ماجرای دزدی"بنیامین"از دربارمصر
ماجرای دزدی"بنیامین"از دربارمصر
* آيات (63 ـ 64) فلمّا رجعوا الى ابيهم قالوا يا ابانا منع منا الكيل ... : هنگامى كه برادران يوسف از مصر به كنعان برگشتند، نزد پدرشان رفتند و جريان را به او گزارش دادند و از جمله گفتند: پدرجان! عزيز مصر از دادن غلّه در آينده دريغ كرد. منظورشان اين بود كه اگر بار ديگر پيش او برويم به ما غله نخواهد داد چون به ما گفته است اگر دفعه بعد برادر كوچكتان را نياوريد، به شما غله نخواهم داد. بنابراين دفعه بعد، برادرمان (بنيامين) را همراه ما بفرست تا غله بگيريم و ما او را حفظ خواهيم كرد.
يعقوب در پاسخ آنها گفت: آيا او را به شما بسپارم و به شما اطمينان كنم همانگونه كه پيش از اين در مورد برادرش يوسف به شما اطمينان كردم؟ خدا بهترين نگهبان و مهربانترين مهربانان است، يعنى او را به خدا مى سپارم كه بهترين نگهبان است. يعقوب به صراحت نگفت كه اجازه مى دهم او را با خود ببريد ولى همين جمله دليل است كه او چنين اجازه اى را داد و بنيامين را به خدا سپرد و به طورى كه در آيه بعدى خواهيم ديد از آنان پيمانى خدايى گرفت كه او را برگردانند.
* آيات (65 ـ 66) و لمّا فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ... : برادران يوسف پس از اين مذاكره بارهاى خود را گشودند و ديدند مبلغى را كه به عزيز مصر بابت قيمت غلّه پرداخته بودند، به خودشان برگردانيده شده است و آن را در بارشان گذاشته اند، به پدر گفتند: پدرجان اين سرمايه و وجه پرداختى ماست كه به خودمان برگردانيده شده است، ديگر چه مى خواهيم؟ يعنى بهتر از اين نمى شود كه هم كالا و هم قيمت آن را به ما بدهند. بار ديگر به مصر مى رويم و براى خانواده خود آذوقه مى آوريم و برادرمان را كه با خود مى بريم از خطرات حفظ مى كنيم و به خاطر وجود او يك بار شتر، بيشتر غله مى گيريم، چون عزيز مصر براى هر يك نفر يك بار شتر غله مى دهد.
آنها اضافه كردند كه اين يك پيمانه آسان و اندك است، يعنى براى عزيز مصر دادن يك بار شتر چندان مهم نيست و او غلّه بسيار دارد. شايد هم منظورشان اين بوده كه آنچه ما آورده ايم در برابر مصرفى كه داريم اندك است و لذا بايد برادرمان را هم ببريم تا غلّه بيشترى بياوريم.
موافقت يعقوب با اعزام بنيامين
يعقوب با وجود آنكه فرزندانش سابقه بدى داشتند، با فرستادن بنيامين موافقت كرد و شايد علت آن اين بود كه مى ديد آنان بزرگ شده اند و به خود آمده اند و بعيد است كه بار ديگر خطاى پيشين را تكرار كنند، به اضافه اينكه آنان آن حسدى را كه به يوسف داشتند به بنيامين نداشتند. ديگر اينكه خشكسالى و قحطى بود و براى به دست آوردن غذا مجبور به اين كار بود.
در عين حال به آنان گفت: من برادرتان را با شما نمى فرستم مگر اينكه براى من عهد و پيمانى از خدا بياوريد كه او را پيش من بازگردانيد، يعنى به خدا سوگند بخوريد كه او را برمى گردانيد مگر اينكه از هر طرف احاطه و محاصره شويد، يعنى از حفظ او ناتوان باشيد كه در اين صورت معذور خواهيد بود.
پسران يعقوب، سوگند خوردند كه چنين كنند و چون اين پيمان را بستند، يعقوب گفت: خدا به آنچه مى گوييم گواه است و با اين پيمان مؤكدى كه يعقوب از آنها گرفت، اجازه داد در سفر بعدى بنيامين را همراه خود ببرند.
وَ قالَ يا بَنِىَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ باب واحِد وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْواب مُتَفَرِّقَة وَ مآ أُغْنى عَنْكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَىْء اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ (67 ) وَ لَمّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنى عَنْهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَىْء اِلاّ حاجَةً فى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها وَ اِنَّهُ لَذُو عِلْم لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ (68 ) وَ لَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى اِلَيْهِ أَخاهُ قالَ اِنّى أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (69 )
و گفت : اى فرزندان من! از يك دروازه وارد نشويد و از دروازه هاى گوناگون وارد شويد، و من در برابر خدا شما را هيچ گونه سودى نخواهم داد، حكم جز براى خدا نيست، به او توكل كردم و بايد توكل كنندگان به او توكل كنند (67) و چون از همانجا كه پدرشان دستور داده بود وارد شدند، (اين كار) آنان را در برابر خدا هيچ سودى نداد و فقط نيازى در نفس يعقوب بود كه آن را اظهار كرد; و او به آنچه كه به او ياد داده بوديم، آگاهى داشت، ولى بسيارى از مردم نمى دانند (68) و چون بر يوسف وارد شدند، برادرش را كنار خود جاى داد، گفت: همانا من برادر تو هستم، پس، از آنچه آنها انجام داده اند اندوهگين نباش(69)
توصيه هاى يعقوب به پسران
* آيه (67) و قال يا بنىّ لا تدخلوا من باب واحد ... : برادران يوسف باصلاح ديد پدر تصميم گرفتند براى گرفتن غلّه، بار ديگر به مصر سفر كنند و بنيامين را هم همراه خود ببرند. وقتى آنها عازم سفر شدند، يعقوب به آنان گفت: اى فرزندان من چون به مصر رسيديد همگى از يك دروازه وارد نشويد بلكه از دروازه هاى مختلف وارد شويد. منظور يعقوب اين بود كه پسرانش كه يازده نفر بودند به طور دسته جمعى از يك دروازه وارد شهر نشوند بلكه هر چند نفرشان از يك دروازه وارد شوند. گفته شده كه مصر در آن زمان چهار دروازه داشت.
اين سفارش يعقوب براى آن بود كه اگر آنان همگى از يك دروازه وارد مى شدند، قدرت و شوكت و زيبايى آنها باعث حساس شدن مردم مى گشت و اين براى آنها دردسر درست مى كرد و اى بسا مورد حسد واقع مى شدند و يا از ترس اينكه آنان اقدامى بر ضرر حكومت به عمل آورند، تحت تعقيب و مراقبت قرار مى گرفتند، ولى اگر از هم جدا مى شدند و از دروازه هاى مختلف وارد مى شدند، چنين حساسيتى به وجود نمى آمد.
برخى از مفسران گفته اند كه نگرانى يعقوب از اين بود كه مردم آنها را يك جا ببينند و چشم بزنند و در نتيجه آنان دچار مصيبت شوند.
چشم زخم يا تأثير نگاه
البته چشم زدن يا همان چشم زخم، چيزى است كه نمى توان آن را انكار كرد و تأثير نگاهِ بعضى از مردم در اشياء و اشخاص تجربه شده است و امكان آن وجود دارد كه امواج خاصى از چشمان اشخاص معينى بيرون شود و در شخص يا چيز مرئى تأثير عميقى بگذارد. ما امروز شاهد تأثير فراوان نگاه را در خوابهاى مغناطيسى مى بينيم و كسانى با نگاه كردن چنان تصرفى مى كنند كه شخص مورد نظر به خواب عميقى فرو مى رود و از اسرار درونى خود خبر مى دهد. همچنين از انتقال افكار به صورت تله پاتى سخنهايى گفته مى شود.
تأثير نگاه يا همان چشم زخم، مورد قبول قرآن و روايات است. ظاهر اين آيه شريفه دلالت بر درستى تأثير چشم دارد:
و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم (قلم/51)
نزديك كه كافران با ديدگانشان تو را آسيب برسانند.
همچنين در رواياتى از چشم زخم به عنوان يك حقيقت ياد شده است. پيامبر اسلام(ص) فرمود:
ان العين حق و العين تستنزل الحالق.(1)
چشم زدن حق است و چشم، زمين بلند را پست مى كند.
و نيز در روايتى آمده كه پيامبر(ص) حسن و حسين(ع) را با كلماتى، از چشم زخم دور مى كرد.(2)
بنابراين، چشم زخم را به عنوان يك حقيقت بايد پذيرفت ولى آيا يعقوب آن جمله را براى ترس از چشم زخم گفت؟ آيه به آن دلالت ندارد و ظاهر اين است كه يعقوب نگران آن بود كه اگر پسرانش دسته جمعى از يك دروازه وارد شوند ايجاد حساسيت كنند و اين امر باعث دردسر آنها گردد.
واگذار كردن يعقوب كارهارا به خدا
يعقوب پس از اين سفارش، به فرزندانش گفت: من در برابر حكم خدا و قضاى الهى هيچ گونه سودى براى شما ندارم و نمى توانم آن را از شما دور كنم; چون حكم از آنِ خداوند است و من خود را به او سپرده ام و به او توكل كرده ام و تمام توكل كنندگان بايد فقط به او توكل كنند و كارهايشان را به او واگذارند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 - مجمع البيان، ج5 ص380.
2 - همان.
جمله (ان الحكم الا لله) كه در كلام يعقوب آمده جمله اى است كه يوسف هم آن را در زندان به هم بندان خود گفت. (آيه67 همين سوره كه خوانديم)
بدينگونه يعقوب ضمن اينكه براى حفظ فرزندانش، چاره جويى مى كند و از طريق علل و اسباب مادى وارد مى شود، در عين حال توكل بر خدا مى كند و كارها را به او وامى گذارد و خاطرنشان مى شود كه همه چيز در اختيار خداست.
اين يك درس بزرگى است كه بايد از يعقوب آموخت و در تعاليم اسلام نيز روى آن تأكيد شده است. انسان بايد در مشكلات زندگى با تمام قدرت و توان از اسباب و علل مادى استفاده كند و به چاره جويى بپردازد، در عين حال آن علل و اسباب را در برابر خدا قرار ندهد و بداند كه تأثير آنها به امر خداست و بايد در هر حال به خدا توكل كرد و حل مشكل را از او خواست.
* آيه (68) و لمّا دخلوا من حيث امرهم ابوهم ما كان يغنى عنهم ... : فرزندان يعقوب به سوى مصر رهسپار شدند وقتى به مصر رسيدند، طبق سفارش يعقوب، به طور جمعى از يك دروازه وارد نشدند بلكه هر چند نفرشان از يك دروازه وارد شدند، ولى اين كار سبب نشد كه آنان از قضاى الهى خود را رها كنند و به گرفتارى و مصيبت نرسند بلكه چنانكه خواهيم ديد، آنان در اين سفر دچار مصيبت شدند و برادرشان بنيامين به اتهام سرقت از آنان جدا شد و آنان با ناراحتى بسيار به سوى يعقوب برگشتند و حتى يكى از آنان كه شمعون نام داشت در مصر ماند و به هر حال جمعشان پريشان شد.
يعقوب با آن تدبيرى كه كرد خواست آنان را آسيبى نرسد ولى تقدير الهى اين بود كه آنان آسيب ببينند و البته اين براى خود حكمتهايى داشت كه ما نمى دانيم و شايد هم خدا مى خواست آنان را به سبب كار بدى كه در حق يوسف كرده بودند، مجازات كند.
در آيه چنين آمده كه تدبير يعقوب آنان را سودى نداد ولى در نفس يعقوب يك نگرانى بود كه آن را اظهار داشت، يعنى يعقوب چون از فرزندانش نگران بود آن سفارش را كرد و به وظيفه خود عمل نمود ولى او مى دانست كه آنچه خدا مى خواهد همان خواهد شد و خود او اين حقيقت را به زبان آورد. سپس اضافه مى كند كه يعقوب به آنچه كه به او ياد داده بوديم آگاهى داشت ولى بسيارى از مردم اين حقيقت را نمى دانند، يعنى گمان مى برند كه اسباب و علل تأثير مستقلى در سرنوشت انسان دارد.
بدينگونه در اين آيه يعقوب و بينش درست او را تعريف مى كند و اظهار مى دارد كه اين علمى بود كه ما به او آموخته بوديم ولى بيشتر مردم آن را نمى دانند.
ورود مجدد برادران به يوسف همراه بنيامين
* آيه (69) و لما دخلوا على يوسف آوى اليه اخاه ... : وقتى برادران يوسف همراه با بنيامين وارد بر او شدند، يوسف برادرش بنيامين را در كنار خود جاى داد و او را گرامى داشت، به طورى كه پيشتر گفته ايم، بنيامين تنها برادر يوسف بود كه با او از يك پدر و يك مادر بودند، برادران ديگر فقط پدرى بودند.
گفته شده كه يوسف پس از ورود برادرانش دستور داد براى آنها غذا بياورند و قرار شد كه هر دو نفر با هم غذا بخورند، آنها دو نفر دو نفر بر سر طعامى نشستند و بنيامين تنها ماند، يوسف به او گفت: تو هم بيا با من غذا بخور.
وقتى بينامين كنار يوسف نشست، يوسف مخفيانه به او گفت: من برادر تو يوسف هستم و من با تو از يك پدر و مادر هستيم، ضمناً به او گفت كه مطلب را آشكار نكند و پوشيده بدارد، وقتى بنيامين برادرش را شناخت، ستمى كه برادران بر او روا داشته اند به يادش آمد و ناراحت شد. يوسف گفت: از كارهايى كه آنها انجام داده اند اندوهگين مباش.
بعضى ها گفته اند كه يوسف خود را به بنيامين معرفى نكرد و اينكه به او گفت من برادر تو هستم خواست به او وانمود كند كه من به جاى برادر توام و اين براى زدودن آثار ناراحتى و غربت از او بود. ولى آنچه ظاهر آيه به آن دلالت دارد بخصوص با توجه به تأكيدهايى كه در آيه وجود دارد، اين است كه يوسف خود را به بنيامين معرفى كرد و لذا به او گفت كه از كارهاى گذشته برادران اندوهگين مباش و اين اشاره روشنى به اقدام ستمكارانه آنها در حق يوسف بود.
فَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فى رَحْلِ أَخيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعيرُ اِنَّكُمْ لَسارِقُونَ (70 ) قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ماذا تَفْقِدُونَ (71 ) قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جآءَ بِه حِمْلُ بَعير وَ أَنَا بِه زَعيمٌ (72 ) قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِى الْأَرْضِ وَ ما كُنّا سارِقينَ (73 ) قالُوا فَما جَزآؤُهُ اِنْ كُنْتُمْ كاذِبينَ (74 ) قالُوا جَزآؤُهُ مَنْ وُجِدَ فى رَحْلِه فَهُوَ جَزآؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمينَ (75 )
پس چون بار و بنه آنان را فراهم كرد، پيمانه را در بار برادرش گذاشت، آنگاه ندا دهنده اى ندا داد كه اى كاروانيان شما دزديد (70) در حالى كه روى به آنان كردند، گفتند: چه چيزى گم كرده اند؟ (71) گفتند: پيمانه پادشاه را گم كرده ايم و براى كسى كه آن را بياورد، بار شترى است و من به آن ضامن هستم (72) گفتند: به خدا سوگند كه خودتان مى دانيد كه ما نيامده ايم تا در اين سرزمين فساد كنيم و ما دزد نبوده ايم (73) گفتند: پس سزاى آن چيست اگر دروغگو باشيد؟ (74) گفتند: سزاى آن اين است كه كسى كه آن (پيمانه) در بار او پيدا شود خود او سزاى آن است، ما اين چنين ستمگران را كيفر مى دهيم (75)
قرار دادن پيمانه شاه در بار بنيامين
وزدن تهمت دزدى به او
* آيات (70 ـ 72) فلمّا جهّزهم بجهازهم جعل السقاية ... : يوسف دستور داد بار برداران بسته شد و به هر كدام از آنها بار شترى گندم تحويل داده شد، وقتى اين بارها بسته مى شد، به دستور يوسف پيمانه پادشاه كه با آن گندم را پيمانه مى كردند در بار برادرش بنيامين قرار داده شد، هدف يوسف از اين كار اين بود كه بهانه اى به دست آورد تا بنيامين را نزد خود نگهدارد.
آن پيمانه كه به طور پنهانى در بار بنيامين گذاشته شد، جام زرين يا سيمينى بود كه پادشاه مصر با آن آب مى خورد و در اين قحط سالى از آن به عنوان يك پيمانه استفاده مى شد. گفته شده كه آن پيمانه يك دوازدهم اردب مصرى بود و اردب كه اكنون نيز در مصر متداول است معادل 198 ليتر يا 156 كيلوگرم است.
وقتى كاروان به راه افتاد، ندا دهنده اى ندا داد كه اى كاروانيان شما دزديد! برادران يوسف در حالى كه روى به كاركنان يوسف كردند، گفتند: شما چيزى را گم كرده ايد؟
آنها گفتند: پيمانه پادشاه گم شده است و هر كس آن را بياورد يك بار شتر جايزه دارد، گوينده اين سخن اضافه كرد كه من ضامن آن هستم.
اينكه در اينجا به برادران يوسف نسبت دزدى داده مى شود، شايد از آن جهت باشد كه گوينده اين سخن غير از كسى بود كه پيمانه را در بار بنيامين گذاشت و او از حقيقت قضيه خبر نداشت و گمان مى كرد كه واقعا آنها پيمانه را دزديده اند; احتمال ديگر اينكه اين نسبت به دستور يوسف به آنها داده شد و منظور اين بود كه شما پيش از اين يوسف را دزديديد. اگر اين احتمال درست باشد بايد گفت كه يوسف توريه كرد. يعنى سخنى گفت كه شنونده از ظاهر آن چيزى مى فهمد كه گوينده آن را اراده نكرده است و اين در جاى خود مورد بحث قرار گرفته كه آيا توريه جايز است و يا آن هم مانند دروغ حرام است؟ آنچه اكثر علماى اخلاق و فقها گفته اند اين است كه در مواردى كه انسان مجبور به دروغ گفتن باشد، توريه كردن جايز بلكه لازم است.
* آيات (73 ـ 75) قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الارض ... : برادران يوسف كه خود را در معرض تهمت بزرگى ديدند و به آنها نسبت دزدى داده شد، براى دفاع از خود گفتند: به خدا قسم كه چنين نيست و شما خود مى دانيد كه ما به اين سرزمين نيامده ايم كه در آن فساد كنيم و ما هرگز دزد نبوده ايم.
اينكه آنها گفتند شما خود مى دانيد كه ما اهل فساد نيستيم، از اين جهت است كه كارگزاران يوسف، هم در سفر قبلىِ آنان و هم در اين سفر آثار نيكويى را در آنان ديده بودند و بخصوص در سفر دوم آنان همان مبلغى را كه در سفر قبلى پرداخته بودند ولى يوسف آن را در بار آنها گذاشته بود و به آنان پس داده بود، آورده بودند و اين نشانه درستكارى آنان بود. هم چنين آنها خودشان را معرفى كرده بودند و گفته بودند كه ما فرزندان كسى هستيم كه خداوند او را به پيامبرى برگزيده است و براستى از چنين افرادى بعيد بود كه دزدى كنند.
به هر حال آنها سوگند خوردند كه دزدى نكرده اند. كارگزاران يوسف گفتند: اگر دروغ گفته باشيد، به نظر شما سزاى اين كار چيست؟ آنها گفتند: سزاى كسى كه چنين كند، خود اوست، يعنى شخصى كه دزدى كرده به بردگى كشيده مى شود و ما ستمگران را چنين سزا مى دهيم.
در آيين يعقوب و مردم كنعان با دزد چنين معامله مى شد كه به مدت يكسال او را به بردگى مى كشيدند ولى در آيين پادشاه مصر چنين نبود و به دزد تازيانه مى زدند. برادران يوسف همان آيين و رسم خودشان را پيشنهاد كردند و مى دانستند كه آنها دزدى نكرده اند.
چند روايت
1 ـ امام صادق فرمود: يوسف براى آنها (برادرانش) غذايى تهيه كرده بود وقتى به او وارد شدند گفت: هر دو برادرى كه از يك مادر هستند بر سر يك سفره بنشينند. پس آنها نشستند و بنيامين ايستاده ماند. يوسف به او گفت: تو چرا ننشستى؟ گفت: تو گفتى برادرانى كه از يك مادرند بر سر سفره اى بنشينند و در ميان آنها برادرى كه از مادر من باشد وجود ندارد. يوسف گفت: برادرى از مادر نداشتى؟ گفت: داشتم. يوسف گفت: پس چه شد؟ بنيامين گفت: اينان گمان مى كنند كه گرگ او را خورد. يوسف گفت: اندوه تو درباره او چقدر بود؟ بنيامين گفت: من يازده فرزند دارم و نام همه آنها را از نام آن برادر مشتق كرده ام. يوسف گفت: تو را مى بينم كه پس از او با زنان هم آغوش شدى و فرزند به دنيا آوردى. بنيامين گفت: مرا پدرى صالح است و او به من گفت ازدواج كن شايد از نسل تو فرزندانى به وجود آيند كه زمين را با تسبيح گفتن خود سنگين كنند. پس يوسف به او گفت: با من بر سر سفره بنشين. برادران گفتند خدا يوسف و برادرش را برترى داد تا جايى كه همراه با پادشاه بر سفره نشست.(1)
2 ـ امام صادق(ع) درباره اين آيه «ايتها العيرانكم لسارقون = اى كاروانيان شما دزد هستيد» فرمود: آنها يوسف را از پدرش دزديده بودند. آيا نمى بينى كه وقتى آنها گفتند: چه چيزى را گم كرده ايد، پاسخ دادند كه پيمانه شاه را گم كرده ايم و نگفتند: شما پيمانه شاه را دزديده ايد. منظورشان اين بود كه شما يوسف را از پدرش دزديده ايد.(2)
فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعآءِ أَخيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعآءِ أَخيهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فى دينِ الْمَلِكِ اِلاّ أَنْ يَشآءَ اللّهُ نَرْفَعُ دَرَجات مَنْ نَشآءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذى عِلْم عَليمٌ (76 ) قالُوا اِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فى نَفْسِه وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكانًا وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ (77 ) قالُوا يآ أَيُّهَا الْعَزيزُ اِنَّ لَهُ أَبًا شَيْخًا كَبيرًا فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ اِنّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ (78 ) قالَ مَعاذَ اللّهِ أَنْ نَأْخُذَ اِلاّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ اِنّآ اِذًا لَظالِمُونَ (79 )
1 - تفسير عياشى ج2 ص 183.
2 - علل الشرايع، ج1 ص 52.
پس (يوسف) پيش از بار برادرش به بازرسى بار آنان آغاز كرد، آنگاه آن را از بار برادرش بيرون آورد. اين چنين چاره جويى را به يوسف آموختيم، او در آيين پادشاه نمى بايست برادرش را بگيرد،مگر اينكه خدا بخواهد، ما هر كس را كه بخواهيم درجه هايى بالا مى بريم و برتر از هر دانايى داننده اى است (76) گفتند: اگر او دزدى كند، پيشتر برادر او نيز دزدى كرده بود. پس يوسف آن را در دل پنهان داشت و به آنان آشكار نكرد، گفت: شما بدترين موقعيت را داريد و خدا به آنچه وصف مى كنيد داناتر است (77) گفتند: اى عزيز! او را پدر پير و سالخورده اى است، پس يكى از ما را به جاى او بگير كه ما تو را از نيكوكاران مى بينيم (78) گفت: پناه بر خدا كه ما جز كسى را كه كالاى خود را نزد او يافته ايم بگيريم كه در آن صورت از ستمكاران خواهيم بود (79)
صحنه سازى مصلحتى وبازداشت بنيامين
* آيه (76) فبدء باوعيتهم قبل وعاء اخيه ... : پس از آنكه به برادران يوسف نسبت دزدى داده شد، براى اثبات آن، يوسف به جستجو و بازرسى بارهاى آنان پرداخت و پيش از بار بنيامين بارهاى برادران ديگر را جستجو كرد و اين بدان جهت بود كه آنان به نقشه يوسف پى نبرند و كارها به طور طبيعى پيش برود. آنگاه پيمانه را از بار برادرش بنيامين بيرون آورد و حاضران دانستند كه او دزدى كرده است.
البته همانگونه كه گفتيم اين فقط يك صحنه سازى بود تا يوسف بتواند برادرش بنيامين را پيش خود نگهدارد. اين نقشه ماهرانه را خداوند به يوسف ياد داده بود و اين كار با الهام الهى و به دستور او صورت گرفت و در آن مصلحتهايى بود از جمله اينكه خدا مى خواست آنان را مجازات كند و البته خود بنيامين از اين نقشه خبر داشت و لذا ناراحت نبود.
در آيين پادشاه مصر يوسف نمى توانست برادرش را پيش خود نگهدارد و مجازات دزد اين بود كه مال را از او مى گرفتند و به او شلاق مى زدند ولى در آيين كنعانيان دزد را بازداشت مى كردند و او را به بردگى مى گرفتند و يوسف در اينجا پس از اعترافى كه از برادران خود درباره مجازات دزد گرفت، به همين صورت عمل كرد و برادرش را نزد خود نگهداشت.
اينكه مى فرمايد: در آيين پادشاه، او نمى توانست برادرش را نگهدارد مگر اينكه خدا بخواهد، اشاره به همين معناست كه اين تدبير و ترفند را خدا به يوسف آموخت چون خدا مى خواست يوسف برادرش را نزد خود نگهدارد. پس از اين بيان مى فرمايد: ما هر كس را كه بخواهيم درجه هايى بالا مى بريم. اين سخن اشاره به مرتبه بلند يوسف بود كه از برادران ديگر پيشى گرفته بود و به لطف خدا به مقام بالايى رسيده بود.
دست بالاى دست
در پايان آيه جمله اى را به صورت يك قاعده كلى بيان مى كند و آن اينكه برتر از هر دانايى داننده اى است (فوق كل ذى علم عليم) اشاره به اينكه هر چند يوسف زياد مى دانست ولى اين تدبير را نمى دانست و خدا به او ياد داد.
به مضمون بلند اين جمله توجه كنيد طبق اين بيان، هيچ كس به هر درجه اى از علم و دانش برسد نبايد تصور كند كه به نهايت رسيده است و بايد بداند كه علم و دانش حد يقف ندارد و انسان همواره بايد در صدد كسب علم بيشتر باشد و تنها كسى كه بالاتر از علم او علمى نيست خداوند است و لذا در جايى از قرآن به پيامبر دستور مى رسد كه از خدا علم بيشترى بخواهد:
و قل ربّ زدنى علما (طه/ 114)
و بگو پروردگارا بر دانش من بيفزاى.
* آيه (77) قالوا ان يسرق فقد سرق اخ له من قبل ... : براى برادران يوسف شگفت آور بود كه بنيامين پيمانه شاه را بدزدد و در بار خود بگذارد ولى چاره اى جز تسليم نبود، آنها پذيرفتند كه بنيامين دزدى كرده است و چون پيش از اين گفته بودند كه ما هرگز دزدى نكرده ايم و دزدى را از فرزندان يعقوب نفى كرده بودند، دزدى بنيامين را چنين توجيه كردند كه اين صفت را او از مادرش به ارث برده و چنين استدلال كردند كه او برادرى داشت كه از يك مادر بودند و او نيز زمانى دزدى كرده بود و منظور آنها از آن برادر يوسف بود. البته آنها نمى دانستند كه عزيز مصر همان يوسف است.
اينكه آنان به يوسف تهمت دزدى زدند مربوط به دوران كودكى يوسف بود گويا يوسف به سبب مرگ مادرش در آغوش عمه اش پرورش يافت و وقتى بزرگ شد، يعقوب خواست او را از آن زن بگيرد ولى او دلبستگى خاصى به يوسف پيدا كرده بود و براى آنكه يوسف را از او نگيرند چنين تدبير كرد كه كمربندى را كه در خاندان آنها بسيار قيمتى بود به كمر يوسف بست سپس مدعى شد كه يوسف آن كمربند را دزديده است و سزاى دزد در آيين آنها اين بود كه او را به بردگى مى گرفتند. با اين ترفند خواست يوسف را نزد خود نگهدارد.
در نقل ديگرى يوسف در كودكى بتى را از يك بت پرست دزديد و آن را نابود كرد و برادران يوسف اشاره به اين قضيه مى كردند.
به هر حال، چون برادران يوسف به يوسف تهمت دزدى زدند بسيار ناراحت شد ولى ناراحتى خود را از سخنان آنان پنهان كرد و به آنان آشكار نساخت اما در دل خود گفت: شما بدترين موقعيت را داريد. سپس در پاسخ آنان اظهار داشت كه خداوند به آنچه شما تعريف مى كنيد داناتر است. او با اين جمله ضمن اينكه با قاطعيت سخن آنها را رد نكرد، درستى سخن آنان را مورد ترديد قرار داد.
تلاش برادران براى استخلاص بنيامين
* آيات (78 ـ 79) قالوا يا ايّها العزيز انّ له ابا شيخا كبيرا ... : بازداشت بنيامين برادران يوسف را سخت ناراحت كرد چون آنان با پدرشان پيمان بسته بودند كه او را سالم نزد پدر برگردانند و اكنون اين وضعيت پيش آمده بود و نمى دانستند با چه رويى پيش پدر بروند و به او چه بگويند؟ آنها در برابر يوسف به التماس افتادند و گفتند: اى عزيز اين برادر ما پدر پير سالخورده اى دارد كه نمى تواند فراق او را تحمل كند، او را رها كن و يكى از ما را به جاى او بگير كه ما تو را از نيكوكاران مى بينيم.
آنها با اين سخن خواستند احساسات يوسف را به نفع خود تحريك كنند تا بنيامين را رها سازد ولى اين يك نقشه حساب شده و از جانب خداوند بود و مصلحتهايى در آن وجود داشت و بايد اجرا مى شد، يوسف به آنان گفت: پناه مى بريم به خدا از اينكه جز كسى را كه مال خود را نزد او يافته ايم بگيريم كه اگر چنين كنيم از ستمكاران خواهيم بود. در هيچ آيينى از مجرم بدل قبول نمى كنند و مجرم بايد مجازات شود.
توجه كنيم كه از بنيامين به عنوان كسى كه مال خود را نزد او يافته ايم، ياد مى كند و نمى گويد كه او دزد است چون او در واقع دزدى نكرده بود و فقط پيمانه از بار او بيرون آمده بود، بدينگونه يوسف نخواست دروغ بگويد.
فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا قالَ كَبيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنْ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقًا مِنَ اللّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فى يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتّى يَأْذَنَ لى أَبى أَوْ يَحْكُمَ اللّهُ لى وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمينَ (80 ) اِرْجِعُوا اِلى أَبيكُمْ فَقُولُوا يآ أَبانآ اِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنآ اِلاّ بِما عَلِمْنا وَ ما كُنّا لِلْغَيْبِ حافِظينَ (81 ) وَ اسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتى كُنّا فيها وَ الْعيرَ الَّتى أَقْبَلْنا فيها وَ اِنّا لَصادِقُونَ (82 )
پس چون از او نوميد شدند، نجواكنان به كنارى رفتند، بزرگشان گفت: آيا نمى دانيد كه پدرتان از شما پيمان الهى گرفته است و پيشتر نيز درباره يوسف كوتاهى كرديد؟ من اين سرزمين را ترك نخواهم كرد مگر اينكه پدرم به من اجازه دهد يا خداوند درباره من حكمى كند و او بهترين حاكمان است (80) به سوى پدرتان برگرديد و بگوييد: اى پدر همانا پسرت دزدى كرد و ما جز به آنچه مى دانيم گواهى نمى دهيم و ما نگهبان غيب نبوديم (81) و از آن آبادى كه ما در آن بوديم و از كاروانى كه در آن آمديم پرس و جو كن و همانا ما راستگويانيم(82)
مشورت برادران در اين باره
* آيات (80 ـ 82) فلما استيئسوا منه خلصوا نجيّا ... : گفتگوى برادران يوسف با او درباره بنيامين سودى نداد و برادران از اينكه عزيز مصر او را رها كند نواميد شدند و چون از آزادى بنيامين مأيوس شدند، به كنارى رفتند تا در آنجا پنهانى سخن بگويند و با يكديگر مشورت كنند.
بزرگ آنان كه «روبين» يا «شمعون» يا «لاوى» نام داشت، به برادران گفت: آيا نمى دانيد كه موقع جدا شدن از كنعان، پدر از شما پيمان الهى گرفت و شما سوگند ياد كرديد كه بنيامين را سالم برمى گردانيد و نيز يادتان مى آيد كه پيشتر با يوسف چه كرديد و چگونه او را به قعر چاه انداختيد؟ او با گفتن اين سخنان، برادران را سرزنش كرد سپس اضافه نمود كه من تصميم دارم از سرزمين مصر بيرون نروم تا پدرم اجازه دهد يا خدا حكمى در حق من صادر كند كه او بهترين حاكمان است. منظور او از حكم خدا اين بود كه در آن سرزمين بميرد و يا خداوند شرايطى پيش آورد كه بتواند برادرش را از دست عزيز مصر رها كند.
من اينجا مى مانم و شما همراه با كاروان بارها را به كنعان ببريد و پيش پدر برگرديد و به او بگوييد كه پسر تو بنيامين دزدى كرد و ما جز به آنچه مى دانيم گواهى نمى دهيم. يعنى پيش روى ما پيمانه پادشاه از بار او بيرون آمد و ما حافظ و نگهبان او در پنهانى نبوديم و نمى دانستيم كه در نهان چه مى كند و چگونه پيمانه پادشاه را دزديد.
شايد هم منظور از اينكه ما نگهبان غيب نبوديم، اين باشد كه ما نمى دانستيم كه او دزدى كرده وگرنه رسم خودمان را درباره مجازات دزد دائر بر اينكه ما دزد را به عنوان برده مى گيريم، به عزيز مصر نمى گفتيم تا او بنيامين را بازداشت كند و شايد هم منظورشان اين باشد كه ما نمى دانستيم چنين مى شود وگرنه او را همراه خود نمى برديم.
بزرگ برادران اضافه كرد كه به پدر بگوييد: براى آگاهى از راستگويى ما، جريان را از مردم آن آبادى كه ما در آنجا بوديم و از كاروانيانى كه ما همراه با آنان به اينجا آمديم بپرس، چون اين جريان در ميان مردم پيچيده و همه از آن خبر دارند.
طبق صلاحديد و سفارش بزرگ برادران، آنان به كنعان آمدند و آنچه را كه او گفته بود به يعقوب اظهار داشتند.
قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَميلٌ عَسَى اللّهُ أَنْ يَأْتِيَنى بِهِمْ جَميعًا اِنَّهُ هُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ (83 ) وَ تَولّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظيمٌ (84 ) قالُوا تَاللّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتّى تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكينَ (85 ) قالَ اِنَّمآ أَشْكُوا بَثّى وَ حُزْنى اِلَى اللّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (86 ) يا بَنِىَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ اِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُونَ (87 )
گفت: بلكه نفس شما چيزى را براى شما آراسته است، پس (صبر من) صبرى نيكو است، اميد است كه خداوند همه آنها را نزد من آورد، همانا او داناى فرزانه است(83) و از آنها روى گردانيد و گفت: اى دريغ بر يوسف! و در حالى كه او خشم خود را فرو مى برد، چشمانش از اندوه سفيد شد (84) گفتند: به خدا سوگند تو پيوسته يوسف را ياد مى كنى تا در آستانه مرگ قرار بگيرى و يا از هلاك شدگان باشى (85) گفت: همانا من غم آشكار و اندوه پنهانم را به خدا شكايت مى برم و از خدا چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد (86) اى فرزندان من برويد و از از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از رحمت خدا نوميد نشويد كه جز گروه كافران كسى از رحمت خدا نااميد نمى شود (87)
گزارش دزدى بنيامين به يعقوب
* آيات (83 ـ 84) قال بل سوّلت لكم انفسكم امرا ... : وقتى برادران يوسف از سفر مصر بازگشتند، جريان توقيف بنيامين را به يعقوب گفتند. يعقوب از اين خبر بسيار ناراحت شد و چون پسرانش سابقه خوبى نداشتند، سخن آنها را دائر بر اينكه بنيامين دزدى كرده است نپذيرفت و گفت: چنين نيست بلكه نفس شما چيزى را در نظر شما جلوه داده و آراسته است و من صبرى نيكو خواهم داشت. يعقوب عين اين جمله را در جريان يوسف هم به زبان آورد. منظور او از صبر نيكو صبرى است كه همراه با شكر خدا و توكل بر او و راضى شدن به قضاى او باشد و يعقوب اين بار نيز چنين كرد.
يعقوب هرگز كشته شدن يوسف را باور نكرده بود و بر اين باور بود كه او زنده است و اكنون بنيامين هم از او جدا شده بود و پسر بزرگترش هم از شرمندگى در مصر مانده بود و او به فراق سه پسر مبتلا شده بود
ولى همواره اميد آن را داشت كه آنان همگى برگردند و لذا پس از اظهار صبر و شكيبايى، گفت: اميد است كه خداوند همه آنان را نزد من آورد كه او دانا و فرزانه است و از حال بندگانش خبر دارد و كارهاى او بر اساس حكمت است.
تازه شدن درد يوسف در نظر يعقوب
پس از اين بيان، يعقوب از فرزندانش روى گردانيد و غم ديرينه يوسف در دلش تازه شد و گفت: اى دريغ بر يوسف! و از غصه، پرده سفيدى جلو چشمانش را گرفت و اين در حالى بود كه او از فرزندانش خشمناك بود ولى خشم خود را فرو مى برد. چنين مى نمايد كه اندوه يعقوب از حد فزون شده بود و با تمام تلاشى كه در پنهان ساختن اندوهش مى كرد باز گريه بر او مجال نمى داد تا نور چشمها را از دست داد و ديدگانش كم سو شدند. البته در آيه صحبتى از گريه كردن او نيست ولى سفيد شدن چشمها از اندوه، نشانه اى از گريه است، به اضافه اينكه در روايات متعددى از گريه هاى ممتد و طولانى يعقوب در فراق يوسف خبر داده شده است.
گريه كردن در فراق عزيزان اگر همراه با سخنان باطل نباشد، ناپسند نيست و در روايتها آمده كه پيامبر اسلام(ص) در مرگ فرزندش ابراهيم گريه مى كرد و مى گفت:
القلب يحزن والعين تدمع و لانقول ما يسخط الرّبّ و انّا عليك يا ابراهيم لمحزونون.(1)
دل غمگين مى شود و چشم مى گريد و چيزى را نمى گوييم كه پروردگار را خشمگين كند و ما بر تو اى ابراهيم اندوهگين هستيم.
* آيات (85 ـ 86) قالوا تالله تفتؤا تذكر يوسف حتى تكون حرضا ... : يعقوب در فراق يوسف و بنيامين آن چنان غصه مى خورد كه فرزندانش بر او رقت آوردند و دلشان به حال او سوخت و از سر دلسوزى گفتند: به خدا سوگند تو همواره يوسف را به ياد مى آورى تا در آستانه مرگ قرار بگيرى يا هلاك شوى. يعنى اين قدر خود را ناراحت مكن كه دچار بيمارى سختى مى شوى و يا از دنيا مى روى.
يعقوب در پاسخ آنها گفت: من از غم آشكار و اندوه نهانى خود به خدا شكايت مى كنم و از خدا چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد. اشاره به اينكه آنچنان به پروردگار خود اميدوارم كه مى دانم او به من عنايت خواهد كرد و شايد فرزندانم و از جمله يوسف را به من برساند. يعقوب هرگز مرگ يوسف را باور نكرده بود و هميشه در انتظار بازگشت او بود و اين هم از آن جهت بود كه پدر و مادر حالتى دارند كه دلشان از خيلى از چيزها خبر مى دهد و ديگر اينكه يعقوب مى دانست كه روزى خواب يوسف تعبير خواهد شد و يازده فرزندش در مقابل او تعظيم خواهند كرد و از همين جا يقين پيدا كرده بود كه يوسف زنده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 - كنزالدقائق، ج5 ص25.
دستور دادن يعقوب به جستجوى يوسف و بنيامين
* آيه (87) يا بنىّ اذهبوا فتحسّسوا من يوسف و اخيه ... : يعقوب كه از برگشتن يوسف و بنيامين مأيوس نشده بود، به فرزندانش گفت: اى فرزندان من! برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از رحمت خدا نااميد نشويد كه جز كافران هيچ كس از رحمت خدا نااميد نمى شود.
شايد يعقوب از ذكر خيرى كه از عزيز مصر كرده بودند و نشانه هايى كه از او تعريف كرده بودند، احتمال مى داد كه او همان يوسف باشد و جريان دزدى بنيامين هم نقشه اى براى نگهداشتن او در مصر باشد. اين بود كه فرزندانش را بار ديگر روانه مصر كرد كه درباره يوسف و بنيامين تحقيق كنند و از نام و نشان عزيز مصر و سابقه او پرس و جو نمايند.
جاى تعجب نبود كه در طول اين مدت دراز چگونه خبر يوسف از مصر به يعقوب نرسيده بود، چون يوسف مدتى را به صورت برده و مدتى را هم در زندان به سر برده بود و از يادها رفته بود و وقتى هم كه عزيز مصر شد سابقه او بر مردم معلوم نبود و خود او نيز از جانب خدا مأموريت داشت كه وضع خود را تا زمان معينى به پدر گزارش نكند، شايد از آن جهت كه برادران نمى گذاشتند يعقوب و يوسف به هم برسند و بايد زمينه فراهم مى شد تا اين دو به هم برسند. و شايد هم اسرار ديگرى در كار بود كه خدا از آن آگاه است.
به هر حال يعقوب به فرزندانش مأموريت داد كه به مصر بروند و درباره يوسف و بنيامين تحقيق كنند و به آنان اميدوارى داد و رحمت خدا را يادآور شد و ضمن سخن خود، اين درس بزرگ را هم به آنان آموخت كه هرگز از رحمت خدا نااميد نشوند.
اينكه يعقوب مى گويد فقط كافران از رحمت خدا نااميد هستند، بدان جهت است كه كسى كه به خدا ايمان دارد، صفات او را هم مى شناسد و مى داند كه او رحمان و رحيم است و بر بندگانش مهربان است و كسى كه اين صفات را داشته باشد هرگز نبايد از رحمت و عنايت او مأيوس شد. ولى كافر اساسا خدا را نمى شناسد و از صفات او هم خبر ندارد و لذا او همواره در حالت يأس به سر مى برد. پيشوايان اسلام، همواره مردم را به اميدوارى به رحمت خدا فراخوانده اند و در عين حال گفته اند كه بايد از خشم خدا هم ترسيد و مؤمن بايد ميان خوف و رجا باشد.
چند روايت
1 ـ عن على(ع) قال: و من اصبح يشكو مصيبة نزلت به فقد اصبح يشكو ربّه.(1)
نهج البلاغه حكمت 228.
هر كس از مصيبتى كه بر او وارد شده شكايت كند، همانا از پروردگارش شكايت كرده است.
2 ـ عن جابر قال قلت لابى جعفر(ع):رحمك الله ما الصبر الجميل؟ قال: فذلك صبر ليس فيه شكوى.(1)
جابر مى گويد: از امام باقر(ع) پرسيدم كه خدا رحمتت كند صبر نيكو چيست؟ فرمود: آن صبرى است كه در آن شكايت نباشد.
3 ـ عن ابى عبدالله(ع) قال: البكّاؤون خمسة: آدم و يعقوب و يوسف و فاطمة بنت محمد(ص) و على بن الحسين. فامّا آدم فبكى على الجنّة حتى صار فى خدّيه امثال الاودية و امّا يعقوب فبكى على يوسف حتى ذهب بصره.(2)
امام صادق(ع) فرمود: بسيار گريه كنندگان پنج نفر بودند: آدم و يعقوب و يوسف و فاطمه دختر پيامبر و على بن الحسين. آدم آن قدر گريه كرد كه در گونه هايش شيارهايى پيدا شد و يعقوب آن قدر گريه كرد كه چشم خود را از دست داد.
4 ـ از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود: چون بنيامين از نزد يعقوب رفت يعقوب ندا داد كه پروردگارا آيا به من رحم نمى كنى هم چشمم را بردى و هم پسرم را؟ خداوند بر او وحى كرد كه اگر آن دو پسرت را ميرانده باشم زنده شان مى كنم و تو و آنها را به هم مى رسانم ولى آيا يادت مى آيد كه گوسفندى را ذبح كردى و بريان ساختى و خوردى و به فلانى و فلانى كه همسايه ات بودند و روزه داشتند چيزى از آن ندادى؟(3)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 - تفسير عياشى ج2 ص 188.
2 - خصال صدوق ج1 ص 272.
3 - كافى ج2 ص666.
فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يآ أَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَة مُزْجاة فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنآ اِنَّ اللّهَ يَجْزِى الْمُتَصَدِّقينَ (88)قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخيهِ اِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ (89 ) قالُوا أَئِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذآ أَخى قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْنآ اِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَاِنَّ اللّهَ لا يُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنينَ (90 )
پس چون بر او وارد شدند، گفتند: اى عزيز ما و خاندانمان را آسيب رسيده است و سرمايه اى ناچيز آورده ايم، پس پيمانه را بر ما كامل بده و بر ما احسان كن همانا خداوند احسان كنندگان را پاداش مى دهد (88) گفت: آيا مى دانستيد وقتى كه نادان بوديد به يوسف و برادرش چه كرديد؟ (89) گفتند: آيا تو يوسف هستى؟ گفت: من يوسف هستم و اين برادر من است، همانا خداوند بر ما نعمت داد و بى گمان هر كس تقوا داشته باشد و شكيبايى كند، خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند (90)
ورود مجدد برادران بر يوسف
* آيات (88 ـ 90) فلمّا دخلوا عليه قالو يا ايّها العزيز ... : پس از دستورى كه يعقوب به فرزندان خود داد و از آنها خواست كه به مصر بروند و از يوسف و برادرش پرس و جو كنند، برادران به مصر رهسپار شدند و براى بار سوم نزد عزيز مصر رفتند و با يك لحن التماس آميز و احساس برانگيز به او گفتند: اى عزيز ما و خانواده ما دچار ناراحتى شده ايم و اكنون سرمايه اى اندك پيش تو آورده ايم پس تو پيمانه را به تمام و كمال به ما بده و بر ما احسان كن كه خدا احسان كنندگان را پاداش مى دهد، بدينگونه از يوسف تقاضاى صدقه كردند. معلوم مى شود كه گرفتن صدقه به فرزندان پيامبر جايز بوده هرچند كه به فرزندان پيامبر اسلام جايز نيست. شايد هم آنها صدقه مستحبى مى خواستند كه گرفتن آن حتى به فرزندان پيامبر اسلام(ص) نيز جايز است.
البته برادران يوسف در اصل براى جستجوى يوسف و بنيامين به مصر آمده بودند ولى در عين حال از اين فرصت استفاده كردند و از عزيز مصر غله خواستند و وجهى كه بايد مى پرداختند كم بود و لذا اين گونه با عزيز مصر سخن گفتند. شايد هم با تماسهاى مكررى كه با عزيز مصر گرفته بودند، احتمال مى دادند كه او يوسف باشد. آنها خواستند با اين لحن التماس آميز سخن بگويند تا اگر عزيز مصر همان يوسف باشد، دلش به حال آنها بسوزد و خود را معرفى كند و همانطور هم شد و يوسف در برابر اين سخنان، ديگر تاب نياورد و خود را معرفى كرد.
شناخته شدن يوسف توسط برادران
يوسف در پاسخ به سخنان آنها گفت: آيا مى دانيد كه در آن هنگام كه شما نادان بوديد با يوسف و برادرش بنيامين چه كرديد؟ با اين يادآورى، برادران تقريباً مطمئن شدند كه او يوسف است و گفتند: آيا تو يوسف هستى؟ او گفت: آرى من يوسف هستم و اين برادر من است، خداوند بر ما منت گذاشت و نعمت داد و بدون شك هر كس تقوا پيشه كند و شكيبايى نمايد،خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نمى كند.
يوسف برادران را به ياد كارهايى كه با او و برادرش بنيامين كرده بودند انداخت، آنها يوسف را در قعر چاه رها كرده بودند و با بنيامين هم رفتار بدى داشتند و پس از يوسف حسد او را در دل گرفته بودند و هميشه او را آزار مى دادند. بدينگونه وعده الهى تحقق يافت، چون موقع افتادن يوسف در چاه، خدا به او وحى كرده بود كه تو روزى برادران را از كارى كه با تو كرده اند خبر خواهى داد و اين در حالى خواهد بود كه آنها تو را نمى شناسند: و اوحينا اليه لتنبّئنّهم بامرهم هذا و هم لايشعرون (يوسف / 15)
همانگونه كه گفتيم، برادران از قيافه و رفتار عزيز مصر احتمال داده بودند كه او يوسف است بخصوص در ملاقات اخير كه يوسف مى خواست خودش را معرفى كند، نشانه هاى يوسف را در او مشاهده كردند به ويژه علامتى را كه در سر يوسف بود ديدند و آن هنگامى بود كه يوسف كلاه خود را برداشت و با آنان صميمى تر صحبت كرد.
جالب اينكه يوسف به آنها تلقين حجت كرد و گفت: زمانى كه شما نادان بوديد چنين كرديد و اين يك شيوه پسنديده اى است و در سخنان خداوند نيز نظير دارد مانند: يا ايها الانسان ما غرّك بربّك الكريم (انفطار6/)
اى انسان چه چيزى تو را به پروردگار كريمت مغرور كرد. در واقع با اين سخن به انسان تلقين مى كند كه بگويد: غرّنى كرمك = كَرم تو مرا مغرور كرد.
قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنا وَ اِنْ كُنّا لَخاطِئينَ (91 ) قالَ لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمينَ (92) اِذْهَبُوا بِقَميصى هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبى يَأْتِ بَصيرًا وَ أْتُونى بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعينَ (93 )
گفتند به خدا قسم كه خداوند تو را بر ما برترى داد و همانا ما خطاكار بوديم (91) گفت: امروز شما را سرزنشى نيست، خداوند شما را بيامرزد و او مهربان ترين مهربانان است (92) اين پيراهن مرا ببريد و آن را به صورت پدرم بيندازيد، تا بينا شود و همه خانواده تان را نزد من آوريد (93)
اعتراف برادران به خطاى خود و گذشت يوسف از آنان
* آيات (91 ـ 93) قالوا تالله لقد آثرك الله علينا ... : چون برادران يوسف او را شناختند و ناباورانه عظمت و شكوه او را ديدند، گفتند: اى يوسف خداوند تو را بر ما برترى داده و تو به اين مرتبه از علم و حكمت و جاه و جلال رسيده اى و بدان كه ما در گذشته در حق تو بدى كرديم و ما خطاكار بوديم. بدينگونه آنها به خطاى خود اعتراف كردند.
با اعترافى كه آنها كردند و خود را خطاكار دانستند، يوسف آنها را بخشيد و به آنان گفت: امروز شما را سرزنشى نيست و من شما را مذمت نمى كنم. خدا شما را بيامرزد كه او مهربان ترين مهربانان است. اين جمله يوسف جمله دعا بود و او از خدا خواست كه آنان را بيامرزد. احتمال آن هم وجود دارد كه اين جمله جمله خبرى باشد و يوسف از طريق وحى مى دانست كه خدا آنان را خواهد بخشيد و لذا به آنان گفت. خدا شما را مى آمرزد.
جمله اى را كه در اينجا يوسف به برادرانش گفت و بزرگوارى خود را نشان داد، در فتح مكه به زبان پيامبر اسلام(ص) هم جارى شد و آن هنگامى بود كه پيامبر مكه را فتح كرده بود و سران قريش كه در طول سالها با بدترين نوعى پيامبر را اذيت كرده بودند، ذليلانه در برابر آن حضرت قرار گرفته بودند و آماده هر نوع مجازاتى بودند ولى پيامبر خدا كه پيامبر رحمت بود آنان را بخشيد و همين جمله را كه يوسف به برادرانش گفت، تكرار كرد.
فرستادن يوسف پيراهن خود را نزد پدر
پس از آنكه يوسف برادران را بخشيد و آنها حال خوشى پيدا كردند، يوسف از وضع پدر پرسيد آنها گفتند كه پدر در فراق تو آن قدر گريه كرد كه پرده سفيدى جلو چشمانش را گرفت و او اكنون نابيناست. يوسف گفت: اين پيراهن مرا نزد او ببريد و آن را به صورت او بيندازيد تا بينا شود. يوسف اين مطلب را از طريق وحى مى دانست و اينكه به صورت قطعى از بينايى پدر در آينده خبر مى دهد، يكى از معجزات اوست.
پيراهنى كه يوسف به برادران داد، پيراهنى بود كه از پدران و نياكان به او رسيده بود و آن همان پيراهنى بود كه ابراهيم به هنگام افتادن در آتش نمرود آن را به تن داشت و در خانواده او مانده بود و دست به دست به يعقوب رسيده بود و يعقوب آن را به يوسف داده بود و يوسف آن را در داخل يك نى گذاشته بود و همواره با خود داشت و حتى هنگامى كه او را به چاه انداختند همراه او بود.
يوسف ادامه داد كه وقتى پدر با اين پيراهن بينا شد، همه اعضاى خانواده را پيش من آوريد. او به خاطر موقعيت ويژه اى كه در مصر داشت نمى توانست پيش پدر برود و لذا تقاضا كرد كه پدر نزد او بيايد تا ديدار تازه گردد و يعقوب، گم شده خود را پيدا كند.
گفته شده از بزرگوارى يوسف يكى هم اين بود كه برادران به او گفتند: اينكه تو شب و روز ما را به طعام دعوت مى كنى ما به سبب كارى كه در حق تو كرده ايم از تو خجالت مى كشيم. يوسف گفت: مردم مصر خيال مى كردند كه من برده اى بيش نبودم كه به اين مقام رسيدم، مى خواهم با آمدن شما به خانه من بدانند كه من از خانواده بزرگى هستم و من با وجود شما در چشم آنان عظمت و شرافت پيدا مى كنم.
يوسف از آنها پرسيد چه كسى پيراهن خون آلود مرا نزد پدر برد؟ يهوداگفت: من. يوسف گفت: پس اين پيراهن را هم تو نزد پدر ببر تا خبر زنده بودن مرا نيز تو به پدر برسانى و او را خوشحال كنى. يهودا بى درنگ به پاخاست و با سرعت تمام و بدون هيچ استراحتى رهسپار كنعان شد تا اين خبر خوشحال كننده را هر چه زودتر به پدر برساند.
چند روايت
1 ـ امام باقر(ع) فرمود: يعقوب كه نمى دانست عزيز مصر همان يوسف است، به او نامه اى به اين مضمون نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم. از يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم خليل الله به عزيز آل فرعون. سلام بر تو! من خدا را سپاس مى گويم كه خدايى جز او نيست. اما بعد، ما خاندانى هستيم كه ما را انواع بلا فرا گرفته است. جدّ من ابراهيم را به جهت اطاعت پروردگار به آتش انداختند، پس خدا آن را خنك و سلامت كرد و خدا جدّم را فرمان داد كه پدرم را ذبح كند پس به او ندا آمد. و من پسرى داشتم كه عزيزترين كس برايم بود او را از دست دادم و در غم او چشمانم نابينا شد و او برادرى از مادرش داشت كه هر وقت به ياد او مى افتادم آن برادر را به سينه ام مى چسباندم و قسمتى از غصه ام برطرف مى شد و او اينك نزد تو به اتهام سرقت محبوس است و من تو را گواه مى گيرم كه من دزدى نكرده ام و فرزندى كه دزدى كند به دنيا نياورده ام.
وقتى يوسف اين نامه را خواند گريه كرد و ناليد و گفت: پيراهن مرا به سوى او ببريد.(1)
2 ـ امام صادق(ع) فرمود: چون پيامبر خدا(ص) روز فتح مكه به مكه آمد، در كعبه را باز كرد و تمثالهايى را كه بر آن بود محو نمود و از دو طرفِ در گرفت و گفت: خدايى جز الله نيست او يگانه است و شريكى ندارد وعده اش راست بود و بنده اش را كمك كرد و گروهها را به تنهايى شكست داد. شما چه مى گوييد و چه گمان داريد؟ گفتند: گمان خير داريم، برادرى بزرگوار فرزند برادرى بزرگوار هستى و به قدرت رسيده اى، پس فرمود: من همان را مى گويم كه برادرم يوسف گفت: «سرزنشى بر شما نيست خداوند شما را مى آمرزد و او مهربان ترين مهربانان است.»(2)
3 ـ قال الصادق(ع): ليس رجل من ولد فاطمة يموت و لايخرج من الدنيا حتى يقرّ للامام بامامته كما اقرّ ولد يعقوب ليوسف «قالوا تالله لقد آثرك الله علينا»(3)
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۵ ساعت 22:58 توسط پیراسته فر
|
مشاوره-روانشناسی