفیقهایم تعریف کنم(می خندند)، آنها تعریف میکنند، خنکتر، میخندد، چون قرار است روی برادرش به او باز نشود. من هم اینها را میدانم و خودشان هم میدانند.
من خدمت آقا که میرسم، هرچه مسنتر شدم، چون عقلم بیشتر شده، به مشکلات ایشان، به مسائل و درگیریهای ایشان بیشتر واقف هستم، بنابراین برای ایشان حاضر نیستم مزاحمت ایجاد کنم،
حتی مثلا یک وقتی اصرار میکنند که حتما برویم دیدن آقا، میگویم من آقا را در تلویزیون دیدم. برویم خانه، مزاحمت است.
چون آقا مقید است، وقتی میرویم، تشریف میآورند و مینشینند روی صندلی، ما هم مینشینیم روی صندلی، نیم ساعت، سه ربع، کمتر، بیشتر، باید ایشان بنشینند. حرفی هم میزنند، ما هم استفاده میکنیم، ولی من میدانم، خب ایشان خسته است. صبح مثلا دو سه ساعت جلسه داشتند، سه ساعت ملاقاتی داشتند، چهار تا ملاقاتی داشتند، مطالعه داشتند. درس دارند. حالا هم که در حسینیه درس خارج میدهند، خب آنها هم مطالعه دارد، زحمت دارد، حوصله میخواهد، باید فکر آزاد باشد. خب جوانها اینها را نمیدانند و فقط میگویند برویم آقا را ببینیم.
* شما فرمودید که من سوال نمیکنم، حضرت آقا بیشتر طرح موضوع میکنند.
آخر حضور ما دو نفری هم کمتر اتفاق افتاده است. دو نفری هم قرار نیست اتفاقی بیفتد، بچههایم هستند، زنم هست، پسرم هست، دخترم هست، دامادم است.
* بیشتر با چهمحوری صحبت میکنند؟ مثلا فرهنگی صحبت میکنند، اجتماعی صحبت میکنند، سیاسی صحبت میکنند، فامیلی صحبت میکنند؟
خیلی کلاسه خاصی ندارد، ایشان بنا به مقتضیات آن زمان صحبت میکنند، اما آن چیزهایی که مربوط به کار است، مربوط به مملکت است یا مثلا گلهمندیهایی که از افراد وجود دارد. مثلا فلان رئیسجمهور، فلان وزیر یا چیزهایی اینطوری که وجود دارد، موضوعات مملکتی را اگر کسی مطرح کند، یک توضیحی میدهند، ولی خیلی باز نمیکنند قضایا را، دلیلی هم ندارد.
* برای ارشاد سیاسی در خانواده صحبت نمیکنند؟
منش ایشان ارشاد سیاسی است. ایشان وجودش ارشاد است.
* مثلا بهعنوان تذکر؟
اگر لازم بدانند بله. حتی پیغامی مثلا.
* پس مراقبت میکنند؟
بله. من خودم برای همین مراقبم، وگرنه من باید خیلی شلنگ و تخته بیشتری میانداختم. شما من را جایی ندیدید. شما (خطاب به یکی از حاضران در جلسه مصاحبه) مشهدی هستید؟
* بله.
چقدر من را دیدی؟
* اصلا ندیدم.
من شش سال مدیرکل ارشاد بودم، حداقل تمام این هتلها زیر نظر من بوده، تمام این میراث فرهنگیها زیرنظر من بوده، سینماها و تئاترها زیر نظر من بوده؛ الان هم همینطور است.
خیلی بازاری نیستم، خیلی هم خوشم نمیآید منزوی باشم. اینها ملاحظات است. هیچ وقت من برای برادرم، برای برادرهایم نگفتم نظر ایشان این است. یا یک وقت حرف خصوصیای که ایشان زده باشند، بروم بهعنوان یک امتیاز که من میدانم و شما نمیدانید، بگویم. خب پز است اینها، اینها خیلی پز دارد. یارو ارثی بدنش اینجوری فلج است، میگوید ساواک گرفته ما را اینطوری کرده است. یارو عصا دستش میگیرد، کمرش درد میکند، میگوید اینطوری شده است. مثل امیر جعفری بود در فیلم میوه ممنوعه، آب میخواست میگفت خدا لعنت کند صدام را، یعنی من شیمیایی شدم. آقا هم از ناراحتیهایشان، از مشکلات زندان و اینها تا حالا صحبت خاصی به آن معنا بهعنوان یک امتیاز نکردند،
با اینکه ایشان (آقا)خیلی زندان رفت. هادی آقا ۱۴ سالش بود زندان رفت.
در خیابان پاسداران دیدید ساختمان دارند میسازند پشت دارایی؟ آن زندان مشهد بود، حدود ۶۰ سال قبل. اسمش خیابان زندان است. شما به قدیمیها بگویید یا به تاکسیها بگویید خیابان زندان، شما را میبرند آنجا که الان شده خیابان پاسداران که قبلا جم بود. حاج آقا ۱۴ سالش بود، با یکی دیگر بعد از خرداد ۴۲ در مسجد گوهرشاد بین دو نماز مغرب و عشاء با آن آدمهایی که آنجا نماز میخواندند، در جمعیت یکدفعه بلند میشد، یکی از اینور و یکی از آن طرف یک چیزی راجع به امام به اسم میگفتند؛ آن وقت همه میگفتند آقای خ. مناسک میگفتند مثلا آیتالله فلان، آیتالله فلان، آقای خ، آیتالله فلان، مثلا حاج آقای و اسامی مستعار؛ حالا بستگی داشت به معرفتشان، نظر فقهی امام را میگفتند. دعا میکردند امام را، چون اینها یکی، دو بار، یا شاید یکبار گرفته بود و زیر سن قانون چون بود، برده بودند زندان کودکان. نمیدانم ۴۰ روز یا سه چهار ماه ایشان را نگه داشتند. این اولین زندان هادی آقا بود.
* شما در چه برههای خیلی دلتان برای آقا سوخت و احساس کردید خیلی مظلوم شدند؟
آقا مظلوم نیستند. گفتند من مظلوم نیستم، نگویید این را.
* کجا احساس کردید خیلی به ایشان اجحاف شده است؟

اجحاف هم نشده، بیمعرفتی کردند. خب بیمعرفتی را هر آدم بیمعرفتی ممکن است انجام دهد.
آقا مظلوم نیستند، آقا در اوج قدرت هستند. الان ایشان در اوج قدرت معنوی هستند.
یک وقتی یکی آمد دفتر ما در تهران نشست، گفت حاجی چه وضعش است، فلان و … گفتم آنقدر زیر و بر میکنی، این مملکت صاحب دارد. خدا شاهد است حداقل آنجا را روی اعتقاد گفتم، ممکن است الان تظاهر کنم، ولی آنجا با اعتقاد گفتم.
گفتم این مملکت صاحب دارد، صاحبش هم امام زمان (عج) است. ما لیاقت نداریم، اما او معرفت دارد. مملکت ما را دارد اداره میکند. خداوکیلی من این را خیلی جاها گفتم و همه هم میدانند و چیزی نیست که من بگویم.
این مملکت در انقلاب پیروز شد، بعد از چند روز غائله کردستان، گرگان، گنبد، خوزستان، تبریز، هر کدام اینها یک مملکت را چپه میکند. کودتا، حمله طبس، بنیصدر، غائله مرحوم شریعتمدار، دعوای انجمنهای فلان و فلان، جنگ، جنگ هم هشت سال. ۳۳ روزش یک مملکت را نابود میکند، ۲۰ روز جنگ، یک هفته جنگ نابود میکند، دو سالش نابود میکند، پنج سالش نابود میکند، هشت سالش هیچ طوری نشد. یک وجب، یک سانت از خاکمان را ندادیم. اینها خیلی مهم است. امام فوت کرد، هیچ حرکتی انجام نشد. من روزی که امام فوت کردند، شب خبر داشتم که مریض هستند و بیمارستان و دعا و اینها. رادیوی من صبح خاموش بود، رفتم اداره ارشاد، نشستم، رادیو گفت. رادیو را روشن کردم، ساعت هفت و نیم بود. مادرم خدا بیامرز زنگ زد. گفت ننه تسلیت. با همین تعبیر. من واقعا دلم نمیآمد صندلیام را ترک کنم. نمیدانستم من بلندشوم، چه میشود. آسمان به زمین آمده دیگر، امام مرده دیگر، مملکت صاحب ندارد. امروز سیزده بود، فردایش مجلس خبرگان تشکیل شد با آن مکافات، با آن مسائل و با آن بحثهایی که شهره خاص و عام بود. رهبر انتخاب شد، از پسفردایش مملکت هم قانون داشت و هم رهبر داشت. چند روز بعد هم رئیسجمهور تعیین شد. یعنی مثل اینکه شما حساب کنید یک وقتی آقا راجع به مرگ این مثال را میزدند. یعنی کسی که میمیرد، اگر آدم درست و درمانی باشد، مثل این است که سوار است، دارد میآید و میآید و میآید، میرسد به جوی، این جوی مرگ است. میپرد و میرود آن طرف و ادامه دارد تا ابد. یعنی مرگ و مردن هلاکت و سختی و ناراحتی نیست. مثل پریدن از روی جوی است.
در واقع مملکت بعد از رحلت امام مثل پریدن از روی جوی شد، بعد روز به روز هم قویتر شد. اصلا شوخی ندارد، ۴۰ روز است. ۴۰ سال مانده است دیگر، دیگر از این نابتر شما میخواهید؟ لیبی، عراق، افغانستان، یمن، مصر؛ در همه اینها انقلاب شد، نشد؟ کو الان؟ الان همه در بدبختی و بیچارگی و داعش و غیرداعش و جنگ و فلان هستند. الان در ایران امنیت که داریم حالا بماند، ممکن است آدم بله یک وقت یک تقی هم به توقی بخورد. مثل ترقهبازی بچهها که چهار نفر میآیند در خیابان. آنها جدی هستند، برای مملکت مثل عرض خود میبری و زحمت ما میداری. یارو مورچه را داشت میکشت، گفتند تو نشنیدی که فردوسی میگوید میازار موری که دانهکش است؟ گفت خب درست است، گفته موری که دانشکش است، این دانه دهنش نبود، من کشتم. دانه داشته باشد، من نمیکشم. یعنی واقعا اینها چیزی نیست اما سخت است. حالا شما ببینید این چیزی نیست و ما میبینیم چیزی نیست، اما باز هم یک لایههایی دارد دیگر. این لایهها آنهایی که من میگویم فشار و آدم دلش میسوزد، برای این است. ایشان در اوج قدرت است، ولی اینها هست دیگر، اینها خدشههایی است دیگر.
* شما به جهت اینکه خیلی خودتان تمایل نداشتید خبری باشید یا شناختهشده باشید بیشتر در جمع مردم هستید و شاید راحتتر. شما هم همین حس را دارید که حضرت آقا برخلاف خیلی از رهبران دنیا، رهبر همه مردم است. یعنی همهشان این حس را دارند که یک نفری است که میتوانند به او اعتماد کنند، یک سکان اعتماد است. این سرمایه یا این اعتماد از کجا درآمد؟
زیر و بالای ایشان یکی است. ایشان یک کلمه را از روی ریا نگفته تا حالا. به نظر من فردی هستند که حرف دلشان را در هر جایی مطلبی لازم بدانید میگویند، یعنی لازم باشد بگویند میگویند، هیچ ملاحظهای هم ندارند. این برای امروز هم نیست، قدیم هم همینطور بود. هر حرفی هم که میزنند، اعتقادشان است ایشان. ایشان هر فرمایشی را در هر سخنرانی گفتند، تظاهر در آن نیست، این اعتقاد من است.
* منظورتان بحث اخلاص ایشان است؟
شما اسمش را بگذارید اخلاص.
* سال ۹۶ هجمههای زیادی به ایشان وارد شد. یکی از آنها انتشار فیلم جلسه خبرگان بود.
من هم در فضای مجازی دیدم.
* یک بخش هست که حضرت آقا اصرار دارند قبول نکنند این پست را. حالا آنطرفیها خیلی شیطنت کردند که آقا خودش، خودش را قبول ندارد. ولی از این طرف اگر نگاه کنید، نشاندهنده تقوای بالای ایشان است. این فیلم اتفاقا خیلی به نفع حضرت آقا شد. یعنی من برداشتم این است که هر کس دید، برگشت گفت یک تواضعی دیده میشود.
همین است که شما میگویید. همه اینها کار خداست. کسی که برای خدا فداکاری میکند، کار میکند، برای خدا از چیزی دریغ نمیکند مهمترینش جان و آبروست، از بچه و از پول و از ثروت مهمتر است؛ آبرو و جان، این دو عزیز است. ایشان هیچ دریغی ندارند. در نمازجمعه بعد از ۸۸(۲۹ خرداد۸۸) هم ایشان صراحتا گفتند و قطعا خالصانه گفتند. این یک مساله. موقعی شما از هجمه فحشدادن میترسید، اکشن میگیرید، مقابله میکنید، دفاع میکنید از خودتان چون از میزتان میترسید که بگیرند؛ درست است؟ یعنی قدرت به خرج میدهید برای یک نفر یا شدت به خرج میدهید یا یک عکسالعمل، اما وقتی برای من مهم نیست که امروز شهید شوم ایشان بارها و بارها همین اواخر هم گفتند؛ آدمیکه قرار است در رختخواب بمیرد، بهتر است شهید شود. مردن در راه خدا؛ حالا من میگویم میترسند باز هم، اما ایشان به ضرس قاطع صد درصد عقیدهشان این است. البته آدم خودش را نمیرود بیندازد وسط خیابان که تیرش بزنند، خب اگر تیر بزنند، آرزوی تیرخوردن دارد، آرزوی مردن در راه خدا که شهادت است؛ آرزوی این را دارد ایشان. منتها خب اگر در راه خدمت هم آدم فوت کند، قاعدتا اینطوری نیست که حالا بگوییم هر کسی شهید نشده، در این بزرگان، در این مثلا علما، در این فقها هر کسی که الان زنده هستند یا به مرگ طبیعی مردهاند، آدمهای خوبی نیستند؛ نه، یکی از زیباترین مردنها شهادت است. مردن در راه خدمت هم شهادت است، مردن در حال فعالیت هم شهادت است. امام هم قطعا عروج کرده، یعنی عروج شهادتگونه.
* نگاه آقا به مردم هم خیلی جالب است. آقا مردم را قبول دارند. صاحب امر و صاحب فرمان هستند، اما مثلا در بم راحت میروند، در چادر زلزلهنشینها مینشینند. در همین کرمانشاه همه دیدند که عبایشان خاکی شده بود، کفششان خاکی و گلی شده بود و میرفتند و هیچ ابایی هم از چیزی نداشتند.
اگر بخواهید شما لباستان را خاکی کنید، معلوم میشود. لباس اگر درست کار کنید، خاکی میشود. ممکن هم بود خاکی نشود. کسی چیزی نمیگفت چرا آقا خاکی نشده اما خاکی شد. خاکی نکردند، خاکی شد. طبیعی است، شما از یک مسیری که بروید، لباستان خاکی میشود. این خلوص را شما در نظر بگیرید.
* حالا نسبتشان با مردم هم خیلی جالب است.
علاقهمندی ایشان به مردم است.
* شما همه سخنرانیهای ایشان را نگاه میکنید؟
هرچه که بتوانم نگاه کنم، نگاه میکنم.
* بعد مورد سوال هم قرار میگیرید از طرف اطرافیانتان؟
نه. از من نمیپرسند، میدانند که نظر نمیدهم. دلیلی ندارد من نظر بدهم.
* ولی خودتان همه را دنبال میکنید؟
سعی میکنم دنبال کنم. مثل دیگران. آحاد مردم. عوامالناس همین است کارشان؛ نگاه میکنند، میبینند، علاقهمند هستند، خبر گوش میدهند.
* اصلا سیاسی نیستید؟
یعنی چی سیاسی نیستم؟
* گرایش سیاسی دارید؟
بله، دارم. من راست هستم منتها ولایتی هستم. قبل از اینکه راست باشم، ولایتیام. با چپیها نیستم، با اینهایی که الان گروه اصلاحطلبی هستند، اصلاحطلب نیستم. ذاتم اصولگراست. الان دیگر اصولگرا نیستم. من و بچههایم سعی میکنیم منش آقا را دنبال کنیم، حتی مثلا فرض کنید در دستهبندیهای بیرون، قرار نمیگیریم. اوایل رحلت امام بود. خدمت آقا رسیدم و گفتم شما فرموده بودید در آن سخنرانی ۱۴ اسفندتان که بنز و اینها را مسئولان سوار نشوند. یادتان است؟ من یک چیزی گفتم، ایشان دو تا نکته را گفتند. البته به یک مناسبتی، پیشزمینهای داشت، پیشزمینهاش هم این بود که
من که رفتم تهران، قرار گذاشتم معاون اداری - مالی وزیر نفت در سال ۶۹؛ رسیدیم تهران و از اینجا کندیم که به آنجا وصل شویم، آن دوست واسطهمان گفت بیا پخش، بشوی قائممقام پخش. ابلاغ ما را زدند،
شدم قائممقام شرکت ملی پخش فرآوردههای نفتی ایران.
آن وقت این شرکت پالایش و پخش نبود. مدیر پالایش بود، مدیر خطوط لوله بود، شرکت پخش فرآوردههای نفتی، یکی از شرکتهای معروف بود؛
شدم قائممقام آنجا. پست را برای من ایجاد کرده بودند. زدند قبلش داشت، بعدش حذف شد.
یک مدتی در یک اتاق کوچکی بودیم، بعد از آن اتاق، اتاق هیاتمدیره را مدیرعامل به من داد
و رفتیم با معاون مدیر بازرگانی از داخل میرداماد رفتیم مبل بخریم. یک مدل مبلی خریدیم به نظر ۳۰۰ – ۲۰۰ هزار تومان؛ البته زیاد بود. مدل فرانسوی بود. در میرداماد میرفت داخل زیرزمین و خیلی جای باکلاسی بود. من گفتم میشود یک تغییراتی دهیم؟ گفتند بله.
گفتم اولا من دوتایی و سهتایی نمیخواهم، من هشت تا تکی میخواهم، اینجا هم هشت تا تکی شما میبینید. هشت تا تکی میخواهم، ششتا هم صندلیاش را میخواهم، چهار تا هم میزش را میخواهم، میز کوچولو. اینطوری باشد و آماده کنید و بدهید. بعد یک پاترولی بود که من نمیدانستم،
چون من گفته بودم که تهران ماشین ندارم، راننده میخواهم،
راننده هم هر کاری که من بگویم است، برای سوارکردن و بردن من فقط نیست. خرید خانهام را باید بکند، چون زن من اهل خرید نیست، تهران غریبیم، جایی را نداریم، باید خرید خانهام را بکند، سرویس به خانواده من بدهد. اینها را من طی کرده بودم با واسطهمان که به آقای آقازاده گفته بود.
در خانه سازمانیام هم پول شارژ نمیدهم، چون شنیده بودم شارژ در تهران گران است. گفتم من ۳۰ – ۲۰ تومان حقوق میگیرم، نمیتوانم پول شارژ بدهم، پول شارژ را هم من نمیدهم، شما بدهید.
همه اینها را پذیرفتند. روز اول که غروب بود، من را از فرودگاه تهران آوردند و بردند هتل مشهد.
رفتیم آنجا و البته رفته بودم قبلش آنجا؛ با یکی از همکارهای ارشادی رفته بودیم از اینجا که او کار داشت و با هم رفتیم و گفتم بیا هتل ما و یک سوئیت برای ما گرفته بودند.
برعکس همان شب سر شام برق رفت، شام را در تاریکی خوردیم و من خیلی احساس غربت کردم. میخواستم تهران بمانم و زنوبچهام هم مشهد بودند. خیلی ناراحت بودم.
صبح آمدم و رفتم اداره، چمدان را بستم، گذاشتم، ماشین آمد اداره. همان ماشینی که آمده بود، همان راننده آمد دنبال من. این شد راننده من.
فردی که همراه ما بود بهعنوان تشریفات، گفت حاجآقا ببخشید، آقای صیفی راننده شماست. صیفی را صدا زد، گفتم ببین، شما باید خرید کنید، میوه، گوشت، نان، ماست، پنیر، کره، سیبزمینی، پیاز و …
گفت بلد نیستم.
گفتم خانهتان چه کسی خرید میکند؟ گفت خانم من. گفتم برو یاد بگیر. اولها در کاسه من میگذاشت. مثلا میگفتم برو پرتقال بخر فرض کنید. میرفت پرتقال میخرید به این گندگی. شش تا پرتقال آن وقت دو هزار تومان. کیلویی ۲۰۰ تومان بود، یک عالمه میخرید. یک روز صدایش زدم و گفتم ببین داداش، با ما بازی نکن. اول اینکه دو کیلو پرتقال بگیر، این را بگیر، آن را بگیر، این را ببر خانهات، این را هم برای خانه ما. این را که گفتیم، با ما رفیق شد و خیلی دیگر فداکار شد، واقعا فداکار شد، امین من شد. بازنشست شد.
گزارش به آقاداده بودند که برادرت ریخت وپاش کرده!
یکی از داخل امور مالی این سندها را دیده بود و یک نامهای نوشت. یک نامهای به آقا نوشته بود، همان نامه را به وزیر نوشته بود و خلاصه رونوشت آن را به خود من داده بود. با اسم و امضا، امضا کرده، این شجاعتش بود.
که یک کسی آمده در پخش که خدا کند برادر شما نباشد. برای شما اینقدر خرج کردند، فلان کردند. میدانید که؛ بگویی کلاه بیار، سر میآورند، در ادارات اینطوری است، مخصوصا در نفت. این نامه رفته بود دفتر ارتباط مردمی، یک پاراگرافش را خلاصه کرده بودند، یک پاراگرافش را فرستاده بودند خدمت آقا.
لحن گزارش مغرضانه وبی ادبانه بود
آقا نوشته بودند که سیدحسن خامنهای برادر من است و لحن نامه لحن یک چیزی شبیه مغرضانه است که حدس ایشان درست بود؛ لحن، لحن بدی بود، بیادبانه و مغرضانه منتها نامه را به ایشان نشان دهید،
پاراف آقا به گزارش
نوشته را به ایشان نشان دهید و بگویید مواظب رفتارش باشد.
که نامه را در پاکت کرده بودند، برای من یا دستی دادند یا حضوری دادند، یادم نیست. من در ذهنم بود اینها؛ بعدش رفته بودیم خدمت ایشان، ظهر بود که حالا این هم یک خاطره خندهداری است؛ حالا بماند. ظهر بود،
ناهار خوردیم، آقا گفتند اصلا اینجا استراحت کن، چهارشنبه بود،
گفتم نه، باید بروم اداره.
آقاگفتند:گفتند مگر اداره داشتید؟ چطور آمدید اینجا!؟
این مورد؛ حالا این را داشته باشید. یک مورد همهمان ایامی بود که ایشان کیسهصفرایش را عمل کرده بود. در بیمارستان بودند ایشان، شنیده بودم روز قبلش عمل کرده بودند، من فردایش رفتم. رفتم بیمارستان و ایستادیم و رفتم نگاه کردم، سلاموعلیک کردیم و احوالپرسی و آمدیم بیرون. اتاق بغل پاسدارها نشسته بودند. نشسته با آنها گعده کردیم، ناهار خوردیم.
به یکی از آنها(محافظ ها) گفتم آقا هر وقت بیدار شدند، خبر کنید من بروم خداحافظی کنم.
گفتند باشد.
خبرم کردند که بیدارشدند-رفتم داخل
آقا گفتند شما اینجایید؟ نرفتید اداره؟ بروید اداره.
حرف دل سیدمحمدحسن:مرد حسابی شما مریضی، چهکار داری به این کارها!؟ دقت در اطرافیان، حفاظت از اطرافیان!.
به ایشان گفتم آن روزی که ناهار بودیم، گفتم شما یک مطلبی را فلان گفتید،
بنز را گذاشتیم ما کنار، پاجیرو سوار میشویم. پاجیرو کمتر از بنز است اما شیکتر از بنز است. ماشینها عوض شده است.
آقا گفتند من میدانستم، اینها کنار نمیگذارند، خواستم قبح قضیه را بفهمم.
آقاگفتند:بنز سوارشدن برای مسئول قباحت دارد، قبیح است، زشت است.
بعد هم گفتند :من هشت سال روی یک موکت رئیسجمهور بودم. نگذشت!؟طوری شد؟
گفتم چرا.
آقاادامه دادند:رئیسجمهور بدی بودیم؟
گفتم نه، خواهش میکنم.
بنابراین اگر قالی دستی باشد و چه بنز باشد. آقای نجات هم اخیرا یک چیزهایی گفته بود؛ اخیرا هم نه، در این کلیپهای اخیر زیاد آمده است. اینها منش ایشان (آقا)بود.
* میگویند آقا خیلی ساده زندگی میکنند، زندگی شخصیشان، حتی در خوردوخوراک گفته بودند. یا مثلا میهمانیهای خودمانی میروید، خیلی تشریفات ندارند.
آقا یک نکتهای را به من گفتند، به من گفتند من خرید شیرینی را در خانه حذف کردم. ایشان معمولا میوه دیدارهایشان دو رقم بیشتر نیست. حتی اینجا که پذیرایی میکنند، دو رقم است، سه رقم نیست. غذا هم یک رقم؛ یک خورشت.
* یعنی فامیلی هم که میروند؟
بله، فقط یک خورشت. یعنی تجملات مطلقا. تجملات و بیتکلفبودن غیر از این نمیتواند باشد. یک وقت شما برایتان آشپزخانهتان همیشه کباب و بگیروببند و گرم بوده، یک وقت نه، اصلا بند این چیزها نبودید.
به فکر این چیزها نبودید که حالا چون ما اینجا ریاستجمهوری شدیم، باید اینطوری باشد؛ نه. یعنی اصلا این قضیه نیست که ایشان تشریفات؛ یک تشریفات ویژهای دارد برای خودش که آن تشریفات برای ایشان نیست، برای جایگاه است که آن جداست. محافظان، خودی، بگیروببند و حتی اتومبیل، یعنی حتی اتومبیل هم مربوط به ایشان نمیشود. ایشان همین است، ایشان همین است که میبینید. غیر از اینکه شما میبینید، همین است. یعنی سعی در اینکه حتما دمپایی فلان مدل باشد، نه. سعی در اینکه حتما مثلا فرض کنید فرش داشته باشد، نه.
همین الان واقعا در خانهآقا گلیم است، موکت است در کتابخانهای که هست، اندرونش هم اگر پایین خانه است، آن هم همین است. ایشان مبل ندارند، در آشپزخانهشان از این صندلیهای پلاستیکی است که پایین دیدید گوشه پارکینگ که من خریدم و فرستادم برایشان.
خودشان حاضر نبودند حتی آن را هم بخرند، چون برای مصرف شخصیشان را که نمیگویند ریاستجمهوری یا دفتر رهبری بخرند، باید از جیبشان بخرند؛ نمیخواست بخرد. یعنی صندلیاش صندلی معمولیای است. حالا آن صندلی اینطوری است که من هم تهران دارم از این صندلیهای اینطوری، من چهار تا از آن را دارم. همان پشت حسینیه هم که شما میبینید آن صندلیها را میگذارند، آنها هم صندلی پلاستیکی است که برای دفتر است.
مبلهایشان هم مبلهای سادهای است.
ایشان یک نکتهای را هم گفتهاند که ما
مثلا روی همین مبلها، نشستیم، بلند شدیم، از زمان ریاستجمهوری تا الان، طوری شده؟
این طوری شده خیلی مهم است، این لغت طوری شده را ما باید این را بدانیم. مثلا من اینطوری نشستم، طوری شده؟
نه. من اینها را جلوی شما گذاشتم، جلوی خودم هم گذاشتم، از شما متمولتر، متمکنتر، پولدارتر اینجا نشسته، همینطور بوده؛ به آقای آجرلو که ارادت داریم، باز هم همین است. قبلش هم که این را برای من نیاورده بودند، در آن سینی بود، پیالههای چینی داشتم، همینها را در آن میگذاشتم و میآوردم. آقا هم همینطوری است.
شما اگر بروید در خانهاش، احساس این را نمیکنید که خانه یک مقام درجه یک جهان اسلام
نه ایران، جهان اسلام؛ آن سر دنیا ایشان مرید دارد، آن سر دنیا فلان دارد، یک اینطوری بکند ایشان، هزار تا راک فلر از دستش میریزد، اما همه اینها است، برای خودش نیست.
من تهران اوایل در سال ۷۲ – ۷۱ فرش خریده بودم، الان فرشهایش هست.
دو تا قالی سه در چهار از مشهد خریده بودم قسطی ۷۰۰ هزار تومان. مدتها خجالت میکشیدم خانواده اخوی را دعوت کنم؛ آقا که جای خود دارد. بچهها را دعوت کنم که بگویند عمو فرش خریده، فرش و مبل. واقعا خجالت میکشیدم.
احساس شرمندگی میکردم؛ البته از اینها احساس شرمندگی نمیکنم، چون اینها حساب و کتابشان به شما میگویم؛ آن را که داده، این را که داده، این را که داده، نرفتم بخرم مثلا.
* با کدام یک از آقازادههای رهبری بیشتر معاشرت دارید؟
من با هیچ کدام به تنهایی معاشرت ندارم. آنها هر وقت میآیند، سه چهار تایی با هم میآیند که تهران خانهمان، که دعوت کنیم، قرار بگذاریم، چه اینجا که بیایند مشهد، قرار بگذاریم و خیلی مقید هستند، خیلی احترام میکنند، خیلی محبت دارند. هر چقدر بزرگتر باشند، درجهشان بیشتر است.
شباهت امام ورهبری درشجاعت
* سنوسال من نرسیده که امام را در زمان حیاتشان بفهمم ولی آنچه که شنیدم یا مثلا دیدم یا مثلا خواندم در جاهای مختلف، فکر میکنم عنصر شجاعت مهمترین چیزی است که حضرت آقا را شبیه امام میکند. مثلا، در بدترین شرایطی که همه گفتند میخواهند حمله کنند به کشورمان، حضرت آقا گفتند که غلط میکنند بزنند، نمیتوانند بزنند.
یا مثلا همان جمله معروفشان که خیلی هم در برهه خیلی حساسی هم گفتند :دوران بزن و دررو تمام شده؛
این شجاعت انگار هر چقدر هم زمان میگذرد، خودش را بیشتر نشان میدهد.
این را شما اسمش را شجاعت میتوانید بگذارید اما همان نتیجه خلوص و ایمان و یقین است. ایشان به مرحلهای به نظر من از مراحل انسانیت رسیده که «ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم»؛ یعنی ایشان به این آیه ایمان دارد. ببینید، این خیلی مهم است. شما اگر مشهدی باشید، هفتهای یک بار حرم میروید. اگر در مشهد کسی را در بهشتزهرا (س) یا بهشت معصومه (س) یا بهشت رضا (ع) فامیل دور یا نزدیکی داشته باشید، سالی سه، چهار بار قبرستان میروید، مردهها را میبینید، حالوهوای اطرافیان مردههای جدید را هم میبینید؛ دارند دفن میکنند، دارند میشورند، دارند میبرند، دارند نماز میخوانند، دارند فاتحه میخوانند، دارند گریه میکنند، همه اینها را میبینید. همان لحظه ناراحت هستید.
خوش به حال کسی که همان لحظه بگیرد، چون همان لحظه توبه کردهاند تمام کثافتکاریهایشان را. پایمان را میگذاریم در ماشین و میآییم به اولین پیچ نرسیده، چشممان به آلودگی شروع میشود، دهنمان به آلودگی شروع میشود. میپیچید جلویمان میگوییم ای فلان. ما میآییم بیرون، یادمان میرود. ایشان به آنچه که به مرحله یقین رسیده؛ من نمیگویم کسی را دیده، من نمیگویم الهام میشود، اما با فرمول قرآنی، با فرمول اعتقادی، کسی که خدا را یاری کند، حتما یاری میشود، شک نکنید.
* شما فرمودید در دوران زندان با آقا مرتضی نبوی بودید. غیر از آقا مرتضی با کدام یک از شخصیتهای سیاسی حشرونشر دارید؟
من آقامرتضی را هم الان زیاد نمیبینم. آقامرتضی خانهاش در ترجمان است، معیری. خانه ما یک مقدار بالاتر یک آپارتمانی که دارم الان، در منیریه است، در همان نرسیده به میدان منیریه در ولیعصر (عج). خانه پدرخانم آقاحامد ما، حسین آقای محمدی که در دفتر آقاست، ایشان هم از رفقای قدیمی و هممحلی ما هستند. با ایشان بوده، با ضرغامی، با چندتای دیگر هنوز با هم هممحلی هستند.
من در روضهها آقامرتضی(نبوی) را زیاد میبینم که آن هم در موحدینیا است در ابوسعید، یعنی ۳۰۰ – ۲۰۰ متر فاصله دارد. ارتباط به این دلیل، نه اینکه من خانهشان بروم و بیایم ولی هر دفعه که میبیند، انگار همان سال ۵۳ است، آنقدر که صمیمی است.
* غیر از ایشان با چه کسی؟
با هیچ کس. من با همه آشنا هستم.
همه را میشناسم، ولی ببخشید، تحویل نمیگیرم، کاری ندارم به آنها.
ارادتی ندارم به آنها. من با چپ و راست رفیق هستم.
مثلا فرض کنید یک وقتی یک جایی باشم؛ ما با همه سران فتنه رفیق بودیم. جز موسوی،
من با آقای خاتمی همینطوری که با شما نشستم، همینطوری با آقای خاتمی مینشستیم. این افتخار نیست البته، میخواهم بگویم یعنی ارتباط داشتیم، مدیرکل ایشان بودم، رفاقت داشتیم با ایشان.
آقای کروبی خیلی به من محبت داشت، خیلی، یعنی اینطوری نبود؛ الان کروبی اینطور شده و مثل گذشته نیست. آن موقعهاوگرنه بد نبود.
* آقای موسوی چطور؟
موسوی نه، خیلی به من مربوط نبود، از اول مربوط نبود.
مثلا در مجاهدین انقلاب. خیلیهایشان همکاران ما بودند و در وزارت ارشاد با هم رفیق هستیم. الان مثلا یک وقت فرودگاهی یا یک جایی ببینیم، مینشینیم، همچنان که با جنابعالی نشستیم، با آنها هم ممکن است بنشینیم، ولی من خیلی سعی میکنم خودم را نشان ندهم.
* شما بهواسطه نسبتی که داشتید، تا به حال واسطه شدید برای حل مسالهای یا اصلا ورود نکردید؟
نه. من سعی کردم خدمت آقا کمتر چیزی ببرم و بیاورم.البته همسرم گاهی اوقات نامه میگیرد و میبرد اما من مخالفم.
* تحصیلات شما چیست؟
من فوقدیپلم علوم انسانی هستم.
* چطور شد رفتید در بحث سینما؟ پیشنهاد خودتان بود یا پیشنهاد دادند؟
من اینجا که میخواستم بروم تهران، مهدی فریدزاده، مدیر شبکه یک بود در زمان آقای محمدهاشمی. با من رفیق بود. گفته بود یا محمد هاشمی شنیده بود یا گفته بود، گفته بود که فلانی دارد از ارشاد میآید. گفته بود کجا میخواهد بیاید؟ برود صدا و سیما، برود بشود مدیر شبکه خراسان.
گفته بود نه او کلاسش بالاتر است، دارد میآید تهران. گفته بود خب بیاید تهران، بیاید پیش ما.
به من گفت، گفت محمدآقا اینطوری گفته.
گفتم ببین به آقای هاشمی شما بگو که من تازه رفتم نفت، یک ماه است، زشت است از این شاخه به آن شاخه بپرم.
محمدآقا که با آقای آقازاده رفیق است، خودشان بین خودشان حل کنند. اگر میخواهد، من بیایم. ضمنا کجا؟ یک ناهار دعوت کرد. سهتایی نشستیم، ناهار هم خوردیم و صحبت کردیم و جوک گفتیم،
خیلی لطیفه میگویم؛ من هم اهلش بودم، شوخی هم کردیم،
برادر آقای هاشمی(محمد) و برادر آقای خامنهای(محمدحسن)، بالاخره هر دو یکجور بودیم.
گفت بیا اینجا مدیر امور مجلس باش.
گفتم ببین من بیایم اینجا بشوم معاون امور مجلس، باید با نمایندهها مچ بندازم. خب طبیعتا من برنده میشوم. اگر من برنده بشوم، میگویند برادر رئیسجمهور، برادر رهبر، اصلا دارند درو میکنند مملکت و صداوسیما را.
معلوم است ما زورمان به اینها نمیرسد؛ نماینده هم هستیم، اما زورمان نمیرسد. اگر خدای ناکرده یک وقت کسی اینطوری کند دست ما را، میگویند اینها که اینطوری باشند، آنها هم مثل همینها هستند. ارج و قرب، کلک و پر میریزد،
ضمن اینکه من بلد نیستم ارتباط و پاچهخواری نمایندگان را،
البته روششان را میدانم چیست، اما بلد نیستم این کار را، برای من خوب نیست، من مدیر دفتری هم بلد نیستم.
آقای آقازاده(وزیرنفت) به من گفت بیا مدیرکل دفتر نظارتی شو. خیلی بدم آمد
اولا به من توهین بوداین حرف! البته در وزارت نفت خیلی بالاست، میدانید که هرچه رانت و پانت دارد، آنجاست؛ همهکاره وزیر است
گفتم که نه، من روابطعمومیام خوب نیست.
گفت شما روابطعمومیتان خیلی خوب است که.
گفتم بله، ارتباطم خوب نیست، من نمیتوانم به نماینده زنگ بزنم و بگویم آقای آقازاده گفت. من خودم را باید بگویم. یکی برای من باید زنگ بزند.
خلاصه یک مقدار به من برخورد.
بنابراین نشد بروم آنجا.
بعد به مهدی آقا فریدزاده(مدیرشبکه۲) گفتم ما نیامدیم، ما را در همین شوراها عضو کن. ما قدقدمان را در نفت میکنیم و یک حقوقی آنجا میگیریم، اینجا هم در شورا باشد، میآییم.
شدم عضو شورای برنامهریزی شبکه یک؛ این از اینجا شروع شد. همزمان عضو شورای بررسی فیلم و سریال شبکه یک هم شدم یک مدتی.
تا آقای فریدزاده آمد ارشاد و شد معاون سینمایی در زمان آقای میرسلیم(وزیرارشاد)
آقای فریدزاده شد معاون سینمایی و فوری من را گذاشت در شورای فیلمنامه و سناریو باتوجه به آن سابقهام و شش سال ارشادم.
بعد یک رفیقی داشتیم او را گذاشت مدیرعامل سینمای جوان، من را گذاشت عضو هیاتمدیره سینمای جوان. این سه تا سمت را من داشتم.
* شما چند بچه دارید؟
چهار تا.
* بعد از ترور حضرت آقا، آقا را دیدید، خود آقا چه احساسی داشتند؟ و خود شما؟
آقا که خیلی خوب بودند. من خودم خیلی ناراحت بودم. من آنوقت معاون آموزش و پرورش منطقه احمدآباد بودم در سال ۶۰.
ظهر داشتیم میآمدیم، برخلاف هر روز با مینیبوس اداره، سرویس. دیدیم مدام راننده و رئیس اداره دارند لوندی میکنند. مدام میگفتند حسنآقا، آقا خامنهای، فلان؛ من برنامهام این بود که از آنجا که میآمدم، پیاده میشدم، یا من را میبردند میدان شهدای فعلی،
از آنجا اتوبوس سوار میشدم، میرفتم سردخانه سام در جاده فردوسی. آنجا هیاتمدیره بودم من. شرکت بود، یک سردخانه مشهد داشت، اهواز به ساری، من هیاتمدیره آن شده بودم زمان شهید امیرزاده در سال ۵۹. این مختصر بود،
پست رفاقتی آقاسیدمحمدحسن!
این سمتمان-به دلیل رفاقتمان با آقای امیرزاده فقط نه به دلیل تخصص.
میرفتم آنجا، نماز میخواندم، ناهار میخوردم، یک چرت مختصری میزدم، کارهای سردخانه را بازدید میکردم، سالنها را که چه دارد، موتورخانه و انبارها را نگاه میکردم و یک حرفی میزدیم و یک جلسهای و تقریبا کار هر روز من بود.
آن روز اینها مدام گفتند آقای خامنهای نمیخواهید بروید سردخانه
گفتم آقا چهکار دارید؟ میخواهم بروم.
گفتند نه، پیاده شوید، برویم خانه. در واقع من را بهزور پیاده کردند.
من خانه پدرخانم خودم مینشستم در فلکه برق، میدان بسیج، پیاده شدم، اولین کوچه دست راست، کوچه گلچین.
پیاده شدم و رفتم خانه
خانم من گفت اینطوری شده است-خبرحادثه ترورراداد
حالا ساعت دو اخبار را گفته بودند، اینها شنیده بودند، رادیو را خاموش کردند که من نفهمم. نمیدانستند که من نمیدانم، من هم نمیدانستم.
بعد به مادرم زنگ زدم و گفتم خانم چه شده؟ گفتند آره، اینطور شده، فلانی اینطور شده،
هادی آقا دارد میرود تهران. هادیآقا آن روزش رفت. من نمیدانم چه موقع بود، صبر کردم، صبر کردم، ماه رمضان شد، بلند شدم و ماه رمضان رفتم آنجا که رفتم در بیمارستان قلب، همین در اتاق بود آقا، خوب شده بودند و از آن حالت آنچنانی درآمده بودند. خیلی محبت کردند، پاسدارها دورشان نشستند و یک عکس گرفتند. به نظرم دور آن سفره من هم هستم. که آقای مقدم خیلی نگران بود، شبها دعا میخواند، تا صبح یک ختم قرآن میخواند همین آقای سیدعلی مقدم. یک شب یا دو شب من بودم، برگشتم.
* آقا که رهبر شدند، شما در اولین دیداری که با آقا داشتید، چه فرقی دیدید با گذشته؟
هیچی؛ هیچی به خدا.
* در یک جمله اگر بخواهید برادرتان را که رهبر انقلاب اسلامی هستند بیان کنید، چه میگویید؟
نمیدانم چه بگویم. یک انسان مخلص، یک بنده مخلص خدا به نظر من؛ با حقیقت، مخلص، همین اخلاصی که لغتش را شما گفتید. یک بنده مخلص، فقط وظیفه بندگیاش را ایشان به نظر من انجام میدهد./۱۵ فروردین ۱۳۹۷ایسنا بنقل ازمثلث
توضیح مدیریت سایت-پیراسته فر:بعضی ازانتخاب تیترها واندکی ویرایش+افزودن تصاویرازاینجانب است.
مشاوره-روانشناسی