علت مخالفت علمای حوزه باتدریس فلسفه ،آیت الله بروجردی مخالف فلسفه بود؟
مرحوم آیت الله بروجردی خود فلسفه خوانده بود و از این توفیق همواره مسرور بوددرباره فلسفه خوانی آیت الله بروجردی نقل شده است که : “در نجف با آن جو خاصی که داشت به طور محرمانه فلسفه خوانده بودند؛ از جمله نزد آقای سید علی نجف آبادی مقداری از منظومه سبزواری را.” و“آیت الله بروجردی اشعار منظومه را حفظ بودند.” “در اصفهان نزد جهانگیرخان قشقائی و آخوند کاشی (رحمهماالله) فلسفه خوانده بودند” [۱]
“مرحوم جهانگیرخان به این شاگرد با استعداد (آیت الله بروجردی) عنایت خاصی داشت و در درس (اسفار) او را مخاطب قرار می داد. آیت الله شیخ محمد رضا کلباسی می فرمودند: من سعی کردم آقای بروجردی را به درس فلسفه راغب کنم و او را به حلقه درس جهانگیرخان ببرم، و ایشان تا پایان حیاتش از من تشکر می کرد.” [۲]
« ما در زمان جوانی در حوزۀ علمیّۀ اصفهان نزد مرحوم جهانگیر خان «أسفار» میخواندیم ولی مخفیانه؛ چند نفر بودیم، و خُفیةً بدرس ایشان میرفتیم»
« خودم هم در حوزه علمیه اصفهان نزد مرحوم میرزا جهانگیرخان قشقائی حکمت خوانده ام ولی آن زمان، استاد شاگردانی را انتخاب می کرد که مستعد و عمیق باشند و به کسانی که توانای فکری و صلاحیت علمی نداشتند، اجازه نمی داد در درس حضور یابند»
آیت الله بروجردی در بروجرد فلسفه تدریس مینمودند و در این باب تألیف نمودهاند:
علی دوانی (مورخ):امام خمینی گفتند: آقای بروجردی خودشان اهل معقول (فلسفه) هستند و شخصاً با فلسفه مخالف نیستند. وقتی بروجرد بودند و خبر به قم رسید که گذشته از خارج فقه و اصول، فلسفه هم تدریس می کنند، چند نفر از افراد مقدس از قم بلند شدند رفتند بروجرد و کاری کردند که ایشان را واداشتند که تدریس فلسفه را ترک کنند تا مبادا به حوزه علمیه قم هم سرایت کند و کار به جای باریکی بکشد. ایشان هم از ترس هو و جنجال مقدسان آن را ترک کردند.»
همچنین آن مرحوم حاشیهای بر اسفار نگاشتهاند[۳]
مرحوم آیت الله بروجردی طلاب مستعد را از فلسفه خواندن منع نمیکردند بلکه میفرمودند: «هر کسی فلسفه نمیفهمد»
یکی از افرادی که در آن زمان قصد فلسفه خوانی داشته اینگونه نقل می کند:در آن زمان هرکس می خواست درس فلسفه بخواند، به او می گفتند«فلسفه نخوان کافر می شوی! » وقتی بنده تصمیم گرفتم فلسفه بخوانم، عده ای رفتند پیش پدرم و به ایشان گفتند: اگر پسرت فلسفه بخواند، دینش را از دست خواهد داد و کافر خواهد شد!پدرم به من گفت: به این دلیل من راضی نیستم شما فلسفه بخوانی. گفتم: برویم پیش آقای بروجردی، هرچه ایشان بگوید، قبول می کنیم. پدرم گفت: ایشان مرجع من است و اگر بگوید جایز است، قبول می کنم.یک روز وقت گرفتیم و رفتیم خدمت آقای بروجردی. ایشان در اندرونی در اتاق کوچکی نشسته بود … پدرم دست آقای بروجردی را بوسید. بعد من از ایشان سوال کردم: آقا! من می خواهم فلسفه بخوانم، آیا جایز است یا نه؟ایشان، در حالی که دستش را روی گوشش گذاشته بود، فرمود:
فلسفه خواندن هیچ اشکالی ندارد، مسأله ای نیست. خود من هم فلسفه خوانده ام، لکن بهتر است قبل از آن، یک مقدار رسائل و مکاسب بخوانید، بعد فلسفه بخوانید.
گفتم: آقا! من رسائل و مکاسب خواندهام.
آیت الله بروجردی فرمود: پس هیچ مانعی ندارد.
ما از منزل ایشان بیرون آمدیم، پدرم گفت: هرچند ایشان فرمودند مانعی ندارد، ولی در عین حال باز من اجازه نمی دهم!
و البته تمام اینها به دلیل جوسازی علیه درس فلسفه بود.»[۴]
آیت الله منتظری: فلسفه علمی است که دانشگاههای دنیا روی آن حساب میکنند. فقه و اصول ما، موضوعش امور اعتباری است. فرمودند «من هم قبول دارم. خودم فلسفه خواندهام؛ ولی چه کنم ؟! از یک طرف برخی از طلبهها این حرفها را هضم نمیکنند، از این روی به انحراف کشانده میشوند؛ من خودم در اصفهان کسی را دیدم که «أسفار» را زیر بغلش گرفته بود، میگفت: من خدا هستم !
گفتم: پس معلوم میشود شما با فلسفه مخالف نیستید،بلکه با نشر و پخش این حرفهای درویشی مخالفید!؟
گفتند: «بله. اگر بنشینند خوب درس بخوانند طوری نیست.» گفتم: من «إشارات» شروع میکنم . علاّمۀ طباطبائی را هم قانع میکنم که «شفا» شروع کنند-مصاحبه آیت الله منتظری با مجله حوزه
آیت الله بروجردی تحت فشار شدید برخی علما و طلاب نجف و مشهد بودند و تصریح میفرمود که من مخالف اصل فلسفهخوانی نیستم بلکه با رواج آن مخالفم:
حکایات تاریخی نشانگر این است که در آن دوره جو سنگینی علیه حکمت و فلسفه در مشهد و نجف و بعضاً قم موجود بوده است تا جائیکه درس فلسفه مرحوم آیتالله بروجردی را نیز در بروجرد تعطیل کردند. در نقل مرحوم دوانی آمدهبود:
«امام خمینی: آقای بروجردی خودشان اهل معقول (استاد فلسفه و علوم عقلی) هستند و شخصاً با فلسفه مخالف نیستند. وقتی بروجرد بودند و خبر به قم رسید که گذشته از خارج فقه و اصول، فلسفه هم تدریس می کنند، چند نفر از افراد مقدس از قم بلند شدند رفتند بروجرد و کاری کردند که ایشان را واداشتند که تدریس فلسفه را ترک کنند تا مبادا به حوزه علمیه قم هم سرایت کند و کار به جای باریکی بکشد. ایشان هم از ترس هو و جنجال مقدسان آن را ترک کردند.»
آیتالله مصباح یزدی: در اوایل شروع این تلاش برخی افراد از بعضی شهرها از جمله مشهد و نجف به آیت الله بروجردی نامه نوشتند: با توجه به اینکه در فلسفه انحرافاتی وجود دارد که موجب فساد عقیده می شود چرا باید در حوزه علمیه قم درس فلسفه به طور رسمی وجود داشته باشد و صدها نفر نیز در آن شرکت کنند؟ سرانجام آنقدر به آیت الله بروجردی فشار آوردند که ایشان پیشکارشان را خدمت علامه (طباطبایی)فرستادند…
تصمیم آیت الله بروجردی حول تدریس اسفار مرحوم علامه برپایه فشارهای مبنی بر تعطیلی دروس فلسفه قم بوده است، خود ایشان می فرمایند: مثل باران از نجف و سایر بلاد نامه آمد.[۵]
مخالفان فلسفه،بیشتر طلاب مشهد بودند.»[۶]
«برخوردهای تند با ملاصدرا، اسفار و علامه طباطبائی توسط شاگردان میرزا مهدی اصفهانی انجام می گرفت.»[۷]
آیت الله آقاسید موسی شبیری زنجانی :آیت الله بروجردی می خواست علوم معقول [فلسفه] را شبه تحریمی کند و آقای آقاسید محمد رضا سعیدی [شهید آیت الله سعیدی] که با فلسفه مخالف بود، در اطراف این موضوع نزد آیت الله بروجردی فعالیت می کرد [۸]
البته برخی از مخالفین بعداً متوجه اشتباه خود شدند. همچون مرحوم آیه الله شهید سعیدی که از شاگردان علمای مخالف فلسفه در مشهد بودند و پس از هجرت به قم و تشرف به محضر رهبر فقید انقلاب و فعالیت در مسیر به ثمر نشستن نهضت اشتباهات گذشته را دریافته و تغییر روش دادند.
خاطره:چندماه قبل از شهادت آیت الله سعیدی، نماینده حضرت امام خمینی و امام جماعت مسجد موسی بن جعفر (ع) در خیابان غیاثی (آیت الله سعیدی کنونی)، همراه با تعدادی از دوستان دانشجو خدمت ایشان رسیده بودم. آن روزها مباحث عقیدتی، مخصوصاً تقابل اسلام با مارکسیسم و گروه های مارکسیستی بسیار داغ بود. آیت الله سعیدی در کنار تأکید بر مبارزه با رژیم ستمشاهی، به ضرورت فراگیری مبانی فلسفه و کلام نیز اشاره کردند و فرمودند: روزی در درس فلسفه آقا، (منظور حضرت امام خمینی بود) به ایشان عرض کردم، فلسفه ملاصدرا به چه درد ما می خورد؟ امام نگاهی به من انداختند و فرمودند آقای سعیدی! و ما أدْراکَ ما ملاصدرا؟… و امروز ضرورت آن مباحث عمیق را احساس می کنم. آیت الله شهید در ادامه خطاب به حاضران توصیه کردند که اگر می خواهید راه را گم نکنید، دامان آقای مطهری را بگیرید. ایشان عصاره فضائل است.»[۹]
پاورقی:
[۱] تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی (تاریخ حوزه علمیه قم)، غلامرضا کرباسچی
[۲] محمد واعظ زاده خراسانی، زندگی آیت الله العظمی بروجردی، ص ۳۰
[۳] المنهج الرجالی ص ۴۰
[۴] تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی (تاریخ حوزه علمیه قم)، غلامرضا کرباسچی، ص ۲۱۹
[۵] تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی (تاریخ حوزه علمیه قم)، غلامرضا کرباسچی، ص ۲۱۳ تا ۲۲۲
[۶و۷] همان
[۸] مهدی نصیری، فلسفه از منظر قرآن و عترت، ص ۴۰۰
[۹] حسین شریعتمداری ، ماهنامه فرهنگی اجتماعی شاهد یاران ، دوره جدید/شماره ۵-۶/فروردین و اردیبهشت۱۳۸۵ ، یادمان سالروز عروج شهید آیت الله مطهری ، ص ۶۱/منبع:عرفان وحکمت درپرتوقرآن
توضیحات مدیریت سایت-پیراسته فر:منبع خبرگزاری فارس-مرداد۱۳۹۱-بااصلاحات واضافات
***
نگاه به فلسفه ازدیدگاه حضرت آیت الله خامنهای ؛
بسم الله الرّحمن الرّحیم (۱)و الحمدلله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علیٰ سیّدنا محمّد و آله الطّاهرین سیّما بقیّةالله فی الارضین.
خیلی خوش آمدید آقایان محترم و بزرگان و فضلای عزیزِ بخش علوم عقلی، و خیلی ممنون و متشکّریم از جناب آقای فیّاضی که واقعاً ایشان وجود بابرکتی هستند و توانستند در قم این مجموعه(۲) را تشکیل بدهند و راه بیندازند که با این تفاصیلی که آقایان فرمودند خیلی باارزش است. خوشبختانه در دوران جمهوری اسلامی علوم عقلی رونق گرفته. خب، در قبل از انقلاب در قم خبری نبود؛ زمانی که ما بودیم، مثلاً فرض کنید یک درس آقای طباطبائی(۳) با یک عدّهی معدود مثلاً چهل پنجاه نفره بود؛ امّا حالا مثلاً جناب آقای جوادی(۴) که سالها [است] در این زمینه [فعّالند]، جناب آقای مصباح،(۵) جناب آقای سبحانی(۶) و تشکیلاتشان در زمینهی مسائل کلامی، و درسهای متعدّد فلسفهای که شنیدم در قم هست، اینها زمینهی ترویج و اعتلای علوم عقلی را به انسان مژده میدهد که چنین زمینهای به وجود آمده.
همین کاری که آقای فیّاضی و آقایان فرمودند که حرف جدیدی یا تقریر جدیدی یا برهان جدیدی برای یک مطلبِ اثباتشده -مثلاً- یا ردّ جدیدی برای یک حرف غلط مطرح میشود و بحث میشود، این خیلی باارزش است، خیلی خوب است؛ اینها پیشبَرندهی علوم عقلی است. از جملهی خصوصیّات مرحوم آقا علی مدرّس این است که ایشان نقّاد ملّاصدرا است یعنی به همین اندازه، ایشان فلسفه را پیش برده یعنی حرفهایی دارد در نقد ملّاصدرا؛ این کار بایستی انجام بگیرد؛ اشاره به نقدِ ملّاصدرا نمیخواهم بکنم، [بلکه] میخواهم عرض بکنم بحثِ نقّادی و بحث حرفِ نو به میان آوردن و بهاصطلاح نوآوری در علوم عقلی، یک مسئلهی بسیار مهمّی است. گاهی هست که یک مکتبی یا یک فکری، چند تفسیر دارد؛ کمااینکه الان در این کار، غربیها [فعّالند] -چون غربیها در زمینهی تبلیغات و روابط عمومی واقعاً با ما قابل مقایسه نیستند، خیلی قویتر و پیشرفتهتر از ما هستند در این زمینه؛ شما فرض کنید راجع به هگل،(۷) مِنبابِمثال، تفاسیر متعدّد از حرفهای او و از کتابها و متونی که او نوشته میبینید- یعنی برداشتهای گوناگون را بیان میکنند؛ خودِ این کمک میکند به پیشرفت فکر و منطق و عقلانیّت در حوزهی علوم عقلی. بنابراین [این کار] بسیار کار خوبی است و من امیدوارم که انشاءالله این مجموعهای را که جناب آقای فیّاضی سرپرستی میکنند و جناب آقای جوادی، جناب آقای مصباح و جناب آقای سبحانی هم -آنطور که فرمودند(۸)- نظارت میکنند یا هدایت میکنند، این را هرچه قویتر پیش ببرند؛ این بسیار کار مهم و لازمی است که [باید] انجام بگیرد.
در مورد بزرگداشتها؛ این کار، کار مهمّی است. ما به بزرگداشت کسی مثل آقا علی مدرّس نباید به این چشم نگاه کنیم که حالا یک آدم بزرگی را داریم معرّفی میکنیم؛ نه، این معرّفیِ یک جریان فکری است، مطرح کردن یک اندیشه و یک اندیشهورز بزرگ است. آقایان [عنوان کنگره را] نوشتید مدرّسِ تهران، حکیم تهران؛ خب بله، ایشان در تهران بودهاند و حکیم تهران هم هستند، منتها حکیم تهران، فقط مرحوم آقا علی مدرّس نیست. من الان همینطور که آقایان صحبت میکردید، چند اسم راجع به همین حکمایی که در صدسال اخیر در تهران بودهاند [به ذهنم آمد]؛ از میرزا ابوالحسن جلوه، تا آقا محمّدرضای قمشهای که در [زمینهی] عرفان است، تا مرحوم هیدَجی،(۹) تا مرحوم میرزا عبدالله زنوزی. میرزا عبدالله زنوزی پدر ایشان است و آقا علی شاگرد پدرش است؛ هر دو شاگرد ملّاعلی نوری اصفهانند. مرحوم ملّاعلی نوری هم یکی از آن بزرگان این -بهاصطلاح- مِضمار(۱۰) و این میدان است؛ یعنی اینها کسانی هستند که فلسفهی ملّاصدرا را احیاء کردند. فلسفهی ملّاصدرا بعد از یک برههای از زمان، مورد تهاجم شدید قرار گرفت و افول کرد؛ بعد یک کسانی در اصفهان پیدا شدند [و آن را احیاء کردند] که همهی آنها هم در اصفهانند؛ البتّه غالباً هم اصفهانی نیستند؛ مثل ایشان که اصفهانی نیست، مثل خیلی از آقایان و بزرگانی که اسمشان آورده میشود؛ اینها اصفهانی هم نیستند لکن مرکز، اصفهان بوده؛ این نشاندهندهی این است که اصفهان مرکز علوم عقلی بوده. بعد این پدر و پسر -مرحوم میرزا عبدالله زنوزی و مرحوم آقا علی حکیم- منتقل میشوند به تهران و آنوقت، تهران مرکز علوم عقلی میشود. بههرحال اینها خیلی شخصیّتهای بزرگیاند؛ تا این اواخر که میرسد به مثلاً مرحوم آمیرزا مهدی آشتیانی، آمیرزا احمد آشتیانی، مرحوم شاهآبادی.(۱۱) آمیرزا مهدی خیلی معروف است لکن آمیرزا احمد آشتیانی بهعنوان یک حکیم، معروف نیست؛ درحالیکه ایشان فلسفهدان بزرگ و واقعاً حکیم بوده؛ [همینطور] مرحوم آشیخ محمّدتقی آملی که ایشان خب شرح منظومه دارد -ملاحظه کردهاید- یعنی حکیم بوده؛ [البتّه] فقیه است، فقیه بزرگی است، در حدّ مرجع تقلید است امّا حکیم است یعنی دارای [تخصّص] علوم عقلی است. به نظر من اینها را یکییکی باید از کُنج انزوا و آن خلوت گمنامیشان بیرون کشید و اینها را مطرح کرد؛ اینها حرف دارند، مطلب دارند.
خب، حالا شما کتاب بدایع الحِکَم مرحوم آقا علی حکیم را مثلاً در اینجا چاپ کردید؛ خب باید کسی بنشیند این کتاب مفصّل را بخواند تا بفهمد که آقا علی چه میگوید؛ چند نفر آماده هستند که بخوانند این کتاب را؟ چند نفر دارید که توانایی این کار را داشته باشند؟ این احتیاج دارد به همان [کاری] که دربارهی مرحوم ملّاصدرا من گفتم(۱۲) -و یک کار کوچکی هم البتّه شده؛ بد نیست- که یک جمعی یا یک هیئتی بنشینند و لبّ فلسفهی آقا علی حکیم را دربیاورند و اصلاً بگویند ایشان چه میگوید، حرفش چیست، مطلب موردنظرش چیست. یکوقتی حضرت آقای جوادی(۱۳) یک کتابی را از آقا علی -به نظرم یک کتاب یا رسالهای از رسالههای ایشان بود- آوردند به من نشان دادند که «ایشان اینجا در جواب این مطلب، این را گفته»؛ الان آن حرف یادم نیست امّا میدانم که حرف مهمّی بود. خب اینها استخراج بشود، بیرون بیاید از ضمن کتابهای ایشان یا رسائل ایشان. ایشان یک رساله در «وجود رابطی» ظاهراً دارد؛ رسالههای متعدّدی آقا علی حکیم دارد؛ بنشینند اینها را تدوین کنند تا ناگهان تهران -که شما میگویید مرکز حکمت در یک دورهای بوده- احساس کند که ایشان یک فکر فلسفیِ عمیقِ قویای را در مثلاً فرض کنید صد و چند سال پیش که ایشان از دنیا رفته -ظاهراً حدود ۱۳۰۷ ایشان از دنیا رفت- یکچنین فکری را در تهران مطرح کرده؛ یعنی خلاصهگیری بشود و تبیین بشود آن مکتب ایشان و حرف ایشان و مبنای ایشان. و همچنین دیگرانی که هستند [مثل] مرحوم آمیرزا ابوالحسن جلوه (رضوان الله علیه)؛ ایشان حواشی زیادی بر اسفار دارد؛ خیلی هم خوشخط بوده. میگویند ایشان نسخههای مختلف اسفار را که تدریس میکرد، هر نسخهای که دستش بود، در هرجایی ایشان یک حاشیهای همانجا مینوشت؛ یکی از این نسخههای اسفار -که اسفاری است با حواشیِ دستنوشتهی مرحوم میرزا ابوالحسن جلوه یا حاج میرزا ابوالحسن جلوه؛ نمیدانم مکّه هم رفته بوده یا نه- دست بنده افتاد و آن را اهدا کردم به کتابخانهی مؤسّسهی آقای مصباح که الان آنجا باید باشد و قاعدتاً هست. خب ایشان حرف دارد؛ میدانید که میرزا ابوالحسن جلوه جزو منتقدین ملّاصدرا است یعنی جزوِ افرادی است که در بسیاری از مبانیِ ملّاصدرا ایشان حرف دارد، استدلال دارد، مثل خود آقا علی؛ ایشان هم همینجور [است]؛ خب ببینیم حرفهای ایشان چیست؛ یک نفری استخراج کند این حرفها را، دربیاورد، مطرح کند. اینها به نظر من کارهای بسیار مهمّی است که زمینمانده است؛ ما دیر به این فکر افتادهایم و باید همهی اینها را انجام بدهیم.
بههرحال دعوت جوانهای ما به علوم عقلی، بسیار مهم است؛ توجّهِ حوزهها به علوم عقلی و بخصوص فلسفه، خیلی مهم است. بعضی از آقایانِ بزرگوار و محترمی که خیلی مورد تکریم و احترام ما هستند، اشکال داشتند به اینکه درسهای فلسفه و عرفان و این حرفها در قم زیاد شده؛ بنده به آن آقایان گفتم که
اگر چنانچه فلسفه را شما از قم بردارید، کسانی در جاهای دیگر، متصدّیِ تبیین فلسفه و تدریس فلسفه میشوند که اهلیّت و صلاحیّت این کار را ندارند
؛ کمااینکه الان میبینیم بعضی از افرادی که در غیر قم بهعنوان فلسفهدان شناخته میشوند و مطرح میشوند، اطّلاعاتشان از فلسفه سطحی است؛ نه اینکه اطّلاع ندارند امّا اطّلاعاتشان عمیق نیست، سطحی است؛ یک چیزی خواندهاند و یک اصطلاحی را بر زبان جاری میکنند؛ خب این خوب نیست؛ خوب است که در خود قم باشد، در حوزهی علمیّه باشد. تهران هم همینجور؛ حوزهی علمیّهی تهران هم که یک روزی مرکز علوم عقلی بوده، امروز اگر چنانچه تدریس فلسفه و تدریس علوم عقلی در آن رواج پیدا بکند، این به نظر ما یک چیز بسیار خوب و مفیدی خواهد بود انشاءالله.
من اینجا اسم میرزا هاشم اشکوری را نگفتم؛(۱۴) یا مرحوم آسیّد کاظم عصّار؛ [البتّه] اینها که بعضی در دانشگاه تدریس میکردند، بعضی بیرون تدریس میکردند، اینها متأخّرینند و شاگردهایشان هستند، [امّا] اینهایی که ما گفتیم، قبل از این نسل [هستند].(۱۵) هرجا مکتب تهران گفته میشود، اینها را میخواهند بگویند، یعنی این آقایانِ پدر و پسر؛(۱۶) [البتّه] شما از مرحوم میرزا عبدالله زنوزی هیچ اسمی نیاوردید و توجّهی نکردید؛ ایشان لابد آثاری باید داشته باشند و باید کارهای ایشان -مرحوم میرزا عبدالله زنوزی- مطرح بشود، [چون] آقا علی شاگردِ پدرش است؛ این آقایان هستند که معروف به مکتب تهران هستند.
بههرحال ما از آقایان تشکّر میکنیم، بهخاطر این زحمتی که کشیدید و این کاری که شروع کردید، این معرّفی چهرههای فلسفه. انشاءالله که خداوند به وجود شماها برکت بدهد، و آقایان مدرّسین بزرگِ فلسفه در قم -که الحمدلله آدم میبیند برکات وجود آنها چقدر زیاد است- خداوند انشاءالله تأییدشان کند، محفوظشان بدارد و برکاتشان را ادامه بدهد. و همچنین شما آقایانی که متصدّیِ این کارها هستید، انشاءالله مشمول توفیقات الهی و تأییدات الهی و هدایت الهی انشاءالله باشید. انشاءالله موفّق باشید.
والسّلام علیکم و رحمةالله و برکاته
فلسفه دربیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار دستاندرکاران همایش حکیم تهران (نکوداشت مرحوم آقاعلی مدرس زنوزی) که در تاریخ ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷ -خبرگزاری مهر۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
***
چراتفسیرسوره حمدامام خمینی ناتمام ماند؟
مجموعا ۵ جلسه تفسیر اوائل سال ۱۳۵۸ شمسی در این ۵ جلسه امام ،تفسیر بسم الله وبه پایان آیه اول سوره حمد رسیده بود
این تفسیر امام ابتدای هرهفته از تلویزیون پخش میشد
تفسیری که به خاطر شدتِ رنگ و بوی عرفانیش -گرچه اهل عرفان و فلسفه را حسابی سر ذوق آورده بود- اما به خاطر اعتراضات شدید بخشی از اهل شریعت ادامه پیدا نکرد.
جناب آقای معلم “مخالف اصلی تفسیرامام”میگوید:
«این تفسیر بیش از آن نباید ادامه پیدا میکرد و خوب شد دیگر پخش نشد» وقتی با تعجب مصاحبه کنندگان مواجه میشوند، میگویند: «هر حرفی به درد هر آدمی نمی خورد. واقعیات و حقیقیات عالم به جای خود محفوظ، ولی ظواهر هم باید محفوظ بماند» ایشان مثال میزنند«در حقیقت بسیاری از مردم اصلاً شبیه آدم نیستند، اما آیا هرکسی میتواند و باید این را ببیند؟ اگر ببیند که دیگر نمیتواند برود بین مردم!».
مشکل”خال لب”چه بود؟
وقتی بحث شعرهای امام و رموز عرفانیشان مطرح میشود، آقای معلم میگوید: «یک جا در مورد شعر «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» بحث بود، من هم تفسیرم را گفتم و گفتم نباید اینقدر معنایش کنید. معنای شعر ظاهر است و نمیخواهد سعی کنید به زور سراغ تاویل عرفانی بروید.» یعنی تاکید کردند این یک غزل عاشقانه است! و نه خیلی عارفانه! بعد تصریح کردند «خیلی از صحبت های خدا هم همینطور است. ظاهر است و معلوم است. اما آنقدر ظاهر و آشکار است که پنهان میشود. اسم اعظم همه جا هست ولی همه دارند دنبالش میگردند. مسائل شرع روشن است و مخفی نیست، خودمانیم که مخفیش میکنیم. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز».
کلاً هر جا پرسشگران میخواهند سراغ حکایتهای رازآمیز و مسائل نگفتنی و نهفتنی بروند، جناب معلم به لطایفالحیلی از بیانشان طفره میروند. یکجا یکی از پرسشگران به شوخی و تعریض میگوید «مثل اینکه حاج آقا ما را محرم نمیدانند». آقای معلم میفرمایند «نه اینطور نیست. این روزگار روزگار محرمیت نیست. در این زمانه دیگر نمیشود خیلی حرف ها را گفت.»
و واقعا وقتی دوربین -این چشمِ فضولِ مدرنیته- آنجا حضور دارد ایشان چه توقعی داشتند؟!
آقا علی اکبر معلم دامغانی کیست
میرزا علی اکبر معلم دامغانی ( آیتالله معلم دامغانی) متولد سال ۱۲۸۲ هجری شمسی بود. یعنی یک سال از امام خمینی کوچکتر. گویا رفاقت** این بزرگواران به روزگار جوانی و ایام طلبگی در حوزه علمیه قم باز میگردد. اما پس ازهمان دورانِ قم، مسیر علمی و طریقت معنوی این دو از یکدیگر جدا میشود./منبع:۱۰خرداد۹۳فارس
***** دکتر دینانی از خط امامی هایی می گوید که مخالف عرفان بودند و جلسه تفسیر سوره حمد را تعطیل کردند
استاد فلسفه دانشگاه تهران گفت: یکی از مترقی ترین سخنان امام این بود که طلبه ای که معانی روایات و قرآن را می فهمد حق ندارد تقلید کند بلکه باید زحمت بکشد و خود حکم خدا را بفهمد.
دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی طی سخنانی در همایش «بررسی اندیشه های فلسفی و عرفانی امام خمینی(ره)» که روز سه شنبه ۹ خردادماه در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران برگزار شد، به تشریح وجوه علمی و عرفانی امام خمینی پرداخت و گفت: امام خمینی مرد جامعی بود به ویژه در چهار رشته فقه، اصول، فلسفه و عرفان.
امام در دوره ای به دلایل سیاسی اجتماعی بحث عرفان و فلسفه را کنار گذاشته بودند
وی افزود: بنده ۱۱ سال افتخار شاگردی درس خارج فقه و اصول امام را داشتم و در آن زمان به خاطر فضایی که در حوزه حاکم بود، ایشان جز فقه و اصول چیز دیگری تدریس نمی کردند نه خصوصی و نه عمومی، و حتی اگر یک سؤال فلسفی و یا عرفانی از ایشان پرسیده می شد ابداً پاسخ نمی دادند. این کتب عرفانی و فلسفی که از ایشان به جای مانده در واقع مربوط به دوران جوانی امام است که به دلایل سیاسی اجتماعی در آن دوره که افتخار شاگردی ایشان را داشتم بحث عرفان و فلسفه را کنار گذاشته بودند. این استاد فلسفه تصریح کرد: در زمانی که ما به دنبال مباحث عرفانی و فلسفی امام بودیم حدود ۴۵ سال پیش حتی یک برگ از کتابهای ایشان وجود نداشت و من برای به دست آوردن کتاب «سر الصلاه یا معراج السالکین و صلاه العارفین» امام خیلی تلاش کردم و نهایتاً توانستم کپی آن را در خانه یک مرد تاجر عارف مسلکی به مدت چند ساعت مطالعه کنم. مترقی ترین سخن حضرت امام از نگاه دکتر دینانی دکتر دینانی به بیان خاطراتی از کلاسهای درس امام خمینی گفت: رسم امام این بود که یک روز به شروع تعطیلات حوزه درس مختصری می گفتند و بیشتر به نصیحت طلاب می پرداختند. ایشان در یکی از این جلسات مطلبی فرمودند که هم فقهی و هم پیرامون فقهی است و مترقی ترین حرفی است که یک فقیه در عالم می گوید. وی افزود: امام در این جلسه در مورد تقلید صحبت کردند. خب طبیعی است که یک مجتهد نباید تقلید کند. امام فرمودند طلبه ای که معانی روایات و قرآن را می فهمند نباید تقلید کند بلکه باید زحمت بکشد و خود حکم خدا را بفهمد و فرمودند طلبه ای که مراحلی را طی کرده حق ندارد دیگر تقلید کند. من هم به تبعیت از حرف ایشان دیگر از آن زمان تا کنون از کسی تقلید نکردم. این کار امام طلبه را به روش اجتهاد وادار می کند. پس آن طلبه ای که دروسی را فراگرفته باید خود مسائلش را استنباط کند. البته همه مجتهدین هم در یک درجه اجتهاد نیستند و سلسله مراتب دارند. برخی با نامه نگاری جلوی پخش تفسیر سوره حمد امام را گرفتند
وقتی انقلاب پیروزشد،امام کم کم بیانشان آرام تر شد اما در تدریس با حماسه و با بلاغت و جذاب سخن می گفتند. من درس غنا را با ایشان خواندم. این استاد فلسفه با اشاره به تعطیلی پخش تفسیر سوره حمد امام خمینی از تلویزیون تأکید کرد: با اینکه امام دارای قدرت سیاسی و انقلابی بودند اما کسانی نامه ها نوشتند و جلوی پخش تفسیر عرفانی فلسفی سوره حمد امام را گرفتند.
دکتر ابراهیمی دینانی در ادامه با تشریح اسرار نماز با توجه به کتاب سر الصلاه حضرت امام تأکید کرد: با اینکه کتابهای عرفانی امام چاپ شده اما امام در این کتاب حرفهایی می زند که من جرأت بیان آن را ندارم. کسانی که خود را پیرو خط امام می دانید و مخالف عرفان هستید بروید همین کتاب را بخوانید!/منبع:۱۰خرداد۹۱خبرآنلاین
**
علت مخالفت باتفسیر”حمدامام خمینی ازدیدگاه یک محقق
به گزارش جماران۱۳خرداد۹۳ به نقل از ایکنا، حجتالاسلام والمسلمین سیدمحمدعلی ایازی، استاد حوزه و دانشگاه کسی است که سالها به آثار و گفتارهای تفسیری حضرت امام خمینی اهتمام داشته و مجموعه بیانات و نوشتههای ایشان را در این زمینه گرد آورده و در قالب مجموعهای پنج جلدی که در سال ۱۳۸۵ توسط مؤسسه تنظیم و نشرآثار امام خمینی منتشر شد به جویندگان معارف قرآنی ارائه کرده است. به همین مناسبت و با توجه به قرار داشتن در آستانه سالروز رحلت حضرت امام خمینی، گفتوگویی با حجتالاسلام ایازی در مورد جوانب مختلف افکار و مبانی و روش تفسیری حضرت امام داشتهایم که مشروح آن را در ادامه میخوانید.
برای شروع اشارهای به آثاری از امام(ره) بفرمائید که شما کارهای تفسیری ایشان را از آنها جمعآوری و در قالب تفسیر قرآن مجید برگرفته از آثار امام تدوین کردهاید. کارهای تفسیری امام در دو بخش است یکی در تألیفات ایشان است و در آثاری است که در دوره جوانی به قلم خود نوشتهاند و دسته دوم هم مباحثی است که ایشان در قالب سخنرانیها مطرح کردهاند. مجموعهای که من گرد آوردهام از حدود ۴۰ جلد کتاب و این ۴۰ جلد اعم از آن کتابهایی که به زبان عربی نوشته شده یا به زبان فارسی و یا این که ایشان سخنرانی کردهاند و این سخنرانیها پیاده شدهاند.
امام در تفسیر چه مبانیای داشتهاند؟ من در مقدمه مجموعهای که در پنج جلد منتشر شده است نزدیک به ۱۵۰ صفحه در باب ویژگیها و مبانی تفسیری حضرت امام بحث کردهام. به طور خلاصه میتوانم بگویم که ایشان اولاً معتقد به لایه به لایه بودن قرآن است و معتقد است که نمیشود فقط به ظاهر قرآن کریم بسنده کرد و باید به لایهها و بطون آن هم توجه کرد. مبنای دوم ایشان این است که اگر ما بخواهیم قرآن را بفهمیم، در عین حالی که قرآن قابل فهم است اما موانعی هم برای فهم آن وجود دارد که باید به آن هم توجه کرد. ایشان در آداب الصلاه حدود مانع برمیشمرد که اصطلاحاً از آن به «حجب» تعبیر میکند و منظور موانع و پردههایی است که ممکن است مانع رسیدن به مقصود قرآن شود. مسئله سومی هم که مورد توجه امام است و مطرح میکند مسئله زبان است. ایشان میگوید که زبان قرآن زبان مخصوصی است که باید به آن توجه کرد و بر اساس این توجه به فهم آن نائل شد.
شما در نشستی که چند روز پیش برگزار شد به طرح و معرفی گرایشی تفسیری برای اولین بار پرداختید و آن را گرایش مقصدشناسانه و تفسیر بر اساس این گرایش را تفسیر مقاصدی خواندید و امام را از جمله کسانی دانستید که در تفسیر چنین گرایشی داشتهاند. در این باره کمی توضیح بدهید. بله. یکی از مبانیای که امام مطرح میکند بحث هدفمندی مفسر است و این که مفسر وقتی میخواهد تفسیر کند برای چه مقصود و منظوری میخواهد این تفسیر را انجام بدهد. آیا فقط میخواهد شرحی بدهد یا با مخاطبش حرف و پیامی دارد؟ ایشان میگوید اگر ما بخواهیم این پیام را تفکیک و ریز کنیم بازگشتش به مقاصد خود قرآن کریم است و این که قرآن برای چه نازل شده و چه هدف و مقصدی دارد.
آیا میشود از نظریهای در تفسیر سخن گفت که مخصوص به امام باشد؟ بله مسلماً این را در دو بخش میشود طرح کرد؛ یکی درباره گرایش تفسیری امام است که گرایش ایشان بیشتر عرفانی است و اهداف تربیتی و معنوی را در تفسیر قرآن دنبال میکند. بر این اساس خداوند وقتی با انسانها سخن گفته است در واقع میخواسته که آنها را در جنبههای معنوی و اخلاقی سوق بدهد و به تعبیر خود ایشان انسانسازی و آدمسازی کند. منظور ایشان هم از آدمسازی یعنی ایجاد آن رفتارها و کردارهایی که به نوعی آراستگی نفس را در انسان ایجاد میکند.
لازمه چنین نگاه و رویکردی در تفسیر چیست؟ خُب کسی که این گونه به تفسیر نگاه میکند و چنین تفسیری میکند قهراً به دنبال تبیین مسائل علمی در قرآن نیست. کسی که دارای چنین گرایشی است دنبال برجسته کردن مباحثی که دارای جنبههای کلامی و نزاعهای مذهبی است نیست. کسی که در پی تفسیر این دسته از آیات میرود به جنبههای ادبی و بیانی تفسیر چندان نمیپردازد و خیلی دنبال این نیست که جنبههای ادبی واژهها را موشکافی کند. کسی که چنین کار تفسیریای انجام میدهد دنبال پیدا کردن وجوه و احتمالات گوناگون هم نیست، بلکه به دنبال پیامهای خاصی است که قرآن بیان میکند و این پیامها را برجسته میکند.
با توجه به این که در چنین گرایشی جنبههای ادبی چندان محل توجه نیست، نگاه خاص امام به زبان قرآن که شما آن را به عنوان مبانی ایشان هم مطرح کردید، حاوی چه مفادی است و در مجموعه رویکرد تفسیری ایشان چه جایگاهی مییابد و چگونه طرح میشود؟ یکی از مبانی امام این است که قرآن کریم تنزل یافته است و یک معانی بسیار بالا و والایی بوده است و وقتی که خواسته با مخاطبین انسانی صحبت کند قهراً فهم و درک مخاطبین خود را و شرایط نیازها و خصوصیاتشان را در نظر گرفته و متناسب با آنها صحبت کرده است. برای مثال فرض کنید وقتی که شخصی با شخص دیگر صحبت میکند و میداند که این شخص بیماریای دارد، میگوید اگر این کار را بکنی مشکلاتت هم حل میشود. قرآن هم همین گونه است. خب وقتی که میگوید که قرآن کریم تنزل یافته و با زبان مخصوص مخاطبین خودش سخن گفته است یعنی این که به مخاطبین و خواستهها و نیازهایشان توجه کرده و بر اساس خواسته و نیازهایشان سخن گفته است.
ایکنا: گرایش عرفانی حضرت امام چه تفاوتی با نگاه عرفانی دیگران در تفسیر دارد؟ آیا اساساً تفاوتی وجود دارد یا ایشان هم با همان چارچوب کلی گرایش عرفانی و فقط با نکاتی متفاوت به تفسیر قرآن پرداختهاند؟ اولاً این که ایشان جزء نحله شیعه هستند. میدانید که تفاسیر عرفانی بر دو بخشاند. بخشی مانند تفسیر ابنعربی، تفسیر علاءالدوله سمنانی یا تفسیر نجمالدین دایه یا تفسیر تستری که اینها یک دسته از تفاسیر عرفانی هستند. به جز بحث اعتقادی و کلامی شیعی که امام دارد و بر اساس آن به روایات اهل بیت(ع) توجه دارد و از آنها در تفسیر خود استفاده میکند، تفسیر ایشان تفاوتهای دیگری نیز با این تفاسیر عرفانی دارد. تفسیر ایشان با این که عرفانی است اما ابعاد اجتماعی هم دارد و این بعد اجتماعی یک تفاوت خیلی جدی و برجسته را به تفسیر ایشان در میان تفاسیر عرفانی میدهد. اکثراً تفاسیر عرفانی که در گذشته نوشتهاند بیشتر جنبههای فردگرایانه داشتهاند و به جوانب اجتماعی و لوازم اجتماعی خیلی توجهی نداشتند و تفاوت دوم ایشان با عموم تفاسیر عرفانی این است. تفاوت سوم ایشان در تفسیر عرفانی هم این است که به دنبال عمومیسازی مفاهیم عرفانی است. معمولاً افرادی مثل ابنعربی یا نجمالدین دایه یا صدرالدین قونوی کسانی هستند که فقط برای یک عده بهخصوصی سخن گفتهاند و افراد خاصی مخاطبشان هستند؛ در حالی که امام در بخشی از صحبتهای خودشان، به خصوص نوشتههایی که در قالب گفتار بوده و سخنرانیهای ایشان را تشکیل میدهد، خطابشان به مردم و عموم مردم است و ما اصطلاحاً از روش ایشان به عمومیسازی مباحث عرفانی در تفسیر یاد میکنیم. ایشان بخشی از معارفی را که در آن زبان عرفانی آمده است سعی میکند در قالب مفاهیم ساده و قابل فهم ارائه کند.
این که فرمودید امام مباحث عرفانی را به شکلی اجتماعی مطرح میکند آیا میشود از این روش الگوبرداری کرد و آن را در جاهای دیگر هم به کار گرفت؟ بله میشود این کار را کرد و کسانی بعد از ایشان آمدهاند و همین مباحث عرفانی را عمومیسازی و سادهسازی کردهاند و خود این سادهسازی کردن کمک کرده است که بتوانند مباحث را خیلی راحتتر مطرح و بیان کنند.
بحثهایی که در زمینه تفسیر قرآن به قرآن و تفسیر قرآن به روایات مطرح است در کار تفسیری امام چه جایگاهی دارد؟ و آیا میشود از تفسیرهای ایشان که شاید خیلی هم در قید به کارگیری روشمند این موضوعات نبوده است، الگویی اخذ کرد که بگوئیم امام رویکردش به تفسیر قرآن به قرآن یا تفسیر به روایات به شکل روشمند این گونه بوده است؟ در مورد تفسیر قرآن به قرآن باید بگوئیم که ایشان تفسیر قرآن به قرآن خاصی داشته است. ایشان در مورد روایات هم برای مثال در کتاب اربعین، رویکرد استنادی ندارد، بلکه روایاتی را که مطرح میکنند بیشتر با جهت تحلیلی و تبیینی به آنها توجه میکنند. ایشان نمیخواسته است بحثی آکادمیک و روشمند در استناد به روایات انجام بدهد و بیشتر میخواسته است که این روایات را بیاورد و در کنار آیات در توضیح مطالب به کار بگیرد و مطالبی را بیان بکند. ایشان میخواسته که دریافتهای خودش را توضیح بدهد و تبیین کند و بعد در این مسیر هم از آیات و روایات استفاده کرده است تا آن مطلب و موضوع را شرح و توضیح بدهد.
علت ناتمام گذاشتن”عدم پخش”سوره حمدامام خمینی چه بود؟
به عنوان آخرین سؤال بفرمائید که دلیل توقف تفسیر سوره حمد چه بود؟ مسئله همان چیزی بود که امروز هم به طور کلی مطرح است؛ این که یک کسی یک فکر و اعتقادی دارد و فکر میکند که هر چه هست همین است و او سخنگوی اسلام است و کس دیگری هم حرف نباید بزند. این متأسفانه در قشر سنتی بوده و امروز هم داریم که یک کسی که حرف میزند فکر میکند که خودش نماینده خدا بر روی زمین است و اگر کس دیگری بالاتر از او حرف بزند خلاف اسلام حرف زده است. خب وقتی که امام هم تفسیر را شروع کردند یک عدهای های و هوی و سر و صدا به راه انداختند که نباید امام این حرفها را بزند. پیام دادند؛ یک بار و دو بار و چند بار. امام چند نوبت توجه نکردند اما در نهایت به دلیل این که در موقعیت رهبری بودند و نمیخواستند به این بحثها دامن بزنند، جلسات تفسیرشان را تعطیل کردند. این افراد معترض هم بیشتر کسانی بودند که با فلسفه و عرفان میانهای نداشتند و مخالفتشان هم با جلسات تفسیر امام(ره) از سر مخالفت با فلسفه و عرفان بود.
***
در اواسط سال ۱۳۵۸ شبکه اول تلویزیون ایران شروع به پخش برنامه ویژه ای می کند که برای همه کسانی که در همه این سالها امام خمینی را تحت عنوان یک استراتژیست سیاسی و رهبر بزرگترین انقلاب ابتدای قرن بیستم دیده بودند به شدت خاص و هیجان انگیز است. این برنامه تحت عنوان تفسیر قران که توسط شخص حضرت امام انجام می گیرد پخش می شود اما بلافاصله بعد از شروع پخش به فاصله کوتاهی تعطیل می شود و از آن زمان تاکنون هم قسمتهای قبلی دیگر پخش دوباره نمی شود. این شاید یک معمای اساسی در جریان تاریخ رسانه ای مذهبی کشور و انقلاب باشد که چه اتفاقی افتاد که رهبر به شدت محبوب و مقتدر یک انقلاب نورس از بازگویی یک مبحث مذهبی خاص در تلویزیون بازماند.
مجموعا ۵ جلسه تفسیر از سوی حضرت امام در اوایل سال ۵۸ شمسی از تلویزیون پخش می شود و ظاهرا در این ۵ جلسه تفسیر بسم الله و آیه اول سوره حمد تکمیل شده بوده است. هنوز نظر واضحی درباره علت تعطیلی این برنامه تفسیر اعلام نشده است بعضی ها که البته کم تعداد هستند آن را به بیماری امام مربوط می دانند و در مقابل اکثریت معتقدند که تنگ نظری برخی از دسته ها و محافل متحجر مذهبی مثل انجمن پرنفوذ حجیته در مخالفت با نگاه عرفانی امام به قرآن سبب اصلی این تعطیلی نابهنگام و ناامیدکننده ست.نقل مشهوری هست که در همان اوایل پخش این تفسیر طوماری با نامه های متعدد از سمت قم روانه بیت امام می شود که ادعای به صورت کفن پوش در خیابان ها قیام کردن را مطرح می کند به خاطر این “صوفی گری های “مطرح شده در این تفاسیر بنابر تفسیر خودشان.
تفسیر امام خمینی از سوره حمد بعدها به صورت مکتوب در کتابی چاپ می شود و روانه بازار می شود. بعد از اینکه همه هیاهوها و جنجال ها در مورد این تفسیر فروکش می کند.
و حالا سی و سه سال بعد از توقف پخش یک برنامه تلویزیونی در تلویزیون ایران، برنامه ای که با حضور شخص اول مملکت برگزار می شد قسمت های پخش شده از آن که هیچ گاه فرصت پخش دوباره را پیدا نکرد در اینترنت با یک سرچ ساده قابل دسترسی است. /”تسنیم”اول آذر۱۳۹۱
***
«یک مدت زیادی گرفتار عرفا بودیم، اسلام گرفتار عرفا بود.
آنها خدمتشان خوب بود؛ اما گرفتاری برای این بود که همه چیز را برمیگردانند به آن ور”معنویات“.هر آیهای دستشان میآمد میرفت آن طرف. مثل تفسیر ملا عبدالرزاق.
خب بسیار مرد دانشمندی، بسیار مرد با فضیلتی [است] اما همه قرآن را برگردانده به آن طرف؛ کانه قرآن با این کارها کار ندارد. یک وقت هم گرفتار شدیم به یک دسته دیگری که همه معنویات را برمیگردانند به این”دنیا ومادیات“، اصلاً به معنویات کار ندارند؛ کانه اسلام آمده برای اینکه (دنیا را بگیرد)
فکرمی کنند،اسلام هم طریقه اش مثل هیتلراست که او آمد که دنیاگیری کند و کشورگشایی کند، اسلام هم آمده کشور گشایی کند! عرض میکنم هر چه مربوط به زندگی است و هر چه مربوط به طبیعت است و هرچه اینها را گرفتهاند؛ هر چه معنویات است برگرداندهاند به این طرف. بعضی از تفسیرها، بعضی از اشخاصی که میخواهند اظهار فضیلت مثلاً بکنند، ملاحظه کنید همه مسائل را برگرداندهاند به این آب و خاک؛ همه چیز را فدای حیوانیت کردهاند.» (صحیفه نور،جلد هشتم،ص ۱۷)
***
چندی پیش ویدئویی از برخی رسانه های مخالف عرفان و فلسفه اسلامی به طور گسترده منتشر
شد که در آن آیت الله مجتهدی تهرانی حکایتی را از مثنوی معنوی برای آیت الله صافی گلپایگانی
نقل می کنند.هنگامی که آقای مجتهدی نام جناب ملای رومی را آوردند ، جناب آقای صافی بلافاصله
فرمودند “علیه ما علیه” و وقتی آقای مجتهدی فرمودند که علامه حسن زاده هم آن حکایت را نقل
کرده ، باز همان جناب آقای صافی همان جمله را تکرار کردند!!
آقای مجتهدی برای آنکه آیت الله را مجاب کنند که بالاخره بگذارد حرفش را بزند ، دست روی پای
ایشان گذاشتند و گفتند:بله بله!/منبع:سایت ثقلین
******** ماجرای تفسیر سوره حمد امام خمینی به روایت حسن روحانی
امام خمینی در سال ۱۳۵۸ به اصرار برخی آقایان شروع به تفسیر قرآن کریم با محوریت سوره مبارکه الفاتحه الکتاب کردند.
این دروس تقریبا حدود ۶ ماه ادامه داشت اما متاسفانه عده ای متحجر جامد العقل ، که اکثرا از مشهدبودند ، به ایشان نامه های بسیاری نگاشتند و خواستار تعطیلی دروس مذکور شدند.
بالاخره در هر طایفه و مذهبی افرادی با تفکرات تکفیری داعشی هستند که چون فاقد منطق و زبان
علمی اند ، سعی می کنند با استفاده از چماق تهدید و تکفیر و تفسیق و تجهیل و … ، مخالفین و یا
حتی کسانی که نظرات متفاوتی با آنها دارند را سرکوب کرده و از میدان به درشان کنند.
چنانچه سالها قبل هم چنین رفتارهایی را با سراج حوزه علمیه حضرت علامه طباطبایی کردند.
در واقع “قلم” هایشان “چماق” است.
و متاسفانه امروزه هم کماکان چه در عرصه “سیاست” و چه علم چنین اعمال ناشایستی مشاهده
می شود.
به هر حال در اثر این فشارها بود که امام برای همیشه این درس را تعطیل کردند.
البته ایشان ، از همان ابتدا چنانچه از ظاهر ویدئوهایی که بر جای مانده است ، مشخص است که
با اکراه قبول کرده بودند که درس بگویند.
شبکه خبر سخنرانی حجه الاسلام دکتر حسن روحانی در همایش خادمان قرآن کریم /خردادسال۹۳، را به طور زنده پخش می کرد.
قسمتی از سخنرانی ایشان ناظر به همین تعطیلی درس امام بود
روحانی می گوید: که رفتم نزد امام و خواهش کردم که درس را حداقل(برای ضبط)بدون پخش در انذار عمومی ادامه دهند اما نمی گویم ایشان چه گفت؟! البته بعید می دانم کسی نتواند حدس بزند که پاسخ امام چه بوده…منبع:ثقلین
***
دلیل توقف تفسیر سوره حمد امام از تلویزیون– یعنی در آن سالها فضای حوزه اینگونه بود؟
بله، در آن زمان فضای حوزه آنقدر فضای گرفتهای بود که حضرت امام درس تفسیر سوره حمدی را که داشتند به خاطر فشارهایی که از حوزه وارد شد را تعطیل کرد، ایشان درس تفسیر سوره حمدی را از تلویزیون داشتند که شش ماه ادامه داشت، تا حالا شاید مردم ندانند دلیل توقف آن چه بود، دلیل آن این بود که امام بر اساس آن معتقدات فلسفی و عرفانی مخصوص خودشان در این درسها نظریات زیادی را به خصوص از «مرحوم محیالدین عربی» گفت. از یک عدهای گفت که در مشهد اینها را کافر حساب میکردند و بزرگانی در مشهد با آن حرفها مخالف بودند و ..خبرگزارفارس/مصاحبه باسیدعبدالله حسینی(طلبه شاعر)۹۳/۰۲/
*** سیدمحمدصادق قاضی طباطبایی فرزند آیتالله حاج سیدحسین قاضی طباطبایی از دوستداران حضرت امام بوده است که امام به وی عنایت داشت و همرزم آیتالله طالقانی بود:درموردعلت ناتمام ماندن تفسیرسوره حمدامام می گوید:
ـ خیلی ها ظرفیت تامل نداشتند. تفسیر حمد امام عرفانی ـ اخلاقی و بلندتر از فهم و عقول خیلیها بود و امام ادامه نداد.
امام دردهایی که از برخی مذهبیون تحمل کرد از غیر مذهبیها نکشید. زمانی که تازه بعد از تبعید به ایران آمد دکتر معالج قلبش را دید گفت قلب ایشان جوانتر از سناش است و بعد از اینکه مدتی در قم بود قلبش بیمار شد به هر صورت کشید آنچه را کشید خدا رحمت کند امام همیشه میگفت باید مراقب نفس بود انجمن حجتیه چه خون و دلی به امام داند اولین مخالفان لفظ امام برای خمینی انجمن حجتیه بودند.
برخی مردم فرش از زیر پای سید علی قاضی میکشیدند که به زمن بخورد لیوان آب مرحوم علامه طباطبایی را آب میکشیدند درس اخلاق امام را در فیضیه تعطیل کردند لیوان آقا مصطفی خمینی را آب میکشیدند. این واقعیتها نشان از واقعیتها و صعوبعت کار و راه دارد بسادگی نمیتوان مانند سید علی قاضی و علامه طباطبایی شد.
پدر من برادر زاده آقا سید علی قاضی بود-سید علی قاضی برادر دیگری به نام سید احمد آقا قاضی داشت آقا سید علی خودش متولد ۱۲۸۶ هـ . ق بود و سید احمد آقا ۱۲۹۳ هـ.ق بود پدر من برادر زاده آقا سید علی قاضی بود مرحوم پدر من در قم و در قبرستان نو دفن است /۹۲/۰۷/۲۰فارس
مدیریت سایت-پیراسته فر:برای اطلاع ازآیین ومسلک”اهل طریقت”وتفاوت آن بااهل شریعت به این لینک مراجعه کنید
http://www.pirastefar.ir/?p=2397
***
مراجع کنونی مخالف فلسفه چه کسانی هستند؟
برداشت یک فیلسوف ضدفلسفی!
مهدی نصیری پژوهشگر حوزه دین و فلسفه در گفتگو با خبرگزاری مهر ۶ مهر ۱۳۹۲
چرا آنها که کشورهای کافر فلسفی پیشرفت کردند ولی ما که مسلمانیم (مخالف فلسفه)پیشرفت نداشتیم؟
مهدی نصیری پژوهشگر علوم دینی و فلسفه و از منتقدان فلسفه و تجدد است.
جریانات ضدفلسفه در جهان اسلام ریشه در چه عواملی دارند؟
فلسفه از بدو ورود به جهان اسلام با نهضت ترجمه متون یونانی توسط بنی امیه و بنی عباس، پیوسته با مخالفت های جدی بويژه در عالم تشیع مواجه بود. اساسا بسیاری از آموزه های اهل بیت (ع) و احادیث ایشان و بلکه آیات قرآن ناظر به رد و نقد مبانی فلسفی است. به عنوان مثال خداوند در سوره توحید می فرماید: «لم یلد» مفهومش این است که رابطه خداوند با جهان و هستی رابطه زایش و صدور نیست. برخلاف آنچه که فلاسفه می گویند که هستی از ذات خداوند متطور یا مترشح و یا صادر شده است. بر اساس مبانی برهان و قرآن، خداوند جهان را بدون خمیرمایه و مواد ازلی و لا من شئ آفریده است. و یا آیه «لیس کمثله شئ» نفی هرگونه تشبیه بین خدا و مخلوقات می کند در حالی که فلسفه و حکمت متعالیه قائل به سنخیت و بلکه عینیت خالق و مخلوق است. و یا مثلا امام رضا (ع) می فرمایند: «کنهه تفریق بینه و بین خلقه» یعنی کنه و حقیقت ذات احدیت، جدایی ذاتی و انّیتی بین او با مخلوقات است نه سنخیت و یا عینیت.
این جریانهای ضد فلسفه در شیعه از چه زمانی قابل شناسایی هستند؟
جدای از قران و اهل بیت (ع) که عرض کردم اولین ردیه بر ارسطو توسط هشام بن حکم از شاگردان برجسته امام صادق (ع) نوشته شده است. در کتب رجال داریم که هشام، ردیه ای بر ارسطو دارد؛ اگرچه آن رساله الان در اختیار ما نیست. جعفر برمکی وقتی در مورد هشام به هارون الرشید شکایت کرد یکی از اتهامهایی که به هشام می زند ضد فلسفه بودن او و مخالفتش با فلاسفه است. فضل بن شاذان که صحابی سه امام بزرگوار شیعه است نیز در رد مبانی فلسفی آثاری دارد.
عالمان شیعه که از سر مخالفت و ضدیت با فلسفه برآمدند چه کسانی بودند؟
در تاریخ تشیع، شیخ صدوق، شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی، ابوالصلاح حلبی، علامه حلی، علامه مجلسی و عموم فقها و متکلمان شیعه مبانی فلسفی را رد می کردند و از موضع کلام عقلی و برهانی شیعه به تبیین اصول عقاید می پرداختند. به ویژه علامه حلی که نسبت به فلسفه موضع سختی داشت. فقط در دو مقطع تاریخ، فلسفه در حوزه های علمیه تشیع رواج پیدا می کند. یکی مقطع صفویه با ظهور چهره هایی مثل میرداماد و ملاصدرا بود که البته در همان مقطع نیز جبهه مخالف، مقاومت و مخالفت بسیاری می کند که از جمله عالمان جبهه مخالف در این مقطع مرحوم علامه مجلسی و ملا محمد طاهر مؤمن قمی بودند. بعد از آن مقطع هم تا دوران ما در حوزه های تشیع ردیه های فراوانی بر فلسفه ملاصدرا نوشته می شود اگر چه خیلی از این رساله ها تجدید چاپ نشده ولی به هر حال نسخ خطی و یا چاپ قدیم آنها در کتابخانه ها موجود است.
درباره مقطع زمانی دوم که فلسفه تا حدودی رواج پیدا می کند بفرمائید؟
مقطع دوم در نیم قرن اخیر بعد از مرحوم آیت الله بروجردی است که فلسفه در حوزه تشیع بويژه در قم ترویج پیدا می کند. آقای بروجردی سخت مخالف ترویج فلسفه در حوزه ها بويژه فلسفه ملاصدرا و حکمت متعالیه بودند و حتی با چاپ اسفار هم مخالفت می کردند، اما بعد از رحلت ایشان با ظهور مرحوم علامه طباطبایی در حوزه علمیه قم، تدریس اسفار و ترویج فلسفه صدرایی آغاز می شود و پس از انقلاب به اوج خود می رسد.
البته در این مقطع نیز جریان مخالف فلسفه در حوزه اگر چه ممکن است ظهور و بروز بیرونی و رسانه ای زیادی نداشته باشد اما بسیار قوی است. بسیاری از مراجع و فقهای عظام کنونی مخالف فلسفه به خصوص از نوع صدرایی آن که با عرفان یونانی و تصوف ممزوج است، می باشند.
کدام یک از مراجع تقلیدمخالف فلسفه هستند؟
آیات عظام صافی، مکارم، وحید خراسانی، نوری همدانی در قم و سیستانی و بشیر و فیاض در نجف.
ببینید به عنوان نمونه نظریه وحدت وجود، عصاره همه فلسفه ملاصدرا و به اصطلاح حکمت متعالیه است. همان چیزی که از آن با عبارت «بسیط الحقیقه کل الاشیاء» یاد می شود. بر اساس این نظریه دوگانگی حقیقی و ذاتی بین خالق و مخلوق و خدا و خلق انکار می شود و گفته می شود که ما در عالم یک وجود و موجود بیشتر نداریم و آن وجود بی نهایت ذات خداوند است و سایرموجودات مانند انسان، حیوان، ماه و خورشید و سنگ و چوب و... همه مراتبی و حصه هایی و یا ترشحات و فیضاناتی از آن وجود بی نهایت هستند. این نظر به اتفاق همه فقهای تشیع از جمله عموم فقها و مراجع کنونی عقیده ای بر خلاف ضروریات دینی و مسلمات ادیان توحیدی است و حتی فقیهی مثل شهید سید محمد باقر صدر در برابر آن صریحا موضع گیری می کند. این موضع فقها در برابر نظریه وحدت وجود در کتاب عروة الوثقای مرحوم سید محمد کاظم یزدی که همراه با حواشی فقهای نسل پیش و نسل کنونی است، منعکس است.
موضع شما نسبت به وحدت وجود و تفاوت دیدگاهی که در این خصوص با حجت الاسلام و المسلمین غرویان در مناظره تلویزیونی داشتید، چه بود؟
نظریه وحدت وجود یکی از غیر عقلانی ترین نظریه هایی است که تاکنون از ذهن بشر تراوش کرده است. این که ما هستی و جهان مادی را بی نهایت بدانیم و این بی نهایت را با پردازشهایی فلسفی مثل بسیط الحقیقه و صرف الوجود و وجود حقه حقیقیه و از این دست تعابیر و اصطلاحات، به جای خدای احد و واحد بنشانیم، در عین آن که مخالف با ضروریات و مسلمات قران و مبانی توحیدی اهل بیت (ع) است، بر خلاف بداهتهای عقلی است. جالب است بدانید که ابن عربی که یکی از قائلان به وحدت وجود است و بر ملاصدرا هم تاثیر زیادی داشته است در یکی از آثارش تصریح می کند که این نظریه مستلزم اجتماع نقیضین و ضدین است. یعنی این که یک موجودی هم کل الاشیاء باشد و هم واحد و احد و غیر مرکب و غیر متجزی، به معنای جمع دو ضد و نقیض یعنی وحدت و کثرت در موضوع واحد است و جالبتر این که بعد می گوید اما ما این نظریه را می توانیم با شرع اثبات کنیم یعنی این که از دید جناب ابن عربی، شرع موید امکان اجتماع نقیضین و ضدین است!! روشن است که ضد عقلی ترین حرف در عالم فکر و اندیشه و عقاید این است که کسی اجتماع نقیضین را آن هم در ذات الهی جایز و واقع بداند.
حرف آقای غرویان در آن مناظره این بود که ما قائل به عینیت خالق و مخلوق نیستیم و مخلوقات را آیات الهی و تجلی خداوند می دانیم. اگر مقصود ایشان از آیه الهی بودن و یا تجلی خداوند بودن جهان و هستی این است که مخلوق و آفریده خداوند است که خداوند آن را بدون سابقه وجودی آفریده است و وجود آن نشانه و آیتی از خالقیت و قدرت و حکمت و تدبیر خداوندی است، این قطعا حرف فلسفه و به خصوص حکمت متعالیه نیست و حرف متکلمان شیعه است اما اگر مقصودشان این است که هستی و مخلوقات حصه و مرتبه و رشحه ای از وجود خداوند است، این همان نظریه وحدت وجود فلسفی است که بر خلاف برهان و مبانی توحیدی قران و اهل بیت (ع) است.
جریانهای ضد فلسفی معاصر کدامند؟
در دوران معاصر یعنی 60-50 سال اخیر، جریان مکتب تفکیک را در مشهد داریم که با مرحوم میرزا مهدی اصفهانی شروع می شود و بعد با مرحوم آیت الله حاج شیخ مجتبی قزوینی ادامه پیدا می کند و الان هم با افرادی چون استاد محمد رضا حکیمی و آیت الله سیدان ادامه دارد. منتها همه مخالفان فلسفه و عرفان در دوره معاصر منحصر به جریان مکتب تفکیک نیستند. جریانهای دیگری نیز هستند که با جریان مکتب تفکیک اختلاف نظرهایی در پاره ای از مسائل دارند. مثل آن که کسانی از تفکیک مثل خود مرحوم میرزا مهدی اصفهانی قائل به خداشناسی فطری در برابر خداشناسی عقلی هستند، (اگر چه اکنون کسانی مثل آقایان حکیمی و سیدان بر عقلانیت و توحید عقلی منبعث از تعالیم اهل بیت علیهم السلام تاکید دارند) در حالی که جریان کلامی مخالف فلسفه، توحید را اساسا عقلی می داند و معرفت فطری خداوند را هم به معرفت عقلی ارجاع می دهد. در این طیف امثال حضرات آیات صافی گلپایگانی و وحید خراسانی قرار دارند که در واقع استمرار جریان کلامی تشیع و متکلمان برجسته شیعه نظیر علامه حلی و علامه مجلسی هستند.
در کلام شیعی ای که شما از آن صحبت می کنید جایگاه عقل کجاست؟
بر اساس آموزه های قران و عترت، عقل حجت باطنی الهی است و در مساله توحید و اثبات وجود خداوند این عقل است که حرف اول و آخر را می زند و ما در پرتو عقل است که قائل به خالقی برای عالم می شویم. در غیر مساله توحید در مسائل دیگری نیز عقل نقش سندیت دارد و اصولا در هر موردی با یک ادراک روشن و بیّن عقلی (اعم از بدیهی یا نظری نزدیک به بدیهی) مواجه باشیم، آن ادراک از منظر شرع و دین حجیت دارد و دعوای اساسی کلام عقلی شیعه با فلسفه یونانی و محصولات مشائی و صدرایی آن این است که این فلسفه مبتنی بر مبانی بدیهی و قطعی عقلی نیست و صرفا ادعای عقلانیت دارد.
در ارتباط با حجیت عقل دو مطلب باید توضیح داده شود. یکی این که ملاک مهم عقلی بودن یک گزاره و قضیه این است که یا در دایره بدیهیات است که عموم عقلا بر آن مهر تایید و تصدیق می زنند مثل امتناع اجتماع نقیضین یا در دایره قضایای غیر بدیهی و نظری است که عموم عقلا اگر در مقدمات فهم آن تامل و تفکر کنند، آن را تصدیق می کنند مانند بسیاری از قضایای ریاضی و هندسی و یا مثلا امتناع دور و تسلسل. البته هم در مورد بدیهیات و هم در مورد نظریات نزدیک به بدیهیات ممکن است کسانی از سر سفسطه گری به انکار قضیه ای عقلی بپردازند که این امر خللی در عقلانی بودن آنها ایجاد نمی کند. این تقریر از ملاک عقلانی بودن قضایا را مرحوم آقای طباطبایی و برخی دیگر از اهالی فلسفه در نوشته هایشان دارند اما مساله دقیقا در همین جاست که بسیاری از قضایای فلسفی از این قبیل نیستند و فقط عده ای ادعای عقلانی بودن آن را دارند در حالی که حتی در بین خود فلاسفه معرکه آرا و اشکالات و رد و ابرامهای فراوان هستند. مسائلی چون اصالت وجود یا ماهیت و وحدت وجود در زمره چنین مسائل جدلی ای هستند که عموم عقلا و حتی عموم فلاسفه بر آن وفاق ندارند.
نکته دیگر در ارتباط با حجیت عقل این است که وقتی سخن از عقلی بودن یک قضیه و گزاره و یا یک علم می کنیم بدان معنا نیست انسانها بدون مراجعه به معلم بتوانند آن را دریابند و نیاز به معلم داشتن هم آن را از دایره عقلی بودن خارج نمی کند. علم هندسه و ریاضی دقیقا این چنین است که علی رغم عقلی بودن هرگز کسی بدون معلم نمی تواند قضایای هندسی و ریاضی را دریابد. در مسائل کلامی نیز از جمله مباحث خداشناسی این چنین است که علی رغم عقلی بودن آنها ما برای دریافت صحیح آنها نیاز به معلم داریم و ما می گوییم معلم حقیقی آنها اهل بیت (ع) هستند که در صورت مراجعه به آموزه های عقلانی آنها در باب توحید به فهم صحیح مساله نائل خواهیم شد اما در اینجا فلاسفه مسلمان به جای مراجعه به این معلمان معصوم و الهی به معلمان یونانی مانند ارسطو و افلاطون و افلوطین مراجعه کرده اند و در گردابی از خطاهای فاحش گرفتار شده اند.
آیا موافقان فلسفه ،مخالفان قران و اهل بیت هستند؟
بدون شک عموم آنها نیز در پی تبعیت از قرآن و اهل بیت (ع) هستند و باورشان این است که فلسفه مورد نظرشان متخذ از قرآن و اهل بیت است همان طور که ملاصدرا می گوید: نابود باد فلسفه ای که مطالبش مخالف کتاب و سنت است اما نظر مخالفان این است که علی رغم نیت صادقانه این افراد، ما انطباق فلسفه و حکمت متعالیه را با مبانی قران و اهل بیت قبول نداریم و آن را قویا قابل بحث و نقد می دانیم. اساسا به نظر من عموم علمای اهل فلسفه شیعه دو حیث دارند یکی حیث عقیدتی و عملی که مبتنی بر آموزه های قرآن و اهل بیت است و دیگری حیث درس و مدرسه ای که آمیخته به مبانی فلسفی است و قابل نقد و رد. از نظر بنده هیچ یک از این علما به معنای واقعی کلمه فیلسوف یا عارف اصطلاحی که همان تصوف است، نیستند.
مباحث شما در خصوص تجدد و مدرنیته چه نسبتی با مباحث انتقادی شما در مورد فلسفه دارد؟
اشکال اساسی مدرنیته این است که در آن ما با یک خودبنیادی معرفتی و نظری مواجهیم. انسان مدرن خودش را بی نیاز از وحی و تعالیم عالی وحیانی و معلمان آسمانی می داند و فکر می کند با اندیشه مستقل خود می تواند در مقام نظر و عمل مسیری درست را بپیماید. در حالی که ما با مراجعه به آیات و روایات در می یابیم که انسانها حتی در تمشیت امور معیشتی خود وامدار تعالیم انبیاء هستند. فلسفه نیز از این جهت عین مدرنیته است. یعنی ما در فلسفه هم با این تلقی مواجه هستیم که آدمی با اندیشه مستقل خود می تواند به ادراک حقایق عالم در بعد نظر و عمل دست پیدا کند و شاید به همین دلیل بوده است که عده ای مدرنیته را زاییده فلسفه یونان می دانند.
کدامیک از این دو مبحث (نقد مدرنیته و نقد فلسفه) اهمیت بیشتری دارند؟
هر دو مهم هستند. نقد فلسفه مربوط به مسائل اعتقادی ما است که بنیاد ایمان ما است و نقد مدرنیته هم در دو بعد نظری و عملی نتایج مهمی در بردارد.
ما معتقدیم بسیاری از ریزش های اعتقادی در دوران جدید محصول عدم فهم درست مدرنیته و تجدد است. معمولاً این سوال پیش می آید که چرا آنها که کافر بودند پیشرفت کردند ولی ما که مسلمانیم پیشرفت نداشتیم. حرف ما این است که در صورت فهم درست بنیان های نظری مدرنیته و نتایج عینی و عملی آن، صورت مسئله ای که سید جمال مطرح کرده تحت عنوان پیشرفتگی غرب و عقب ماندگی شرق از اساس غلط خواهد بود. چه کسی گفته آنچه که غرب به آن رسیده پیشرفت به معنای کمال است؟ تمدنی که بحرانهای عدیده مادی و معنوی ظرف چند قرن بر بشریت تحمیل کرده است و بحران زیست محیطی آن اساس حیات گیاهی و جانوری و انسانی را برای یکی دو قرن آینده به چالش گرفته است، با کدام عقل و شرع می تواند قابل دفاع باشد؟
در نظام رسانه ای یا در نظام تعلیم و تربیت ما نقد غرب و مدرنیته چه جایگاهی دارد؟
غربی ها طی چند قرن اخیر مفصل دنبال شرق شناسی بوده و هستند، حالا یا به دلیل ضرورت چپاول و استعمار یا به هر دلیل دیگر. اما ما دو واحد غرب شناسی در حوزه و یا دانشگاه نداریم. در حالی که منابع بسیاری در نقد مدرنیته در خود غرب در قالب کتاب و مقاله و فیلم وجود دارد که می تواند بخش قابل توجهی از خلا کنونی فکری و فرهنگی جامعه و نسل جوان را پر کند.
غرب شناسی درست و عمیق نسل جوان ما را در برابر بسیاری از انحرافهای فکری و عقیدتی بیمه خواهد کرد و باید هر چه زودتر در فکر پر کردن خلا مباحث غرب شناسی در رسانه ها و نظام آموزشی کشور باشیم. به نظر من حتی حوزه های علمیه می توانند یک رشته تخصصی غرب شناسی برای طلاب دایر کنند.
عده ای معتقدند دیدگاه شما نسبت به مدرنیته به انفعال می انجامد؟
این به نظر من انفعال نیست بلکه نوعی واقع بینی است ضمن آن که من معتقدم شناخت سطحی ما از مدرنیته و عدم وقوف به باطن اومانیستی آن ما را به انفعال در برابر غرب بويژه در بعد نظر دچار می کند. نگاه عمیق به مدرنیته ما را از انفعال نظری در برابر غرب نجات می دهد و اعتماد به نفس از دست رفته بسیاری از ماها را در برابر غرب برمی گرداند/پایان
***
آیت الله وحید : فلسفه کشک است
آیت الله صافی گلپایگانی وقتی شنیده اند که آقای وحیدخراسانی گفته اند « فلسفه کشک است»جواب دادند:به کشک هم توهین شده!
***
رهبر معظم انقلاب توجه ویژه ای به فلسفه دارند. برخی از بیانات ایشان از این قرار است:
«شبهات زیاد است. شما اگر در میان جوانان بروید، مىبینید جوان خوبِ ما هم گاهى در ذهنش شبهه وجود دارد. ایرادى هم ندارد؛ شبهه به ذهن همه مىآید؛ نباید به جوان ایراد گرفت كه تو چرا شبهه دارى. وقتى ذهن فعال و كارگر شد، شبهه به ذهن مىآید.
بر عهدهى ما طلبههاست كه این شبههها را با پیشگیرى یا با درمان برطرف كنیم. چالش عمدهى امروز شما این است؛ چهكار مىخواهید بكنید؟ خطاب من، هم به بزرگان حوزههاست، هم به طلاب و فضلاى جوان حوزهها: چه كار مىخواهید بكنید؟ درس را باید خواند. یقیناً مطوّل و شرح لمعه و رسائل و مكاسب و كفایه و درسهاى خارجِ معمول سنتىِ ما لازم است.
من قبلاً گفتم بىمایه فطیر است. علوم عقلى كلام و فلسفه حتماً لازم است؛ اما آیا اینها كافى هم هست؟ من به شما عرض مىكنم: نه، كافى نیست.
ما در برنامههاى كارىِ خود باید جریان خلّاق فكرىیى را كه در حوزههاى ما بحمداللَّه از دورهى قبل از ما شروع شده و تا حدودى اتساع هم پیدا كرده است، وسعت و عمق بیشترى بدهیم.
كسى مثل مرحوم علامهى طباطبایى (رضواناللَّهتعالىعلیه) در حوزهى علمیهى قم پیدا شد؛ ایشان، هم فقیه بود و هم اصولى؛ هم مىتوانست درس خارج فقهِ مفصلى بدهد؛ هم مىتوانست درس خارجِ اصول مفصلى ترتیب دهد و فضلا را جمع كند؛ اما او به كارى پرداخت كه آن روز آن را لازم مىدانست.
بعد هم حوادث و وقایع شهادت داد بر اینكه اینها لازم است. او گفت من مىبینم كه دارند تفكرات و فلسفهى كاذب ماركسیستى را در ذهنها جا مىدهند؛ نمىشود با توضیحالمسائل اینها را پاسخ دهیم؛ توضیحالمسائل جاى خودش را دارد؛ جواب این شبههها را با چیز دیگرى باید داد.
ایشان «اصول فلسفه و روش رئالیسم» را نوشت. یكى از تربیتشدههاى او مرحوم شهید مطهرى (رضواناللَّهعلیه) است. كارى كه شهید مطهرى كرد، امروز باید همهى فضلاى جوان درصدد باشند خود را براى آن آماده كنند؛ و اگر آماده هستند، اقدام كنند.»[۱]
ایشان همچنین در بیان دیگری می فرمایند:
«… در گذشته اگر كسى مىخواست در حوزه مقام علمى پیدا كند، بایستى به تفسیر نمىپرداخت! یك آقاى ملاى محترم عالمى فرضاً اهل تفسیر باشد و مردم از تفسیر او استفاده كنند، بعد براى خاطر آنكه این درس موجب مىگردد او به بىسوادى شهره بشود، این درس را ترك كند! شما را به خدا این فاجعه نیست؟!
باید عكس این باشد؛ یعنى بگویند آقاى فلانى، متخصص و استاد بزرگ تفسیر است؛ ایشان متخصص در فلسفه است؛ ایشان متخصص در كلام است؛ ایشان متخصص در تاریخ است؛ یعنى باید عنوانى در حوزه باشد. اینطور چیزها باید در حوزه ارزش پیدا بكند؛ كمااینكه در گذشته هم از این چیزها بوده است.
در همین زمان خود ما، مرحوم علامهى طباطبایى(رضواناللهعلیه) در حدى بود كه اگر منحصر به فقاهت مىشد، یقینا به مرجعیت تقلید مىرسید. ایشان از علماى زمان خودش، اگر بیشتر نبود، كمتر نبود؛ اما فقاهت را به كسانى سپرد كه مشغول فقاهت بودند.
آن زمان در قم مرحوم آیةالله بروجردى با آن عظمت، و اساتید بعد از آن بزرگوار، مشغول كار فقاهت بودند؛ اما ایشان آمد مشغول فلسفه گردید و ركنى شد، و بعد از آنكه در قم هیچ نشان قابل توجهى از فلسفه نبود، آن را احیا كرد؛ شاگردانى تربیت نمود، معارف فلسفه را راه انداخت و گسترش داد.
البته قبل از ایشان امام فلسفه مىگفتند، لیكن در دایرهى محدودى و با شاگردان مخصوصى؛ اما ایشان گسترش داد، درس را وسیع كرد و عمرش را به فلسفه صرف نمود. حوزهها باید اینطور باشند.
اینگونه نباشد كه همه باید رشتهى فقاهت را بگیرند؛ نخیر، طلبه باید بداند كه اگر رشتهى تاریخ یا تفسیر یا فلسفه یا كلام یا علوم قرآن یا بقیهى علوم اسلامى را پیمود، ارزشى در انتظار اوست و ارزشگذارى مناسبى مىشود.»[۲]
«… ما ایرانیان بیش از همه به این فلسفه الهى وامدار و بیش از همه در برابر آن مكلفیم.
دوران ما با دمیدن خورشیدى چون امام خمینى كه یگانهى دین و فلسفه و سیاست و خود یكى از صاحبنظران برجسته در حكمت متعالیه بود، و نیز با حوزهى درسى و تحقیقى پربركت حكیم علامهى طباطبایى كه استاد یگانهى مبانى ملاصدرا در طول سى سال در حوزهى قم به شمار میرفت، و تلاش تلامذه و همدورههاى آنان، بیشك دورهى با بركتى براى فلسفه الهى است.
و اكنون بر پایى این گردهمایى بزرگ از فرزانگان ایرانى و غیر ایرانى مژدهى آگاهیهاى ژرفتر و گستردهترى در باب فلسفه ملاصدرا میرساند.
شاید این یكى از موجباتى شود كه مسیر مستقیم و تكاملى و نامتناقض فلسفه كه از ممیزات فلسفهى اسلامى بویژه پس از روشن شدن مشعل حكمت صدرایى است، در ذهن اندیشوران و فیلسوفان غرب، با مسیر پر تقاطع و پرتناقض و پرنشیب و فراز فلسفهى غربى در همین چهار صد سال مقایسه شود و فرصت تازهیى براى نقد و بحث در باشگاه جهانىمعرفت و استدلال عقلانى، فراهم آید.»[۳]
منابع:
۱. بیانات در دیدار علما و روحانیون استان همدان ۱۵/۰۴/۱۳۸۳
۲. بیانات در آغاز درس خارج فقه ۳۱/۰۶/۱۳۷۰
۳. پیام به كنگرهى بزرگداشت صدرالمتألهین (ملاصدرا) ۰۱/۰۳/۱۳۷۸
*** علت فلسفه و عرفان گريزي علماي قرون اوليه اسلام تا زمان ما به چه دليل مي باشد؟
دكتر قاسم غني:سئوال مذكور از دو قسمت تشكيل مي شود: 1ـ علت فلسفه گريزي علما. 2ـ علت عرفان گريزي علماء.اما قسم اول: علماي اسلام كه با فلسفه مخالفت كردند، يا به تعبيري از آن گريزان بودند، خود به گروه هايي تقسيم مي شوند كه ما به دو دسته عمده آن اشاره مي كنيم 1ـ عرفاء 2ـ فقهاء. اما عرفاء طبق مثل معروف شان «پاي استدلاليان چوبين بود»، فلسفه را در رسيدن به مقصد كافي نمي دانند، بلكه در بعضي از مواقع آن را مانع مي پندارند.دكتر قاسم غني در كتاب تاريخ تصوف در اسلام، از غزالي نقل مي كند كه: فلاسفه با اختلاف فرق و مذاهبي كه دارند همه آنها كافرند، و بعد از تكفير و تحميق سقراط، افلاطون و ارسطو، تكفير فارابي و ابن سينا را هم واجب مي شمارد. او اغلاط و اشتباهات فلاسفه را در الهيات به بيست اصل تقسيم كرده كه در سه اصل از اين بيست اصل تكفير آنها واجب است و در هفده اصل ديگر، بدعت گذار محسوب مي شوند.(1)ولي بايد دانست،عرفاء و صوفيه از همان چيزي كه گريزان بودند خود بدان مبتلا گشتند و خودشان در وقت نياز، به عقل و منطق و روايات تمسك جستند, چنانكه دكتر غني مي گويد: راست است كه در عمل، غير اين را مي بينيم و كتب آنها پر است از ادله نقليه و عقليه، يعني در تأليفات خود، غالبا با همان منطق و فلسفه اي كه مردود دانسته اند و با همان احاديث و روايات و ادله نقلي كه موهون شمرده اند، به اثبات عقايد خود پرداخته و نيز با همان حربه به جنگ با مخالفين خود برخاستند. ولي در مقام سخن زير بار عقل و نقل يعني فلسفه و حديث نمي روند.(2)فقها نيز در اين زمينه به دو دسته تقسيم مي شوند: عده اي ورود به فلسفه را مردود و باطل مي شمارند و فيلسوف را گمراه و گمراه كننده مي دانند و دليل آنها اين است كه مي گويند: فلسفه مسايلي دارد كه قائل به آن بايد ملتزم به كفر شود، مثل وحدت وجود و... و نيز استدلال به رواياتي مي كنند كه در مذمت فلسفه وارد شده است، ولي عده اي معتدل ترند و مي گويند: فلسفه براي همه حرام نيست، بلكه براي كسي كه استعداد آن را ندارد و ظرفيت خواندن فلسفه در او نيست، حرام است (همچنانكه خود ابن سينا و ديگران نيز چنين گفته اند).استاد مصباح يزدي مي فرمايد: مخالفت با فلسفه از طرف اشخاص مختلف و با انگيزه هاي متفاوتي انجام گرفته است، ولي مخالفت دانشمندان آگاه و بي غرض مسلمان، در واقع به معناي مخالفت با مجموعه انديشه هاي فلسفي رايجي بوده كه بعضي از آنها دست كم به نظر ايشان ـ با مباني اسلامي موافق نبوده است و اگر روايات معتبري هم در نكوهش فلسفه رسيده بود، حمل بر اين معنا مي نمودند، اما منظور ما از تلاش فلسفي عبارتست از بكار گرفتن عقل در راه حل مسائلي كه تنها با روش تعقلي قابل حل است.(3)اما مساله دوم: به نظر مي رسد در اينجا بايد بين عرفاء و صوفيان فرق گذاشت و غالباً اين مواردي را كه در ذيل به عنوان عرفان گريزي ذكر مي كنيم ،بخاطر حالت تصوفي است كه در عرفاي قرون گذشته ديده شده است. استاد مطهري مي فرمايد: به عقيده اين گروه، (گروهي از محدثان و فقهاء اسلام) عرفاء، عملاً پايبند به اسلام نيستند و استناد آنها به كتاب و سنت صرفاً عوام فريبي و براي جلب قلوب مسلمانان است و عرفان، اساساً ربطي به اسلام ندارد. محدثان و فقهاء اسلامي با تكيه به احساسات اسلامي توده مسلمانان، عرفا را تحقير مي نمايند و مي خواهند به اين وسيله عرفان را از صحنه معارف اسلامي خارج نمايند. يكي از موارد اختلاف مهم ميان عرفا و غير عرفا، خصوصاً فقهاء، نظريه خاص عرفاء درباره شريعت و طريقت و حقيقت است.(4)مخالفت ديگرشان با صوفيه، به خاطر بعضي از بدعت ها و نو آوري هايي است كه آورده اند، مانند نوع لباس و نوع عبادت و اعتقاداتشان، مثل شكر و مجلس در خانقاه و تكيه به اشعار غير مذهبي و...، پس نتيجه مي گيريم. علت مخالفت علماء اسلام با فلسفه و عرفان، گذشته از افراط هايي كه صورت گرفته، بخاطر ورود بعضي از رواياتي است كه در اين باب وارد شده است و نيز بخاطر اعتقاداتي است كه در فلسفه (غير اسلامي) بوده و با مباني فقهي سازگار نبوده و در تصوف نيز عقايد و افكاري وجود دارد كه گاهي سر از كفر در مي آورد.اما عرفا و عارفان، هميشه مورد تكريم و احترام علماي بزرگ بوده و هستند./منبع:رهروان ولایت
پاورقی:
1. غني، قاسم، تاريخ تصوف در ايران، 1369، ج2، قسمت اول، ص6.2. همان، ص6و5.3. مصباح يزدي، محمد تقي، آموزش فلسفه، چاپ دوم، 1366، ج1، ص123.4. مطهري، مرتضي، آشنايي با علوم اسلامي، چاپ هفتم، 1369 ش، ج2، ص92ـ94.منبع: نرم افزار پاسخ - مرکز مطالعات و پاسخ گویی به شبهات
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 1:11 توسط پیراسته فر
|
مشاوره-روانشناسی